آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت هشتم

Rate this post

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

با حرفی که میزنم لبخند روی لبش میماسه! به یکباره پوزخندی میزنه و دستش رو روی شونه ام میذاره و به آرومی به عقب هولم میده.

متعجب از رفتارش، تنها نگاهش میکنم و هیچ حرفی نمیزنم! وقتی که کمرم دیوارِ پشت سرم رو لمس میکنه، اون خودش رو به تنم میچسبونه و با اخمی کمرنگ به چشمام خیره میشه.

دستش روی موهام میشینه و نگاهش از روی چشمام به سمت پایین کشیده میشه؛ با صدایی خش گرفته آروم و پر از خواستن میگه:
_که من برات مهم نیستم نه؟!

پوزخندی میزنم و میگم:
_معلومه که نه!
_مطمئنی؟!
_آر..

قبل از اینکه حرفم به طور کامل از دهنم بیرون بیاد، نفسم میره و لب هاش با شدت و دیوونگی لب هام رو به بازی میگیره؛ همه ی وجودم داغ میشه و چشم های درشت شدم روی چشم های بسته ی اون میمونه.

اون خودش رو بیشتر به بدنم میچسبونه و با شدت بیشتری میبوسه! پر از عقده، خواستن و دیوونگی میبوسه و من انگار حسی مابین زمین و هوا بودن دارم‌.

کمی که میگذره حس میکنم نفس کشیدن سخت میشه؛ دست لرزونم بالا میاد و روی لباسش چنگ میشه، میفهمه و به آرومی لبش رو از روی لبم برمیداره.

سرش رو که کمی فاصله میده به سرعت نگاهم رو ازش میگیرم و سرم رو کج میکنم؛ اون با نفس نفس میگه:
_به من‌نگاه کن!

به سختی نگاهم رو بالا میکشم و چشم به چشمای خمارش میدوزم؛ انگشت شستش به آرومی روی لبم کشیده میشه و انگار امیر امشب قصد دیوونه کردنِ من رو داره:
_اگه من برات مهم نیستم، پس چرا صدای بلندِ قلبت گوش فلک رو کر کرده؟!

ناخودآگاه لبم رو گاز میگیرم و نگاهم رو میدزدم؛ اون آروم تر پچ میزنه:
_هیچ وقت به من دروغ نگو! منم قول میدم قلب هیچ کسِ دیگه ای رو اینطور بی قرار نکنم! باشه؟!

قلبم از حرفی که میزنه میلرزه؛ نمیتونم هیچی بگم و حس میکنم گلوم به شدت خشک شده؛ امیر منتظر نگاهم میکنه و قبل از اینکه من حرفی بزنم، صدای گریه ی نسا بلند میشه.

نفسی از سرِ آسودگی میکشم و به آرومی با صدایی لرزون میگم:
_بذار..برم..پیش..نسا!

کمی تعلل، کمی نگاه بی قرار و بلاخره دستی که از روی شونه ام برداشته میشه و ازم فاصله میگیره!

آخرین نگاه رو به چشمام میندازه و با قدم های بلندی از اتاق بیرون میره.

بلافاصله بعد از بیرون رفتنش دستم رو روی قلبم میذارم و سعی میکنم نفس های عمیق بکشم؛ در حالی که با قدم هایی لرزون به سمت تختی که نسا روش خوابیده میرم، زیر لب میگم:
_لعنتی..

آفتابی که از پشت پنجره توی اتاق افتاده و صورتم رو میسوزونه باعث کلافگیم میشه ؛ غلتی میزنم و پشتم رو به پنجره میکنم ؛ بدون اینکه چشمام رو باز کنم، سعی میکنم دوباره بخوام!

بین خواب و بیداری، صدای نفس های کسی رو میشنوم و بوی عطری رو حس میکنم!

آروم آروم لای پلکای بستم رو باز میکنم و بلافاصله چهره ی امیر رو روبه روم میبینم.

نگاه مستقیم و خیره اش ضربان قلبم رو روی هزار میبره و میترسم از اینکه مثل دیشب این رو متوجه بشه.

نگاه کوتاهی به نسا که مابین من و امیر روی تخت خوابیده میندازم و باز هم نگاه سرکشم به چشم های مرد زندگیم دوخته میشه!

سرش رو روی بالشتی که کنارِ بالشتمه گذاشته و چشم های خمارش یک لحظه هم از چشمام کنده نمیشه!

تازه به یاد دیشب و بوسه های دیوونه وارش میفتم؛ نگاهم رو میدزدم و اون دستش رو بالا میاره و روی گونه ام میذاره:
_فردا صبح برمیگردیم.

نگاهش نمیکنم و اون انگشتش رو نوازش وار روی گونم میکشه؛ کمی که میگذره میگه:
_وقتی برگردیم، وسایلت رو جمع کنی و میاری اتاق من! اتاق من که نه.. در واقع اتاقمون.

با چیزی که میشنوم با سرعت نگاه ناباورم رو بالا میکشم و خیره به چشماش میگم:
_چی؟!
_به اندازه ی کافی بهت زمان دادم؛ فکر کنم دیگه باید قبول کنی که زن و شوهریم.

از فکری که توی سرم میفته به شدت میترسم؛ اون انگار افکارم رو میخونه که با اطمینان میگه:
_نترس؛ من دنبال رابطه نیستم! تو هم وسیله نیستی.

چیزی توی سینم تکون میخوره و حس عجیبی همه ی وجودم رو میگیره؛ امیری که میدونم با هیچ زنی رابطه نداره، چطور میتونه بخاطر اذیت نشدن من از زن خودش، سهم و حق خودش بگذره؟!

وقتی که بلند میشه و سرِ جاش میشینه، از فکر بیرون میام و به هیکل مردونه و چهارشونه اش نگاه میکنم. اعتراف میکنم که تیشرت سفید رنگ و چسبونی که تنش کرده بیش از اندازه بهش میاد.

برمیگرده و با دیدن نگاه خیره ام روی خودش چشمکی میزنه؛ خجالت زده لبم رو گاز میگیرم و نگاهم رو میدزدم؛ اون میخنده و زیر لب میگه:
_بچه پرروی خجالتی!

و بعد بلافاصله بلند تر از قبل میگه:
_تو خجالت کشیدنم بلدی بیشرف؟

با حرص نگاهش میکنم و سرِ جام میشینم؛ بالشت رو از روی تخت برمیدارم و بالا میارم! میفهمه میخوام چیکار کنم که از جاش بلند میشه و به نشونه ی تسلیم دستاش رو بالا میبره:
_اِاِاِ..حالا چرا عصبانی میشی؟ خب آخه توی لجباز، فقط بلدی غر بزنی و پررو بازی در بیاری! این خجالت کشیدنا هم عجیب غریبت میکنه.. هم..

با حرص نگاهش میکنم و منتظرم که بقیه ی حرفش رو بزنه. بدون اینکه یک لحظه نگاهش رو از نگاهم بگیره عقب تر میره و در رو باز میکنه؛ قبل از اینکه از اتاق بیرون بره میگه:
_هم دوست داشتنیت میکنه..

و بلافاصله بعد از حرفش چشمکی میزنه و از اتاق بیرون میره. بالشتی که توی دستم خشک شده رو پایین میارم و مات و مبهوت از حرفش زیره لب میگم:
_این..چی گفت؟!

#قسمتی_از_آینده

سرم رو روی میز میذارم و چشم میبندم؛ ذهنم از هجوم فکر های بی سر و ته آزاد نمیشه و انگار مثلِ گره ای کور شده!

صدای زنگ گوشیم بلند میشه و من به سختی سرِ سنگین شدم رو از روی میز برمیدارم؛ نگاهم روی صفحه ی گوشی کنار دستم ثابت میمونه و نفس کلافه ام آه مانند از گلوم خارج میشه!

وقتی که تماس رو برقرار میکنم و گوشی رو به گوشم میچسبونم، صدای نازک و پر از عشوه ی اون توی گوشم میپیچه:
_سلام عزیزم!

دلم میخواد آه دیگه ای بکشم اما جلوی خودم رو میگیرم و تنها میگم:
_سلام، کاری داری؟!

اون که انگار به این رفتارم عادت کرده، بدون اینکه تغییری توی لحن صداش بده میگه:
_فقط خواستم بگم امشب زود بیا خونه، شام درست کردم!

ابروهام از فرط تعجب بالا میرن و من واقعا فکر میکنم که اون برای نگه داشتنم هرکاری میکنه؛ حتی کاری مثلِ درست کردن شام که ازش محاله:
_کار دارم..
_امیر واقعا که؛ یعنی چی که کار دارم؟! من کلی تدارک دیدم!

چشمام رو به عجز روی هم فشار میدم و حس میکنم چیزی روی قلبم سنگینی میکنه! چیزی که انگار قصد داره نفسم رو بگیره.

وقتی که لبم رو با زبون تر میکنم، دستی توی موهام میکشم و به سختی میگم:
_باشه..میام!

و خودمم نمیدونم که این میام یعنی چی! خب من هرشب قول میدم که زود به خونه میرم و نمیدونم چرا تا نیمه های شب توی خیابون ها پرسه میزنم.

صدای اون هم با تردید همراهه:
_زود میای دیگه؟!

از اصراری که میکنه خسته میشم و با لحن تندی میگم:
_چرا اینقدر پیله میکنی؟! من کار دارم؛ خداحافظ!

اجازه ی حرف دیگه رو بهش نمیدم و تماس رو قطع میکنم. دستم به سمت اولین دکمه ی لباسم میره و چیزی گلوم رو فشار میده! فکر میکنم امروز هم باید به بهشت زهرا برم؛ فکر میکنم که امروز هم باید باهاش حرف بزنم؛ و فکر میکنم که امروز هم از شدت بغض رو به دیوونگی ام!

از جام بلند میشم و کتم رو از روی صندلی چنگ میزنم؛ از شرکت کوچیکی که به تازگی راه انداختم بیرون میام و به سمت ماشینم میرم.

نگاهی به آسمون مه گرفته میندازم و با خودم فکر میکنم که این روز ها آسمون این شهر هم مثل من پر از بغض و دلتنگیه.

دسته گل گلایل رو از روی صندلیِ کنارم برمیدارم و از ماشین پیاده میشم؛ با هر قدمی که به سمتش برمیدارم، چیزی به قلبم چنگ میزنه و من باز هم میدونم که امروز قراره اینجا خودم رو خالی کنم!

وقتی که کنارِ سنگ قبرش می ایستم، چشمم روی اسمش که روی سنگ قبر حکاکی شده میمونه و قلبم پر از زخم میشه؛ لبخندی پر از درد لب هام رو میپوشونه و با بغض میگم:
_سلام، من اومدم خوشگلم..

لبم رو گاز میگیرم و دلم میخواد کمی، فقط کمی خودم رو کنترل کنم! با زانو کنار سنگ قبر میشینم و شاخه های گل گلایل رو روی سنگ میذارم:
_ببخشید که هر روز مزاحمت میشم نفسِ من! آخه میدونی؟! جایی رو غیر از اینجا ندارم.

نمیتونم بیشتر از این خود داری کنم و اشکی از چشمم روون میشه و روی سنگ قبر می افته؛ من دلم روز های گذشته رو میخواد و انگار هیچی از گذشته باقی نمونده:
_نمیدونم چیکار کنم؛ آخه منه تنها باید چیکار کنم؟!

نگاهی به آسمون میکنم و از درد مینالم:
_خدایا منه تنها باید چیکار کنم؟ اصلا من و میبینی؟

اشک دیگه ای روی گونم روون میشه و انگار وقتی که به اینجا میام هیچ غروری ندارم؛ صدای دادم با صدای غرش آسمون یکی میشه و حس میکنم امروز از همیشه بیچاره ترم:
_خداا؛ میتونی برش گردونی؟ میتونی روزای خوبم و برگردونی؟!

قطره های بارون لباسام رو خیس میکنن و انگار اهمیتی نداره؛ وقتی که سرم رو روی اسم حکاکی شدش میذارم، بیشتر از همیشه درد دارم:
_برگردون، همه چیز رو برگردون‌‌..

و ثانیه ای از حرفم نگذشته که صدای گریه ی بلندم کلِ قبرستون رو به لرزه در میاره.

از اتاق بیرون میام و نگاهی به امیر که روی مبل نشسته و سرش رو توی گوشیش کرده، می‌ندازم؛ سرش رو بالا میاره و به محضِ دیدنم با نگرانی می‌پرسه:
_خوابید؟

سرم رو به آرومی تکون می‌دم و می‌گم:
_آره بلاخره.

با تموم شدن حرفم به سمت آشپزخونه می‌رم؛ نسا از صبح بیتابی میکرد و چند دقیقه ی پیش به سختی خوابش برد؛ امیر چند بار اصرار کرد که به دکتر بریم و من متعجبم از اینکه بخاطرِ یک دل درد ساده اینقدر نگران شده بود.

لیوان آبی می‌ریزم و شروع به خوردن می‌کنم؛ به این فکر می‌کنم که فقط همین امشب رو مشهدیم و فردا به تهران برمی‌گردیم؛ و چقدر جدا شدن از این شهر و آرامشی که بهم میده برام سخته.

همینطور که آب رو می‌خورم برمی‌گردم و به محضِ برگشتنم با امیری که با فاصله ی کمی جلوم ایستاده برخورد می‌کنم؛ نمی‌دونم چی میشه که آب با شدت پشت گلوم میپره و به سرفه می افتم.

امیر پشت کمرم می‌زنه و دستِ دیگش رو دورِ شکمم حلقه می‌کنه؛ سرفه هام کمتر می‌شه و کم کم می‌تونم نفس بکشم؛ اشکی که از گوشه ی چشمم راه افتاده رو پاک می‌کنه و نزدیک گوشم می‌گه:
_مگه جن دیدی که اینقدر ترسیدی؟

لحن صدای شیطونش باعث می‌شه که سرم رو برگردونم و نگاهش کنم؛ با صدای گرفته ای که بخاطره سرفه هامه می‌گم:
_نترسیدم!

چشمای خوش رنگ اون حالت خاصی داره و یک‌جوری توی چشمام نگاه میکنه؛ یکجوری که انگار حواسش جایِ دیگست.

نگاهش که طولانی می‌شه، کمی خجالت زده سرم رو به معنیِ چیه تکون میدم؛ اون انگار توی این دنیا نیست که میگه:
_معصومیت چشمات خیلی شبیه مژدست!

خیره توی چشماش، غم بزرگی رو می‌بینم که پشت حاله از شیطنت پنهان شده؛ گاهی وقت ها فکر می‌کنم امیر هم مثل من اون چیزی که نشون میده، نیست!

کمی که می‌گذره، با نفسِ عمیقی ازم فاصله می‌گیره و می‌گه:
_دوست داشتم امشب با هم دیگه بریم حرم؛ حیف که نسا حالش بد شد.

بی توجه به حرفش می‌گم:
_خیلی دوستش داشتی؟!

با کانتر تکیه میده و با تعجب می‌پرسه:
_کی رو؟!
_خواهرت مژده رو میگم.

نگاهش رو از نگاهم می‌گیره و با لبخندی تلخ، خیره به گوشه ای میگه:
_چشماش درشت و مشکی رنگ بود، درست مثلِ تو! من عاشقِ چشمای مظلومش بودم.

صورتِ غمگینش قلبم رو مچاله می‌کنه؛ از اینکه این بحث رو پیش کشیدم پشیمون می‌شم و خودم رو لعنت می‌کنم.

با تردید قدمی به سمتش برمی‌دارم و دست روی شونش می‌ذارم؛ انگار از خاطراتش به بیرون پرت می‌شه؛ سرش رو به یکباره بالا میاره و می‌گه:
_هوم؟
_آآآ…میای امشب با هم دیگه شام درست کنیم؟

انگار لحن شاد و شیطونم اون رو هم سرِحال میاره؛ لبخندی روی لب هاش میشینه و کمی متعجب توی چشمام نگاه می‌کنه.

با عشوه قری به گردنم میدم و دست به کمر میگم:
_چیه خوشگل ندیدی؟

به اندازه ی یک ثانیه نمی‌فهمم چی می‌شه؛ اون سرش رو نزدیک میاره و کوتاه و خواستنی گونم رو می‌بوسه.

با چشم هایی گرد شده، دست روی گونم و جایی که بوسید می‌ذارم و می‌گم:
_کی گفت من و ببوسی؟

تک خنده ی شیرینش قلبم رو می‌لرزونه؛ چشمکی می‌زنه و می‌گه:
_وقتی یه دختر کوچولوی تخس سرش رو با عشوه برات تکون می‌ده و ناز می‌کنه، مگه می‌شه نبوسیدش؟

لبخندی که قصد داره روی لب هام نقش ببنده رو کنترل می‌کنم و با اخمی ساختگی و شیرین می‌گم:
_خوبه خوبه، به جای این حرفا برو پیاز بردار بشین خورد کن؛ زود باش ببینم.

چشماش رو مظلوم می‌کنه و قبل از اینکه اعتراض کنه صدای جیغ نسا بلند می‌شه.

امیر که انگار از آشپزی کردن دلِ خوشی نداره و راه فراری پیدا کرده، سریع می‌گه:
_وای نفسِ بابا از خواب بیدار شد؛ من برم پیشش شما هم شام درست کن!

کفِ دستم رو به سمتش پرت می‌کنم و با خنده می‌گم:
_برو گمشو که فقط بلدی از زیرِ کار در بری.

اون هم می‌خنده و با چشمکِ مخصوص خودش از آشپزخونه بیرون میره!

تازه یادم می‌افته که اینجا هیچ مواد غذایی در دسترس ندارم؛ تمامِ این چند روز هم از بیرون غذا گرفتیم و هیچ غذایی درست نکردم.

پوف بلندی می‌کشم و از آشپزخونه بیرون میام؛ وارد اتاق که می‌شم می‌بینم که امیر روی تختم خوابیده و نسارو روی سینش خوابونده.

چشم بسته، دستش رو روی کمرِ نسا می‌کشه و با صدای مردونه و خوش آهنگش براش لالایی می‌خونه.

ناخودآگاه بدونِ اینکه حرفی بزنم محوِ امیری می‌شم که انگار جونش به جونِ دخترک شیرینش بسته ست؛ دلم برای عشقی که به نسا داره ضعف میره و لبخندی از ته دل روی لب هام می‌شینه.

بدونِ اینکه حرفی بزنم از اتاق بیرون میام و به سمت تلفن میرم؛ خودم سفارش غذارو میدم و بعد از اون شروع به چیدن سفره می‌کنم.

سفارش هارو که میارن جلوی در تحویل میگیرم و امیر رو برای شام صدا میزنم؛ وقتی که از اتاق بیرون میاد میبینم که نسارو توی بغلش گرفته و نسا سر روی شونه ی امیر گذاشته.

همراه با نسا پشت میز میشینه و من، لبخند محوی به چهره ی امیری که پدر بودن عجیب بهش میاد میزنم و میگم:
_خوب پدر و دختر خلوت کرده بودینا.

امیر نگاهِ با محبتی به نسا میندازه و میگه:
_دخملِ خوشگلمه دیگه. دوست دارم باهاش خلوت کنم.
_اوهوع؛ خدا شانس بده!

با دستِ آزادش تیکه کبابی رو با چنگال توی ظرفش میذاره و همزمان میگه:
_حسودی ممنوع.

میخندم و لیوان دوغی براش میریزم، وقتی که لیوان رو جلوی دستش میذارم میگم:
_باشه بابا من حسود.
_میدونی ندا، نمیدونم چرا از همون دفعه ی اولی که بغلش کردم یه حسی داشتم! انگار.. انگار با ارزش موجود زندگیم توی بغلم بود.

دست زیرِ چونم میزنم و در حالی که به عزیز ترین های زندگیم نگاه میکنم میگم:
_هیچ وقت فکرشم نمیکردم اینقدر نسارو دوست داشته باشی.

با لحن خاصی که صداقت عجیب توش میزنه میگه:
_نسا همه چیزِ منِ ندا! شاید دیر این موضوع رو فهمیده باشم اما مطمئنم تا آخرِ عمرم چیزی با ارزش تر از این موجود، که خونم توی رگاشه برام وجود نداره.

با چنگال تیکه ای کباب جدا میکنم؛ به سمت دهنم میبرم و همزمان میگم:
_چقدر این روزا شبیه به یک خانواده ایم. چیزی که ماه ها آرزوش رو داشتم.

وقتی که سرم رو بالا میارم و نگاه خیره ی امیر رو میبینم تازه میفهمم که چی گفتم و خب‌‌… به شدت پشیمون میشم. من الان گفتم که آرزو داشتم با امیر و دخترمون یک خانواده باشیم؟

وقتی دست گرم و مردونه ی اون روی دستم که روی میزه میشینه، چشم به چشمای خوش رنگش میدوزم. اون لبخندِ مهربونی میزنه و میگه:
_میشه همیشه حرفای دلت رو مثل همین الان بگی؟ میشه هیچی تو دلت نگه نداری؟

شک زده نگاهش میکنم و نمیدونم چرا بغض میکنم، امیر اولین نفریه که میفهمه من هیچ وقت حرفِ دلم رو نمیگم و تمومِ حس هایی که دارم رو پنهان میکنم.

دستم رو از زیرِ دستش بیرون میکشم و لیوان دوغم رو برمیدارم؛ دوغ رو یک نفس سر میکشم و انگار بغضم رو هم همراهِ اون پایین میدم.

نگاهش نمیکنم و نگاهِ گرمش رو روی خودم حس میکنم؛ جو سنگینی که به وجود اومده به شدت اذیتم میکنه برای همین به سختی نگاهم رو بالا میکشم و میگم:
_میخوای… نسارو بدی بغلم؟! اینجوری هیچی از غذا نفهمیدی.

اون با نگاه ریز و کاوش گرانش نگاهم میکنه و انگار دنبال چیزی میگرده؛ کمی که میگذره زیرِ نگاهش تاب نمیارم و سرم رو پایین میندازم و به ظرف غذام نگاه میکنم.
_از چی ناراحتی؟!

متعجب سرم رو بالا میارم و میگم:
_چی؟
_وقتی بغض میکنی چونت جمع میشه و مردمک چشمات میلرزه؛ چرا بغض کردی؟

اینبار نمیتونم بهت زدگیم رو نشون ندم و با چشمایی گرد شده میگم:
_چی میگی؟

تک خندش شیرین و خواستنیه:
_خاک بر سرِ خرت که هیچیت مثل آدمیزاد نیست؛ یه کتاب باید بنویسم که بقیه با یه موجود ناشناخته مثلِ تو چجوری رفتار کنن. اینقدر همه چیز رو پیچیده میکنی که باید به زور بفهمم الان چته و چی ناراحتت کرده.

هیچی نمیگم و همچنان نگاهش میکنم. اون چندتا قاشق غذا میخوره و من نمیتونم حرفاش رو هضم کنم؛ یعنی اینقدر من رو شناخته که حتی میفهمه چی تو سرم میگذره؟

غرق در افکارم، متوجه نگاهِ خیرم به روش نمیشم. اون از زیرِ میز آروم به پام میزنه و میگه:
_غذات و بخور، چی تو صورته منه که دوساعت عین بز نگام میکنی؟

لب هام رو جمع میکنم و چپ چپ نگاهش میکنم:
_بی ادب..

بوسه ای روی موهای کم پشت نسا میزنه و میگه:
_همینه که هس!

بعدش هم خطاب به نسا میگه:
_عه جیگر من باز که خوابید؛ ندا چی به خوردِ این بچه میدی اینقدر میخوابه؟ تا میام باهاش بازی کنم چرت میزنه.

آروم میخندم و میگم:
_همه بچه ی آروم دوست دارن و از خداشونه بچشون همش بخوابه، اونوقت تو دوست نداری؟

تیکه ای کباب به سمتِ دهنم میگیره و میگه:
_ بچه باید جیغ جیغو باشه از سر و کول آدمم بالا بره!

بلافاصله بعد از حرفش میگه:
_بخور‌ ببینم، همینجوری غذا نمیخوری که شدی دوپاره استخون.

به اجبار تیکه کباب رو میخورم و.. یک حسی پیدا میکنم. محبت های زیر پوستیه امیر عجیب به دلم میشینه و من فکر میکنم احساسم نسبت به این مردِ زیادی مهربون روز به روز در حال بزرگ شدنه. احساسی که انگار با ۱۸ سالگیم که برای اولین بار دلم براش لرزید، خیلی فرق داره.

(امیر)

سرم رو توی بالشت فرو میکنم و پلک هام رو روی فشار میدم؛ کلافگی و بیتابی دست از سرم برنمیداره و بی طاقت تر از همیشه م کرده.

روی تخت میشینم و پاهام رو روی زمین میذارم. سیگاری گوشه ی لبم میذارم و با فندک طلایی رنگم روشنش میکنم.

فکر و ذهنم از اتاقِ روبه رویی جدا نمیشه و حالم رو به شدت منقلب میکنه. من واقعا چه مرگم شده؟!

پک عمیقی به سیگارِ نفرت انگیز میزنم و به این فکر میکنم که حضورش توی اتاقِ روبه رویی و وسوسه ی به آغوش کشیدنش من رو دیوونه میکنه؛ مطمئنم که تا صبح دیوونم میکنه.

لحظه ای حس میکنم هیچ هوایی برای نفس کشیدن نیست؛ دلم عطرِ تنش و بدنِ نحیفش رو میخواد؛ دلم بوسیدنش رو میخواد.

سیگار رو توی جا سیگاری خاموش میکنم و پنجه هام رو توی موهای پرپشتم فرو میبرم؛ من.. من وابسته ی ندا نیستم؛ فکر میکنم چیزی بیشتر از وابستگیه، فکر میکنم این حس به عشقی آتشین شباهت داره! عشقی که انگار در مقایسه با احساسم به نگار خیلی بزرگ تر و واقعی تره.

از جام بلند میشم و کلافه تر از همیشه، اتاقِ ۱۲ متری رو وجب میکنم؛ بارها و بارها دورِ خودم‌میچرخم و آروم نمیگیرم؛ نه من اشتباه میکنم؛ احساسم به نگار یک صدم این عشق هم نیست؛ اصلا در مقایسه با این احساس هیچی نیست.

لحظه ای سرِ جام می ایستم و با تردید به درِ اتاق نگاه میکنم. یعنی اگه امشب به اتاقش برم و کنارش بخوابم، ناراحت نمیشه؟! نکنه هنوزم از من بدش میاد؟

با این فکر دستام ناخودآگاه مشت میشن؛ نمیتونه از من بدش بیاد، نمیذارم! نمیذارم ازم دور باشه؛ دوریش.. من رو میکشه!

تردیدم رو کنار میذارم و درِ اتاق رو باز میکنم و بیرون میرم. نوری از زیرِ درِ اتاقش بیرون نمیاد و من میفهمم که خوابیده؛ اصلا مگه خواب بودن یا نبودنش مهمه؟!

وقتی که درِ اتاقش رو باز میکنم، میبینم که روی تختِ دونفره ی کرم رنگ به آرومی خوابیده و نسارو کنارش گذاشته.

بالای سرش می ایستم و به صورتش که نورِ مهتاب اون رو از همیشه زیبا تر کرده نگاه میکنم.

انگشتای سرکشم رو برای لمسِ پوستِ لطیفش مهار میکنم و کنارش به آرومی و با فاصله میخوابم.

پشت به من موهای مشکی رنگش روی بالشت پخش شده و من به نفس کشیدن لابه لای خرمن موهاش هم راضیم؛ اصلا من امشب به هرچیزی که فقط بتونه کمی آرومم کنه قانعم.

به آرومی خودم رو جلو میکشم و سرم روی توی موهاش فرو میکنم؛ پلک های دردناکم روی هم میفتن و بوی عطرِ موهاش رو با تمامِ وجودم نفس میکشم.

ناخودآگاه دستم بالا میاد و دورِ کمرش حلقه میشه؛ کی گفته که من قانعم؟! زیادِ خواه تر از منی که حتی این فاصله ی کم رو هم قبول نمیکنه وجود داره؟!

بدنِ ظریفش رو به تنم میچسبونم و حتی از بیدار شدنش هم نمیترسم. اون‌ باید بفهمه که من دیگه طاقت یک لحظه دوریش رو هم ندارم؛ باید بفهمه و قبول کنه خانوم خونه ی من فقط و فقط خودشه؛ خودِ لعنتیِ دوست داشتنیش..

(ندا)

نوری که پشت پلک های بستم میخوره، کلافه ام میکنه؛ کمی خودم رو تکون میدم تا پشت به آفتابی که روی صورتم افتاده بخوابم، اما بدنم خشک شده م نمیذاره تکون بخورم.

آروم آروم چشمام رو باز میکنم و اولین چیزی که میبینم صورتِ غرق در خوابِ نسائه.

لبخندی به چهره ی شیرینش میزنم و انگشت شستم رو روی لپش میکشم.

پلک های بازم در حالِ سنگین شدنه که احساس میکنم چیزی روی پهلوم سنگینی میکنه.

بینِ خواب و بیداری دستم رو بالا میارم و روی پهلوم میذارم، اما به محضِ اینکه دستم با ساعدِ مردونه ای برخورد میکنه، چشمام تا آخرین حدِ ممکن باز میشن وانگار قلبم از تپش میفته.

نگاهِ ترسیدم رو پایین میکشم و روی دست مردونه ای که رویِ شکمم قفل شده، متوقف میشم.

با دیدنِ انگشتر و دست بند امیر چیزی توی سینم فرو میریزه؛ قلبم به شدت میکوبه و احساس میکنم به شدت هیجان زده ام.

سرم رو کمی پایین تر میارم و به پاهامون که توی هم قفل شده نگاه میکنم. چطور متوجه اومدنش و این همه نزدیک شدنش نشدم؟

کمی خودم رو جلو میکشم تا از حصارِ دستش بیرون بیام. اما به محض اینکع جلو میرم، دستش بیشتر دورِ کمرم شکمم حلقه میشه و سرش رو بیشتر توی موهام فرو میکنه.

نفس های داغش که به گردنم میخوره، ناخودآگاه لبم رو گاز میگیرم و دستم رو روی دستِ مردونش میذارم.

باز هم سرم به پایین کشیده میشه و به پای راستش که روی پاهام انداخته نگاه میکنم. یعنی اینقدر از فاصله ی بینمون بیزاره که اینطور بغلم کرده؟

کمی که میگذره، احساس میکنم نمیتونم آروم بگیرم؛ خودم رو تکون میدم تا بیدار بشه و ولم کنه اما به محضِ اینکه تکون میخورم، دستش دورِ کمرم محکم تر میشه و با صدایِ بمی کنار گوشم میگه:
_هوممم.. بخواب خانومِ خوشگلم!

این لعنتی نمیفهمه که قلبِ من گنجایشِ این همه هیجان رو نداره؟

با صدایی که از شدت هیجان کمی میلرزه میگم:
_امیر.. میشه ولم کنی؟
_نه..

بلافاصله بعد از حرفش کمی خودش رو بالا میکشه و جایی مابین گردن و گوشم رو میبوسه؛ به خودم میلرزم و احساس میکنم قلبم قصد داره قفسه ی سینم رو بشکافه و بیرون بزنه.

وقتی که دم و بازدمش منظم میشه میفهمم که به خواب رفته. چشمام رو میبندم و سعی میکنم کمی بخوابم تا بلکه کوبش بی امون قلبم آروم‌ بگیره. اینقدر به امیر و آغوش گرمش فکر میکنم تا خواب مهمون چشمام میشه و به عالم بی خبری فرو میرم.

با صدای زنگ گوشیم غلتی میزنم و سرم رو توی بالشت فرو میکنم؛ کمی که میگذره صدای زنگ قطع میشه. باز بین خواب و بیداری غوطه ور میشم که دوباره زنگ گوشی به صدا در میاد.

این بار هم اهمیتی نمیدم و انگار الان هیچی مهم تر از خواب نیست. بین خواب و بیداری صدای در رو میشنوم و پشت بندِ اون صدای حرصیِ امیر رو:
_مگه خرسی اینقدر میخوابی؟ پاشو ببینم..

و بعدش هم زیر لب، شروع به غر زدن میکنه و صداش نزدیک و نزدیک تر میشه:
_معلوم نیس کیه دست بردارم نیست؛ الو؟

چشمام رو سختی باز میکنم و میبینم که دست به کمر، با بالا تنه ی برهنه و موهایی خیس بالای سرم ایستاده و تلفنم رو به گوشش چسبونده:
_از دستِ تو ما آسایش نداریم نه؟ چی میخوای اینقدر زنگ میزنی؟
….
_نخیر خوابیده، برو ورِ دلِ نامزدت اینقدر زنگ نزن!

با تمومِ شدنِ حرفش نگاهِ کوتاهی به من میندازه که با دیدنِ چشمای بازم میگه:
_الان بیدار شد ولی عمرا گوشی رو بدم بهش؛ تا وقتی یاد نگرفتی چجوری با من حرف بزنی نمیذارم زنم باهات بگرده؛ دختره ی نقطه چین.

با وجودِ خوابالو بودنم خیلی خوب میفهمم که آرزو پشته خطه و طبق معمول با امیر در حالِ یکی به دو کردنِ. از کل کلاشون خسته میشم و با صدای بلندی میگم:
_برو بیرون حرف بزن خوابم میاد اَه!

و بلافاصله بعد از حرفم پتورو روی سرم میکشم و چشمام رو میبندم.

اون سریع قطع میکنه و با خودم فکر میکنم که حالا از اتاق بیرون میره اما وقتی اسمم رو صدا میکنه میفهمم که انگار خوابیدن به من نیومده:
_ندا..

اهمیتی نمیدم و خودم رو به خواب میزنم که با حرفی که میزنه شوکه میشم:
_صبح که تو بغلم بودی که خوابت نمیومد؛ فقط میخواستی ناز کنی؟!

با یادآوریِ صبح و آغوش گرمش از جام میپرم و شوکه به چهره ی خندون و شیطونش نگاه میکنم. با حرص چشمام رو ریز میکنم و میگم:
_خیلی پررویی!

اون با شیطنت میخنده و چشمکی میزنه. نگاهم به موهای خیسی که روی پیشونیش ریخته و چهرش رو مثلِ پسر بچه های تخس کرده میفته و چیزی توی سینم تکون میخوره. اون از نگاهِ خیرم جرات میگیره و با بدجنسی ابرویی بالا میندازه:
_نه حالا که فکر میکنم میبینم واقعا ناز میکردی؛ خودتم دوست داشتی نه؟!

با جیغ و حرص اسمش رو صدا میکنم؛ بالشت رو از روی تخت برمیدارم و روی زانو هام بلند میشم تا بالشت رو توی سرش بزنم؛ اون که قصدم رو میفهمه سریع عکس العمل نشون میده و به عقب هولم میده.

رمان-من-از-این-شهر-میرم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن