آخرین مطالبرمان من از این شهر میرمصفحه اصلی

رمان من از این شهر میرم پارت نوزدهم

Rate this post

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

صدای جر و بحثِ آرزو و امیر باعثِ جدا شدنِ نگاهم از آینه میشه. با دست هایی به شدت لرزون، درِ دست شویی رو باز می کنم و بیرون میرم.

به محضِ این که از دست شویی بیرون میام نگاهم با نگاهِ نگران آرزو تلاقی پیدا می کنه.

با ترس به گونش چنگ می زنه و میگه:
-خاک بر سرم چرا این شکلی شدی؟

به سمت میاد و زیرِ بازوم رو می گیره. به کمکِ آرزو قدمی بر میدارم و به سمتِ تختم میرم.
-صد بار بهت میگم حالش خوب نیست، نباید بهش استرس و فشار وارد بشه، انگار یاسین تو گوشِ خر می خونم، مگه خری که این چیزارو نمی فهمی؟

نگاهم رو بالا می کشم و به امیرِ پر از شک نگاه می کنم. لب باز می کنه و با تردید می پرسه:
-چرا استرس و فشار براش خوب نیست؟

آرزو انگار دست پاچه میشه که میگه:
– برای اینکه…آآ برای اینکه… اصلا می دونی زنت یک بار ایست قلبی کرده؟ می خوای با جونش بازی کنی که این کارارو می کنی؟

لحظه ای از حرفِ آرزو نگذشته که امیر بازوم رو می کشه و با نگاهی ترسیده به چشمام لب می‌زنه:
-راست…میگه ندا؟

اون قدر بی حسم که فقط در جوابش سرم رو به سختی بالا و پایین می کنم. وقتی دستش از دورِ بازوم شل میشه و نگاهش رنگِ ناباوری می گیره، آرزو به مازیاری که جلوی درد ایستاده و با نگرانی نگاهم می کنه میگه:
-یک لیوان آب میوه ای چیزی بیار بخوره ضعف کرد، این جا چرا هیچ‌ کس فکر این بیچاره نیست؟ همه فکرِ خودشونن…

به سمتِ تختم میرم و به امیرِ بهت زده توجهی نمی‌کنم. اگه حتی یک در صد به صحتِ گفته های آرزو شک داشتم، حالا دیگه هیچ شکی ندارم. عقب افتادنِ عادت ماهیانم، سرگیجه های عجیبم و حالا این حالت تهوعی که فقط وقتی نسارو حامله بودم سرم می اومد نشون میده که بچه ای در کاره، بچه ای که نباید باشه،نمی ذارم که باشه!
-یک چیزی رو دارین ازم مخفی می کنید، مطمئنم!

به یک باره با شنیدنِ حرفی که امیر می زنه ناباور سرم رو می‌چرخونم و نگاهش می کنم. نگاهش نشون میده که…شک کرده! شک کرده؟ وای نکنه همه چیز رو بفهمه؟
-ضعف و تهوع و سرگیجه… این نگاهای ترسیدتون… همه ی اینا چه معنی میده؟

حالا دیگه مطمئنم که فهمیده و….وای که دیگه هیچ راهی برای خلاصی از امیر نیست!

مسخ شده چشم به چشماش می دوزم. قبل از اینکه امیر به سمتم بیاد و حرفی بزنه آرزو جلوش رو می گیره.
-حالش خوب نیست امیر؛ همین چند لحظه ی پیش خودت گفتی داشت تو دستات جون می داد؛ میخوای بلایی سرش بیاری؟

ترس و نگرانی توی چشمای خوش رنگش بی داد می کنه. نگاهش رو از آرزو می گیره و با غم زدگی چشم به چشمام می دوزه. بی روح و سرد نگاهم رو می دزدم و سرم‌ رو پایین می اندازم.

روی تخت دراز می کشم و بی توجه به حضورِ امیر پتورو روی سرم می کشم. کمی بعد با صدای بسته شدنِ در متوجه بیرون رفتنشون میشم و نفسِ حبس شدم رو با شدت بیرون می فرستم‌.

صبح وقتی که چشمام رو باز می کنم و نگاهم به سقف اتاق می افته، بی اختیار نگاهی به کنار دستم می اندازم؛ به جایی که همیشه نسا کنارم می خوابید و حالا با نبودنش…حقیقت به بدترین شکل توی صورتم کوبیده میشه!

دستی به گلوم می کشم تا شاید بغضِ دردناکم ریشه کن بشه. اما هیچ اثری نداره و انگار من همیشه باید با این بغضِ لعنتی کنار بیام. من همیشه با این بغض زندگی کردم و انگار باید سالهای آینده ی عمرم رو هم باهاش بگذرونم!

بدنِ خشک شدم رو تکون میدم و به سختی سرِ جام می شینم. یکهو دلم پیچ می خوره و احساس تهوع حالم رو بهم می ریزه! اگه واقعا بچه ای باشه باید چی کار کنم؟

فکری توی سرم چرخ میخوره و من واقعا راه دیگه ای ندارم! دیروز به آرزو و مازیار گفتم این بچه به دنیا نمیاد چون شک داشتم که وجود داشته باشه! اما الان که فکر می کنم می بینم واقعا راه دیگه ای هم ندارم!

وجودِ این بچه باعثِ خیلی چیز ها میشه. اولیش اینه که نمی تونم از امیر جدا بشم!

من یک بار به امیر گفته بودم که اگه خیانت ببینم ترکش می کنم. یک بار گفته بودم و اون گوش نکرد! گوش نکرد و من رو نابود کرد. گوش نکرد و بچم رو ازم گرفت. گوش نکرد و من مُردَم! تلافی و انتقام بلد نیستم که اگه بودم وقتی با نامردی به منِ بیچاره تجاوز کرد انتقام می گرفتم. من فقط ترکش می کنم چون دیگه نمی تونم یک لحظه هم تحمل کنم! نمی تونم یک لحظه تحمل کنم چون وقتی بهم دست می زنه تمومِ تنم از نفرت جمع میشه، نمی تونم تحمل کنم چون مردِ من، فقط مردِ من نیست! و این حقیقت چه قدر تلخه، به تلخیِ قهوه ای که امیر عادت داشت هر روز عصر یک فنجون از اون رو بخوره!

خاطرات از ذهنم گذر می کنند و من به شدت با تک تکشون مقابله می کنم. ‌به خودم که نمی تونم دروغ بگم، دلم عجیب هوای اتاقِ مشترکمون رو کرده. دلم هوای حیاطِ بزرگ و دلوازمون رو کرده، هوای آب دادن به گلای باغچه، هوای نشستن روی تابِ سفید رنگِ گوشه ی حیاط و هوای آغوشِ نامرد ترین مردِ دنیا!

دستم رو روی قلبم می گذارم و خاطراتِ خوب و بدم رو به انتهایی ترین قسمتِ قلبم می فرستم. من تسلیمِ قلبم نمیشم! تسلیم امیرِ عوضی و آغوشِ وسوسه انگیزش نمی شم! من ندام، حاضرم از دلتنگی بمیرم ولی جایی که بدونم بهم خیانت میشه نمونم.

دستم رو روی صورتی که نمیدونم از کی با اشکام خیس شده می کشم و از جام بلند میشم؛ اما به محضِ بلند شدنم چیزی توی دلم پیچ می خوره که باعث میشه با سرعت به سمتِ دست شویی برم.

شیر آب رو می بندم و نفس نفس می زنم. اگه نگهش دارم چی میشه؟ نکنه بهش وابسته بشم و امیر اون رو ازم بگیره؟ باز هم می خواد با وجودِ این بچه من رو تهدید کنه؟ که اگه طلاق بگیرم بچه بی بچه؟

به درِ دست شویی تکیه میدم و پلکای خستم رو روی هم می ذارم. تنها راهی که پیشِ رومه اینه که از شرش خلاص بشم. هرچه زودتر، بهتر!

با وجودِ بی حالی و ضعفی که همه ی وجودم رو گرفته لباسام رو می پوشم و از اتاق بیرون می زنم.

با احتیاط به اتاقِ مازیار سرک می کشم و وقتی از نبودش مطلع می شم آروم آروم از پله های مارپیچی پایین میام.

از ترسِ این که نکنه مازیار توی خونه باشه و من رو ببینه بیخیالِ صبحونه خوردن میشم و آروم آروم به سمتِ درِ سالن میرم.
-کجا به سلامتی؟

از ترس هینی می کشم و به عقب بر می گردم. نگاه تیز و ابروهای بالا رفته ی مازیار نشون میده فکری توی سرشه!
-ترسیدم مازیار، این چه طرزشه؟
-این جوری که تو یواشکی داشتی می رفتی بیرون منم بودم می ترسیدم.

خودم رو نمی بازم و میگم:
-من یواشکی جایی نمی رفتم. فقط می خواستم تو سوال پیچم نکنی.
-اون وقت چرا سوال پیچت نکنم؟

پوزخندی می زنم و بر می گردم، در حالی که به سمتِ درِ سالن میرم می‌گم:
-برای این که از فوضولی خوشم نمیاد.
-حق نداری پاتو از این خونه بذاری بیرون!

بهت زده سرِ جام می ایستم. این صدای عصبانی که این طور به من دستور میده مازیاره؟

آروم آروم بر می گردم و با چشمایی گرد شده می پرسم:
-با من بودی؟
-نه پس، از این به بعد حق نداری بدونِ من پات و از این خونه بیرون بذاری.

کم کم اخمام توی هم میره. چند قدم به سمتش بر می دارم و توی فاصله ای نزدیک به تنش می ایستم. سرم رو برای بهتر دیدنش بالا می گیرم و با عصبانیت میگم:
-از همین امروز بر می گردم خونه ی خودم خب؟ از اولم قصدم همین بود ولی تو اصرار کردی!
-من که از خدامه بر گردی پیشِ شوهرت، این جوری فکر کشتنِ این بچه هم توی سرت نمی افته.

بی اختیار دستام مشت رو می کنم و پلکام رو روی فشار میدم. مازیارِ لعنتی! هیچ وقت هیچ چیزی رو نمیشه ازش مخفی کرد. شرط می بندم که همین حالا که می خواستم از خونه بیرون برم قصدم رو فهمیده بود. برای همین هم گفت حق نداری بدونِ من از خونه بیرون بری.

چشمام رو باز می کنم و با عصبانیت میگم:
-منظورم خونه ی امیر نبود، آپارتمان خودم بود! در ضمن، کی گفته من می خوام بچم رو بکشم؟ توهم زدی؟

نگاهِ چپی بهم می اندازه و عقب گرد می کنه. در حالی که به سمتِ آشپزخونه میره میگه:
-تا لباسات رو عوض کنی واست صبحونه آماده می کنم.

با حرص صدام رو بالا می برم و میگم:
-چرا تو کارام دخالت می کنی؟ بیرون کار دارم می فهمی؟ کار دارم! تو هم نمی تونی جلوم رو بگیری…

سرِ جاش می ایسته و به سمتم بر میگرده. دندوناش رو روی هم فشار میده و با عصبانیت میگه:
-وقتی زنگ زدم به امیر گفتم زنت حاملس می خواد بچت و بکشه اون وقت می فهمی. هر چی با خوبی باهات حرف می زنم حالیت نیست نه؟ بدبخت تو اگه اون بچه رو بکشی خودت بدبخت میشی می فهمی؟ یه عمر عذاب وجدان ولت نمی کنه بیچاره! باور نمی‌ کنی؟ انجامش بده تا به حرفم برسی.

لحظه ای از تصور این که من قراره موجودی به این کوچیکی رو نابود کنم تنم می لرزه؛ من می تونم نطفه ای که توی وجودم رشد می کنه رو بکشم؟

نمی دونم چی میشه که یکهو میگم:
-نمی خوام کاری کنم، می خواستم برم آزمایش بدم ببینم واقعا حاملم یا نه.

و واقعا هم راست گفتم. برای انجام هرکاری اولش باید از وجودش مطمئن می شدم.

مازیار نگاهِ موشکافانش رو توی صورتم به گردش در میاره و چند لحظه بعد میگه:
-باشه خودم می برمت.

برگه ی آزمایش بین انگشتای عرق کردم فشرده میشه و همراه با خودش قلبم رو هم فشرده می کنه.

حالایی که توی ماشینِ مازیار نشستم و اون با خونسردی و شاید هم با کمی هیجان به سمتِ خونه میره، حسِ خوبی ندارم! حسِ خوبی ندارم و…بغض دارم! شاید به خاطرِ وجودِ بچه ای که باز هم ناخواسته بوده و شاید هم…
-من فکر کنم پسره نه ندا؟

صدای مازیار، رشته ی افکارِ وحشت ناکم رو پاره می کنه. با نگاهی گیج و مبهم به نیم رخش لب می زنم:
-چی؟!

صدام اون قدر گرفته س که خودم هم از شنیدنش متعجب میشم. چندبار، پشتِ سرِ هم آبِ گلوم رو فرو میدم تا بلکه این بغضِ لعنتی دست از سرم بر داره اما…چه خیالِ واهی و پوچی!

انگار انرژیِ مازیار از دیدنِ اوضاعِ نه چندان رو به راهم به کل تحلیل میره که با صدای ناراحتی میگه:
-بچه رو گفتم، میگم فکر کنم پسر باشه!

من به پسر بودنِ بچم فکر می کنم و نمی دونم چرا چهره ی نسارو می بینم.

اشکی که بی اراده از گوشه ی چشمم سُر می خوره، روی گونه ی راه می گیره و به چونم می رسه. من بدونِ نسا چه طور زندگی کنم؟
چرا نمی میرم؟
-مازیار من و برسون خونه ی آرزو!

نگاهِ نگرانش رو حس می کنم و نگاهش نمی‌کنم. انگار این بار دلش به حالم می سوزه که بدونِ هیچ اعتراضی میگه:
-چشم. هرچی تو بگی، فقط گریه نکن باشه؟

لبخندِ کجی شبیه به پوزخند گوشه ی لبم جا می گیره. دوره ی اشک نریختن و قوی موندن تموم شده! من الان، یک زنِ شکست خورده و دل نازکم که فقط می تونم اشک بریزم، همین و بس!
*************
از ماشینِ مازیار پیاده میشم و به سمتِ خونه ی آرزو میرم. با شناختی که از مازیار دارم می دونم منتظرِ داخل شدنم نمیشه و قبل از اون میره.

همین اتفاق هم می افته چون قبل از اینکه دستم به سمتِ آیفون دراز بشه، اون دنده عقب می گیره و ماشین رو از کوچه بیرون میبره.

وقتی که ماشیش از جلوی دیدم محو میشه، نفسِ حبس شدم رو بیرون می فرستم.

از جلوی خونه ی آرزو کنار میرم و قدم های پر شتابم رو به سمتِ انتهای کوچه می کشم.

سوار تاکسی می شم و آدرس همون جایی که قصد داشتم نسارو در اون سقط کنم به راننده میدم.

پر از هیجان و نگرانی و ناراحتی و بغض و دیوونگی ام اما…اما سعی می کنم به روی خودم نیارم و فقط به سودی که از این کار می برم فکر کنم.

به این که اگه این بچه باشه من مجبورم یک عمر شوهرم رو با کسی قسمت کنم و توی آغوشِ کسی به خواب برم که شاید شبِ گذشته ش خلوتگاه کسِ دیگه ای بوده! به این که تا آخرِ عمرم از فکر و غصه دق می کنم و به این که امیر هیچ وقت، لیاقتِ هیچ چیزی رو نداشته و تنبیه نکردنش خیلی بی انصافیه.

زنی با رنگ و روی پریده و صورتی جمع شده از درد از اتاق بیرون میاد.

دختری کم سن و سال زیرِ بازوش رو گرفته و کمکش می کنه تا کمی بتونه راحت تر راه بره؛ اما حتی دردی که می کشه از این فاصله هم قابلِ لمسه.

ناخودآگاه توی خودم جمع میشم و دستم رو روی شکمم می کشم.

چهره ی مظلومِ نسا یک لحظه هم از جلوی دیدم کنار نمیره و من به ۲سالِ پیش فکر می کنم. به وقتی که یک دختر بودم و با وجودِ دختر بودنم، با وجودِ شوهر نداشتنم، با وجودِ هزار چیزِ دیگه، توی آخرین لحظه پشیمون شدم و نسام رو نکشتم. پشیمون شدم و با خودم عهد بستم که هرچی هم بشه بچم رو به تنهایی بزرگ کنم.

اما حالا، حالایی که این بچه حلاله و من یک زنِ شوهر دار، حالایی که این بچه فقط و فقط جلوی طلاقم رو می گیره، من می خوام از شرش خلاص بشم، اما واقعا خلاص میشم؟
-عزیزم برو تو نوبت شماست!

از جام می پرم و نگاه ترسیدم رو به دخترِ جلف و خوش برخوردِ روبه روم می دوزم. خدایا چی کار کنم؟

کلافه و سر در گم، با قدم هایی نا میزون به سمتِ قتلگاهم میرم…شاید هم قتلگاهِ بچه ی توی شکمم.

باز هم از فکرِ این که قراره خودم بچه ی خودم رو بکشم لرزِ عجیبی به تنم می افته… دست های لرزونم رو روی دستگیره ی در می ذارم و پاهای بی جونم رو جلو می کشم.

در که باز میشه چشمام رو می بندم و بغضم رو فرو میدم. زیرِ لب زمزمه می کنم:
-من و ببخش عزیزم، چاره ی دیگه ای ندارم!

وقتی که چشمام رو باز می کنم و خودم رو داخلِ اتاق می کشم، به یک باره همه ی انرژی و اعتماد به نفسم تحلیل میره. انگار نفسم به سختی بالا میاد و تهوع و دل شوره هجوم میاره.

نگاهِ بی فروغ و به شدت ترسیدم رو به زنی که روپوش سفید پوشیده و پشتِ میزی نشسته می دوزم؛ نمی دونم چه شکلی شدم که با تعجب می پرسه:
-حالت خوبه عزیزم؟

قطره ی اشکی که روی گونه ام فرو میاد من رو در هم می شکنه… من نمی تونم، لعنتی من نمی تونم!

اتاق دورِ سرم می چرخه و من برای سقوط نکردنم به دیوار چنگ می زنم. لحظه ای بعد با گریه، از لای به لای لب های خشک شدم میگم:
-نمی تونم، بخدا نمی تونم…

(آرزو)

قلبم با هیجان توی سینه م می تپه و لبخند پر ذوقی لب هام رو می پوشونه. رو به پرستاری که با لبخند خبرِ مادر شدنم رو بهم داده میگم:
-خانوم شما مطمئنید دیگه؟

خیره به چهره ام خنده ای شیرین سر میده و میگه:
-آره عزیزم، تبریک میگم مامان کوچولو!

انگار که با شنیدنِ همین کلمه، دقیقا همین کلمه ی مادر که دنیایی از کلمات رو توی خودش جا داده، پر از دیوونگی میشم. پر از حسِ خوب و پر از فریاد! فریادی که دوست دارم اون رو، رو به تمومِ مردم شهر سر بدم تا همه بدونند که من “مادر” شدم.

با قلبی به شدت هیجان زده و نفسی که از زورِ خوشحالی به سختی از گلوم بیرون میاد، از آزمایشگاه بیرون می زنم‌ و به سمتِ ماشینم میرم.

وقتی که پشتِ فرمون می شینم با لبخند دستم رو روی قلبم می ذارم و چشم می بندم. چیزی بهتر از این حس برای من هست؟ چه کسی می تونه بفهمه که من چه قدر آرزوی داشتنِ یک بچه رو داشتم؟

بینِ تمومِ وسوسه ها و خواستن ها گوشیم رو از کیفم بیرون می کشم و به عکس العمل آرمان فکر می کنم. خوشحال میشه نه؟

وقتی که تماس رو وصل می کنم و گوشی رو به گوشم می چسبونم، لبم بین دندونام اسیر میشه و قلبم از هیجان، تپشِ سرسام آوری رو از سر می گیره.
-جانم؟!

لبم به لبخندی ذوق زده باز میشه و من هیچ وقت سوپرایز کردن بلد نیستم. هیچ وقت هم نمی تونم احساساتم رو کنترل کنم.
-آرمااان جوابِ آزمایشم مثبت بود…

من با نفس نفس منتظرِ عکس العمل آرمان می مونم و اون سکوت می کنه، نکنه…نکنه خوشحال نشده؟!

اما درست لحظه ای که قلبم قصدِ از کار افتادن داره، آرمان با ناباوری میگه:
-داری مسخرم می کنی؟
-خوشحال نشدی نه؟

این بار با شگفتیِ بیشتری میگه:
-آرزو جدی گفتی؟ جدیه جدی؟

خودم رو لوس می کنم و می گم:
-اوهوم، ولی تو انگار خوشحال نشدی!
-وای چی میگی؟ خوشحال نشدم؟ دارم می میرم از خوشحالی نفسِ آرمان…

لبخندی بی اراده روی لب هام شکل می گیره و من از این که نفسِ آرمانم به عرش می رسم.
-کجایی آرزو؟
-بیرونم…

با صدایی به شدت بی تاب و دلتنگ میگه:
-برو خونه، برو که باید بیام یه دل سیر بغلت کنم. الان وسایلم رو جمع می کنم میام.

خنده ای ذوق زده سر میدم و میگم:
-ای به چشم، فقط یادت نره برام لواشک بخریا! بچمون دلش می خواد یه وقت…

با مکثی کوتاه، آهسته و شیدا میگه:
-فدای تو و بچمون بشم من، تو جون بخواه نفسِ آرمان!

هنوزم بعد از ۸ماه زندگیِ مشترک نفسش هستم و هنوزم از این لفظ برای صدا کردنم استفاده می کنه. انگار که می دونه چه طور قلبم رو دیوونه ی خودش کنه.

وقتی که تماس رو قطع می کنم و گوشیم رو توی کیفم می ذارم، با لبخند ماشین رو روشن می کنم و نگاهی اجمالی به خودم توی آینه ی ماشین می اندازم.

قبل از این که پام رو روی پدال گاز فشار بدم، صدای زنگِ گوشیم بلند میشه. با شیطنت می خندم و گوشیم رو از کیفم بیرون می کشم.

همزمان پام رو روی پدال فشار میدم و ماشین از جا کنده میشه. بدونِ این که نگاهی به صفحه ی گوشی بندازم تماس رو وصل می کنم و گوشی رو به گوشم می چسبونم:
-میدونم طاقت دوریم رو نداری آقا آرمان، ولی باور کن یکم دیگه می رسم خونه!

من منتظرِ شنیدنِ صدای مردونه ی آرمانم و نمی دونم چرا صدای هق هقِ گریه ای توی گوشم می پیچه!

با تعجب گوشی رو از گوشم فاصله میدم و به محضِ دیدنِ شماره ی ندا با ترس پام رو روی ترمز فشار میدم.

ماشین با صدای بدی متوقف میشه و من با ترس می پرسم:
-ندا؟ ندا خوبی؟

صدای هق هقِ گریه ش اون قدر شدیده که حتی نمی تونه کلمه ای حرف بزنه.

فکرِ گرفتنِ جوابِ آزمایش، اون قدر ذهنم رو مشغول کرده بود که به کل ندا رو فراموش کردم.

صدای بوقِ ماشین های پشتِ سرم رو می شنوم و بی اهمیت میگم:
-ندا آروم باش، آروم باش برام توضیح بده چی شده!

ماشین رو به گوشه ی خیابون هدایت می کنم و منتظرِ جوابی از ندا می شم. اون فقط با هق هق اسمم رو صدا می کنه:
-آرزو…آر…زو…
-جانم عزیزم؟ کجایی ندا؟ خونه ای؟ آروم باش الان میام پیشت ‌باشه؟
-آرز‌و… من…

نوچی می کنم و میگم:
-گریه نکن قربونت برم الان میام پیشت دیگه!

احتمال این که باز هم خواب نسارو دیده باشه یا باز هم کسی از دوستاش برای مرگِ نسا بهش تسلیت گفته باشه رو میدم. اما… اما با حرفی که می زنه همه ی فرضیاتم بهم می خوره و همه ی امیدم ناامید میشه:
-من… بچمو…انداختم…

انگار به یک باره همه جارو سکوت می گیره! من با ناباوری لب می زنم:
-چی…گفتی؟

اون با گریه جیغ می زنه:
-من بچم رو انداختم آرزو، من به خاطرِ امیر بچم رو انداختم.

چشمای گرد شدم رو بی هدف به خیابونِ روبه روم می دوزم و دستم رو با شدت روی دهنم فشار میدم. خدایا ندا چی‌کار کرده؟
-آرز‌و…من…من دارم میرم…دارم واسه همیشه میرم…خودت که می دونی… می دونی چه قدر دوستت دارم… همیشه به یادتم خواهری…خداحافظ…خداحافظ برای همیشه!

حتی اجازه ی زدنِ حرفی رو به منِ ناباور نمیده و بلافاصله تماس رو قطع می کنه. وقتی صدای بوقِ اشغال توی گوشم می پیچه تازه به خودم میام. با ترس شمارش رو می گیرم و گوشی رو گوشم می چسبونم؛ اما به محضِ این که با جمله ی “شماره ی مشترکِ موردِ نظر خاموش می باشد” مواجه میشم، لعنتی زیر لب زمزمه می کنم و با دست هایی که علنا می لرزه شماره ی امیر رو می گیرم.

-الو؟
صدایِ گرفته ی امیر که توی گوشم میپیچه، بی هیچ حرفی فقط میگم:
-امیر حالِ ندا خوب نیست، زنگ زد بهم گفت داره واسه ی همیشه میره. زود برو جاهایی که فکر می کنی می تونه بره رو بگرد منم میرم خونه ی مازیار، شاید هنوز اونجا باشه.

امیر انگار که شوکه شده باشه با من و من میگه:
-چ…چی…می…میگی؟
-امیر تورو خدا زود باش اصلا حالش خوب نبود!

احساس می کنم فاصله ای تا اشک ریختن ندارم و انگار دل شوره هم دارم. فکرِ این که ندا، بچه ی خودش رو کشته باشه دیوونم می کنه و من رو به ناباوری می رسونه!
-یعنی چی که حالش خوب نبود؟ یهو گفت می خوام برم؟ کجا بره؟ اصلا مگه میشه الکی الکی؟ آخه من کجارو باید دنبالش بگردم آرزو؟

بلاخره اشکی روی گونه م فرو میاد و این بار با صدایی لرزون میگم:
-سقطِ جنین کرده می فهمی؟ دیوونه شده بچه ی خودش و کشته، برو دنبالش تا بلایی سرِ خودش نیاورده! زود باش امیر…

(ندا)

قطره های بارون، با بی رحمی به تن و بدنِ بی جونم شلاق می زنند. کیفم روی زمینِ خیس از بارون کشیده میشه و انگار اهمیت نداره! کسی از کنارم رد میشه و با تعجب به سر و وضعم نگاه می کنه، حتی این نگاه های تمسخر بار هم اهمیتی نداره، حالا که فکر می کنم می بینم دیگه هیچ چیزی اهمیت نداره…

خاطره ای وحشت انگیز توی مغزم پلی میشه و نفسم رو به هق هقی دلخراش تبدیل می کنه. خاطره ای که بوی تنها مردِ زندگیم رو میده، بوی امیرِ نامردم رو میده.
“-ندا می دونی بدترین اتفاقِ زندگیم می تونه چی باشه؟
-نه، چی می تونه باشه؟
-این که یک روز ازم بدت بیاد و بعدش ترکم کنی، این که فراموشم کنی!”

دستم رو جلوی دهنم می گیرم و با گریه زمزمه می کنم:
-لعنتی…من امشب ترکت می کنم، من امشب فراموشت می کنم!
**

چشم های بی فروغم رو به زنی که پشتِ باجه نشسته می دوزم و بی اراده میگم:
-مشهد، بلیطِ مشهد رو می خوام!

سوارِ اتوبوسی میشم و روی آخرین صندلیِ اتوبوس و کنارِ پنجره می شینم‌. می دونم با این لباس های خیس از بارون، سرما خوردنم حتمیه اما باز هم اهمیتی نداره! برای من، فعلا هیچ چیزی جز فرار از این شهر اهمیت نداره.

دستم روی شکمم می شینه و چشمام بسته میشه. از ته دلم به بچه ی توی شکمم میگم:
-فعلا تو فقط اهمیت داری عزیزم، فقط تو! تویی که باید کنارِ من باشی. من تنها داشتم رو از دست نمیدم. این بار تورو به هیچ کس نمیدم! نه به امیر، نه به هیچ کسِ دیگه ای…

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن