آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت سوم

Rate this post

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

قلبم از صدای دادی که سرم می زنه مچاله میشه‌ .

لب هام می لرزه و حس می کنم بغض سمجی که گریبان گیرم شده در حال شکستنه .

دل شکسته و غمزده ، چشم از نیمرخ جذابش می گیرم و سرم رو به سمت پنجره بر می گردونم .

نفس های عمیقی می کشم تا شاید بتونم این بار هم مثل همیشه ، قوی بمونم و مثل دخترای نازک نارنجی اشک نریزم .

اصلا چرا باید گریه کنم ؟ چرا باید دلم رو به امیری خوش کنم که حتی ذره ای برای من ارزش قائل نمی شه ؟

امیر هر طور که دلش میخواد رفتار می کنه و توقع داره من توی خونه ای نفس بکشم که اون نفس می کشه ! کنار کسی زندگیم رو بگذرونم که به راحتی سرم داد می زنه و ناراحتم می کنه .

گاهی از پررویی و گستاخیش به وجد میام . گاهی حتی از خودم هم متنفر می شم ، از خودی که دلش بی قراره امیر نامی میشه !

با توقف ماشین چشمم به در خونه ای میفته که شوهرم ، هر روز و هر شب ، تک و تنها در اون زندگی میکنه !

چشمام رو با عجز روی هم فشار میدم و سعی میکنم آروم باشم .

خب می تونم امشب رو اینجا بمونم و سختی هاش رو به جون بخرم ؛ اما فردا صبح به خونه ی خودم برگردم و حتی دیگه به امیر کمترین کمکی هم نکنم.

اصلا به من چه ارتباطی داره که مادر اون از غم و غصه ی پسرش افسرده بشه؟

با این فکر دره ماشین رو باز می کنم و پیاده می شم . دستام رو دور بدن نسا محکم می کنم و به سمته دره خونه ای که امیر اون رو با ریموت باز کرده قدم بر می دارم !

سنگینه نگاهش رو از پشت سر حس می کنم .

می دونم متعجبه از اینکه به همین راحتی قبول کردم و هیچ اعتراضی مبنی بر اینجا بودنم نکردم . می دونم و خوشحالم از اینکه هر چقدرم دوستش داشته باشم ، زیره باره حرف های زور و غیر منطقیش نمیرم !

دره سالن رو باز می کنم و پاهای بی رمق و خستم رو جلو می کشم .

چراغ های سالن رو که روشن می کنم ، نگاهم رو دور تا دور سالن می چرخونم ؛ به یک باره ، حسرتی عمیق کل وجودم رو در بر می گیره !

یک روزی ، فکر می کردم قراره توی این خونه زنانگی کنم !

یک روزی ، من از خیال بودن با امیر غرق لذت میشدم .

فکر می کنم این یک روزی ها برمی گرده به یک سال و چند ماه پیش ؛ دقیقا شبی که امیر ازم خواستگاری کرد ..

قدم بر می دارم و خاطرات رو دوره میکنم ؛ یادمه به گوشیم زنگ زد و گفت که باهام کار مهمی داره ! چقدر اون شب خوشحال بودم..

وارد اتاق نسا می شم و به سمت تختش میرم .

تمام وسایل این اتاق رو مادر امیر خرید و با سلیقه ی خودش چیدمان کرد .. بی خبر بود از اینکه دخترک من قرار نیست روی این تخت صورتی رنگ به خواب بره ؛ بی خبر بود و نمیدونست امیر هیچ وقت دخترش رو دوست نداشته و نداره !

تنها داشته ی با ارزشم رو با احتیاط روی تختش می ذارم و دلم برای بی کسیمون می سوزه !

دلم گریه کردن می خواد . دلم یک آغوش پر از مهر و محبت رو میخواد ؛ آغوشی که بوی مادرم رو بده . مادری که وقتی ۵سالم بود ، سرم رو روی پاهای خودش می گذاشت و دست لای خرمن موهای پر کلاغیم می کشید !

لبخند پر مهری به صورت نسا می زنم و می گم:
_ااا مامانی ؟ واسه ی چی انگشتات رو می خوری ؟ صبر میکنی تا مامان واست شیر درست کنه نفسم ؟

قلتی میزنه و باز هم انگشت شصتش رو به دهن می گیره . دلم براش ضعف میره و برای درست کردن شیر خشک برمی گردم تا به آشپزخونه برم !

اما با دیدن امیر که به در تکیه داده و با خیرگی نگاهم می کنه ، پاهام به زمین می چسبه !

با نگاه عجیب و خیره ای که نثارم می کنه پر از حس می شم . قلبم مثل همیشه به تپش می افته و موهای جلوی صورتم رو پشت گوشم می فرستم .

کمی خودم رو جمع و جور می کنم و اخمی بین ابروهام می شونم .

قدمی به جلو برمی دارم و دست به سینه می پرسم :
_چیه ؟

چیزی نمی گه و انگار با نگاه کردن توی چشمام به دنبال چیزی میگرده .

از نگاه خیرش به شدت کلافه می شم و گرما به بدنم هجوم میاره:
_لالم که هستی انگار .. برو کنار کار دارم .
_خواستم یه چیزی بهت بگم !

دست یخ زدم رو به پیشونم می کشم و نفسم رو فوت می کنم :
_ خب بگو ! استخاره میکنی ؟

لبخند کجی می زنه و حس می کنم آروم تر از همیشه ست :
_خواستم بگم.. فردا که از سر کار اومدم ، شام حاضر باشه .

با حرفی که می زنه بهت زده نگاهش می کنم . این بشر دست هرچی پررو و پر مدعاست رو از پشت بسته :
_توقع داری من واسه ی جنابعالی شام درست کنم ؟

شونه ای بالا می اندازه و با بیخیالی میگه:
_خب میدونم که از تو اینکارا برنمیاد ؛ بیشتر به خاطر این گفتم که یوقت فکر رفتن به سرت نزنه ! یجورایی وظایفت رو بهت یادآوری کردم .

خونم به جوش میاد و جلو میرم . انگشت اشارم رو به سمتش می گیرم و با حرص میگم :
_ببین.. فکر نکن منم مثل دخترای دور و برتم ! نه تنها ازت خوشم نمیاد بلکه حالمم ازت به هم‌ می خوره.. پس فکر نکن که عاشق سینه چاکتم و هرچی میگی میگم چشم ؛ امشبم از درد ناچاری اینجا می مونم و فردا بر می گردم خونه ی خودم ! تو اولین فرصت هم طلاقم رو می گیرم چون دیگه یه لحظه هم نمی تونم تحملت کنم.

انگار حرفام به مذاقش خوش نمیاد که صورتش هر لحظه عصبانی تر میشه .

بازوم‌ رو توی دستش می گیره و فشار میده . با گستاخی توی چشم های سرخش زل می زنم و میگم :
_چیه ؟ خوشت نیومد ؟

با صدای آرومی و خشداری که مطمئنم به سختی کنترلش می کنه میگه :
_ندا اون روی سگم و بالا نیار.. کاری نکن که نسارو ازت بگیرم و خودت رو پرت کنم تو خیابون ! میدونی که می تونم مثل آب خوردن اینکارو بکنم .

چیزی که می شنوم رو باور ندارم.. لب هام از حرص و بغض می لرزه و حس خفه شدن دارم .

امیر چی میگه ؟ میخواد نسای من رو ازم بگیره ؟ میخواد تنها داراییم رو ازم بگیره؟ خدایا اینه عدالتت ؟ من چیکار کنم بدون نسام ؟

با فکر به اینکه امیر قراره دخترکم رو ازم جدا کنه ، تمام بدنم شروع به لرزیدن می کنه ! لرزش چونم اونقدر زیاده که دندونام به هم میخوره .

نمیتونم جلوی بغض درد ناکم رو بگیرم و قطره های اشک بی مهابا و بدون وقفه روی گونه هام فرود میان .

هق میزنم و مینالم :
_خیلی.. آشغالی ! بچم و ازم بگیری.. زندگیت رو…جهنم می کنم ! جهنم می کنم‌.. بخدا قسم…بیچارت می کنم..

حس می کنم عصبانیتش رنگ می بازه ؛ با ترس و ناراحتی نگاهم می کنه و میگه :
_ندا ؛ آروم باش ! آروم باش من کاری نمی کنم..

بی توجه به حرفش دستای بی جونم رو بالا میارم و به سینش می کوبم‌ :
_همه چیزم و ازم گرفتی.. هرچی داشتم و.. نداشتم.. ازم گرفتی.. این یکی نه.. این یکی دیگه جونمه… جونم و ازم.. نگیر .

هق هق گریم شدت میگیره و حس می کنم تا جنون فاصله ای ندارم . یک لحظه نبود نسا من رو می کشه ؛ بخدا می کشه !

امیر بازوهام رو توی دستش می گیره و التماسم می کنه:
_ندا آروم باش ، چرا می لرزی ؟ بخدا نمی خوام کاری کنم آروم باش .

نمی تونم آروم باشم ؛ این رو نمی فهمه ؟ نمی فهمه که من هیچی ندارم ؟ نمی فهمه که داره با گرفتن کسی تهدیدم می کنه که حکم نفس رو برای من داره ؟ نمی فهمه یا خودش رو میزنه به نفهمیدن؟

به یکباره من رو توی بغلش میکشه و به خودش فشار میده ؛ انگار ترسیده ؛ این رو از صدای نگرانش کنار گوشم می فهمم :
_هیس.‌. هیچی نگو ! الان خوب میشی . من نسارو ازت نمی گیرم . باشه ؟ آروم باش..

سرم رو به سینش میچسبونه و روی موهام رو نوازش می کنه .

با اینکه از حرکات امیر به شدت تعجب کردم اما همچنان گریه می کنم .

امیر که میبینه قصد آروم شدن ندارم با صدایی که پر از اطمینانه میگه :
_اشتباه کردم.. باشه ؟ اصلا بهت تعهد کتبی میدم که کاری به تو و نسا نداشته باشم . خوبه ؟

به یک باره خودم رو از توی بغلش بیرون می کشم و با تردید قدمی به عقب بر می دارم .

دست لرزونم رو روی گونه های خیسم می کشم و اشک های نفرت انگیز رو پاک می کنم .

به چشم های خوش رنگش خیره می شم ؛ نگاهش پر از اطمینان و نگرانیه !

هق هق گریم رو خفه می کنم و نفس هایی عمیق و پی در پی می کشم .

حس می کنم هوایی تازه توی اتاق جریان پیدا می کنه ؛ انگار تازه می تونم نفس بکشم ! انگار حرفی که امیر می زنه ، برای من حکم آب روی آتیش رو داره !

با صدای لرزونی که به شدت خش دار و گرفته ست لب میزنم :
_راست میگی ؟

سرش رو با اطمینان بالا و پایین می کنه ؛ به حرفش که هیچ ، من حتی به اون تعهدی که ازش حرف میزنه هم اعتماد ندارم ؛ اصلا چیزی به اسم اعتماد ، برای من تعریف نشدست .

من ماه ها پیش به همین مردی که روبه روم ایستاده اعتماد کردم و اون بدترین و سهمگین ترین ضربه ی عمرم رو با تمام قدرت به جسم و روح نحیفم وارد کرد . من رو کشت . ندا رو در نیمه شبی پاییزی ، بخاطره معشوقه ی نفرت انگیزش کشت ! هیچ وقت نمیبخشمش.. هیچ وقت !

عقب عقب میرم و همچنان ، تمام حرکاتش رو زیر نظر دارم ؛ به تخت نسا که می رسم سرم رو بر می گردونم و نگاهش می کنم ؛ به محض اینکه چشمم به چهره ی معصوم و زیبای دخترکم میفته ، اشک به چشمام هجوم میاره .

دستم رو جلوی دهنم می گیرم تا صدای گریه ام بلند نشه ؛ کی گفته من قوی ام ؟ کی گفته من گریه نمی کنم ؟ گریه که سهله ، شک ندارم که من ، یک لحظه بدون نسا خواهم مُرد .

دستی روی شونم قرار می گیره ؛ با ترس و وحشت خودم رو عقب می کشم و بر می گردم :
_چی..کار می کنی؟

انگار تمام ترسی که از امیر دارم ، دوباره توی وجودم ریشه می کنه ! دست امیر توی هوا خشک شده و با تعجب نگاهم می کنه :
_چرا اینجوری می کنی؟

با تموم شدن حرفش قدمی به جلو بر می داره که جیغ می زنم:
_جلو نیا..

حتی صدای گریه ی نسا هم من رو به خودم نمیاره ؛ امیر من رو آورده توی این خونه که آزارم بده ؛ قصد داره من رو دیوونه کنه ..!

به سمت نسا میره و همزمان میگه :
_مگه مریضی که جیغ می کشی؟ حالا تا صبح این بچه گریه می کنه..

سرم رو با عجز بین دستام می گیرم . دوست دارم یکی بزنه توی گوشم . بزنه توی گوشم و بهم بگه تمومش کن ندا ! این کسی که روبه روته شوهرته ؛ اون بهت آسیبی نمی زنه .

افکاری عجیب توی ذهنم چرخ میخورن و حس می کنم مرزی تا دیوونه شدن ندارم .

مثل دیوونه ها دور خودم می چرخم و شقیقه ام رو با دستام فشار میدم . به یک باره ، با دیدن صحنه ی روبه روم ، مات و متحیر سرجام می ایستم !

دستای لرزونم از کنار شقیقه ام سُر میخورند . مردمک چشمام رو جایی مابین امیر و نسا می چرخونم و هر لحظه متعجب تر از قبل می شم !

اونی که سرش توی گردن امیر فرو رفته و مابین بازوهاش آروم گرفته ، دخترک شیرین منه ؟

اونی که نسای من رو به آغوش گرفته و چشماش رو بسته ، امیره ؟

من چی میبینم ؟ خدایا خواب نیستم ؟

(امیر)

از رفتار غیر عادی ندا به شدت کلافه می شم ؛ اون عقب عقب میره و یک لحظه هم نگاهش رو از نگاهم نمی گیره.

به محض این که پشتش به تخت نسا می خوره برمی گرده و نگاهش می کنه.

پشتش به منه و سکوت کرده. کلافه و خسته دستم رو لابه لای موهام می کشم و همچنان نگاهش می کنم.

با دیدن شونه های لرزونش می فهمم که باز هم گریه می کنه. چند لحظه ی پیش چنان می لرزید و اشک می ریخت که وحشت کردم. تا به حال اشک ندارو ندیده بودم و اینطور گریه کردنش دلم رو به درد می آورد ؛ دست و پام رو گم کرده بودم و فقط توی اون لحظه تونستم بغلش کنم..

قدم بر می دارم و جلو میرم، نمی دونم تا کی میخواد این رفتارش رو ادامه بده! نمی دونم تا کی می خواد من رو نفرت انگیز ترین موجود دنیا ببینه.. نمی دونم و فقط می خوام یک زندگی آروم داشته باشم. می خوام نگار رو از ذهنم پاک کنم و این بار بدون عشق زندگی کنم. کنار زن و بچم باشم و فقط و فقط آرامش داشته باشم..

دستم که روی شونش می شینه ، به یک باره خودش رو عقب می کشه و به سمتم برمیگرده .

چشمای درشتش پر از اشکه و لب های سرخش میلرزه.. لحظه ای با نگاهش دلم پیچ میخوره و حس می کنم ندا با یک دختر بچه ی بی پناه هیچ فرقی نداره:
_چی..کار می کنی؟

صدای لرزونش روی اعصابم خط می کشه . یعنی به این اندازه از من وحشت داره ؟

نمی تونم تعجبم رو پنهون کنم و میگم:
_چرا اینجوری می کنی؟

باید عادت کنه ؛ باید این رفتار هارو کنار بذاره و گذشته و اتفاقاتی که افتاده رو فراموش کنه..

قدمی به سمتش بر می دارم که به یک باره صدای جیغ مانندش بلند می شه:
_جلو نیا..

نسا گریه می کنه و من واقعا کفری و ناراحتم ؛ لعنت به نگار.. لعنت به عوضی بازی هاش که حتی الان هم داره زندگیم رو نابود می کنه ! اگه برای آرمان نقشه نمی کشید ؛ اگه خبر نامزدیش رو نمی شنیدم ، هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد.

با حرص و عصبانیت به سمت تخت نسا میرم و همزمان می گم:
_مگه مریضی که جیغ می کشی؟ حالا تا صبح این بچه گریه می کنه..

دستم رو به سمت نسا دراز می کنم و تن و بدن ظریف و کوچیکش رو با احتیاط بلند می کنم !

برای اولین بار ، دختری رو که از خون خودمه توی آغوشم می کشم و سعی دارم صدای گریش رو آروم کنم .

حس عجیبی دارم . حسی ناشناخته ! ناخود آگاه دستم رو بالاتر میارم و سرم رو کنار گوشش میذارم .

سرش توی گردنم قرار می گیره و من با آرامش چشم می بندم و نفس می کشم! بوی خاصی که توی بینیم می پیچه ، حس ناب و غیر قابل وصفی رو توی قلبم به وجود میاره .

صدای گریش قطع می شه و لبخند عمیقی روی لب هام شکل می گیره. سرم رو که بلند می کنم به چشمای اشکی و درشتش خیره می شم.

حس می کنم برای لحظه ای، تپش های قلبم سرسام آور میشن . باید باور کنم این موجود معصوم و ظریف دختر منه؟

ناخود آگاه سرم رو خم می کنم و لب روی پیشونیش می ذارم . بوی تنش رو نفس می کشم و انگار واقعا این دختر بچه مهره ی مار داره ! تازه می فهمم که چرا ندا اونطور برای از دست ندادنش اشک می ریخت.

می خوام روی تخت بذارمش ، اما انگار چیزی مانعم می شه! من امشب چه مرگمه؟

صدای لرزون ندا باعث می شه سرم‌ رو برگردونم و نگاهش کنم:
_بچم و…بده!

کنارم ایستاده و من متعجبم از اینکه چطور نفهمیدم تا این فاصله نزدیکم شده ؛ یعنی اینقدر غرق نسا و افکارم بودم که متوجه نشدم؟

با تردید دستم‌ رو جلو می برم و نسارو توی بغلش می ذارم.. حس بدی پیدا می کنم! از اینکه ندا من رو حتی برای نسا هم خطرناک می دونه و می خواد اون رو هم ازم دور نگه داره .

نگاه غمزده و ناراحتم رو از جفتشون می گیرم و با قدم های بلندی از اتاق بیرون می زنم.

در اتاقم رو پشت سرم می بندم و به سمت پنجره میرم. حس می کنم علاوه بر جسمم ، روحمم دیگه کششی نداره!

خیره به ماه توی آسمون، سیگارم رو روشن می کنم و پک عمیقی می زنم!

اتفاقات امشب جلوی چشمم خود نمایی می کنند..

ترس ندا ناراحتم می کنه ؛ به آغوش کشیدن نسا خوشحالم می کنه ؛ یادِ نگار متنفرم می کنه.. من بین حس های خوب و بدم چیکار می تونم بکنم؟ خدایا تو‌ کمکم می کنی؟

چشم های دردناکم روی هم فشرده میشن و سوزش طاقت فرساشون به تمام تنم سرایت میکنه..

حال بدم شاید بخاطر عذاب وجدانیه که ماه هاست گریبان گیرم شده ؛ من بخاطر نگار، با ندا بدترین کار هارو کردم و خدا شاهده که این ‌رو نمیخواستم ؛ خواستم جبران کنم ؛ بارها و بارها تلاش کردم و فایده ای نداشت.

دستم‌ رو به سمت پنجره میبرم و بازش می کنم ؛ بادی خنکی که توی صورتم میخوره، کمی حالم رو بهتر می کنه.

نگاهم کشیده میشه به سمت فیلتر سیگاری که لابه لای انگشتای دستم میسوزه و خاکستری که روی پارکت های کف اتاق می ریزه.

سیگار رو انگار که نفرت انگیز ترین چیز توی زندگیم باشه، از پنجره به بیرون میندازم..

انگار که اون هم نمیتونه آرومم کنه ؛ نه اینکه مشکل از اون باشه؛ درد من‌ بیشتر از توان سیگاره..

پاهای بی رمقم رو به سمت تخت دونفره ی وسط اتاق می کشم ؛ خسته و کلافه دکمه های لباسم رو باز می کنم ؛ پیرهن سورمه ای رنگ رو با یک حرکت از تنم خارج می کنم و خودم رو تخت می اندازم . تختی که هیچ کس به جز من روی اون نخوابیده ؛ و بالشتی که هیچ سری رو به جز سر من لمس نکرده‌.

پوزخندی زهرآگین روی لب هام میشینه.
ده ماهه که ازدواج کردم و هرشبم رو تک و تنها، توی همین اتاق به صبح میرسونم‌.

چیزی از اعماق وجودم فریاد میزنه “تو محکومی به تنهایی، تو محکومی به زنده موندن و نفس کشیدن”

مچ دستم رو روی پیشونم میذاریم و به سقف خیره میشم..

نگاهم به سقف کرم رنگه و فکرم جای دیگه و پیش کس دیگه ای سیر میکنه؛ جایی که شباهت زیادی به اتاق بغلی و کسی که شباهت زیادی به ندا داره..

غلتی میزنم و سرم رو توی بالشت فرو میکنم ؛ نفس هام به سختی از گلوم خارج میشه و من از نفس تنگی رو دوست دارم.. انگار که دارم با این کار خودم‌ رو تنبیه میکنم.

فکرم پر میکشه به سمت زنی که همسرمه؛ شناخت زنی مثل ندا از توان من‌خارجه؛ ندا کسیه که هیچ وقت، هیچ حسی رو نمیشه از توی نگاهش خوند! هیچ وقت نمیشه اون رو وادار به کاری کرد؛ مگر اینکه تهدیدش کنی! مثل امشب که من اون رو تهدید به گرفتن عزیز ترین موجود زندگیش کردم..

روز های اولی که از اون اتفاق میگذشت در هر فرصتی سعی میکردم کاری که کردم‌ رو جبران کنم. با اینکه هیچ چیزی به یاد نمی آوردم اما عذاب وجدانی که به جونم افتاده بود، قصد دیوونه کردنم رو داشت.

چند بار سعی کردم به ندا نزدیک بشم و جبران کنم، اما هربار با رفتار بدی که داشت پشیمون شدم.

بار آخری که به دیدنش رفتم‌ و اون با بد ترین حرف ها من ‌رو از خونش بیرون کرد رو فراموش نمی کنم.

گفت بی غیرت ترین و عوضی ترین مردیم که تا به حال دیده؛ گفت ازم بیزاره و هزار سالم که بگذره ببخشی در کار نیست؛ گفت من یک نامرد بی وجدانم که کارم گول زدن و بدبخت کردن دختراست!

من همه ی این هارو شنیدم و همونجا با خودم عهد بستم که دیگه برای بخشیده شدن از طرف ندا قدم از قدم بر ندارم..

وقتی نسا به دنیا اومد من متوجه نشدم؛ ندا خودش رفته بود بیمارستان و بستری شده بود..

من نه عشقی به ندا داشتم و نه حسی به نسا؛ تمام‌فکر و ذکرم شده بود کار کردن و پول در آوردن! انگار که میخواستم با پیشرفتم، خودم رو به بابا و نگار اثبات کنم..

همه ی اینها تا دیشب و قبل از دیدن آرزو ادامه داشت.
نمیدونم چیشد.. انگار سیلی که آرزو توی صورتم زد، یک‌تلنگر بود؛ تلنگری که به من یاد آوری کرد من به ندا و دخترمون خیلی بد کردم!

این بار ندا رو مجبور کردم توی این خونه بمونه تا از جبران کردن پشیمون نشم؛ تا هر لحظه جلوی چشمم باشه و هر لحظه برای بخشیده شدنم‌تلاش کنم.

(ندا)

بعد از اینکه کرایه رو حساب میکنم، در حالی که نسا توی بغلمه از ماشین پیاده میشم. درِ تاکسی رو میبندم و تاکسی زرد رنگ با سرعت از کنارم رد میشه.

نگاهم رو از اسم کوچه میگیرم و قدم‌ برمیدارم.

از وقتی نسا به دنیا اومد، خیلی کمتر به خونه ی خاله ی پیرم اومدم؛ امروز که مازیار به گوشیم زنگ زد و گفت حال خاله زیاد مساعد نیست، مجبور به اومدن شدم!

جلوی درِ سبز رنگ و بزرگ خونه ی پدر بزرگم می ایستم و زنگ‌ رو به صدا در میارم. این خونه بعد از مرگ پدر بزرگم به خالم رسید و کارخونه ی نساجی به اسم مادر من شد!

در با صدای تیکی باز میشه؛ دستم‌ رو روی در میذارم و اون رو به داخل هل میدم!

پام ‌رو داخل باغ این خونه ی ویلایی و بزرگ میذارم و در رو پشت سرم میبندم.

از روی سنگ ریزه ها عبور میکنم و به سمت ساختمون نسبتا قدیمی قدم برمیدارم.

نمای زیبا و قدیمی این خونه همیشه من رو به تحسین و شوق وادار میکنه. این خونه ی ویلایی، برای من پر از خاطره ست‌..

مازیار رو میبینم که برام، از توی ایوون دست تکون میده. به قدم هام سرعت میدم و به سمتش میرم.

به پله ها که میرسم خودش رو به من میرسونه و روبه روم می ایسته. تمام اجزای صورتم رو از نظر میگذرونه و هیچ چیزی نمیگه. لبخند عمیقی میزنم و با صدای آرومی میگم:
_سلام..

کمی سکوت میکنه و خیره به چشمام‌میگه:
_سلام دختر خاله!

صدای ناراحت و گرفتش غمی رو توی دلم زنده میکنه.

مازیار هیچ‌وقت نفهمید که اون رو به اندازه ی برادر نداشته ام دوست دارم؛ هیچ‌وقت نفهمید و بارها گفت که عاشقمه! بارها التماسم کرد که با امیر ازدواج نکنم ؛ بارها به حرفش فکر کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که من با یک‌بچه توی شکمم چاره ای جز ازدواج با امیر ندارم!

سکوتم باعث میشه که به حرف بیاد:
_دلم برات تنگ شده بود..

لبخندی روی لب هام میشونم و میگم:
_فقط برای من؟

با این حرفم، نگاهش رو از نگاهم میگیره و چشمش به نسا میفته؛ نگاه غمگین و حسرت بارش قلبم‌ رو به درد میاره؛ دستش رو به سمت نسا دراز میکنه و اون رو با احتیاط بغل میکنه.

رمان-من-از-این-شهر-میرم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن