خانه / آخرین مطالب / رمان بی گناه پارت 21

رمان بی گناه پارت 21

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

آلما دست های یخ کرده و سرد لادن را میان دستانش گرفت:

– آروم باش … ممکنه با این شرایط پای شما هم بیاد وسط… من بهت توصیه می کنم با یه وکیل خوب مشورت کنی! فکر نکنم دیگه با شما کاری داشته باشیم… همین جا بمون … هر سر و صدایی هم شد بیرون نیا، من با سروان مهرگان صحبت می کنم که اگر بشه بری خونه! فقط یادت باشه، حتما با وکیل مشورت کن.

لادن سر تکان داد و آلما با محبت بیشتری نزدیکش شد:

– اتفاق بدی افتاده، اما ممکن بود برای شما بدترم باشه! شاید … شاید حتی جای لیلا می شدی! بهتره بیشتر مراقب خودت و اطرافیانت باشی… گاهی اعتماد بیش از حد به یکی ، راه بد شدن رو براش باز می کنه! همیشه یادت باشه ، برای هر کسی یه جای خطا بذار! اون جور خودت بیشتر مراقب می شی !

لادن اشک می ریخت و آلما سر لادن را روی شانه نگه داشت. تازه کمی آرام شده بود که سر و صدایی آمد و بعد سحر وارد اتاق شد.

حرفی نزد اما مطمئن بود که هاله را آورده است. از روی نیمکت کوچک بلند شد و به لادن هراسان گفت:

– همکارم پیش شماست. من صحبت می کنم نگران نباش…

اجازه نداد حتی لادن تشکر کند و از اتاق بیرون رفت. هاله را از پشت سر دید که با بدنی خمیده همراه یکی از ستوان های پایگاه، وارد اتاق بازجویی می شود. همان لحظه هم مازیار صدایش کرد:

– برو به هیوا بگو مهرداد رو بیاره، من حوصله ندارم ، زودتر جمعش کنیم بره!

قبل از این که مازیار قدم بعدی را بردارد ، آلما از بازویش گرفت تا او را مجبور به ایستادن کند:

– مازیار یه لحظه صبر کن!

مازیار با اخم های بهم چسبیده ی پیشانی اش برگشت تا آلما ادامه بدهد:

– احازه بده لادن بره! اون هیچ کاره ست. اظهاراتش هم ثبت شده قبلا. فکر نمی کنم بودنش تاثیری رو روند ماجرا داشته باشه .

مازیار چشم به صورت آلما داشت و بعد از ثانیه ای مکث، سرش را به عنوان تایید خواسته ی آلما تکان داد:

– بفرستش بره اما بگو حق خروج از شهر نداره تا اولین دادگاه، قاضی رای بده …

– باشه مرسی…

دست مازیار را رها کرد و دوباره به اتاق برگشت. به جای لادن، رو به سحر گفت:

– این خانم می تونن برن! ترتیب خروجشون رو از پایگاه بده!

سحر سر تکان داد و لادن با قدم های بلند خودش را به او رساند:

– ممنونم سروان…

لبخند کمرنگ آلما، روی لبان او هم نشسته بود. آلما خدانگهداری زمزمه کرد و از اتاق بیرون رفت تا خواسته ی مازیار را هم اجابت کند.

به اتاقی که مهرداد و هیوا بودند، وارد شد تا با صحنه ی عجیبی مواجه شود!

مهرداد با صدای بلند گریه می کرد و حرف می زد! و هیوا با خونسردی تمام، روی صندلی نشسته و نگاهش می کرد!

او را که دید، با لبخند برگشت. مهرداد اما انگار آن جا نبود! همچنان حرف می زد!

– اون کشت… من … گفتم … نه… بعد … دیدم … مُرد… دختره….

آلما با تعجب سر تکان داد و کنار گوش هیوا گفت:

– این چی می گه؟ اعتراف کرد؟!

– تا حدودی! یه چیزایی ضبط کردم!

آلما به برگه ی روی میز نگاه کرد و گفت:

– باید بره اون اتاق، هم دستش رو اوردن!

هیوا بلند شد و با آهی گفت:

– به به ، پاشو مرد خوش تیپ! بریم اون ور بازم بلبل زبونی کن!

مرد به طور محسوسی از هیوا ترسید و خودش را عقب برد! دیدن صورت پر از اشکش ، برای آلما بهت آور بود!

مهرداد مقاومت می کرد اما در مقابل هیوا، تسلیم هم بود! هیوا از یقه اش گرفت و او را به سمت در هل داد و کمی بعد با همان روش، وارد اتاق بعدی شد!

با دیدن هاله و رنگ و روی پریده اش، همان جا روی زمین افتاد و شلوار هیوا را گرفت:

– بگو بهشون … بگو … این کشت… به خدا … من … گفتم…. دختره… این کشت …

روی پاهای هیوا افتاده و هیوا با همان آرامش، باز هم بلندش کرد و کنار مازیار روی صندلی نشاند!

مازیار راضی از اعتراف صریح مهرداد، اهی کشید :

– خیلی خب! همه چی رو باید از اول تعریف کنید! درست و واقعی!

– من … به خدا نبودم… این منو گول زد.. اصلا من چی کار داشتم به اون … دختره ی بدبخت… من … نمی شناختمش به خدا… ندیده بودمش …

مازیار با دست به هیوا اشاره کرد، همان اشاره هم کافی بود تا مهرداد با ترس کمی خودش را عقب بکشد و ساکت شود! هیوا به آرامی کنار مهرداد ایستاد و گفت :

– زیاد هم خوب نیست حرف بزنی! ازت هر چی سوال کردن فقط جواب بده!

مازیار چشمش به سر افتاده ی هاله بود . آلما با بداخلاقی، پشت سر هاله ایستاده و به جایی میان میز کوچک چوبی نگاه می کرد.

نفسی کشید و برای این که به بازجویی شان شکل رسمی تری بدهد، طوطی وار تکرار کرد:

– این یه بازجویی رسمیه! شما دو نفر به جرم قتل لیلا، بیست و سه ساله و آرایشگر، متهم هستید. مجبور نیستید به سوالات ما جواب بدین، اما همکاری شما، توی پرونده ای که برای دادسرا ارسال می شه، حتما تاثیر می ذاره. هر دروغ و فریب پلیس هم توی پرونده درج می شه. پس بهتره صداقت داشته باشید. ما مدارک زیادی بر علیه شما داریم و این اعتراف، روند جمع شدن پرونده رو تسریع می کنه! به عنوان سوال اول، شما چه رابطه ای با هم دارین؟

هاله تکان نخورد، اما مهرداد عصبی، نگاه خصمانه ای سمت هاله انداخت:

– از این بپرسید… زیر پام نشست…

– چرت و پرت تحویل ما نده! نه حوصله ی شنیدن قصهی مسخره ی شما رو داریم و نه علاقه ای به کثافتکاری! جواب سوال من، کوتاه و مربوط به پرونده باشه!

تشر مازیار، مهرداد را ساکت کرد. در عوض هاله بالاخره سرش را بالا گرفت .. صورتش از اشک خیس بود، اما بی آن که صدایش بلرزد، گفت:

– من می گم! اول هیچ … اما … این قدر رفت و اومد به قنادی تا این که …

– تقصیر من ننداز! خودت هی درد دل کردی… کی بود شماره شو…

– خفه!

هیوا پس گردنی آرامی به مهرداد زد تا او شوک زده، ساکت شود! مازیار راضی از حرکت او، رو به هاله گفت:

– گفتم این چرت و پرتا رو نمی خوام بشنوم! پس تایید می کنید که با هم رابطه داشتین! اون شب با هم بودین؟ تو ساختمون چی کار می کردین؟

هاله سر به زیر انداخت. سکوت که طولانی شد، آلما به حرف آمد:

– لیلا اومده بود ساختمون تا موهای کوتاه شده ی دوستش رو ببره … اتفاقی بود یا با نقشه کشیده بودینش؟… راستشو بگو… لیلا از رابطه تون با خبر بود؟

هاله از همان کلمه های اول، کمی سرش را برگرداند تا آلما را ببیند. در نگاهش سرزنش و خشم بود، آلما بی توجه به همین نگاه، ادامه داد:

– شما رفته بودین آرایشگاه؟

– این گفت… قنادی .. نمی شد…

کلمه ی آخر را مهرداد زمزمه کرد و سرش را پایین انداخت. انگار تازه متوجه قباحت عملش شده باشد.

هیوا پس گردنی دیگری به مهرداد حواله کرد و مازیار نام هاله را خواند تا زن با آهی به حرف بیاید:

– آره .. من گفتم… مهرداد کلید آرایشگاه رو داشت. اما فکرشم نمی کردم لیلا بیاد. ما متوجه نشده بودیم… یهو در آرایشگاه رو باز کرد… ما ترسیدیم …

– لیلا چی ؟ عکس العملش چی بود؟

– عصبانی شد. داد و بیداد راه انداخت…. هی تهدید می کرد به لادن می گه… مهرداد عصبانی شد و دو تا کشیده …

– به من چه …. من …

پس گردنی سومِ هیوا، مهرداد را کاملا خفه کرد! مازیار آرنجش را روی میز گذاشت و منتظر به صورت هاله خیره شد:

– خب… چرا کشتینش؟

هاله بغض کرده سرس را با ناباوری تکان داد:

– نمی خواستیم… ترسیدیم… لیلا راه افتاد و داد و بیداد کرد. هی گفتم بهش پول می دیم… به دست و پاش افتادیم … اما … عصبانی شده بود و …

– باید صحنه ی قتل رو بازسازی کنید… این اتفاق تو راه پله ها افتاد؟

هاله غم زده، سرش را پایین انداخت:

– بله …. من .. گرفتمش به حرف، مهرداد گفت بترسونیمش… رفت برق رو قطع کرد… اون فرار کرد و تو راه پله ها.. من می خواستم بترسومش …

– با چی به قتل رسید؟

– چاقویی که من با خودم آورده بودم کیک بخوریم …

هاله مثل مهرداد به گریه افتاده بود. مازیار نفس عمیقی کشید و کلافه از این همه زاری، با صدای بلند گفت:

– جسد لیلا رو چی کار کردین؟

هاله سرش را بالا آورد. مهرداد سرش را به میز کوباند که برای بار دوم، هیوا جلویش را گرفت. مازیار همچنان به هاله نگاه می کرد تا زن بالاخره اعتراف کرد:

– بردیمش انداختمیمش زیر یه پل زیر گذر… تو اتوبان ساوه …. مهرداد می دونه کجاست..

مهرداد باز هم مرثیه سرایی اش را شروع کرده و خودش را بی گناه می دانست…

آلما اولین نفر با همان خشم و ناراحتی، اتاق بازجویی را ترک کرد. خوشحال بود که لادن را فرستاده.

حال و روزش را درک می کرد و نمی خواست این اعترافات هولناک را این طور می شنید.

به اتاقش که رسید، کش دور موهایش را باز کرد، تا خرمن مشکی رنگ، روی شانه هایش بریزد.

عصبی عرض کم اتاق را قدم زد و بعد روی صندلی افتاد. انگشتانش را میان موهایش فرو برد و کمی سرش را پایین انداخت تا گیسوانش ، صورتش را هم بپوشاند.

نمی دانست تا کی همان جا ماند، تا این که ضربه ای به در خورد.

سرش را بالا کرد و از پشت چند تار افتاده روی چشم و صورتش، صورت مازیار را تشخیص داد.

با دست موها را پس زد و ایستاد:

– ببخشید… کاری هست انجام بدم؟

همان لحظه ، هیوا و علی با خنده از پشت مازیار گذشتند. نگاه او، سر مازیار را هم برگردند، گرچه خیلی زود، بازهم به آلما نگاه کرد:

– تو چت شده؟ خیلی درگیر شدی!

می دانست حق با مازیار است و برای همین، ترجیح داد سکوت کند و تنها نگاهش را دزدید. مازیار روی صندلی، جلوی میزش نشست و او را هم دعوت به نشستن کرد:

– بشین آلما!

بعد از نشستنشان هم، کمی سکوت شد. انگار با بسته شدن هر دو پرونده ی پایگاه، باز هم آرامش به آن جا برگشته بود، هرچند، ارامش قبل از طوفانی دوباره باشد! مازیار پر صدا نفس کشید تا آلما هم سرش را بلند کند.

– دیروز یه اشتباه کردی! خودتم می دونی … اما اون قدر پر رنگ نبود که بخوای خودتو ناراحت کنی! می دونم احساسات رو درگیر نمی کنی… اما … بازم سعی کن منطقی تر نگاه کنی. این طور خودتو اذیت می کنی!

آلما همچنان سکوت کرده بود. مازیار خیره اش بود تا بالاخره او هم نگاهش کرد. لبخند کم رنگ مازیار، قوت قلب بزرگی برای آشفتگی روح او بود!

– ببخشید… می دونم. از این کارای مسخره ی آدم دوپا حیرونم… از این که … چرا سر یه چیز مسخره … یه لذت آنی… جون یه آدم بی گناه گرفته شد.. همین شده که آدما دیگه دوست ندارن کار خوب کنن… بی تفاوتن و می گذرن… تا مثل لیلا قربانی بی گناه ِ یه حادثه ی تلخ نشن… این خیلی آزار دهنده ست…

– زندگی این طوره …جامعه و شرایط فرهنگ و رشد و خواسته های تموم نشدنی انسان…

– پسرفت کردیم!

مازیار آهی کشید و از روی صندلی بلند شد:

– و می کنیم! بهتره ما وظیفه مون رو بهتر انجام بدیم… حداقل کاری که برای این حال بشریت می تونیم انجام بدیم همینه! هیوا وعلی رفتن دنبال جسد… نیما قراره بعدازظهر بازم بره مرخصی! حواست باشه…

– مازیار !

مازیار از کنار در برگشت:

– بله؟

– می شه منم .. ساعت شش برم امروز؟ اگر البته مشکلی نبود؟

مازیار اخمی کرد تا آلما تقریبا نا امید شود، اما بعد از ثانیه ای ، همان طور که اتاقش را ترک می کرد، گفت:

– اگر هیوا و علی کارشون رو تموم کرده بودن، آره … برو!

آلما مطمئن نبود که صدای مرسی اش را شنیده باشد!

جای عصبانیت و غصه را شوق دوباره ای پر کرد. دیدن سهند، اتفاق ساده ای نبود که ساده بگیرد! فقط باید دعا می کرد که هیوا و علی، به خوبی و به موقع کارشان را انجام دهند تا او بتواند به وقت به کارهایش برسد.

به دستانش نگاه کرد و لبخندش پر رنگ تر شد. حالا که پایگاه در آرامش بود، باید او هم از این آرامش استفاده می کرد تا برای امشب نقشه بکشد!

برخلاف هر باری که پا به این قسمت های پوشیده از برف بیابان می گذاشت، قدم هایش را تند کرده بود!

نه نگران مشکل جسمی اش بود و نه حواسش به برف هایی که آب شده و با خاک بیابان حوضچه های مخفی گل آلودی را ساخته بودند!

طوری که قطره های گل، تا زانوی شلوار تیره اش هم رسیده بود! حواسش به اطراف بود!

دو سه بار سوت زد تا زودتر خسرو را بیابد منتها تا رسیدن به آلونک بشکه ای خسرو، هیچ خبری از او نشد!

آتش خاموش و سرد و سکوت، یأس را مهمان قلبش کرد. نفس های نامنظمش را محکم بیرون فرستاد و چند بار نام پیرمرد را صدا زد.

اما خبری نشد. عرق کرده بود و باد سرد میان تنش می پیچید.
همین تضاد هم کلافه اش کرده بود !

پالتویش را در آورد تا باد سرد یک باره روی تنش بشیند. دست میان موهایش کشید و گذر سرما میان موهایش، از التهابش کم تر کرد. باید فکر می کرد و لحظه ای چشمانش را برای تمرکز کردن بست.

جاهایی که قبلا رفته بود را در ذهنش پیدا کرد و یک باره چشم گشود و به سمتی که هر بار پیرمرد با سگ هایش از آن طرف آمده بود، حرکت کرد.

نگاهش به زمین بود و دیدن رد پای سگ ها، کمی آرامش کرد. کمی جلوتر که رفت، سگ بزرگی را تشخیص داد.

سوت زد تا سگ حواسش به او معطوف شود. اشتباه نمی کرد این همان ماده سگی بود که دفعه ی پیش با توله هایش بازی کرده بود!

به قدم هایش سرعت بیشتری بخشید. سگ از جلوی چشمانش محو شد و زیاد طول نکشید تا بالای تپه رسید.

خسرو آن جا بود! سگ پاپیچش شده بود تا سر بالا کند و سهند را ببیند.

میان زباله هایی که تازه خالی شده بود، دنبال چیزهای به درد خور می گشت و در گونی بزرگ کهنه اش، وسایلی را هم جمع کرده بود!

با دیدن او، گونی را برداشت. نگاه دیگری به اطرافش کرد و به طرف تپه ی کوچکی که سهند رویش ایستاده و آرام نفس می کشید حرکت کرد!

بالای تپه که رسید، نفس های سهند هم منظم شده بود. به جای پیرمرد، به سگ هایی که پایین تپه مشغول خوردن لاشه ی حیوانی بودند، نگاهی انداخت:

– نده هر کثافتی رو بخورن!

– بیابون که زندگی کنی، باید غذاتم بهش بیاد! سگ خونه و باغ نیستن که آشغال گوشت و مرغ بدم بهشون! همینم روزی ِ یه هفته شونه! باقی وقتا باید نون خشک بخورن مثل من!

سهند نفس عمیقی کشید و به سمت خانه ی خسرو راه افتاد:

– با من بیا، عجله دارم!

– کجا؟

– بیا می فهمی!

پیرمرد یک باره ایستاد تا سهند هم به اجبار بایستد و نگاهش کند. اخم های خسرو درهم رفته بود:

– بازم چه نقشه ای کشیدی!؟

– نقشه نیست… مگه به من نگفتی تا دیر نشده یه کاری کنم؟

اخم خسرو عمیق تر شد و نگاهش میخ صورت او ماند. سهند ادامه داد:

– حال مادرت خوب نیست… اگر نجنبی… شاید هیچ وقت نبینیش!

یک باره گونی از دست پیرمرد زمین افتاد. مات خیره ی او بود. سهند آه کشان برگشت و گفت:

– با من بیا …

چند قدم رفته بود که خسرو راه باقی مانده را دوید:

– تو… برادرم رو گرفتن؟

– نه هنوز!

– پس کجا بیام؟ منو می گیرن!

– بچه نباش خسرو! به این سادگی ها نیست. من همه چیزو فهمیدم. خواهرت بیهوشت کرده و با کمک برادرت و نامزدت پدرت رو کشتن! پدرت مریض بوده… می دونستن داره می میره… فکر کردن ممکنه به تو سهم بیشتری بده چون پدرت می دونست تو خیلی کار کردی…

خسرو از بازوی سهند گرفت تا او را نگه دارد:

– اونا حرف منو باور نمی کنن…

– کیا؟ پلیس؟ این طور نیست. اون افسر پرونده با خواهرت دست به یکی کرده! رشوه ی خوبی هم انگار گرفته ! همه چیز هست… گزارش پزشک قانونی حتما کپی داشته … پیداش می شه کرد. دکتری که گزارش رو نوشته تایید کرد. سرایدار شرکت گفته که اونو بی خود فرستادن پی کاری … همه چیز تقریبا حله و … من مادرتو دیدم… حال خوبی نداره. دارم می رم پیشش و … تو رو هم می خوام با خودم ببرم…

خسرو با بهت و ناباوری به صورت سهند خیره بود. سهند کامل برگشت و سرش را پایین تر برد تا چشم در چشمان مضطرب خسرو بدوزد:

– بیا از لاکت بیرون خسرو! این طور هیچ چیزی حل نمی شه… اون مرد پدرت بوده ! بزرگت کرده… اگر قرار باشه کسی انتقام بگیره اون تو هستی! مگه نگفتی به خاطر مادرت می خوای ثابت کنی قاتل نیستی؟ الان وقتشه… من حمایتت می کنم اما بهتره خودتم از این نقاب مزخرفی که زدی دست بکشی… بیدار شو خسرو… این طور شاید به نظر خودت قاتل نباشی! اما همه فکر می کنن که هستی که فرار کردی! یه بار تو زندگیت محکم باش! خطر رو بپذیر…. بجنگ با زندگی و تسلیم شرایط نشو… تو آدم سالمی هستی… باید سالم زندگی کنی….

خسرو سرش را آهسته تکان داد و سهند دستش را روی شانه اش گذاشت:

– اگر دیر بجنبی مادرت … ممکنه از دست بره. من دیدمش، اصلا حال خوبی نداره. اونم فکر می کنه تو قاتلی، چون دیگران اینو بهش گفتن. برو و باهاش حرف بزن… شهادت مادرت، می تونه کمک بزرگی به پرونده کنه. من مطمئنم که اون حتی می دونه کی قاتل اصلی پدرته !

خسرو هم چنان نگاه می کرد. سهند راه افتاد و صدای کشیدن کفش های پاره ی خسرو را هم می شنید. کنار ماشین که رسیدند.

سهند کمک کرد خسرو اورکت پاره را از تنش در بیاورد و به جایش پالتوی بلند خودش را به او پوشاند!

کلاه پشمی خسرو را هم طوری روی سرش مرتب کرد که موهای ژولیده اش کم تر بیرون باشد. زیاد خوب نبود ، اما بهتر از آن هم میسر نبود!

سوار ماشین شد و خسرو کنارش نشست تا فاصله ی اتوبان تا خانه سالمندان را سهند به سرعت طی کند.

هر دو سکوت کرده بودند تا سهند از این فرصت برای حل کردن قسمت های تاریک ماجرا استفاده کند.

گفتن این که چه کسی قاتل اصلی منوچهر است، هنوز سخت بود اما تقریبا ماجرا برای او روشن شده بود.

زمانی که جلوی آسایشگاه رسید، خورشید به سمت غروب متمایل شده بود.

گرچه هنوز دو سه ساعتی تا غروب فرصت داشت. سهند پیاده شد و در سمت خسرو را هم باز کرد.

تازه متوجه نگاه گیج و ترسیده ی خسرو شد. هشت سال دور از آدم ها زندگی کردن، او را از این همه هیاهو می ترساند. سهند سرش را پایین برد و گفت:

– باید بیای… هیچ اتفاقی نمی افته… نترس…

سهند پلک زد و دست خسرو را گرفت. زبری پوستش دل او را می سوزاند.

هشت سال در بدبختی و فقر و کثافت زندگی کرده بود تنها به خاطر همین ترس …

حالا سهند قصد داشت او را از پیله ی امنش بیرون بکشد. اول مقاومت کرد اما سهند مصمم و قاطع؛ دستش را کشید تا به اجبار در پیاده رو بایستد.

نگاه رهگذر ها هم مزید بر علت دیگری شد تا خودش را پشت سهند بکشاند. سهند باز دستش را گرفت و به سمت در اسایشگاه راه افتاد:

– آروم باش خسرو… هیچ حرفی نزن… فقط کنار من باش… به زمین نگاه کن تا کسی رو نبینی!

سهند بلند قدم برمی داشت و خسرو به اجبار دنبالش کشیده می شد. حیاط جز باغبانی که برف های باغچه را تمیز می کرد، خالی از انسان دیگری بود.

سهند وارد ساختمان شد و بی مکث به سمت پله ها رفت. در طبقه ی دوم، با پرستار جوانی رو به رو شد!

دختر با دیدن او مکث کرد و وقتی خسرو را با آن شرایط دید، با تعجب ابرویی بالا انداخت:

– شما کی هستین؟ با کی کار دارین؟

سهند چشمش به در اتاق صبا حصاری بود، لبخند زد و گفت:

– خانم محسنی در جریان هستن. اگر می شه صداشون کنید، بگین سرگرد بهنام اومده!

پرستار نگاه مشکوکانه ای به سر تا پای سهند انداخت:

– شما تشریف ببرین پس پایین اول با خودشون …

سهند صبر نکرد و به سمت اتاق نامادری خسرو حرکت کرد:

– من وقت ندارم خانم! خودتون بهشون اطلاع بدین!

– صبر کنید آقا!

اما دیگر دیر شده بود، سهند ضربه ای به در اتاق زد و سریع دستگیره را با دست آزادش کشید تا همراه خسرو وارد اتاق شود!

صبا حصاری روی تخت به خواب فرو رفته بود و خوشبختانه کسی کنارش نبود.

سهند نزدیک شد و دست خسرو را هم کشید تا هر دو کنار تخت بایستند.

زمانی که به سمت خسرو برگشت با دیدن چشمان پر شده از اشکش، اهسته مچ دستش را رها کرد.

صبا حصاری با درد به خواب رفته بود و خسرو خیره به صورت پیر مادرش، با حسرت سر تکان می داد.

صدای پرستار از پشت سرشان می آمد که به یکی از همکارانش خبر ورود آن ها را می داد.

سهند سرش را کنار گوش خسرو نگه داشت:

– خسرو باید باهاش حرف بزنی… بهش بگو قاتل نیستی… بگو پدرتو نکشتی…

خسرو چند لحظه با چشمان به اشک نشسته اش به سمتش برگشت و صدای ناله مانندی که از گلوی پیرزن بیرون آمد، دوباره نگاه هر دو را به آن سمت کشاند.

خسرو یک بار کنار تخت زانو زد. دستش را آهسته جلو برد و دست چروکیده ی مادرش را میان دستانش نگه داشت تا این طور پیرزن هم کم کم چشم باز کند.

اول را با ترس و بهت دید و بعد نوازش دست خسرو، نگاه وحشت زده اش را به سمت خسرو کشاند. خسرو بوسه ای روی دست مادرش گذاشت و زمزمه کرد:

– منم … خسرو …. مامان صبا!

سهند چشم به واکنش های زن داشت. وحشتی که کم کم به غم و خشم تبدیل می شد. دستش را پس کشید و خسرو با حسرت ادامه داد:

– چرا باورم نداری ؟ چرا تو باور نکردی؟ من … بابا رو دوست داشتم… می دونی چه قدر … تو رو هم … دلسا و ایرج رو … من … همه رو دوست داشتم… تو رو بیشتر مامان صبا…

کلمه ها با لرزش از میان لب هایش بیرون می آمد. حالا میان چشمان زن هم پر از اشک شده بود.

صدای خانم محسنی که او را با تردید صدا کرد، سرش را برگرداند. بعد با دو قدم بزرگ خودش رابه در رساند تا خانم محسنی را همان جا نگه دارد:

– خسته نباشین خانم!

نگاه خانم محسنی به خسرو و صبا حصاری بود:

– ممنونم! شما … نباید بی اجازه این جا می اومدین.! این آقا کیه؟

سهند آه کشید و به دیوار کنار در تکیه زد:

– پسرشه! بذار هم دیگر رو ببینن..

لحن سهند خودمانی و در عین حال غمگین بود! طوری که خانم محسنی هم تحت تاثیر قرار گرفت و یک قدم عقب رفت:

– برای من مسئولیت داره! می دونید؟

– هیچ اتفاق بدی نمی افته…

– حال خانم حصاری اصلا خوب نیست…

– می دونم! دارم می بینم دیگه!

زن از این همه حس آرامش سهند، اخمی کرد و رو به وریش ایستاد تا سهند هم صورت او را ببیند:

– شما باید شرایط رو بهتر درک کنید!

– این ملاقات به نفع هر دو نفر اون هاست.. مگه نگفتید برای شما مثل خواهر و خانواده ان؟ پس بذارین آرامش داشته باشه ..

– تو… منوچهر … دوستت داشت… خسرو …

صدای ضعیف و لرزان صبا، سر خانم محسنی را برگرداند. هر دو یک قدم نزدیک تر شدند و حالا سهند به خوبی می توانست شانه های خسرو را ببیند که محکم تکان می خورد و اشک ها از میان چروک های صورت زن پایین می افتند.

خانم محسنی تخت را دور زد و آهسته از دست فلج شده ی صبا گرفت:

– آروم باش صبا خانم! برات خوب نیست …

خسرو همان لحظه سر بالا گرفت و خیره به صورت مادرش گفت:

– من بمیرم برات… غصه نخور… خودم… کنارت می مونم… ازت مواظبت می کنم…

جوابش را صبا تنها با گریه می داد. خانم محسنی که از حال هر دو ، متاثر شده بود ، رو به سهند کرد :

– بهتره کمی خانم حصاری رو تنها بذارین تا استراحت کنه…

– نه …

آن قدر نه محکم و با اراده بود که خانم محسنی تنها نفس عمیقی کشید! صبا که چشم از او گرفت رو به خسرو گفت:

– چرا رفتی … چرا از خودت … دفاع نکردی… من .. فهمیدم … اما .. تو فرار کردی…

حالا نوبت خسرو بود که بی اهمیت به آدم هایی که داخل و بیرون اتاق، او را می بیند، بلند گریه کنند. سهند نفسش را آهسته بیرون فرستاد و از اتاق خارج شد.

پرستاری که در لحظه ی ورود مانعش شده بود، هنوز سر تاپای او را با دقت نگاه می کرد.

سهند به سمت انتهای سالن رفت و از پنجره ی بزرگی که رو به حیاط باز می شد، به خیابان چشم دوخت.

لحظه ای هم نگذشت که صدای گریه بلند شد. صدای خانم محسنی و پرستار ها که با سر و صدا بالا و پایین می دویدند و بعد صدای دکتر که خانم محسنی را توبیخ می کرد، شنید و همچنان همان جا ایستاد.

صدای گریه ی خسرو، بالاخره نگاهش را پنجره جدا کرد. برگشت به اتاق، دست او را گرفت و کشان کشان به سمت ماشین برد.

او را که سوار کرد، خودش سیگاری آتش زد و تکیه زده به در ماشین، در آرامش سیگار را تا انتها دود کرد!

در ذهنش پر از تصویر و سر و صدا بود! اما آرامش داشت. در را که باز کرد، خسرو هم ارام تر شده بود.

ماشین را روشن کرد و همان طور که به خیابان می کشاند پاکت سیگارش را به سمت خسرو گرفت:

– می کشی؟

خسرو بهم ریخته تر از آنی بود که او را بفهمد. نگاه خیسش بالا آمد و سهند پاکت را با آهی کنار کنسول وسط ماشین گذاشت.

– نباید فرار می کردی! گرچه من فکر می کنم این فرار هم یه صحنه سازی خوب بود! دلیل نداشت تو رو منتقل کنن به کلانتری دیگه. پرونده ی کامل رو باید می فرستادن دادگاه و تمام… درسته همه چیز بر علیه تو بود اما اگر یه وکیل خوب داشتی حل می شد. افسر پرونده ، تبانی کرده بود و یه برگه ی گزارش پزشک قانونی رو جدا کرده از پرونده… من تا حدودی ماجرا رو حل کردم و پرونده رو هم به کسی سپردم که خیلی خوب می تونه از پسش بربیاد..

خسرو نگاهش به رو به رو بود و دائم بینی اش را می کشید. سهند در داشبورد را باز کرد و چند برگ دستمال کاغذی بیرون کشید .

خسرو که دستمال های کاغذی را گرفت، او هم با آهی، به سمت اتوبان حرکت کرد.

تمام راه در سکوت گذشت تا سهند ماشین را کنار گاردریل ها نگه داشت.

خسرو نگاهی به اطراف انداخت و بعد چشمان سرخش به او دوخته شد. دیدن حالش، سهند را هم منقلب می کرد.

عذاب این زندگی هشت ساله، حالا بیشتر از قبل هم خودش را نشان می داد. سهند قفل کمربند را باز کرد و کامل به سمت خسرو برگشت:

– گوش کن خسرو! من تا این جا به تو می تونستم کمک کنم. بعد از این از دست من کاری برنمی یاد. می دونم اما می شه بی گناهی تو رو خیلی خوب ثابت کرد. اما … باید خودت رو معرفی کنی! زمان خوبیه و این جور بیشتر هم می شه بهت کمک کرد.

خسرو این بار بی هیچ مقاومتی، سرش را پایین انداخت و به دست های پینه بسته اش زل زد.

سهند آه کشان کمی خودش را جلو کشید. دست روی شانه ی خسرو گذاشت و با آرامش ادامه داد:

– هشت سال تو بدبختی زندگی کردی… فرار کردی … از خودت بیشتر از همه چیز … کارخونه ی پدرت، تو مرز ورشکستگیه… مادرت … دیدی که اونم چه قدر عذاب کشیده… تنهاش گذاشتن. اشتباه خودتم خیلی بزرگ بود که ماجرا به این جا رسید. اما دیگه وقت اشتباه نیست! تو تحصیل کرده هستی. سابقه ی کار داری و این جور که شنیدم، به کارت عشق هم داشتی! این از همه مهم تره … سختی های بعد از اینو به جون بخر و مقاومت کن. بازم بجنگ این بار برای به دست اوردن حقت! یادت نره که حق دادنی نیست ، گرفتنیه! حقت رو بگیر …

خسرو آهسته سرش را بالا آورد. برق نگاهش سهند را امیدوار کرد تا لبخندش شکل بگیرد.

کارتی که رویش شماره تلفن سروان امیری را نوشته بود، برداشت و به سمت خسرو گرفت:

– این شماره تلفن سروان امیری هست. اون به پرونده ات رسیدگی می کنه. آدم قابل اعتماد و قابل فهمیه… من خودم هم آمارت رو ازش می گیرم! نگران هیچی نباش و با سروان امیری هم رو راست باش. مطمئن باش همه چیز حل می شه و می تونی زندگی معمولی تو از سر بگیری…

– من… من هشت ساله… این مدت که فرار کردم چی؟

– هیچی! وقتی بی گناهیت ثابت بشه، دیگه فرارت هم بی معنیه! پس بی خود دل نگران نباش! اگر کار به دادگاه برسه من برات یه وکیل خوب می گیرم.

نگاه خسرو هنوز مردد بود، اما کارت را گرفت و سرش را آهسته بالا و پایین کرد. سهند صاف نشست و گفت:

– سعی کن تا همین امشب بری پیشش… هر چه زودتر بهتر…

سر خسرو به سمت پنجره برگشت تا او هم به سگ هایی که کمی دور تر پرسه می زدند نگاه کند.

– سگام … اونا چی می شن!

– این سگا، واسه این بیابونن! همون طور زندگی می کنن که هشت پیش، قبل از این که تو به این جا برسی، زندگی می کردن! نگران خودت باش … خدای اینا خیلی بزرگه و بینشون حسادت و دروغ و دشمنی نیست! برعکس ما آدما!

خسرو چند لحظه ای خیره به نیم رخ سهند ماند. بعد در ماشین را باز کرد و بی حرف پیاده شد.

هنوز در ماشین را نبسته بود که سهند سرش را کمی خم کرد و صدایش کرد:

– خسرو …

– بله؟

– می شه از تو جیب پالتوم کیفم رو بدی!

خسرو نگاهی به پالتوی بلند مشکی رنگ انداخت و سریع درش آورد و به سمت او گرفت:

– فکر کنم… باید بدی خشکشویی!

سهند با خنده پالتو را گرفت، کیفش را برداشت و پالتو را دوباره به دستش داد:

– بگیرش! اینم آخرین لباسی که از کسی می گیری! امیدوارم دفعه ی بعد ، با یه قیافه ی دیگه ببینمت! خدانگهدار…

خسرو چند لحظه همان طور نگاهش کرد. لبخند کج سهند، به صورت او هم سرایت کرد. پالتو را به دست دیگرش داد و دست راستش را جلو برد:

– ممنونم… من هیچ وقت این لطفت رو فراموش نمی کنم!

– می دونم! منم مطمئنم بازم به هم می رسیم! امیدوارم البته دفعه ی دیگه ، بی معما و قتل و جنایت باشه!

خنده ی سهند این بار بلند شد. خسرو هم لب هایش کاملا کشیده شد و با خدانگهداری ، در ماشین را بست تا سهند پایش را روی پدال گاز فشار بدهد و ماشین حرکت کند.

خسرو همان جا ایستاد و سهند هم تا زمانی که ماشین های دیگر و سرعتش اجازه می داد، از آینه ی وسط ماشین، خسرو را نگاه می کرد.

هنوز پرونده کاملا بسته نشده بود، اما می دانست امیررضا توانایی این کار را دارد.

خیالش راحت بود… تا همین جا هم به او ربط داشت و باید اجازه می داد طبق قانون بقیه ی مراحل طی شود.

با همه بی قانونی هایی که خودش مرتکب می شد، این جور وقت ها بدجور به فکر رعایت قانون بود!
خورشید در حال غروب بود.

خسته و نیاز مبرم به استراحت و یک دوش آب گرم داشت! مهره های ستون فقراتش به درد افتاده بود و می خواست فقط زودتر به خانه برسد، نه البته به خاطر تمام مشکلاتش!

قلبش به تپش افتاده بود. امشب دوست داشت آلما را ببیند و فارغ از همه ی اتفاقات دنیا، لحظه ای در آغوشش، محبت و حمایت را لمس کند.

فکر هایی که در سرش چرخ می خورد، لبخندش را کشیده تر کرد. سرعتش را بیشتر کرد تا در این فاصله ی کوتاه تا برگشتن آلما به خانه، او هم خودش را به خانه اش برساند!

**

**

برای بار سوم، پلیورش را در آورد و باز هم پیراهن سرمه ای رنگ را برداشت.

گل های شقایق گلدوزی شده، لبخندش را عمیق تر کرد و این بار مطمئن ، پیراهن را پوشید!

به گرمی پلیور و شلوار جین نبود. اما می خواست میان زنانگی هایش بدرخشد!

زیپ پیراهن را که بالا کشید، چرخی زد. دسته ای از موهای مشکی اش روی شانه هایش ریخته بود و برای تکمیل حس خوبش، گردنبند نازکش را هم دور گردنش بست.

دیدن دستانش در آینه، نگاهش را به ناخن هایش کشاند. رنگ قرمز لاک، به گل های پیراهن می آمد. صدای زنگ گوشی تلفن همراه، نفس هایش را به شماره انداخت!

برگشت و با دیدن اسم سهند، نفسی کشید تا هیجانش را مخفی کند:

– کجایی؟ … اومدم !

باورکردنی نبود! بعد از مدت ها، قرار بود با سهند، بیرون برود!

برایش عجیب بود که سهند، پیشنهاد این شام را داد! پالتو و کیفش را از روی تخت برداشت و بی توجه به حجم لباس های افتاده روی تخت و زمین، به سرعت چکمه هایش را پوشید و از خانه بیرون زد.

همین که پایش را روی پیاده رو گذاشت، سهند برایش چراغ زد. در تاریکی کوچه، دقیقا همان جا که بار قبل ماشین را پارک کرده بود، بنز کوپه ی سهند را دید.

حتی می توانست برق نگاهش را هم ببیند! سرمای هوا، برای بدن ملتهبش، تهدید بزرگی نبود! اما دو دکمه ی پالتو را از عمد بست و با احتیاط ، اما تند راه افتاد.

ماشین هم کمی حرکت کرد تا زودتر در میانه ی کوچه، سوار ماشین شود.

هوای گرم و بوی ادکلن همیشگی سهند، یک باره جانش را پر از آرامش کردند.

آهسته سلام داد و سهند بی آن که برگردد جواب کوتاهی گفت و ماشین با صدای غرش ناگهانی موتورش، کوچه را به سرعت گذراند!

آلما سر جایش جا به جا شد و کمربند ایمنی را بست. همان لحظه هم سهند گفت:

– تو نیم ساعت پیش گفتی حاضرم که!

– حاضر بودم دیگه!

اولین بار بود، سهند نگاهش می کرد و باز هم اخمش را داشت! کوتاه برگشت و خیلی زود، حواسش را به خیابان پر ازدحام سپرد:

– باید پایین می اومدی خب! من الکی اومدم تو کوچه! هزار بارم گفتم بهت! باز بی اهمیت رد می شی!

صدایش همان سهند دوست داشتنی بود! با همان گره ی ابروها و محبتی که درکلمات جدی و قاطعش می گشت! دقایقی که برای آلما، آرزو بود!

– اهان! خب دفعه ی دیگه میام پایین! خوبه؟

سهند سری تکان داد و آلما، پرسید:

– حالت چه طوره؟ دکتر رفتی؟

سهند راهنما زد و با دست به خیابان اشاره کرد:

– حالت چه طوره، واسه پشت تلفنه! الان چشم داری ببین حالم چه طوره! اگرم مشکلی نیست، از فکر دکتر و حال من و باقی قضایا، بیا بیرون!

تا آلما بخواهد جوابی بدهد، سهند ماشین را کنار خیابان متوقف کرد . آلما با تعجب نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

– این جاست؟

انگشت سهند به رو به رو اشاره کرد و آلما کمی سرش را پایین برد تا تابلوی بزرگ رستوران را ببیند. باز شدن در ماشین، حواس او را جمع کرد و همراه سهند پیاده شد.

پیاده رو خیابان را شانه به شانه ی هم قدم زدند و بالاخره وارد رستوران شدند.

آلما نگاه کلی به فضای رو به رویش انداخت و با سلام بلند مردی، برگشت تا با کمال تعجب، خوش و بش کردن سهند با مرد را ببیند.

باز هم تعجبش بیشتر از قبل شد! با راهنمایی مرد، به طبقه ی بالا رفتند .

میز دو نفره ای با خواست سهند برایشان رزرو شده بود. جای دنجی کنار پنجره ی بزرگ که نمایی از چراغ های روشن ساختمان ها و اتوبان های بهم گره خورده ی شهر را داشت. آلما روی صندلی که نشست، گفت:

– جه جای خوبیه!

سهند مثل او به سمت پنجره برگشت:

– اوهوم!

– می شناختی!

– برادر زن ِ پسر دایی مه!

دانلود-رمان-بی-گناه

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *