خانه / آخرین مطالب / رمان بی گناه پارت آخر

رمان بی گناه پارت آخر

رمان بی گناه

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی گناه از کادر قرمز رنگ وارد شوید»»»(رمان بی گناه)

سوال بزرگی در ذهن آلما می گشت! اما حتی می ترسید به زبان بیاورد! مگر می شدبه این سادگی سهند دیوار میانشان را بردارد؟

سهند با دست به منو اشاره کرد و گفت:

– من ناهارم امروز نخوردم! با فرارای این دو روزه هم، فکر نکنم مامانم دیگه از فردا خونه راهم بده!

با دقت میان اسامی غذاها می گشت و آلما هم ترجیح داد، از فکرهایش فاصله بگیرد:

– من اما زیاد گسنه نیستم…

سهند فقط سر تکان داد و کمی بعد، با دادن سفارش غذا به پیشخدمت، سهند به صندلی تکیه داد و خیره به صورت آلما گفت:

– چه خبر از پایگاه!؟ زود تموم کردین پرونده رو!

آلما لبخند زد:

– خبرا که زود بهت می رسه! چیش مونده من بگم؟

– تو از زبون خودت بگو!

نگاه سهند همیشگی بود، اما او هنوز عذاب وجدان اشتباه دیروز را داشت. سرش را پایین تر انداخت و لب زد:

– من دیروز یه خراب کاری کردم! اگر مازیار نبود… شاید یکی از متهما رو از دست می دادیم!

– خوبه خودت فهمیدی این مسئله رو!

آلما آهسته سرش را بالا آورد. اشتباه نمی دید. به جای نگاه سرزنش آمیز سهند، لبخند کمرنگی روی لبانش نشسته بود. کمی به جلو متمایل شد و آرنج هایش را روی میز گذاشت:

– بهت خیلی گفتم احساسات رو از کارت حذف کن! نمی گم از خودت، می گم از کارت! با منطق و عقلت اول فکر کن اون وقتها… باقی وقتا ….

شانه ای بالا انداخت و با شیطنت خندید و تا آلما هم لبخند بزند!

– کاریت نمی شه کرد! با همین بی منطقی ها … و بی عقلی هات…

نگاهش روی صورت آلما می گشت و ضربان قلب آلما هم مثل او دائم تند تر می شد. خواستن ، میان مردمک های سهند پر پر می زد.

آلما منتظر شنیدن کلمه های آخر بود و سهند، عجله ای برای اعتراف نداشت!

رسیدن پیشخدمت با بشقاب سالاد، سهند را عقب کشید.چنگالی برداشت و با برداشتن گوجه ی گیلاسی کوچک، از زیر بار اعترافش شانه خالی کرد:

– خب ؟ منتظرم! بعد از خرابکاریت چه خبر؟

آلما چنگالش را برداشت و شانه ای بالا انداخت:

– خبر خاصی نیست! مثل همیشه!

– تو ارشد اونجایی! چه طور به این سادگی می گی خبری نیست!

آلما هم با آرامش مثل او، مشغول خوردن شد:

– خب خبر خاصی نیست! پرونده مون تموم شد. امروزم اتفاقی نیفتاد. نیما هم که بالاخره راحت شد…

آلما لحظه ای به برق میان چشمانش نگاه کرد و ادامه داد:

– تو نگفتی… کی برمی گردی پایگاه؟

– دلت برام تنگ شده؟

– آره! خیلی …

جواب آلما، سر سهند را بالا کشید. لحظه ای چنگال به دست، نگاهش کرد و بعد لبخند کمرنگی زد:

– فکر نمی کنم به این زودی ها بشه… فعلا که جامو پر کردن!

ترس چینی روی پیشانی آلما را انداخت:

– جاتو پر کردن؟ کی همچین غلطی کرده؟

سهند متعجب از دفاع سرسختانه ی آلما، به صندلی تکیه زد:

– کارشو خوب بلده! چرا که نه!

– سهند؟ داری شوخی می کنی؟

– می دونی کی رو می گم؟

آلما متعجب و بهت زده عقب رفت. فقط نگاه می کرد تا سهند با نفسی که کشید گفت:

– ثابت کرده درسته؟

– سهند … تو منظورت هیواست؟ همین دوستت که فر…

– آره!

– داری چرت می گی پس! اون می تونه یکی از ما باشه، اما جای تو … هیچ وقت… اصلا در حد و اندازه ای نیست که بخواد جاتو بگیره ..

– مطمئنی؟

آلما اخم کرده بیشتر خودش را جلو کشید. متوجه کنایه ی سهند شده بود و عصبانی لب زد:

– بله مطمئنم! بهتره تو هم مطمئن باشی!

– من مطمئنم!

لبخند سهند، او را عصبی کرده بود، کلافه سر تکان داد:

– مطمئن به این باش که من می گم! تو برمی گردی سر پستت!

– تو قلب تو چی؟

حسی میان سینه ی آلما پر شد. سوزش از همان جا به چشمانش کشیده شد و به زحمت چانه ی لرزانش را ثابت نگه داشت تا بگوید:

– اگر خوشحال می شی از این که عذابم بدی، من حرفی ندارم! با این که می دونم این کار دیوونگی محضه! اگرم بی جهت داری خودتو شکنجه می دی با این حرفا، خیلی … نادونی!

کلمه ی آخر را جوری محکم و با حرص ادا کرد که سهند نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد:

– حرص می خوری به یه موارد دیگه تو رفتار و صورتت می رسم! دقت کردی وقتای دیگه از دهن نفس می کشی و این جور وقتا از دماغت!؟

آلما میان حس هایش درگیر شده بود! نه می شد عصبانی بماند و نه خوشحال!

هم غم داشت و هم دنبال اثبات حرفی که سهند زده بود، می گشت! آیا واقعا همان کار را می کرد؟

سکوت و نگاه مبهوتش، لبخند سهند را کشیده تر کرد. کمی کاهو را به سس سالاد آغشته کرد و چنگالش را به سمت آلما گرفت.

دست آلما که حرکت نکرد، با چشم هایش به چنگال اشاره کرد و گفت:

– بگیر!

پلک هایش با محبت روی هم افتاد. آلما نفسی کشید و چنگال را از دست او گرفت.

نگاه خیره ی سهند تا گذاشتن چنگال در دهانش ادامه داشت و بعد به سمت پنجره برگشت:

– یه سری اخلاق مزخرف دارم که می شناسی! یه سری هم اخلاق مزخرف دارم که نمی شناسی! خیلی سعی می کنم روشنفکر باشم! و از صمیم قلبم خیلی چیزها برام مهم نیست! اما … از بچگی هر چی واسه من بوده، باید تمام و کمال مال من می شد! حس مالکیت مسخره ای روی چیزایی که … فکر می کنم دوستشون دارم…

نفسش را با بستن چشمانش بیرون فرستاد و ادامه داد:

– رو کسایی که حسم نسبت بهشون زیاده و … خیلی دوستشون دارم… روشون یه حس مالکیت دارم! نه اون چیزی که دیگران اسمش رو غیرت می ذارن! دقیقا حس مالکیت!

برگشت به سمت آلما و یک بار دقیق صورتش را نگاه کرد. چشمان روشنش، در نور زرد رنگ رستوران، عسلی شده بودند.

لبانش رنگ آتشین زیبایی داشت. مخصوصا وقتی می خندید و ردیف دندان های سفید و مرتبش از میان قرمزی لبانش مشخص می شد.

ترکیب زیبای صورتش، کنار موهای مشکی پر پشتی که روی شانه و بازوی دست راستش، افتاده بودند، هیجان را مهمان قلبش کرده بود. دروغ نبود!

این دختر را دوست داشت! بعد از مدت ها، توانسته بود دل به دختری ببندد و این دختر همه جوره لیاقت داشت!

– مثل ماشینم! مثل خانواده ام! اون قدر حس مالکیت روشون دارم که مواظبشون باشم . حواسم تمام وقت بهشون باشه و هر طور که می تونم بهشون محبت می کنم! دو تا مثال زدم که یه وقت سوتفاهم نشه!

لب های آلما کمی کشیده شد. آماده شدن سفارش غذا، نگذاشت آلما حرفی بزند و هردو ترجیح دادند به جای ادامه ی بحث، در مورد غذا و خوشمزگی اش حرف بزنند!

از رستوران که بیرون آمدند، سرمای هوا یک باره روی تنهر دو نشست! سهند پالتویش را روی پیراهن ساده ی سپید رنگش به تن کرد و به آلما گفت:

– دگمه هاشو ببند، سردت می شه.

آلما کاری که سهند خواسته بود را انجام داد هر دو پاتند کردند تا زودتر به ماشین برسند.

اولین چیزی که آلما در ماشین متوجه شد، ساعت بود! از ده یک ربع گذشته بود و این یعنی، دیدارشان رو به پایان است.

دلش گرفت. با افسوس نفسش را بیرون فرستاد و خیره به رو به رو ماند، تا سهند ماشین را به اتوبان اصلی برساند. سکوتش، بالاخره سهند را به حرف وا داشت:

– سردته یا زیاد خوردی ؟!

آلما با تعجب شانه ای بالا انداخت:

– هیچ کدوم! چه طور؟

– آخه یهو ساکت شدی!

دست خودش نبود که باز آه کشید و بی جهت خندید:

– نه، خوبم! از چی بگم؟

– تو بهونه برای حرف زدن زیاد داری! مخصوصا اگر حالت خوب باشه!

چیزی شبیه یک غده ی بزرگ، در گلویش گیر کرده بود. نمی خواست سهند متوجه ی حالش شود و برای این که آرام تر شود، شیشه ی پنجره را کمی پایین فرستاد:

– همین که صدای نفس هاتو بشنوم و کنارت باشم، برای من کلی ارزش داره!

– پس شیشه رو بکش بالا که نفسهام بیرون نره! حیفه! بعدا گیرت نمی یاد!

خودش خندید تا آلما هم لبخند زنان به نیم رخ غرق در شیطنتش بنگرد. چه قدر دلش برای همین لحظه ها تنگ شده بود.

همین حس هم، حس های بد دیگر را کنار زد. نباید این لحظه ها را از دست می داد.

فعلا شرایط این طور ایجاب می کرد که رابطه اش با سهند در همین حد باشد. دوست داشتنش به حدی بزرگ بود و می دانست حس سهند هم چه قدر است!

پس بی جهت نباید لحظه ها را از دست می داد. برگشت و آن قدر نگاهش کرد تا سهند قبل از رسیدن به خیابان محل زندگی او، به سمتش برگردد و با تعجب بگوید:

– خیلی نگام می کنی! چیزیم شده؟

– نه! گفتم شاید یه مدت بازم نتونم ببینمت!

– آهان پس داری احتکار می کنی!

آلما خندید و سهند، ماشین را داخل کوچه برد و دقیقا پشت تیر چراغ برق، پارک کرد.

آلما به خانه و چراغ اتاق خوابی که روشن مانده بود، نگاه می کرد که سهند از ماشین پیاده شد. او که با تعجب به سمتش برگشت، سهند

سرش را پایین برد و گفت:

– شام با من بود، یه قهوه که می تونی بهم بدی؟!

حسی شبیه اتفاق افتادن ِ تمام اتفاق های خوب دنیا داشت! به حدی هیجان زده که نتوانست خوشحالی اش را پنهان کند و با لبخند بزرگی، از ماشین پیاده شد و زودتر از سهند دوید تا به در برسد! در را باز کرده بود، سهند هم رسید:

– همین جور با این پاشنه ها میدویی که یهو با سر می خوری زمین!

سری از روی افسوس تکان داد و از جلوی آلمای خندان گذشت. پله ها را در سکوت بالا رفتند و دوباره آلما در را برایش باز کرد.

سهند در تاریکی، روی اولین مبل خانه نشست . آلما همان طور که چکمه های بلندش را در می آورد، کلید برق راهم زد تا سالن کوچک خانه اش روشن شود:

– سرد نیست؟

– برای من نه!

آلما پالتویش را در آورد و روی صندلی غذاخوری کنار کانتر اوپن گذاشت. وارد اشپزخانه شد.

صدای باز و بسته کردن در کابینت ها، سهند را قانع کرد سرش را به پشتی مبل تکیه بدهد.

چشمش به لوستر چوبی بالای سرش بود اما فکرش دور آلما می گشت، مثل هر بار چرا این جور در جانش نشسته بود؟

جوابی نداشت. نمی توانست برمبنای منطق و عقل، این رابطه را توجیه کند. فقط مطمئن بود که آلما، بدجور میان قلبش نشسته است.

به حدی که انگار برای بار اول، عشق را تجربه می کرد! خواستن و دوست داشتن، آن هم با این همه دردسر! لرزیدن گوشی در جیب شلوارش، پایان این خلسه ی کوتاه مدت بود!

صاف نشست و اول پالتو را در آورد. آلما از آشپزخانه گفت:

– یه قاشق شکر بزنم؟

اسم امیررضا، لبخند روی لبانش آورد، از جا بلند شد و گفت:

– آره!

بعد تماس را وصل کرد و به سمت پنجره راه افتاد:

– چه طوری امیررضا؟

– سلام، سرگرد، خوبین؟

– ممنونم، چه خبر؟ چی کار کردی بالاخره؟

صدای نفس عمیق امیررضا را شنید، پاکت سیگارش را در آورد و به صورت متعجب آلما، خیره شد:

– خسرو اومد؟

– بله! دو ساعت پیش بهم زنگ زد.

– خوبه! باهاش یه جور تا کن که بهت اعتماد کنه. من فکر می کنم کمی از نظر روحی، بهم ریخته ست. افسردگی داره.

– بله متوجه ام. نگران نباشید. خیلی باهاش حرف زدم. امشب بردمش تو کلانتری بیست و هفت. سرهنگ هماهنگ کرده بود.

سهند انگشت روی بینی اش گذاشت و آلما را دعوت به سکوت کرد تا او دوباره به آشپزخانه برگردد. یک نخ سیگار بیرون کشید و پرده را کنار زد تا پنجره را باز کند:

– خوبه. در مورد پرونده چی کار کردی؟ پویا کرمی کاری نکرد؟

– تا حالا نه! اما … براش بپا گذاشتیم… همین الان زنگ زد که خیلی مستتر از خونه اومده بیرون! گویا پیاده رفته و تاکسی گرفته سر خیابون…

– خب؟

– بچه ها دنبالش کردن تا رسیده به یه فروشگاه بزرگ. اول کمی گشته مثل این که … بعد هم رفته کافی شاپی که تو طبقه ی بالای فروشگاه ست..

سهند فندک را زیر سیگارش گرفت و همان طور گفت:

– دلسا رودیده!

– بله!

– دستگیرشون کن امیررضا!

سهند دود سیگار را از سینه اش بیرون فرستاد و امیررضا تکرار کرد:

– دستگیرشون کنم؟

– آره! منتظر چی می خوای باشی؟ الکی خودتو تو دردسر ننداز! اینم یه قسمت از پلیس بودنه! برفرض که با گشتن بیشتر بتونی معما رو حل کنی. بالاخره اون گزارش دوم پزشکی قانونی پیدا می شه! اما زمانی که به این خوبی شکار داری، چرا نری؟

امیررضا غرق فکر بود . سهند دستش را کنار چهارچوب فلزی پنجره گذاشت و ادامه داد:

– برو بگیرشون تا از هم جدا نشدن!

– تو فکرش بودم اما گفتم شاید اشتباه باشه…

– عجله کن تا مرغ از قفس نپریده !

صدای گذاشتن فنجان های قهوه روی میز، سرش را برگرداند. سیگار را از پنجره پایین پرت کرد و امیررضا گفت:

– باشه… بیدارین بهتون اطلاع بدم؟

– آره .. منتظرم!

امیررضا خدانگهدار گفت و او با قطع کردن تماس، پنجره را بست. کنار آلما، روی مبل سرمه ای بزرگ نشست و قهوه ی گرم را برداشت:

– بوش خیلی خوب شده! اعتراف می کنم دیگه توی این کار استادی!

آلما هم فنجانش را برداشت و به مبل تکیه داد:

– اول بخور بعد تعریف کن!

سهند فنجان را نزدیک لب هایش کرد و آلما پرسید:

– نمی خواستم گوش بدم، اما… با کی حرف می زدی؟ با بچه ها؟!

– به این می گن توفیق اجباری فضولی!

آلما خندید:

– نمی خواستم فضولی کنم، اما…

– چیز مهمی نیست… یه پرونده رو کمک فکری دادم به سرهنگ! البته یه جاهایی هم فضولی کردم! اما … قضیه برای من فرق داشت. یه بدهی رو گردنم بود… گرچه اونم بهونه شد! بیشتر دلم تنگ شده بود.

آه کشید و مثل آلما تکیه داد. آلما نگاهش می کرد و سهند لبخند زنان گفت:

– فکر کنم تا عید رو طاقت بیارم! بعدش یا باید بیام پایگاه، یا تیمارستان!

– اوه! نه بابا می یای تا اون موقع، یه ماه مونده هنوز!

سهند آه کشید و آلما ترجیح داد بیشتر از بابت بیماری اش او را نرنجاند!

– خوب کردی پس! کارآگاه خصوصی بازی در آوردی!

لقبی که آلما داد، لبخند پر غروری را روی لب های سهند نشاند:

– این جز آخرین خواسته هامه! یه روزی که بدونم دیگه نیاز خودم و پایگاه نیست که بمونم، حتما می زنم تو کار ِکارآگاه خصوصی!

آلما سرش را کمی کج کرد تا باز هم چشمان پر از شیطنت سهند را ببیند:

– ای ول! اگر هم کار و وردست خواستی رو من حساب کن! قول می دم زیاد تو کارت فضولی نکنم!

خنده ی سهند باعث شد، فنجان کمی بلرزد و چند قطره از قهوه، روی پیراهن سپید سهند بریزد. آلما فنجان را گرفت و هر دو صاف نشستند:

– ببین چی کار کردی با پیرهنت!

سهند کمی پیراهن را جلو کشید و با دیدن سه لکه ی بزرگ و کوچک قهوه ای اخم کرد:

– به من نیومده رنگ روشن بپوشم!

– بهت خیلی می یاد اتفاقا! مهربون تر شدی!

برگشت تا به چشمان پر شوق آلما برسد.

– نمی دونستم! رنگ پس تاثیرمی ذاره!

– اوهوم!

– می گم چرا تو هم خیلی خواستنی شدی امشب، سرمه ای پوشیدی! کلا انگار این رنگ، شاخکای منو تکون می ده!

لبخند آلما جمع شد. بهت و نگاه خیره اش، برعکس باعث خنده ی عمیق سهند شد. فنجان خودش را از دست آلما گرفت و آهسته به مبل تکیه زد:

– سرد شد!

آلما به جای صورت او، به فنجانش نگاه کرد و او هم ترجیح داد بوی گرم و دلنشین قهوه را به ریه هایش بکشاند.

گرچه دائم نگاهش به دامن و گل های سرخش کشیده می شد!

– آلما!

صدای سهند، حواسش را جمع کرد. گردنش چرخید و با دیدن فنجان خالی، لبخند زنان آن را گرفت:

– بازم بیارم؟

سهند با بستن چشمانش سرش را تکان داد. آلما فنجان نیمه خورده ی خودش را همراه فنجان سهند روی میز گذاشت.

هنوز کاملا دستش از فنجان ها جدا نشده بود که دست سهند آهسته دور کمرش حلقه شد و با همان احتیاط، او را به عقب کشاند.

سرش جایی میان بازو و شانه ی سهند گیر کرد و ندید، سهند چه طور با تمام وجودش، عطر موهایش را به سینه می کشد.

انگشتان سهند، بازویش را از روی آستین بلند پیراهن نوازش می کرد و او گویی برای اولین بار، در این حلقه ی دوست داشتنی، گیر افتاده، نمی دانست باید با تپش های قلبش چه کند!

– سرگردونی چرا آلما؟ من باعثشم؟

سوال سهند، بدتر گیج تر کرد. سرگردان بود.. خودش می فهمید، اما سهند باعثش نبود!

– نه … خوبم…

– دروغ ؟

– از مدل خودته! چرا من هر وقت بهت می گم، تو می گی خوبم!

دست دیگر سهند بالا آمد تا دسته از موهایش را به بازی بگیرد:

– اشتباه می کنی! من دروغ نمی گم! تایید می کنم که یه مرضم هست! اما … می گم خوبم ! یعنی با اون مرضم ، خوبم! می سازم! اما … تو گفتی نه! در حالی که سرگردونی!

آلما بالاخره نفس حبس شده اش را رها کرد. این طور ماهیچه های منقبض شده اش هم به حالت عادی برگشتند تا راحت تر، در آغوش سهند جا بگیرد.

کمی چرخید تا بتواند صورت سهند را ببیند.

– باور کن الان خوبم! سرگردونم باشم، این جا و تو این لحظه نیستم! خودت می دونی چرا!

سهند نگاهش به سقف بود. دستش را محکم دور پهلو و شکم آلما حلقه کرد و به خودش فشارش داد:

– یه دیوونگی خاصی داری! فکر می کنم اولین چیزی که باعث شد جذب تو بشم همینه!

سرش که برگشت، لبخندش به آلما هم منتقل شد. آلما انگشتش را روی لکه ی قهوه ی ریخته روی پیراهنش کشید:

– باید زود می شستی که پاک شه! حیفه پیراهنته!

– می دم خشکشویی! پاکش می کنن!

– سفید کننده می ریزن! به تار وپود پارچه آسیب می زنه! وقتی همین حالا با یه آب و صابون می شه پاکش کرد…

سهند باز به سقف نگاه کرد:

– پس نمی دمش!

– بشورمش؟

– نه! بذار همین طور لک بمونه اصلا ! من دوست دارم !

– پیراهنت لکی باشه؟ زشته که!

– اتفاقا جای خوبش همینه! یه پیراهن ساده، به چشم نمی یاد، اما لکش … همه می بینن و می خوان بفهمن چرا لک شده! بعد من هی یاد امشب می افتم و نمی گم براشون! ممکنه اصلا دروغم بگم به خاطرش! یا بخندم وقتی می بینمش و حتی …

سرش چرخید تا به چشم های درخشان آلما خیره شود:

– دلتنگت بشم… اما اگر لکه بره… هیچ وقت این اتفاقا نمی افتن!

– تو باید فیلسوف می شدی!

– روش فکر می کنم! خیالم راحته که بیکارم بشم، کلی شغل می تونم داشته باشم! از آشپزی تا فیلسوف شدن!

آلما با خنده گفت:

– کارآگاه خصوصی بهتره!

– کورخوندی که تو رو وردست خودم کنم!

ابروی آلما بالا رفت و سهند یک باره در آغوشش کشید! آلما ترسیده وایی گفت و زمانی که صورتش رو به صورت سهند بود، سهند با خنده سری تکان داد:

– من مطمئنم اون جور نمی تونم هیچ پرونده ای رو به سرانجام برسونم!

هنوز بهت میان چشمان آلما پرسه می زد، سهند دستش را پشت سر آلما گذاشت و پایین آورد تا بتواند گرمای لبش را حس کند.

اتفاق خوشایندی که از دیشب، تمام خواسته اش بود! سر آلما که بالا رفت، سهند هم چشمانش را گشود. نگاهشان برای ثانیه های طولانی بهم ماند.

مردمک های هر دو، بی قرار روی صورت طرف مقابل می گشت. دست سهند، کمر آلما را فشار داد و او باز هم فاصله اش را حفظ کرد:

– نه سهند! این جور به کمرت …

اخم به آنی روی پیشانی سهند جا خوش کرد. این بار با خشونت، قدرت را به دستش کشاند تا آلما را تسلیم خواسته اش کند:

– تو نمی تونی حرف نزنی دو دقیقه؟

– سهند…

– هیس!

عقلش مانع بزرگی بود، اما خودش را رها کرد. آرامشش، لبخند را مهمان صورت سهند کرد:

– باور کن این طوری خواستنی تر می شی! احساسات رو فقط برای من خرج کن و به جاش منطقت رو حالا بریز دور …

دست آلما بالا آمد و انگشتش روی گونه ی زبر سهند، آهسته حرکت کرد. دقیقا مثل نوازش های دست سهند:

– چرا پس تو منطق داری این جور وقتها؟

– اگر منطق داشتم اصلا نباید بهت می خندیدم! اتفاقا سر تو … تو هیچی از منطق من ندیدی تا حالا!

– کله شق تر از همین حالا؟

– خیلی بیشتر! من قبلا به خاطر کارم… به خاطر خودم … به خاطر خودخواهیم شاید… این تفکر مسخره و هزار تا دلیل دیگه … نمی خواستم هیچ زنی تو زندگیم باشه… منطقم نمی خواست… تو اما … باعث شدی تمام قانونام رو زیر پا بذارم! جوری که انگار اصلا نساختمشون!

آلما بوسه ای روی گونه اش گذاشت و زمزمه کرد:

– تو همیشه زیاده روی می کنی سهند! تو منطق، تو احساس، خواستنت … کار و زندگیت. بعد یهو ول می کنی!

– به کم کم بخور، همیشه بخور اعتقاد داری!؟

آلما خندید:

– تا حدودی! اما می دونم تو برات همین دقیقه مهمه!

– شاید همیشه ای وجود نداشته باشه!

– شاید سهند! نمی شه شاید رو که بی خیال شد!؟ پس به نظرم بهتره روش بیشتر فکر کنی!

لبخند کجی کنج لبهای سهند نشست و حلقه ی دستانش تنگ تر شد. آلما به زحمت گردنش را بالا گرفت تا باز هم صورت سهند را ببیند.

– من ترجیح می دم، طبق فلسفه ی خودم پیش برم! قدر لحظه رو باید دونست!

دست چپش، دست آلما را به زور پایین آورد تا میان خنده های آلما، لب هایش را ببوسد.

این بار دیگر اجازه نداد، آلما حتی سرش را دور کند. جای دنجی یافته بود. گوشه ای که در آرامش که بتواند تمام خواسته های سرکوب شده اش را آرام کند.

یکی شدن با دختری که اعتراف دوست داشتنش، مثل دور بودن از اون سخت بود! مثل همیشه دعا می کرد ؛کاش آلما را جای بهتری می دید!

و باز هم مثل هر بار، برای داشتنش خدا را شکر می کرد! عطر خوش آلما را حریصانه به سینه اش می کشید !

عطری که جان دوباره به قلبش بخشیده بود و چشم بست… به روی منطق و همه ی کابوس های زشت، و به جایش پر از حس خواستن، لحظه هایشان را با لذت و عشق، عجین ساخت…
**

چشمش به لکه ی قهوه ای رنگ پیراهنش بود و آهسته دود را به هوای سرد زمستانی سپرد!

لبخندش باز هم جان گرفت. صدای آب که قطع شد، سریع ته سیگارش را پایین پرت کرد و پنجره را بست.

تنها آباژور ایستاده ای در گوشه ی هال روشن بود، اما او به خوبی می توانست لباس آلما را ببیند.

از روی زمین برش داشت و به سمت اتاق خواب رفت اما با دیدن لباس های روی تخت و زمین، بهت زده همان جا ایستاد!

حدس این که آلما کی این خراب کاری را کرده ، سخت نبود! بعد از رسیدنشان به خانه ، فرصتی نداشت!

پلیور صورتی رنگ را از جلوی تخت برداشت و همان لحظه، در حمام باز شد.

برنگشت و شلوار جین روی صندلی میز آرایش را هم در دست گرفت. پیراهن مشکی کوتاه را از روی تخت برداشت و همان موقع آلما میان چهارچوب ایستاد:

– وای سهند، ببخشید این جا یه کم بهم ریخته ست!

– یه کم که نیست! بیا برو زیر لحاف یخ می کنی!

دو سه دست لباس دیگر را هم از روی تخت برداشت و آلما کنارش رسید. دستش را پیش برد تا لباس ها را بگیرد، اما سهند دستش را گرفت و به سمت تخت برد:

– برو زیر لحاف! داری می لرزی آلما!

کلاه حوله ی تن پوش تا روی پیشانی اش آمده بود! قطره های آب، یکی بعد از دیگری، از دسته موی کنار صورتش می چکید. سهند لباس ها را روی صندلی میز ارایش انداخت و خودش لحاف را برداشت:

– حرف گوش نمی کنی ها!

آلما زیر لحاف خزید و تا سرش آن را بالا کشید. سهند با دیدن در باز کمد دیواری، لباس ها را برداشت .

چوب رختی های خالی را از میان انبوه لباس ها ، پیدا می کرد و با دقت و حوصله، آویزانشان کرد.

سومین پیراهن را تازه جا داده بود که آلما سرش را از زیر لحاف بیرون آورد:

– جی کار می کنی سهند؟ ولشون کن، فردا مرتب می کنم!

سهند چشم غره ای به سمتش رفت:

– تو برو اون زیر سرما نخوری! توی این شرایط همین یکی رو کم داریم!

آلما نمی توانست بهتش را پنهان کند! ساعت از دوازده هم گذشته بود و سهند با آرامش لباس های او را آویزان می کرد و نگران سلامتی اش بود!

در فکر بود که با شنیدن صدای ویژ ویژ موبایل سهند، هر دو به در اتاق خواب نگاه کردند! سهند شلوار جین دستش را روی صندلی انداخت و از اتاق بیرون رفت.

دیدن اسم امیررضا، باعث شد به سرعت گوشی را جواب دهد:

– سلام ، چه خبر امیررضا؟

– سلام، ببخشید سرگرد این موقع شب زنگ زدم! گفتید خبر بدم دیگه …

– اشکال نداره، گفتم بیدارم که! چی شد؟ گرفتینشون؟

– بله! خیالتون راحت. البته دردسر داشت یه کم. اما سرهنگ کمک کرد و تموم شد!

لبخند روی لبان سهند شکل گرفت و به اتاق خواب برگشت:

– خیلی خوبه! بهتره نذاری ازدستت بپره. هر کمکی از دست من برمی اومد بگو حتما! اما می دونم خودت به خوبی می تونی از عهده اش بربیای …

– شما خیلی کمک کردین قربان. افتخار بود این مدت با شما کار کردم. خیلی چیزا یاد گرفتم.

سهند با دقت شلوار را از چوب لباسی آویزان کرد:

– هندوونه زیر بغلم نذار الکی! خودت بیشتر کارا رو انجام دادی! باقیشم سعی کن به خوبی تموم کنی. حیفه…

– لطف دارین شما. دیگه استراحت کنید. منم فردا بازم گزارش می دم بهتون.

– مرسی، منتظرم.

سهند بعد از شنیدن تعارف های دوباره ی امیررضا، تلفن را قطع کرد. کار مرتب کردن لباس ها هم تمام شده بود.

زمانی که برگشت، با تعجب آلما را نشسته روی تخت دید، در حالی که موهایش را می بافت!

تاپ و شلوارک راحتی به تن کرده بود. با دیدن خرس های کوچک خوابالود، روی لباسش، لبخند زد. روی لبه ی دیگر تخت نشست، تا آلما برگردد.

– تموم شد تلفنت؟

– موهات خیسن آلما! خشکشون می کردی!

– راحتم!

کش کوچک آبی رنگ را پایین موهای بافته شده اش بست و خودش را روی تخت کشید تا به لکه ی قهوه ای رنگ پیراهن او برسد:

– باید می ذاشتی می شستم!

سهند به جای جواب، از جا بلند شد و برق اتاق خواب را خاموش کرد! چشمان گشاد شده ی آلما، در تاریکی دنبالش می گشت.

دوست داشت بپرسد اما می ترسید! اگر سهند ناراحت می شد یا شاید حتی یادش رفته بود که باید او را ترک کند!

و نمی خواست به یادش بیاندازد! هیکل سهند را تشخیص داد که باز سر جایش نشست.

بعد پیراهنش را در آورد و دست او را کشید. زمانی که هر دو کنار هم دراز کشیدند، آهسته گفت:

– دیگه نبینش!

– چی رو؟

– لکه ی پیراهنم رو!

موهای خیس و سرد آلما، روی بازو و سینه ی گرم سهند بود. تضادی که برای هر دو دلپذیر بود! آلما چشم بست و نفس عمیقی کشید، حالا دیگر چیزی برای ترسیدن نبود!

– باورم نمی شه ! هر لحظه منتظر بودم که بری… وقتی به زور گفتی برم حموم، گفتم وقتی برگردم … نیستی…

– هستم!

– شک داشتم…

– داری!

آلما به پهلو خوابید تا نیم رخ سهند را ببنید. نور مهتاب، تنها روشنایی اتاق بود.

– خیلی بی فکری کردی امشب! برام خیلی عجیبه… از تو یعنی خیلی بعیده!

– بی فکری کردم؟ تو …

کمی برگشت تا او هم صورت تاریک آلما را ببیند:

– اذیت شدی؟

آلما سریع سر تکان داد:

– نه… منظورم … یعنی کلا بی فکری کردی! از همون وقتی که رفتیم شام… ازت بعید بود.

– رفتن به رستوران بی احتیاطیه؟

– رستوران آشنا؟ اونم خانوادگی؟

سهند لبخند زد و دستش را بالا آورد تا گونه ی آلما را نوازش کند:

– بی احتیاطی ! … خب بعدی چی بود؟ اومدن به خونه ات؟

– تو همیشه می ترسیدی!

– نمی ترسیدم!

– احتیاط می کردی !

– خب شرط عقله!

– الان یعنی نیست؟

سهند این بار خندید و سرش را پایین تر آورد تا گرمای نفس هایش روی صورت آلما بنشیند:

– هست!

آلما خیره نگاهش می کرد . سهند آه کشان پرسید:

– یه چیزی می خوای بگی!

آلما سرش را کمی از شرم پایین انداخت، تا او مطمئن شود، درست حدس زده!

– بهم بگو! من آدمی نیستم که حدست بزنم! اما دوست دارم بگی! همون چیزی که می خوای بگی رو بگو!

آلما لحظه ای به چشمانش نگاه کرد. تردید داشت اما … می خواست صادق باشد. نگران هم شده بود. این بی فکری سهند، آن هم با احتیاط های قبلی کمی تناقض عجیب داشت!

– حواست نیست! نمی دونم چرا امشب … یه جور شدی سهند!

– حواسم نیست؟ والا خوبم! نه مستم و نه چیزی به سرم خورده!

آلما خیره اش بود، سهند بی حوصله به پشت خوابید و آلما را محکم در آغوشش کشید:

– من خیلی شکنجه بلدم برای حرف کشیدن! نخواه روی تو پیاده شون کنم!

آلما خندید و سهند با دو انگشت بینی کوچکش را فشار داد:

– هیشکی هم نمی فهمه من دیشب باهات بودم!

آلما سرش را عقب کشید تا بینی اش را سهند رها کند:

– اتفاقا با این بی احتیاطی تو همه می فهمن کار تو بوده!

– چی دقیقا!؟

برق شیطنت میان چشمان سهند می درخشید و آلما با خنده سرش را تکان داد. حرفی که نزد، سهند گفت:

– بی احتیاطی نکردم! حد رابطه مون رو می دونم. حالا یه وقتایی به سرم می زنه … اما دیگه یه شام بیرون خوردن که بی احتیاطی محسوب نمی شه!

– امشب پیشم موندی!

– مثل این مردایی باهام رفتار می کنی که خیانت می کنن!

– اه! نگو بابا، اصلا این طور نیست!

سهند خیره به اخم آلما، روی دستش نیم خیز شد :

– دوست نداشتی؟

– چرا نداشتم سهند! اصلا این چیزا منظورم نیست!

– آهان! رسیدیم به حرف من! اگر رک و پوست کنده حرف بزنی، این طور نمی شه ! من نمی فهمم منظورت چیه و الکی ماجرا می پیچه!

آلما پوفی کشید :

– واقعا تو حرف کشیدن از آدم تبحر داری! لازم نیست شکنجه کنی، همین طور هم به حرف می یام!

سهند بلند خندید:

– اینم شکنجه ست! حتما نباید شکنجه جسمی داد! روانی هاش کار ساز تره!

تعجب میان چشمان آلما، لبخند او را بزرگتر کرد. جند لحظه به سکوت گذشت تا سهند سرش را کمی پایین تر برد. آلما آهی کشید:

– خب … تو فکر نکنم دیگه لک لک ها رو قبول داشته باشی!؟

– لک لک ؟ منظورت همون پرنده هاست!؟

– اونایی که تو بچگی ما بچه ها رو می اوردن از توی دودکش!

سهند خنده کنان سرش را تکان داد:

– نه خیلی!

– پس چرا بی احتیاطی می کنی؟

این بار با تعجب و خنده نگاهش می کرد:

– نیم ساعت داری واسه این مقدمه می چینی؟

– کم چیزی نیست که!

انگشت شست سهند به آرامی روی گونه اش می گشت. برعکس نگاه خیره ی سهند، آلما دائم نگاهش را می دزدید.

سهند سرش را روی بالش، دقیقا کنار سر آلما گذاشت. آهی کشید و زمزمه وار گفت:

– یه اعتقادی دارم! هیچ آدمی بیهوده خلق نمی شه! گاهی حتی سرنوشت از عمد می خواد تو اشتباه کنی تا اونی که باید خلق شه! یه فلسفه ی خاصی داره اصلا تولد! مثل زمان مرگ که نمی دونی! اینو سر تولد خودم فهمیدم! فکر کنم ده ساله بودم که پدرم بهم حقیقت رو گفت! این که لک لکی تو کار نیست! تا اون جایی که فهم سنم لازم داشت و بعد گفت که دیگه قرار نیست هیچ وقت بچه دار بشن! همون موقع قانع شدم!

– حرفتو قبول دارم اما… بازم بی احتیاط…

سهند سرش را بلند کرد تا آلما در سکوت نگاهش کند. کاری که سهند هم برای چند ثانیه انجام داد و بعد گفت:

– برات خیلی مهمه؟

– چی؟

– بچه دار بشی؟

ابروی آلما بالا رفت :

– نمی دونم… فکر کنم این دوست داشتن یه جور حس ذاتیه برای تولید مثل!

– نگران شغلت هستی؟

آلما کمی از او فاصله گرفت و رو به سقف آه کشید:

– نه زیاد.. نگران خودشم… یه مادر نصفه نیمه … اونم با شغل خطرناکی که داره…

– مرگ مشخص نیست! یه مادر خانه دارم ممکنه صبح بره بیرون خرید، تصادف کنه! دلیل نمی شه…

– برمی گردیم به حرف خودت، انسان بی دلیل دنیا نمی یاد و نمی میره!

کمی برگشت تا به چشم های مهربان سهند برسد. چیزی میانشان بود که در آن تاریکی هم می توانست تشخیص دهد.

کمی صبر کرد تا بالاخره خود سهند، با در آغوش کشیدنش، لب باز کرد:

– آدم مزخرفی نیستم.. یعنی توی این زمینه ها نیستم! می دونی خیلی راحتم. اما …

باز هم شستش بود که گونه و کنار شقیقه ی آلما را با محبت نوازش می کرد. چند تار موی نازک کنار گوشش را با انگشت عقب زد و با لبخند ادامه داد:

– بهم گفتن شاید هیچ وقت نتونم پدر بشم! البته پدر بچه ای که دی ای ان خودم رو داشته باشه! وگرنه … همین الانم یه بچه دارم!

تصویر صورت آرش، لبخندش را بزرگ تر کرد و بی توجه به بهت میان صورت آلما، گفت:

– سر همون کتکی که خوردم! زنده بودنم هم معجزه بود! اون موقع زیاد برام ارزشی نداشت. اما بعدا مثل خوره افتاد به جونم! یه مدت دنبالشم رفتم شاید که درمونی براش باشه … اما… یهو رسیدم بهاین فلسفه! و دیگه تمام! اگر قرار باشه بچه ای داشته باشم، میشه! چه با احتیاط، چه بی احتیاط!

با انگشت روی بینی آلما زد تا او را از شوک بیرون کند!

– دیدی چه رودستی بهت زدم!

خودش بلند خندید و آلما فقط سرش را تکان داد. هنوز حرف های سهند را برای خودش تکرار می کرد!

احساس می کرد حالا مانع بزرگ سهند را دیده است! قبلا یکی دوبار هم بحثشان به بچه کشیده بود و هر بار سهند یک جور ماجرا را پیچانده بود تا حالا…. پرده از این راز بردارد.

بی توجه به خنده های سهند، سرش را پایین برد تا به سینه ی او برسد. بوسه ای روی خط کم رنگ آشنا گذاشت و زمزمه کرد:

– واسه همین چیزا دوستت دارم!

خنده ی سهند، به لبخند بزرگی رسیده بود که هر لحظه ، کم رنگ تر می شد. موهای آلما را آهسته نوازش کرد و با بوسیدنشان، نفس عمیقی کشید:

– خر نشو فقط! من از آینده… خبر ندارم! قرار نبوده هیچ وقت منم دنیا بیام! اما دنیا اومدم تا حالا عاشقت باشم!

– برای من باشی…

– اگر شک هم داری، حتی خیلی کم، به شکت احترام بذار و بهش فکر کن.

آلما باز هم بوسه ای روی سینه ی سهند گذاشت. برعکس دودلی سهند، او خیالش راحت بود! با همه عشقی که به بچه ها داشت، خودش از مادر شدن می ترسید.

نگرانی شغلش شاید بهانه ای بود مثل سهند! اما در اصل، تنهایی ها و یک عمر برچسب یتیم بودن، آزارش می داد.

آن قدر مطمئن که سرش را بالا آورد و رو به صورت سهند گفت:

– من تو دنیا فقط یه عشق دارم، اونم تو هستی! بعد از تو هم به کارم علاقه دارم! اگر قرار باشه تو نباشی، دیگه شغلم رو هم دوست ندارم! نمی خوام هیچ جوره برای یه دوست داشتن که نمی دونم هنوز دقیقا چه جوریه، و به قول خودت احتمال داره، تو رو از دست بدم… عشقم رو از دست بدم… کارم رو بذارم کنار…

نوبت او بود که به اخم های سهند بخندد:

– بذار خدا برامون تصمیم بگیره! ما هم همچنان بی احتیاطی کنیم!

هیچ گره ای از روی پیشانی سهند باز نشد. آلما منتظر نگاهش می کرد تا بالاخره سهند پیشانی اش را بوسید و دستانش باز هم دور بدن او حلقه شد.

– یه حماقتی داری آلما! که می دونم به ضرر خودت تموم میشه! من هیچ وقت نتونستم باور کنم ممکنه ایده ال کسی باشم! چه برسه که کسی بخواد عاشقم بشه!

– من عاشقتم!

سهند سرش را پایین برد تا لبان آلما را ببوسد اما صدای ویژ ویژ موبایل سهند، هر دو را با ترس کمی از جا بلند کرد. سهند نچ گویان، نیم خیز شد:

– لعنتی، همیشه اون وقتی که نباید زنگ می زنه!

– ساعت نزدیک یکه!

گوشی روی میز پذیرایی مانده بود. سهند از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

نور گوشی روشن و خاموش می شد و او با دیدن شماره آپارتمانش، گوشی را برداشت و به اتاق خواب برگشت:

– بله؟

– آدم مسخره ی دیوونه! بی فکرِ کله شق! وقتی می خوای دروغ بگی حداقل هماهنگ کن!

– هیوا؟!

– زهر مار و هیوا! ژان نَکِی( درد نگیری)، نَمری ( نمیری)…. یه زنگ بزن به مادرت! بهش گفتم رفتی دستشویی!

منتظر جوابی از سهند نشد و تماس را قطع کرد! سهند با لبخند گوشی را پایین برد و آلما پرسید:

– کی بود سهند؟ هیوا؟!

– چیزی نیست…

همان طور شماره ی خانه را گرفت و آلما کنار تخت نشست:

– چیزی نشده ؟ مطمئنی؟!

سهند انگشت روی لب و بینی اش گذاشت تا آلما با نگرانی نگاهش کند.

– سلام مامان!

آه نرگس را زودتر از صدایش شنید!

– علیک سلام! تو گفتی آخر شب برمی گردی سهند! هنوز اون جایی؟

سهند از اتاق خواب بیرون رفت:

– خوابم اومد… گفتم این جا بمونم…

– داروهات پس چی؟ حداقل یه زنگ می زدی بهم..

سرش از شرمندگی پایین افتاد! انگار که نرگس کنار پنجره به دیوار تکیه زده و او را می بیند!

– ببخشید… گفتم شاید برگردم! چرا نخوابیدی؟

– چون نگرانت بودم! الان کجایی؟ خونه ات؟

نمی خواست دروغ بگوید! اما گفتن حقیقت هم آسان نبود! سرش برگشت تا با نگاه خجالت زده ی آلما رو به رو شود!

– سهند؟

تا کنار پنجره رفت تا شاید این جور مطمئن شود، نرگس نگاهش نمی کند!

– خونه ی خودم نیستم! پیش … پیش ِکسی هستم… نگران نباش… صبح می بینمت!

لحظه ای سکوت شد تا نرگس با کشیدن آهی بگوید:

-مواظب خودت باش… امیدوارم این کارات باعث بدتر شدن حالت نشه، تا زودتر برگردی سر کارت و من از دستت راحت شم! دروغ گویی رو هم این روزها خوب یاد گرفتی!

– مواظبم! بخواب…

– سلام بهش برسون! خداحافظ…

سهند دست میان موهایش کرد و به سمت آلما برگشت:

– چشم! شب بخیر!

نرگس تماس را قطع کرد. گوشی را که پایین برد آلما رو به رویش ایستاده بود:

– مامانت بود؟ چیزی شده سهند؟

سهند دست آلما را گرفت و به سمت اتاق راه افتاد:

– نه بابا! بهت سلام رسوند!

آلما یک لحظه ایستاد اما با کشیدن دستش توسط سهند، تا تخت همراهش رفت. سهند لحاف را پس زد و با اشاره ی چشمانش، آلما به تخت برگشت. سهند که سرجایش دراز کشید. با خیال راحت از ماندنش ، اما مردد گفت:

– اگر فکر می کنی… یعنی ناراحت نشن؟

– دلیلی نداره!

دست میان موهایش کرد و گردنش را کمی حرکت داد:

– بگیر بخواب دیگه آلما تا کس دیگه ای زنگ نزده!

چشمانش را که بست، آلما دستش را بالا برد و موهای سهند را نوازش کرد:

– موهات دارن سفید می شن!

– سفید بودن! الان دارن بلند می شن! باید ببندمشون!

– بهت می یاد!

– کوتاه کنم… تابستون دیگه حوصله ام نمی کشه!

– بهار بذار این جور بمونه!

– گرم میشه!

– بهت می یاد…

– حوصله شو ندارم!

– من برات می شورمشون! می بندمشون! موهاتو کوتاه می کنی، خشن تر می شی! بی احساس تر! این جوری… بامزه تری!

– بگیر بخواب، خل شدی!

– من نگات می کنم تو بخواب!

– دیوونه من فردا می خوابم تا ظهر! تو باید بری پایگاه!

– من جغدم!

– به جهنم! خودت می دونی و مازیار!

– می گم عید چند روز مرخصی داریم؟

– سه روز!

– تک تک؟

– دو نفری!

– عه ! من و تو با هم!

– من کلا مرخصی ام !

– چه بهتر! بلیت بگیرم بریم دبی؟

– اون جا چه غلطی کنیم؟ خیلی خاطره ی خوبی دارم؟

– من خاطره ی خوب دارم!

– بخواب…

– بریم هند خب! من دوست دارم ببینمش…

– دیوونه خونه ست اون جا!

– جای گرم بریم…

– تبت!

– من پایه ام !

– سه روزه نمیشه!

– بریم آفریقا!

– خطرناکه ! می شه بخوابی؟

– ها؟ تو بخواب! … بهت گفتم یه دختر این جا اومده تازه!؟ اسمش نسیمه! با هم دوست شدیم… ستوان دومه! از تبریز اومده!

– اها !

– به نظرت بازم برف می یاد؟

– نه! شب بخیر…

– شب بخیر… اما به نظرم بازم می یاد! همیشه این طوریه! اوایل اسفند هوا گرم میشه، گول می زنه انگار زمینو! بعد … یهو سرد می شه… بیچاره درختا و گلا!

– ـ…

– چرا هلی کوپتر نمی گیری واسه پایگاه!؟ من یه دوره رفتم خلبانی می دونستی؟

– اووم..

– این پرونده خیلی اعصابمو بهم ریخت! مرتیکه ی آشغال … جالب این جا بود علی و هیوا می گفتن جنازه ی دختره، سالم مونده! سه روز و چهار شب! البته تو برف مونده!

– ـ…..

– من جای زنش بودم، همین دیروز تقاضای طلاق می دادم!

– ـ …

– این هفته مرخصی مو می خوام برم خرید… می خوام واسه مامانت هدیه بخرم!

– ـ …

– دوست دارم سینما هم برم!

– ـ …

– کاش می ذاشتی لکه ی پیرهنتو بشورم…

سرش را کمی بالا گرفت تا خیره به نیم رخ غرق در خواب سهند، به صدای نفس های منظمش گوش بدهد.

لبخندش جان بیشتری گرفت و باز هم انگشتانش میان موهایش به نوازش پرداختند و زمزمه کرد:

– من و تو هزار سال بعد، عشق … زندگی … تناسخ … به دنیا اومدم تا … عاشقت باشم …

***

پایان / شهریور 97 …

دانلود-رمان-بی-گناه
دانلود-رمان-بی-گناه
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *