آخرین مطالببی گناه

رمان بی گناه پارت 20

Rate this post

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

سهند با دقت به صورت زن رو به رویش نگاه می کرد. خوشحال بود با انسان صادقی مواجه شده تا با خیال راحت بپرسد:

– میشه بگین دلیل این که خانم رو این جا اوردن چی بود؟ پیری، بیماری؟

– هر دو … سکته ی مغزی و … الزایمر هم داره …

چینی روی پیشانی سهند نشست:

– الزایمر؟

– خفیفه … اما … سکته باعث شده که تقریبا نیم بدنش فلج بشه… حرف نمی زنه … یعنی می زنه اما خیلی کم … در حد کلمه…

– بچه هاش بهش سر می زنن؟

این بار خانم محسنی هم مثل سهند خیره ماند. سهند تنها پلک زد تا او جواب بدهد:

– بچه ها هیچ وقت وفا دار نیستن… حداقل بیشترشون این طورن… شاید من خودم توی سی سال تجربه ی کار…. تنها پنج شش مورد رو می تونم اسم ببرم که بچه ها، تونستن قدردان محبت پدر و مادرشون باشن…

سهند لبخند تلخی زد . چرا این که چهره ی غمگین مادرش را میان چشمان روشن خانم محسنی می دید را نفهمید.

تمام قلبش دلتنگش شد و از این که گوشی را روی سکوت گذاشته و از عمد از داشبورد در نیاورده بود، حالا عصبی و ناراحت بود!

با سلام مردی با روپوش پزشکی، نگاهش را از صورت خانم محسنی گرفت.

مرد میانسال با معرفی خانم محسنی، به عنوان پزشک صبا حصاری، همراهی شان کرد تا در طبقه ی دوم، در اتاقی خصوصی که به یک اتاق خواب شیک و با امکانات، شبیه بود، با صبا حصاری رو به رو شود.

نگاه زن، به پنجره بود! به همان درخت نخل بزرگ وسط حیاط… روی تخت، نیم خیز دراز کشیده و لباس خواب نخی گلداری به تن داشت.

موهای نازک و سپیدش، تازه شانه خورده و تا روی شانه هایش را هم پر کرده بود.

دست چپش بی حال کنارش افتاده و دست راستش را از روی لحاف ابریشمی سرمه ای رنگ، روی شکمش گذاشته بود.

سهند مطمئن بود زنی که روی تخت بزرگ خوابیده بود، بیشتر از چهل کیلو گرم نباید می شد!

سروان امیری کنار در باز ایستاده بود و او همراه دکتر تا نزدیک تخت رفت. دکتر با محبت، سرش را خم کرد تا جلوی دید زن باشد:

– خانم حصاری… این آقا پلیس هستن. از شما سوال دارن …

واکنش قابل توجه زن، برای هر سه عجیب بود. برگشت و با دقت به صورت سهند خیره شد. سهند لبخند زنان سرش را بالا و پایین کرد:

– سلام خانم حصاری… من سرگرد بهنام هستم… راجع به پرونده ی قتل شوهر مرحومتون، مزاحم شما شدم… می دونم اوضاع خوبی نیست، ممنونم که درک می کنید!

چشمان زن نمناک به نظر می رسید. با شنیدن جمله هم هر لحظه مردمک هایش گشاد تر می شد.

سهند آهسته کنار تخت نشست تا این طور راحت تر صورت او را ببیند:

– پسر خونده ی شما دستگیر شده … ما دوباره داریم روی پرونده کار می کنیم … چون … یه سری ابهامات داره … اون موقع فرار خسرو نذاشت خیلی تحقیق کنیم و حالا…

زن سرش را تکان داد . دکتر از مچ دستش گرفت و آهسته کنار گوشش گفت:

– لطفا آروم باشین خانم حصاری … اگر اذیت می شین، می تونیم بریم….

سهند برگشت تا جوابی به پزشک بدهد، اما زودتر خود زن، دستش را کشید… بزاق دهانش را آهسته از گلوی چروکیده اش رد کرد و زبان روی لب های نازکش کشید:

– خسرو …

سهند سرش را بالا و پایین کرد. قلبش با هیجان می زد. امیدوار بود که بتواند از این زن کمکی بگیرد و به حرف آمدن زن، توفیق بزرگی بود!

– خسرو … چی؟

– اون… کشت … شوهرم … آخ …

دستش را روی قلبش گذاشت و پزشک با ترس صدایش کرد. سهند بهت زده از کلمه هایی که شنیده بود، سرش را نزدیک برد:

– خانم حصاری… شما مطمئنید؟ ایرج و دلسا اینو به شما گفتن؟ خود منوچهر خان چی؟ خسرو رو دوست نداشت؟ شما چی؟

دکتر کمک می کرد زن دراز بکشد و سهند یک ریز سوال می پرسید. کلافه از سوالات او، با تهدید گفت:

– آقا من مسئولم! حال ایشون اصلا خوب نیست… نمی تونن صحبت کنن. در ضمن این مسئله خاطره ی بدی رو براشون زنده می کنه… نباید بهش فشار بیارین…

سهند از روی تخت بلند شد اما کوتاه نیامد:

– من باید چند تا سوال کنم، حتی واکنش این خانم هم برای من مهمه… فعلا که حالشون خوبه، چرا اصرار می کنید نمی تونه !

صبا حصاری آه و ناله می کرد. دکتر که از دراز کش بودنش خیالش جمع شد، صاف ایستاد تا با اخم به سهند بگوید:

– چون کار من برام از شما مهم تره! دقیقا مثل شما که کارتون از این آدم مهم تره! می گم نمی تونه، چرا باور ندارین؟

سهند نگاهی به زن و صورت چروکیده اش انداخت. دکتر دروغ نمی گفت، اما نمی خواست دست خالی از این جا بیرون برود:

– ببیند آقای دکتر، درک می کنم… باشه من تند رفتم.. این بار آروم تر ازش می پرسم…

– نمی شه ، من مسئولم و نمی تونم همین طوری …

– می شه اقا! منم مسئولم! اگر مانع بشین من مجبورم از شما به جرم این که توی کار من اختلال وارد کردین شکایت کنم! گفتم مراقبم ! شما هم مسئولی که حافظ جان بیمارت باشی!

گره ی ابروهای دکتر بیشتر شد. اما تا بخواهد حرفی بزند، خانم محسنی وارد اتاق شد:

– اجازه بدین آقای دکتر، اگر هنوز مورد جدی نداره، سرگرد سوالاشو بپرسه…

سهند از دیدن زن، خوشحال شد اما قبل از تشکر، خانم محسنی انگشت سبابه اش را با تهدید جلویش بالا وپایین کرد:

– شما حق دارین سه تا سوال دیگه از خانم حصاری بپرسین! و اصلا برای جواب پا فشاری نکنید!

سهند کمی تعجب کرد اما در آن شرایط، همین هم نعمتی بود، سر تکان داد و رو به پیرزنی که با بهت و دهان باز مانده به او و خانم محسنی نگاه می کرد، گفت:

– خانم حصاری، شوهر شما قبل از مرگ مریض بود؟

زن همچنان نگاهش می کرد. چند لحظه همه ساکت ماندند . خانم محسنی روی تخت نشست و دست صبا حصاری را میان دستانش گرفت:

– مادر خوب من، اگر می تونی و یادت می یاد، جواب بده… این آقا پلیس هست و حتما کمک می کنه… یادته یه بار بهم گفتی چه قدر در رنجی که قاتل همسرت آزاد می گرده؟ الان گرفتنش و قراره تقاص کارشو پس بده…

چشمان زن به آنی پر از اشک شد. خانم محسنی با لبخند سر تکان داد و پرسید:

– شوهرت قبل از فوتش ، بیمار بود؟

سر زن آهسته بالا و پایین شد. سهند سریع پرسید:

– دلسا از کی می دونست خسرو بچه ی واقعی شما نیست؟

نگاه پیرزن رو به او مانده بود. خانم محسنی قطره های اشکش را با دست پاک کرد و بالاخره بعد از چند بار باز و بسته کردن بیهوده ی دهان، صبا حصاری به حرف آمد:

– می دونست… یادم … نیست… می دونست…

سوال آخر مانده بود! انتخابی که برای سهند هم سخت بود. آهسته روی تخت، کنار خانم محسنی نشست و با آرامش گفت:

– خسرو رو چه قدر دوست داشتی!؟ اندازه ی ایرج و دلسا؟

برق میان چشمان پیر ِ صبا حصاری، جواب سوالش بود. لبخندی زد و از آرامش زن و محیط استفاده کرد:

– خسرو ترک کرده بود… ایرج، نینا رو دوست داشت. باهاش ازدواج کرد… دلسا … تو رو این جا آورد؟

حال روحی زن بهم ریخته بود. امیررضا هم حالا پشت سر او ایستاده بود. خانم محسنی یک باره ایستاد و رو به دکتر گفت:

-بهتره یه آرامبخش تجویز کنید تا استراحت کنه.

سهند که از جایش تکان نخورد، محکم تر ادامه داد:

– شما هم سرگرد دیگه می تونید برین!

دکتر از اتاق بیرون رفت تا دستور خانم محسنی را انجام بدهد. سهند چشم از صبا حصاری نگرفت. آهی کشید و زمزمه کرد:

– خسرو دوست داشت، شما رو ببینه … تنها دلیلی که به نظرش حتی به خاطرش حاضره به خاطر کاری که نکرده ، تقاص پس بده! اگر دوستش داری، اگر فکر می کنی مادرش هستی هنوز… کمکش کن…

زن با تاسف سر تکان داد و رسیدن پزشک، سهند را از روی تخت بلند کرد. خوشحال بود که قبلا یکی از کارت های شخصی اش را در جیب شلوارش گذاشته است!

کارت را به دست خانم محسنی داد و با قدم های بلند از ساختمان اسایشگاه بیرون آمد.

حیاط را هم طوری طی کرد که امیررضا مجبور بود، بدود تا هم قدمش شود!

بالاخره به ماشین رسیدند و قبل از روشن کردن ماشین، پاکت سیگارش را از کنسول وسط ماشین در آورد.

سیگار را با لب هایش بیرون کشید و فندک روشن را زیرش گرفت. همان لحظه که دود غلیظ را از سینه بیرون می داد ، شیشه ی ماشین را هم پایین کشید.

تا سیگار به انتها برسد، امیررضا هم مثل او در سکوت خیره به رو به رو بود!

سهند فیلتر سیگار را در زیر سیگاری ماشین خاموش کرد و دنده را سرجایش گذاشت . ماشین شروع به حرکت کرد و امیررضا پرسید:

– شما … خسرو رو دیدین!

سهند نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد!

– تازه کشف کردی!

– شک داشتم بهش… کجاست؟ خودش پیش شما اومده؟ یا … اون کسی که گفتید به شما قبلا کمک کرده و …

– خسرو … الان یه پیرمرد بیابون نشینه! عمرا اگر بیبنی بشناسیش! این همه مدت همین طور زندگی کرده و … به قول خودش تازه این هشت سال رو زندگی کرده!

– چرا تحویل پلیس ندادینش؟

سهند خیلی کوتاه از خیابان چشم گرفت و به امیررضا نگاه کرد:

– بهش بدهکارم! در ضمن… این جور خیلی بهتر پرونده رو حل می کنم! خسرو هر چی می دونست و باید می گفت رو قبلا گفته! خودت هم می دونی حالا، حداقل خسرو قاتل نیست!

– مدارک هست… اما … بیشترین اتهام رو هم خسرو داره!

– نه به نظر من!

– باید یه جمع بندی دقیق کنیم!

– یه نفر هست که به نظرم باید خودش بیفته دنبال پرونده!

امیررضا با تعجب پرسید:

– کی؟

– افسری که مزه ی رشوه رو هم چشیده! باید پیداش کنیم!

امیررضا با نگاهی پر از سوال، به نیم رخ غرق در فکر او زل زده بود و سهند دنبال چیدن درست تکه های پازل این معما بود!

جای بعضی چیزها با هم جور نبود و باید او جورش می کرد! با همین فکر، از امیررضا خواست، محل خدمت سروان پویا کرمی را پیدا کند.

سروانی که همچنان با درجه ی سابقش، در یکی از کلانتری های مرکزی شهر، مشغول بود!

جلوی کلانتری که رسیدند، سهند ماشین را پارک کرد و قبل از پیاده شدن، رو به امیررضا گفت:

– ببین تنها راهی که می شه این سروان رو ترسوند، گفتن ماجراست! اما مطمئنا با توجه به این که ما سر خود دنبال پرونده راه افتادیم، فکر نکنم بشه این طور از زیر زبونش حرف کشید
.
– پس باید چی کار کنیم؟

– جور دیگه ای بترسونیمش! بودن من، دردسر بزرگیه! من نه حق کار کردن دارم و نه دخالت تو این پرونده ها! مگر این که حکم معتبر داشته باشم! اما تو به واسطه ی درجه ای که داری و جایی که کار می کنی، به راحتی می تونی اقدام کنی!

امیررضا سرش را به نشانه ی فهیمدن خواسته ی سهند تکان داد:

– خب متوجه شدم! اما… الان نقشه چیه؟

لبخند روی لبان سهند نقش بست، دستش را روی فرمان گذاشت و کاملا به سمت امیررضا برگشت:

– داره ازت خیلی خوشم می یاد! بسپرم به سرهنگ ببینم می تونه منتقلت کنیم پایگاه!

ابروی امیررضا با تعجب بالا رفت و لبخند سهند کشیده تر شد!

– این پرونده رو باید به سرانجام برسونیم! اونم تو فرصت کوتاه! چون حالا هر کی تو این پرونده بود، یه جورایی شستش خبردار شده! اگر دیر بجنبیم ممکنه نتونیم قاتل اصلی رو بگیریم!

– باید چی کار کنم الان؟

– می ری و با سروان حرف می زنی. توضیح زیادی نمی دی و فقط می گی که خسرو خودشو معرفی کرده و سرهنگ ، سپرده به تو تا این پرونده رو بازبینی کنی! بگو که پزشک قانونی رفتی و با دکتر حرف زدی. زیاد خودتو مطلع نشون نده، اما بفهمون که فهمیدی این پرونده ناقصه! از برگه ی دوم پزشکی قانونی حرف بزن و بگو دنبالش می گردی… بعد هم این که از اون توقع داری که بهت کمک کنه! اگر دنبال حکم و اینا بود و پر رو گری کرد، تو هم جوابش رو بده! نگران نباش و بگو که با خواست سرهنگ این جایی .

– سرهنگ صمیمی؟

– آره! من خودم تو این فاصله با سرهنگ حرف می زنم. بهتره ایشونم تو جریان باشه. فقط اسمی از من نگو! در مورد ازدواجش با دلسا هم هیچ حرفی نزن! تا ببینیم با زبون خوش می شه ازش حرف کشید یا نه!

امیررضا با اطمینان سرش را بالا وپایین کرد:

– متوجه شدم کاملا چی می خواین! من برم؟

سهند سرش را پایین برد و امیررضا از ماشین پیاده شد!

تا زمانی که موبایلش را تحویل بدهد و وارد کلانتری شود، سهند نگاهش می کرد.

خیالش از بابت امیررضا راحت بود. بنابراین ، گوشی را برداشت و شماره ی سرهنگ را گرفت و زیاد طول نکشید صدای سرهنگ را شنید:

– چه عجب یه زنگی هم به ما زدی!

– سلام! مگه قرار بود به شما زنگ بزنم!؟

سرهنگ نفس عمیقی کشید:

– علیک سلام! چی بگم والا! ما رو حساب می کردی، حداقل الکی حالمون رو می پرسیدی!

– این چه حرفیه دایی جان! خیلی هم نوکر شمام اصلا! خوبه دو روز پیش ، اومدم اون جا!

– زحمت کشیدی! عمرا اگر کار نداشتی ، می اومدی!

سهند خندید و سرهنگ ادامه داد:

– حالا کارت چی شد؟ این سروان امیری رو نمی خوای پس بدی؟!

– اتفاقا تو فکرم کلا ازتون بگیرمش!

– بیخود! الکی روش فکر نکن! این بچه پیش من امانته!

سهند با تعجب در ماشین را باز کرد و همان طور که پیاده می شد، گفت:

– امانت؟

– آره… پسر سرتیپ امیریه دیگه! می شناسی؟

سهند ثانیه ای فکر کرد اما اسم نا آشنا بود:

– نه … باید بشناسمش؟

– دوست صمیمی من! رضا امیری! مثل باباش ژن داره!

– خب حالا اگر بیاد پایگاه چی می شه؟

– بچه ست! درجه شو هم یه خورده الکی گرفته! اما تو کارش خیلی وارده!

– عجب!

سهند تکیه به کاپوت ماشین زد و به ماشین هایی که از خیابان می گذشتند خیره ماند. سرهنگ نفس عمیقی کشید و گفت:

– آره … فعلا باید پیش من بمونه در هر حال! اما بچه ی زرنگ و باهوشیه!

– اوهوم!

– کار پرونده به کجا رسید؟ حل شد یا نه؟

– حدس من درست بوده تا حالا! اما … هنوز یه کار کوچیک مونده. اونو انجام بدم حله… شما می تونی به سروان امیری یه حکم بدی تا اون به عنوان …

– قبلا حکم رو دادم!

اخم های سهند در هم فرو رفت:

– به کی؟ به خودش؟

– خودش تو جریان نیست! اما خب باید یه علتی برای نیومدنش داشتم و می دونستم بالاخره این پرونده رو حل می کنی! واسه همین من خواستم امیری رو معرفی کنم!

چین های پیشانی سهند باز شد:

– کار خوبی کردی! پس حالا کارش راحت تر می شه…

– به کجا رسیدی سهند؟ می شه روش حساب کرد؟

– آره حتما! یه گیر خیلی بزرگ داره که فکر کنم بشه بازش کرد!

– چه طور؟

– افسر پرونده احتمالا به خاطر رشوه ای که گرفته، یه کم قضیه رو پیچونده!

– می شه ثابت کنی؟

– فکر کنم بشه! من اسم اون افسر رو می گم، شما لطف کنید سوابقش رو بگین دربیارن… مخصوصا این هشت سال . بعد آدرس و شماره تماس و هر چیز دیگه ای که بهش مربوطه رو هم بهم بدین.

سرهنگ جوری به صندلی اش تکیه زد که صدای جیر جیر صندلی را سهند هم شنید:

– تو مطمئنی؟ شر نشه برات ؟

– آره … تا حدودی مطمئنم. اگر لطف کنید و حکمش رو به سروان امیری بدین، تا بتونیم ردش رو بزنیم. ممکنه حالا که فهمیده پرونده تو جریان افتاده، دنبال اونی که بهش رشوه داده بره!

– اوهوم… ممکنه… باشه.. من از این ور پشتیبانی می کنم شمارو … اما خودتو درگیر نکن… می دونی که؟

– آره.. متوجه ام! هیچ اسمی از من نیست ، همه جا سروان امیری رو معرفی کردم…

– گفتی اسم افسر پرونده چی بود؟

– پویا کرمی! کلانتری سیصد و پنجاه الان مشغوله.

– باشه می سپرم به بچه ها، خیالت راحت.

سهند لحظه ای برگشت که امیررضا مشغول گرفتن گوشی تلفن همراهش از دکه ی نگهبانی بود.

– ممنونم، پس منتظر تماس شما هستم.

– باشه، می سپرم به بچه ها با امیری تماس بگیرن! این طور بهتره!

امیررضا چشمش به گوشی موبایلش بود؛ سهند اخمی کرد و جواب داد:

– اوکی، فعلا!

گوشی را که پایین برد، امیررضا با قدم های بلند خودش را به ماشین رساند.

همان لحظه هم گوشی سهند زنگ خورد! شماره آشنا نبود، اما حسش آن قدر قوی بود که تماس را وصل کند:

– بله؟

– سرگرد بهنام؟

سهند ، صدای خانم محسنی را شناخت. به امیررضا کرد، اشاره کرد، سوار شود و جواب داد:

– بله خودم هستم! چیزی شده خانم محسنی؟

زن نفس عمیقی کشید و بعد از این که او پشت فرمان نشست، گفت:

– شما که رفتین با آرامبخش خانم حصاری خوابید اما خیلی زود با حال بدی بیدار شد. از اون موقع همش می خواد حرف بزنه! چیزی نمی گه و دکترش معتقده یه شوک عصبیه. البته ایشون اصرار داره ملاقات با شما، خانم رو به این حال رسونده، اما… برای من این پیرزن و پیرمردا، مثل خواهر و برادر هستن، من فکر کنم خانم حصاری دوست داره بازم شما رو ببینه…

سهند ماشین را روشن کرد و آهسته به سمت خیابان کشاند:

– من خیلی زود اون جام …

– منتظرتونم …

گوشی را پایین آورد و سر خیابان بعدی، ماشین را نگه داشت. رو کرد به امیررضا و گفت:

– خب اون جا چی شد؟

امیررضا شانه ای بالا انداخت:

– نمی دونم خواسته ی شما رو خوب انچام دادم یا نه! اما خیلی عصبانی شد و گفت که من نمی تونم این کارو کنم! بعد گفت باید مجرم رو به اون تحویل بدم! منم حالیش کردم که الان و توی این شرایط، اصلا نمی تونه! مگر این که خودش مجرم رو دستگیر می کرد!

– پس درست فکر کردیم! حتما یه کاری می کنه!

– مطمئنم منم! تقریبا منو انداخت بیرون!

سهند پوزخند زنان سرش را تکان داد:

– فاتحه ش خونده ست پس! گوش کن امیررضا، من با سرهنگ صحبت کردم. اطلاعات بیشتر رو از خودش بگیر، فقط این که پیگیر این سروان کرمی هست! ما هم از این جا راهمون رو جدا می کنیم! تو برو حکمت رو از سرهنگ بگیر و بیفت دنبال پرونده! هر کی رو که می خوای بگیر! یه جوری دیگه رسمی کار کن!

امیررضا با تعجب و بهت زمزمه کرد:

– اما من … یعنی من که …

لحن سهند محکم تر از قبل شد، چینی روی پیشانی انداخت و گفت:

– اما و اگر نداره! تو همه ی چیزا رو می دونی! برو تا وقت داری یه گزارش کلی از کارات آماده کن! بعد هم برو سراغ آدمای قصه. به اونایی که شک داری … برگ برنده رو کن. با سرهنگ هم می تونی مشورت کنی. منم تا شب مجرم قبلی پرونده رو بهت می رسونم!

امیررضا با همان بهت قبلی، خیره اش بود، سهند آهی کشید و متوجه حرف سرهنگ از بچه بودن امیررضا شد! هنوز پرونده ی مهمی را تنها به سرانجام نرسانده بود!

دستش را روی شانه ی پسر جوان گذاشت و گفت:

– گوش کن امیررضا! ما تا حالا فهمیدیم که یه صفحه از گزارش پزشک قانونی نیست! فهیمدیم که جریان اعتیاد خسرو ساختگیه… خسرو از شرکت می رفته و دلیل مشکلش با پدرش، نامزدش بوده! نامزدی که حالا زن برادرش شده! خواهر خسرو قبل از این که پدرش بیاد اون جا بوده. خسرو بعد از اون چیزی یادش نیست! رفتن سرایدار به دستور مهندسی که اونم از برادر قاتل دستور گرفته اونم توی اون وقت روز، عجیب و مسخره ست! بیماری منوچهر رو هم در نظر بگیر! مادری که الان تو خانه ی سالمندانه و حال خوبی نداره!

– اینا همه به پرونده مربوطه؟

– آره امیررضا! یه تکه از پازل این معماست هر کدوم و مهمتر از همه پویا کرمی! اطلاعاتش رو سرهنگ بهت می ده! برگرد و تو فرصت کوتاهی، خودتو مجهز کن! اون وقت با دست پر برو سراغ پرونده ! کافیه یه کم مغزت رو به کار بندازی! پویا کرمی حتما کاری می کنه، بسپار براش بپا بذارن!

امیررضا نفسی کشید تا بهتر حرف های سهند را بشنود! سهند که حالش را فهمیده بود، لبخندی زد:

– برگرد سرکارت! دیگه بعد از این من فقط می تونم از دور کمک کنم! هر جا گیر کردی به من زنگ بزن! منم تا شب، خسرو رو بهت می رسونم! حالا هم برو که خیلی دیر شده!

امیررضا هنوز با استرس نگاهش می کرد که سهند تشر زد:

– د برو پایین پسر! کار دارم دیرم شده!

همین دستور کافی بود تا امیررضا از ماشین پیاده شود! سهند بی آن که لحظه ای را هدر بدهد، سریع پایش را روی پدال گاز گذاشت و فشار داد تا ماشین از روی آسفالت کنده شود!

از آینه امیررضا را می دید که همان جا به ماشین او نگاه می کند اما به جای عصبانیت لبختد زد! امیررضا هنوز بی تجربه بود، اما هوش خوبی داشت و می دانست می شود به او اطمینان کرد!

با همین فکر، حواسش را جمع خیابانی کرد که او را به اتوبان می رساند! جایی که خسرو منتظر او بود!

یک شنبه/ بیست و هشتم بهمن ماه / پایگاه ویژه

پیام سهند را برای دهمین بار خواند. برعکس دفعات اول، به جای شوکه شدن، لبخند روی لبانش می نشست.

لبخندی که پر از اعتماد و عشق بود! تمام فکرش به امشب می رسید و عملی شدن نقشه هاش، بستگی به این داشت که زودتر به خانه برود!

ولی با سهل انگاری که دیروز او مرتکب شد و پرونده ای که باید امروز جمع می شد، تا آن لحظه که مازیار قصد داشت از متهمانش بازجویی کند، نتوانست حرفی از خواسته اش بزند.

نامش را که از زبان مازیار شنید، گوشی موبایل را به سرعت درون کشو میزش انداخت و از جا بلند شد.

مازیار جلوی در شیشه ای که به سالن پشتی پایگاه می رسید، ایستاده و با دیدن او راه افتاد.

آلما دوید تا پشت سر او وارد اتاق بازجویی شود. مهرداد رفعتی و یکی از گروهبان های پایگاه، در اتاق بودند.

گروهبان پا کوبید و مهرداد کمی چشمانش را بالا کشید تا آن دو را ببیند.

آلما دیشب این مرد را از طریق دوربین مدار بسته ی بازداشتگاه دیده بود و حالا برای اولین بار با او رو به رو می شد.

یک مرد معمولی! چشمانی قهوه ای و موهایی مشکی، صورتی زاویه دار با بینی عقابی شکل و ریش های دو روزه!

قد و وزنش هم معمولی بود! آلما با تاسف سر تکان داد و ترجیح داد سکوت کند تا مازیار اولین سوال را بپرسد:

– اسم خودتون رو کامل بگین.

مرد اول نگاه کرد. مازیار هم خونسرد اجازه داد این نگاه دو طرفه ثانیه هایی ادامه پیدا کند. مرد بالاخره کوتاه آمد و لب زد:

– مهرداد رفعتی!

– کامل تر معرفی کنید!

– سی و هشت سالمه… نگهبان بیمارستان هستم. لیسانس دارم.

– چهار شب پیش، از ساعت شش غروب که از خونه خارج شدید تا پنج صبح که برگشتید کجا بودین آقای رفعتی؟

مهرداد، بزاق دهانش را قورت داد. نگاهی به آلما انداخت تا او اخم کند! مازیار با گفتن منتظرم، یادآوری کرد که حق ندارد زیاد معطل کند!

– من … شیفت بودم … باید ..

– ما تماس گرفتیم با بیمارستان … دروغ نگین! همه اظهارات شما ضبط میشه و قاضی بر اساس همین حرف های شما قضاوت می کنه! دروغ ، جرم دیگری رو به جرم های شما اضافه می کنه!

مازیار با آرامش حرف می زد برعکس مهرداد که هر لحظه خشم و تشویشش بیشتر می شد.

– شما چی می خوای بدونید!؟ اصلا نه نرفتم! تو خیابون بودم.

– چی کار می کردین تو خیابون؟ اونم یه شب برفی و سرد؟

– شما به هر کار آدم مگه کار دارین؟ من بیرون بودم! لازم هم نیست بگم کجا بودم!

مازیار دست هایش را روی میز گذاشت و کمی به سمت مهرداد خم شد:

– گوش کن آقای رفعتی! شما مجبوری با ما همکاری کنی! باید حقیقت رو هم بگی، وگرنه از همینا تو دادگاه …

– اصلا من باید با وکیلم حرف بزنم! باید اونو ببینم بعد بگم!

مازیار به صندلی تکیه زد:

– وکیل شما کیه؟ معرفیش کنید تا ما بگیم بیاد!

مهرداد لحظه ای نگاه کرد و بعد با تکان داد عصبی دست هایش گفت:

– مگه دادگاهه!؟ منو بفرستید اون جا وکیلم بیاد!

مازیار پوزخندی زد و آلما با تاسف سری تکان داد:

– اقای محترم، شما وکیل داری؟

– بله!

– اسمش چیه؟

– می خواین چی کار؟ اصلا به شما چه ربطی داره؟

مازیار نگذاشت آلما جوابی به مرد بدهد:

– سروان معین، بگو به سروان خسروی بیاد!

آلما متوجه منظور مازیار نشده بود! هیوا را برای چه می خواست؟ اما نمی شد جلوی متهم چیزی بپرسد، فقط چشم گفت و از اتاق بیرون رفت.

در را که بست، صدا هیوا را از پشت سر خودش شنید:

– آلما!

برگشت و با تعجب نگاهی به لبخند کم رنگ هیوا انداخت:

– مازیار گفت بیای این جا!

هیوا سر تکان داد و به اتاق بازجویی که جلویش ایستاده بود، برگشت.

آلما هنوز به در نرسیده بود که هیوا همراه لادن بیرون آمد. آلما با دیدن زن، لبخند کم رنگی زد.

چشمان لادن به خون نشسته بود و با ترس روی صورت او می گشت. آلما نفس عمیقی کشید و کنار رفت تا هیوا و لادن رد شوند و به اتاقی برسند که مازیار و همسر لادن ، ان جا بودند.

آلما پشت سر آن ها وارد شدند. مهرداد با دیدن لادن و چشمان سرخش، تقلا کرد از جا بلند شود اما مازیار که حالا پشت سر او ایستاده بود از هر دو شانه اش گرفت و فشار داد :

– بشین سرجات! حالا فکر کنم بهتر باشه حقیقت رو به ما بگی! شریک جرمت هم خیلی زود می رسه!

چشمان مرد پر از تردید و ترس اول به نگاه پر از اشک و غم لادن ماند و بعد رو به هیوا گفت:

– من شریک جرم کسی نیستم!
دارین تهمت می زنید.

– چرا راستشو نمی گی؟ دیشب برای چی فرار کردی؟ اگر مشکلی نبود چرا فرار کردی؟

شانه های مهرداد با شنیدن حرف های پر از بغض و درد لادن، افتاد. از ترس و اضطراب می لرزید و بی اهمیت به این مسئله، باز هم کتمان می کرد:

– من ترسیدم خب … الکی … گوش کن لادن،… می خوان الکی بندازن تقصیر من … من … اصلا اون دختره رو نمی شناختم ها؟ می شناختم؟

لادن با غم سر تکان داد . مازیار از پشت مرد حرکت کرد تا جلوی هیوا، روی صندلی که تازه برایش آورده بودند، بنشیند:

– بازم از شما سوال می کنم! چهار شب پیش، از ساعت شش تا پنج صبح کجا بودین!؟

لادن دیگر گریه نمی کرد . مهرداد چشم از او گرفت و با غضب بیشتری رو به مازیار فریاد زد:

– من جایی نبودم! اصلا نمی خوام حرف بزنم! می خواین باهام چی کار کنید؟

– این بازجویی لازمه ی کار ماست! هر جور که بتونیم از شما حرف می کشیم!

– شما حق ندارین!!

مازیار با پوزخند نفس عمیقی هم کشید:

– اگر می خوای امتحان کنیم؟ اما اینو یادت باشه اگر همکاری کنی و همه واقعیت رو بگی، ما اینو تو پرونده ات می نویسیم…

– داری بچه خر می کنی!

این بار آلما بی طاقت از گستاخی مهرداد، دست هایش را روی میز کنار مازیار و لادن گذاشت و به چشم های وحشت زده ی مرد خیره شد:

– هم خری هم بچه! فکر کردی اینم مثل کثافت بازیته که بتونی پنهونش کنی؟ پلیس رو هم مثل زنت ساده می دونی که این قدر زود حرف های ضد و نقیض تو باور کنه؟ به جای این همه وقت هدر دادن زودتر بنال!

مازیار و بیشتر هیوا با تعجب به آلما و فریاد های از سر خشمش نگاه می کردند! مهرداد که غافلگیر شده بود، به زحمت لب باز کرد:

– من هیچی نگفتم. به زنمم دروغ نگفتم… گوش کن لادن، اینا دورغ می گن…

لادن با ترشرویی سرش را به سمت آلما کج کرد، آلما هم چنان خیره ی چشمان وحشت زده ی مهرداد بود. مازیار پرسید:

– ما دروغ می گیم! درستش چیه؟ اینو در نظر بگیر که همکارای من بیمارستان رفتن! شما هیچ وقت شیفت شب نداشتین توی اون بیمارستان!

لادن با انزجار سرش را تکان داد و قطره ای اشک از گونه اش چکید. نفس های بلند و نامنظم مهرداد، تنها صدای اتاق بود .

صدایی که لادن را بیشتر از همه عذاب می داد. آهسته بلند شد و گفت:

– خواهش می کنم من بیرون باشم! هر چی می خواین و می دونستم رو به شما گفتم …

آلما از بازویش گرفت و با آهی او را به سمت در هدایت کرد.

همین که در بسته شد، مازیار فرصت نداد و یک باره خودش را روی میز جلو کشید تا یقه ی پلیور مهرداد را میان پنچه هایش بگیرد:

– گوش کن مردک! منو نمی تونی بازی بدی! بلایی سرت می یارم که مثل بلبل همین جا زبون باز کنی!

فشار انگشتان مازیار، صورت مهرداد را به کبودی کشانده بود. چشمان بیرون زده اش، حال مازیار را خراب تر می کرد:

– زر بزن ببینم برای چی اون دختر رو کشتید؟ از کی اون جا منتظرش بودین؟ زود باش !

صدای نامفهومی از دهان نیمه باز مرد بیرون می آمد. هیوا دست هایش را روی سینه جمع کرد و سنگینی اش را روی یک پا انداخت:

– این جور نمی تونه حرف بزنه! اگر بذاری من یه جور ازش اعتراف می گیرم که هیشکی شک نکنه!

دست های مازیار شل شدند. بدش نمی آمد که خودش این وظیفه را به عهده بگیرد اما، هیوا هم فرد مناسبی بود!

مطمئن بود از پس این کار به خوبی برمی آید. با آهی خودش را عقب کشید و به تقلای مرد برای نفس کشیدن نگاه کرد:

– بچه تر از این حرفاست! خودشم می دونه اگر دهن باز نکنه، همه چی رو اون زن میندازه گردنش!

پوزخند هیوا، نگاه هراسان مرد را متوجه اش کرد. در این اتاق کوچک با رنگ خاکستری و دو مردی که هیچ کدام با او شوخی نداشتند، راه گریز ی نداشت.

بی خود در مرداب عمیقی دست و پا می زد. مازیار نفسش را بیرون فرستاد و از روی صندلی بلند شد:

– واسه تو هیوا! منم می رم سراغ خانم تیزبین!

نگاه مهرداد با ترس میانشان رد و بدل می شد. مازیار دستی به بازوی هیوا زد و از عمد او را جلوی در کشاند. در را که باز کرد آهسته کنار گوشش گفت:

– یه جور با حرف قانعش کن!

هیوا فقط سر تکان داد و مازیار با خیال راحت در را بست. صدای گریه ی لادن از اتاق کناری می آمد. آلما با دیدن مازیار، به سرعت از روی صندلی بلند شد .

لادن هم آرام گرفته بود تا شاید صدای پچ پچ آن دو را بشنود!

– چی شد؟ حرف زد؟

مازیار با آهی سر تکان داد:

– خبری نشد؟ باید بچه ها تا حالا برمی گشتن که!

– می یان. تازه تماس گرفتم باهاشون!

مازیار به سمت اتاقش رفت و گفت:

– بمون این جا هر وقت هاله رو اوردن، منم می یام!

آلما چشم گفت و باز هم کنار لادن نشست. نگاه خیس زن با حسرت بالا آمد:

– دارن می یارنش؟ هاله رو؟ هنوزم نمی تونم باور کنم… چرا …. چرا اون آخه؟

– چیزی که دیروز ، وقتی تو بیمارستان به هوش اومد ازش پرسیدم همین بود!

لادن هیجان زده اما غمگین زبان روی لب های متورم خشکش کشید:

– چی گفت؟ حرف زد؟ من … واقعا بهش احترام می ذاشتم…

– نمی دونست! نمی خوام هم بگم تقصیر کدوم بوده… این جریان… به پرونده ی ما مربوط نیست. ما فقط می خوایم بدونیم چرا لیلا رو کشتن…

– خدایا …

دانلود-رمان-بی-گناه
دانلود-رمان-بی-گناه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن