آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت هفتم

Rate this post

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

(ندا)

درِ اتاق رو قفل میکنم و بهش تکیه میدم! چشم های متورم و سرخم رویِ هم فشرده میشن و با یاد آوریه اتفاقات امروز، هجوم اشک رو به چشمام احساس میکنم.

صدای حرف زدن امیر و آرزو رو میشنوم و توجهی نمیکنم! پشت در سُر میخورم و رویِ زمین میشینم؛ دستام دور زانوهام حلقه میشن و پیشونیه دردناکم روی زانوهام قرار میگیرن.

اتفاقات امروز روح و روانم رو به شدت مورد آزار قرار میدن و من انگار مرزی تا دیوونه شدن ندارم!

از دست دادن خاله ای که از سیزده سالگی جایِ خالیه مادرم رو برام پر کرده بود میتونست بدترین خبر ممکن باشه! اما حتی فکرش رو هم نمیکردم زجر آور ترین حرف ها از زبونه مریمی که هیچ وقت چشمِ دیدنِ من رو نداشته، بیشتر از مرگ خاله اذیتم کنه.

نمیدونم چقدر پشتِ در میشینم و فکر میکنم! صدای تقه ای که به در اتاق میخوره، باعث میشه سرم رو بلند کنم و با صدای آرومی بپرسم:
_بله؟
_ بیا بیرون یه چیزی بخور..

با شنیدن صدای امیر به یاد میارم که مقصرِ تمامِ حرفایی که امروز از مریم شنیدم، فقط و فقط خودش بود:
_گشنم نیست.

صدای پر از حرصش اخمی رو بین ابروهام میشونه:
_به جهنم..

کلافه نفسم رو فوت میکنم و انگار کمی عذاب وجدان دارم! بخاطره حرفایی که شنیدم به مازیاری که هیچ نقشی نداشت بد و بیراه گفتم ؛ حتی یک لحظه هم فکرش رو نکردم که اون همیشه و همه جا پشتم بوده و امیر بیش تر از هرکسی مقصره.

دوست دارم فکرم رو از احساسات مسخره ی خودم وقتی که امیر عصبانی شد و من احمقانه نگرانش شدم منحرفش کنم! از خودم و احساسی که هر روز نسبت به امیر بیشتر و بیشتر میشه منتفرم و فقط و فقط از پس زده شدن میترسم. از اینکه مبادا من عشقم رو نشون بدم و امیر حسی به من نداشته باشه! که اون روز من حتی غروری ندارم که با اون آبرو بخرم و سرم رو بالا بگیرم؛ و ندایی که نتونه سرش رو بالا بگیره، چقدر نفرت انگیزه..

باز هم تقه ای به در میخوره و اینبار صدای آرزو بلند میشه:
_ندا درو باز میکنی؟

بدنِ خشک شده و بی جونم رو بلند میکنم و کلید رو توی قفل میچرخونم.

بدون اینکه در رو باز کنم عقب میرم و روی تخت میشینم؛ آرزو به همراهِ نسایی که توی بغلش گرفته وارد اتاق میشه و در رو پشت سرش میبنده!

کمربند حوله ی کوتاهم رو محکم میکنم و از حموم بیرون میام؛ روبه روی آینه ی اتاقم، چشم تو چشم با زنِ دلمرده ی تویِ آینه به آینده ی نامعلومم فکر میکنم؛ به امیری که انگار زندگی کردن باهاش سخته، اما زندگی نکردن باهاش سخت تره!

زندگی در کنار امیر سخته؛ چون هر لحظه فکر میکنی تمامِ محبتی که خرجت میکنه بخاطره مهربونیِ ذاتیشه! چون فکر میکنی عاشقت نیست و کیه که ندونه عاشقی کردن این شکلی نیست. این شکلی که اون هر روز صبح سلام میکنه و لبخند میزنه؛ تاکید میکنه که حواسم به خودم و نسا باشه و بعد از خونه بیرون میره؛ و وقتی که به خونه میاد تمامِ وقتش رو با نسا میگذرونه و نهایتِ توجهش به من کمک تویِ چیدن سفرست!

اما خوب زندگی نکردن با امیر سخت تره؛ شاید روزی برسه که طاقتم تموم بشه و این خونه رو برای همیشه ترک کنم اما الان، توی این زمان و این شرایط، این کار به هیچ وجه قابل انجام نیست که من حس میکنم حتی نگاه نکردن تویِ چشمای امیر برای مدت یک روز هم دیوونه کنندست.

چشم از چشمای دخترِ توی آینه میگیرم و دستم رو بالا میارم؛ به حلقه ی تک نگینی که توی انگشتم جا خوش کرده نگاه میکنم و من انگار پر از وسوسه ام. پر از خواستن و پر از عقده؛ خب من دلم میخواد امیری رو که همیشه ندیده ام گرفته رو عاشق خودم کنم و به بدترین شکل آزارش بدم؛ اینکه کار بدی نیست، هست؟

لبخند خبیثی روی لب هام میشینه و به ثانیه نمیکشه که لبخندم پاک میشه؛ چرا که بوی عطری آشنا توی بینیم میپیچه و انگار این بو بیش از اندازه نزدیکه!

سرم رو به سرعت بالا میارم و با امیری که با فاصله کمی پشت سرم ایستاده چشم تو چشم میشم؛ اون ریز بینانه با حالتی خاص نگاهم میکنه و من بخاطره وضعی که دارم به شدت خجالت میکشم.

به سرعت برمیگردم و نگاهش میکنم؛ کمی عقب میرم که پشتم به میز آرایش میخوره؛ با اخم هایی درهم میگم:
_کی گفت بیای تو اتاق؟

نگاه اون شیطنت داره؛ دست به سینه میشه و سرش رو کج میکنه:
_مشکلش چیه دقیقا؟

دلم برای نگاهش شیطنت بارش میلرزه و مثل همیشه نمیفهمه؛ خوب کیه که بتونه چیزی رو از نگاه من تشخیص بده؟

تصمیمی که گرفتم رو به کل فراموش میکنم و انگار فقط دلم میخواد از این وضعی که توش گیر کردم نجات پیدا کنم.

نگاهش از بالا به پایین کشیده میشه و با نگاه کاوش گرانش سرتاپام رو رصد میکنه؛ حس میکنم همه ی بدنم گر میگیره و ناخودآگاه حوله رو پایین تر میکشم تا کمی از رونم رو بپوشونه.

سرم رو تا جای ممکن پایین میندازم و با صدای خجالت زده ای که کمی عصبانیت هم داره میپرسم:
_چی..چی میخوای؟

نزدیک تر شدنش رو حس میکنم؛ قلبم با شدت بیشتری میکوبه و وای از منه بی تجربه که مادرم و با کوچک ترین چیزها اینطور خجالت میکشم؛ مسخره نیست؟

به نگاهم جرات میدم و سرم رو بالا میگیرم؛ با فاصله ی کمی روبه روم می ایسته و انگار نگاهش با همیشه فرق میکنه! دستش که بالا میاد ، حس میکنم قلبم جایی زیرِ پاهام می افته.

پشت دستش لبم رو لمس میکنه و من حس میکنم مرزی تا دیوونگی ندارم؛ سرش کج میشه و خیره به لب هام میگه:
_اون پسر خالت که دیگه زنگ نزد؟ هوم؟

لمس انگشتاش برای من حکم زندگی رو داره و دلم میگیره از اینکه انگار برای اون تفریحی بیش نیست.

وقتی جوابی به سوالش داده نمیشه، نگاهش رو بالا میکشه و اینبار با جدیت چشم به چشمام میدوزه؛ دستش از روی لبم برداشته میشه و من حس میکنم جای انگشتاش روی لب های داغم مونده:
_زنگ ‌زد آره؟

صدای نسبتا جدی و عصبانیش من رو کمی عقده ای تر میکنه؛ با تمسخر توی چشماش خیره میشم و میگم:
_زنگ زدن یا نزدنش به تو چه ارتباطی داره؟

انگار حرفم به مذاقش خوش نمیاد که اخمی وحشتناک بین ابروهای خوش حالتش میشینه:
_باید روزی چند بار یادآوری کنم که من شوهرتم؟

میخندم؛ پر از عقده، پر از حسرت، پر از عصبانیت و بغض؛ صدام کمی بلند شده وقتی میگم:
_کدوم شوهر؟؟ اسم خودتو میذاری شوهر؟ چه شوهری میکنی که این ادعا رو داری؟

با گستاخی توی چشمای عصبانیش نگاه میکنم و کیه که بتونه به ندا حرف زور بزنه؟ هیچ کس.

نمیفهمم چی میشه که خودم رو چسبیده به تنش میبینم! اون دست دور کمرم انداخته و من رو با حوله ای که کمی از روی قفسه ی سینم کنار رفته به خودش چسبونده! صدای عصبانیش نمیذاره که اعتراض کنم:
_شوهری کردن میخوای؟ خب باشه.. وقتی توی اتاق من و کنار من خوابیدی همه ی این چیزارو تجربه میکنی! ببینم انوقت دهنت و میبندی تا توی اعصاب من نرینی یا نه!

دهنم برای زدن حرفی باز و بسته میشه و انگار هیچ چیز ندارم که بگم؛ و انگار یک جوری شک زده ام! به خیال خودم امیر نزدیک من نمیشه و حالا میگه که باید توی اتاقش بخوابم تا شوهری کنه و انگار شوهر بودن رو فقط توی این چیز ها میبینه:
_واقعا برات متاسفم؛ ولم‌ کن!
_متاسفی؟ چرا؟ مگه خودت همین و نمیخواستی؟

نمیدونم قصدش از کار هایی که میکنه چیه! آزار دادن من؟ یا نشون دادن مالکیتش نسبت به زنی که فقط اسمش تو شناسنامشه؟

بغضی که گلوم رو میگیره دست خودم نیست؛ هر دو دستم رو روی سینش میذارم و خودم رو عقب میکشم.

دستاش از دور کمرم باز میشه و با پوزخندی اعصاب خورد کن نگاهم میکنه؛ صدام پر از بغضه وقتی میگم:
_تو اصلا احساس داری؟

پوزخندش محو میشه و انگار متعجبه:
_من دنباله یذره محبت میگردم؛ دنبال یذره زندگی کردن کنارِ شوهرم میگردم و تو از این چیزا حرف میزنی؟ تو اصلا چیزی میفهمی امیر؟

اون انگار پشیمونه که دستش رو بالا میاره و میگه:
_ببین ندا..

میپرم وسط حرفش و میگم:
_نه تو ببین امیر؛ اگه فکر کردی وظیفه ی تو از همسر بودن اینکه غیرت مسخرت رو نشون بدی و این اراجیف رو سره هم کنی سخت در اشتباهی؛ چون این ها در نظر من کوچک ترین ارزشی نداره! بهتره یذره فقط یذره اخلاقت رو درست کنی! همین.

(امیر)

از بالاترین نقطه ی این خونه، درست روی پشت بوم، به شهر پر نور روبه روم نگاه میکنم!

پک عمیقی به سیگار توی دستم میزنم و دودش رو همراه با نفسم بیرون میفرستم.

از دیشب تا به الان حال خوبی ندارم! ندا من رو بی احساس میدونه و من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم!

سیگار رو زیر پاهام له میکنم و لب پشت بوم میشینم؛ ساعت تقریبا ۳ نصفه شبه و من انگار مثل شب گذشته تا صبح بیدارم.

باز هم حرفاش توی سرم میپیچه و من واقعا نمیدونم چطور اخلاقم رو درست کنم؛ شاید در ظاهر مهربون و خوش خنده باشم، اما من واقعا ابراز احساسات بلد نیستم؛ من هیچی بلد نیستم!

صدای نازک و پر از نازش رو میشنوم و متعجبم از اینکه چطور فهمیده اینجام:
_امیر..

سکوت میکنم و اون کمی بعد کنارم با فاصله ی نه چندان کم و نه چندان زیادی میشینه! بوی عطره همیشگیش توی بینیم میپیچه و من ناخودآگاه چشمام رو میبندم و نفس عمیقی میکشم! حسی که این روز ها به ندا دارم فراتر از دلسوزیه گذشتس! خوب من حس میکنم کمی، فقط کمی دلبسته ی این دخترک مغرور شدم.

سرم رو کمی به طرفش متمایل میکنم؛ اون به روبه روش خیره شده و لبخند محوی روی لبشه:
_از کجا فهمیدی اینجام؟
_توی اتاقت نبودی.. خب حدس زدم!
_همیشه بودنم و چک میکنی؟

بلاخره چشم از شهر روبه روش میگیره و نگاهم میکنه! چشمای درشتش توی تاریکی شب میدرخشه و به جرات میتونم بگم زیبا تر از همیشه شده:
_به قول خودت شوهرمی..

ناخودآگاه اخم میکنم و حرفای دیروزش رو به خاطر میارم:
_تو دیروز هرچی که خواستی گفتی و حتی حال من و نفهمیدی..
_میگفتی تا بفهمم!

لبخند تلخی میزنم:
_من همیشه تنها بودم ندا!

نگاه گنگ و گیجش برای حرف زدن و تعریف کردن تحریکم میکنه!

نگاهم رو از نگاهش میگیرم و به روبه روم خیره میشم؛ خاطراتم رو به یاد میارم و بعد از مکثی طولانی شروع به حرف زدن میکنم:
_بابام میگفت یه پسر نباید با هرکسی بخنده! باید مغرور و با جذبه باشه. نباید دوست و رفیق داشته باشه و وقتش رو با اینکارا هدر بده!

نفس عمیقی که میکشم به آهی دردناک شباهت داره:
_از همون ۴،۵سالگیم تنها بودم؛ هیچ دوستی رو اطراف خودم نداشتم و تنها دوسته من نگار بود!

چشمام رو میبندم و سعی میکنم به یادبیارم:
_یه پسر بچه ی ۴،۵ ساله فقط بازی و شیطنت میکنه؛ اما من مجبور بودم از همون بچگی مثل آدم بزرگ ها رفتار کنم. من همه ی حرف ها و بازیگوشی هام رو کنار نگار داشتم! مادرم هم مثل بابام همیشه سره کار بود و هیچ وقتی رو با من و مهران و مژده نمیگذروند! این گوشه گیری، مغرور بودن و شطنت نکردن با من موند تا ۱۰،۱۲ سالگیم! تا وقتی که مژده بخاطر سهل انگاری های پدر و مادر بی فکرم.. افتاد جلوی یه ماشین و جون داد.

چیزی به بزرگیه بغضی دردناک گلوم رو میگیره و مردی که گریه کنه نفرت انگیز ترین مرد دنیاست:
_وقتی مژده مُرد افسردگی شدیدی گرفتم! مامانم انگار تازه فهمیده بود بچه داره! دیگه سره کار نرفت و سعی میکرد به من و مهران بیشتر برسه! اما من دیگه اون پسر حرف شنو و مطیع نبودم! از هر موقعیتی برای لجبازی استفاده میکردم!

نوجونیم رو به یاد میارم و فکر میکنم شاید از همون اول هم باید لجبازی میکردم:
_دورم رو پر از دوست و رفیق کردم؛ گاهی وقتا تا ساعت ۲شب بیرون میموندم و خونه نمیومدم؛ توی فامیل از شیطونی و تخس بودن نظیر نداشتم و جز خوش گذرونی هیچ کاره دیگه ای نمیکردم؛ بابام رفتارم رو میدید و روز به روز دعواهامون بیشتر میشد؛ و تو این بین هیچ کس نمیفهمید امیره واقعی چه جور آدمیه؛ هیچ کس نمیفهمید جز نگار!

نگاه گذرایی به صورتش میندازم و با همین نگاه کوتاه اخم های درهمش رو میبینم! میفهمم از صحبت در مورد نگار ناراحته و من باز هم ادامه میدم:
_چند سالی گذشت و بابام هیچ وقت با رفتارم کنار نیومد؛ هرلحظه به هرکاری که میکردم ایراد میگرفت! به کار نکردنم توی شرکتش؛ به سنگین و با وقار رفتار نکردنم؛ به بها دادنم به یک دختر؛ به دوست و رفیق داشتنم. همه ی این ها ادامه داشت تا وقتی نگار گفت من رو نمیخواد! هیچ کس به اندازه ی نگار به من نزدیک نبود و من واقعا نمیتونستم از دستش بدم؛ نگار، با اون لبخند مهربون و اون رفتار های دوست داشتنی اینقدر نامرد نبود؛ هیچ وقت نبود..

باز هم نفسی عمیق میکشم و باز هم نگاهش میکنم! اینبار صورتش به شدت گرفته و درهمه؛ و خب من میفهمم که ندا هیچ دل خوشی از نگار نداره:
_میدونی.. من نگار رو دوست داشتم، اما وقتی پی به ذات واقعیش بردم از اعماق وجودم ازش بیزار شدم؛ نگار نزدیک ترین فرد به من بود و من از نزدیک ترینم ضربه خوردم؛ این موضوع حس نفرتم رو عمیق تر میکنه و حالم رو بدتر! اما ندا.. این رو بدون که من هیچ علاقه ای به نگار ندارم؛ الان و توی این زمان هیچ حسی به اون ندارم؛ قسم میخورم.

نگاه بهت زدش لبخندی واقعی رو لب هام هدیه میکنه؛ ناخودآگاه میگم:
_میدونستی چشمات خیلی خوشگله؟

خجالت میکشه و من دلم برای بوسیدن گونه اش پر میکشه؛ به سختی نگاهم رو ازش میگیرم و میگم:
_آآآ… خب همه ی اینارو گفتم که بدونی.. که بدونی من محبت کردن بلدم.. اما خب، به روش خودم! شاید با خودت بگی من حتما به نگار خیلی محبت میکردم! اما حتی ابراز احساساتم به اون هم فرق داشت؛ خب راستش من نمیتونم احساساتم رو زبون بیارم! این نشون نمیده که احساس ندارم؛ نه؟

اون سرش رو به آرومی تکون میده و انگار کمی از حرفایی که دیروز زده پشیمونه! گرچه تقصیر من هم بود:
_خب حالا میتونم یه چیزی از شما بخوام بانو؟

لبخندش رو جمع میکنه و سعی میکنه جدی باشه! و وای از منی که فکر میکنم از این دختر شیرین تر وجود نداره:
_خداروشکر زبون ۴متریت رو موش خورده نه؟ بچه پررو پس چرا حرف نمیزنی؟

اینبار نمیتونه جدی باشه و با سری پایین افتاده میخنده؛ چقدر دوست دارم توی بغلم بگیرمش تا اینقدر دلبری نکنه:
_نه خیر.. موش نخورده!
_خب خداروشکر؛ میخواستم از شما بخوام که به بنده افتخار بدین و همراهم به مسافرتی چنده روزه بیاین!

چشمای درشت شدش باعث خندم میشه:
_چرا اینجوری نگام میکنی خب؟ نمیشه بریم مسافرت؟
_آآآ مسافرت؟ کجا؟
_نمیدونم.. کجارو دوست داری؟

به روبه رو نگاه میکنه و شونه ای بالا میندازه:
_خب راستش خیلی غیر منتظره بود! اصلا چرا این پیشنهاد رو دادی؟

کمی شرمنده و ناراحت میگم:
_نه جشن عروسی داشتی، نه ماه عسل! خب گفتم حداقل یه مسافرت شاید جبرانش کنه!
_ مشهد..

با تعجب نگاهش میکنم! لبخند محوی میزنه و میگه:
_دوست دارم برم حرم آقا..
_میریم! من و تو و نسا.

با حرفی که میزنم به یکباره از جاش میپره و با هول میگه:
_وای نسارو خیلی وقته تنها گذاشتم؛ خدا کنه بیدار نشده باشه!

اجازه ی حرفی رو بهم نمیده و به سرعت بر میگرده و به سمت درِ پشت بوم میره! با خنده سری تکون میدم و به مسافرتی که قراره بریم فکر میکنم! حقیقتا مشهد بهترین گزینه بود.. حداقل برای من.

(ندا)

دسته ی چمدونم رو میگیرم و پشت سرِ امیر به سمت درِ خروجی فرودگاه میرم!

حس خوبی که دارم قابل وصف نیست و انگار روی ابرا پرواز میکنم؛ مسافرت با امیر رو روزی حتی توی خواب هم نمیدیدم. با اینکه هیچ چیزمون شبیه زن و شوهر های خوشبخت نیست اما همینم برای من خیلیه.

پرواز خوب و راحتی داشتیم؛ امیر گفت که توی یکی از بهترین هتل های نزدیک به حرم اتاق رزرو کرده تا راحت باشیم.

کمی به قدم هام سرعت میرم و از پشت سر صداش میکنم:
_امیر..

برمیگرده و نگاهم میکنه؛ نسارو توی بغلش گرفته و لبخند به لب داره:
_بله؟!

نگاهم رو مظلوم میکنم و میگم:
_اومم.. میشه من برم دستشویی؟

لبخندش بزرگ تر میشه:
_باشه برو؛ من همینجا روی صندلی میشینم تا بیای!

سرم رو تکون میدم و چمدونم رو کنار امیر میذارم و به سمتی که زده سرویس بهداشتی میرم؛ فرودگاه خیلی شلوغه و انگار الان که به تولد امام رضا نزدیکه شلوغ تر از همیشه ست.

کارم که تموم میشه از دستشویی بیرون میام و به سمتی که امیر گفت منتظر میمونم میرم.

همزمان موبایلم رو که خاموشش کرده بودم از جیبم بیرون میارم و روشنش میکنم؛ پیامی که آرزو داده رو رد میکنم و به تماس مازیار میرسم.

سرعت قدم هام رو کمتر میکنم و مردد بین زنگ زدن و نزدن سرم رو بالا میارم که امیر رو پیدا کنم! اما به محض اینکه سرم رو بالا میارم با امیری روبه رو میشم که با دختری صحبت میکنه و میخنده!

به یکباره حس بدی همه ی وجودم رو میگیره؛ به سمتشون میرم و میگم:
_امیر..

امیر سرش رو برمیگردونه و با دیدن من میگه:
_اِاِاِ..اومدی؟

ناخودآگاه اخم میکنم و کنارش می ایستم؛ با صدای آرومی میگم:
_آره؛ ولی انگار مزاحم گفت و گوتون شدم!

به چهره ی درهمش توجهی نمیکنم؛ لبخندی زورکی روی لب هام میشونم و به اون دختر نگاه میکنم. با نگاه مغرور و ریز بینانه ای که نثارم میکنه حسی بدی میگیرم.

بدون اینکه به چهره ی درهم رفته ام لبخند بزنه به سمت امیر برمیگرده و در حالی که چشمای سبز رنگش رو خمار میکنه میگه:
_عزیزم مگه چندماهه ازدواج کردین که بچتون اینقدره؟ راستی اون دختر عموی تحفت چیشد؟

غرور از تمام حرکاتش میباره و حتی حرف زدنش هم بوی تحقیر میده؛ نگاهی به سر تا پاش میندازم و پیش خودم اعتراف میکنم که واقعا زیبا و خوش هیکله! لباس های گرون قیمتی که به تن کرده نشون میده که وضع مالی خوبی داره.

صدای امیر رو میشنوم و نگاهش میکنم:
_سارا ببخشید ما خسته ایم؛ ایشاالله یه روز توی فرصت مناسب تر هم دیگه رو میبینیم!

امیر جواب سوالش رو نمیده و علنا موضوع رو میپیچونه؛ حتی اینکارش هم از حس بدم کم نمیکنه.

با حرص به سمت امیر برمیگردم و نسارو از دستش میگیرم.

بدون هیچ‌حرفی از کنارشون رد میشم و دسته ی چمدونم رو میگیرم و به راه میفتم. این دختره حتی نگار رو هم میشناخت! یعنی اینقدر به امیر نزدیکه؟

صدای امیر از پشت سرم میشنوم:
_وایسا ندا..

سرجام می ایستم و برمیگردم؛ با اخم هایی درهم به سمتم میاد و وقتی بهم میرسه میگه:
_چرا یهو ول میکنی میری؟ کی گفت بچه رو برداری ببری؟ نمیگی‌ یوقت از دستت میفته؟

پوزخندی میزنم و میگم:
_چه عجب یادت افتاد بچه ای هم داری!

با حرص نسارو از دستم میگیره و میگه:
_معلوم هست چته؟ چرا یهو جو میگیرتت؟

نگاه بدی بهش میندازم و بدون اینکه حرفی بزنم برمیگردم و در حالی که چمدونم رو دنبال خودم میکشم به سرعت با سمت در خروجی میرم.

فنجون رو به لب هام نزدیک میکنم و جرعه ای از قهوه ی تلخِ دوست داشتنیم رو میخورم.

به شهر شلوغی که چند روزی رو توش گذروندم خیره میشم؛ آرامش به بند بند وجودم نفوذ میکنه و حس میکنم این شهر برای من پر از حس های خوبه!

چند روزی که توی مشهد گذشت، با وجوده زنگ های مداوم سارا به امیر زهرمار شد! و واقعا سوالم اینکه این دختر مغرور و جذاب از شوهره من چی میخواد؟!

هربار که بخاطر زنگ های سارا و دعوت امیر به شرکت و مهمونی هاش اعصابم خراب میشد به حرم میرفتم و چند ساعتی رو اونجا میگذروندم! و واقعنم که آرامش به تک تک سلول های بدنم برمیگشت!

چراغ اتاق که روشن میشه برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم. امیر رو میبینم که جلوی درِ اتاق ایستاده و با چشم هایی ریز شده نگاهم میکنه:
_نخوابیدی؟

سرم رو تکون میدم و میگم:
_نه.. چراغ و خاموش کن!

با تموم شدن حرفم سرم رو برمیگردونم و باز هم از پشت پنجره به شهر شلوغ روبه روم نگاه میکنم؛ با اینکه ساعت از نیمه شب گذشته اما هنوزم شلوغ و پر سر و صداست.

چراغ خاموش میشه و اون نزدیک تر میاد! این رو از بوی عطرِ تلخش میفهمم.

کنارم که می ایسته، فنجون قهوم رو بالا میارم و جرعه ی دیگه میخورم!

یکهو با پیچیدن دستش دور کمرم از جام میپرم و به سرعت نگاهش میکنم؛ با نور مهتابی که از پشت پنجره روی صورتش افتاده میتونم نگاه آرومش رو ببینم؛ نگاه آرومی که انگار منتظره؛ منتظره تا مثل این چند روز بد رفتاری کنم!

نگاهش علاوه بر آروم بودن خاص هم هست! خاص که میگم یعنی حتی خودم هم نمیتونم این نگاه رو تعبیر کنم!

لب خشک شدم رو با زبون تر میکنم و آب گلوم رو فرو میدم! تپش سرسام آور قلبم رو نادیده میگیرم و تنها میگم:
_لطفا…دستت و بردار!

کج خندی که میزنه به پوزخند شباهت داره؛ سرش رو کنار گوشم میاره و نفس های داغش جایی مابین گوش و گردنم پخش میشه؛ قلبم با شدت بیشتری خودش رو به دیواره ی سینم میکوبه و من حس میکنم امیر با شب های دیگه خیلی فرق داره؛ صداش هم مثل چشماش آرومه؛ اونقدر آروم که به سختی شنیده میشه:
_روزا برام لباس میپوشی که یه وجب از پشت داره، یه وجب از جلو! بعد شب که میشه دستم و میذارم رو پهلوت خجالت میکشی میگی بردار؟ میشه بگی قصدت چیه؟!هوم؟

ناخودآگاه لبم رو گاز میگیرم و به یاد میارم که توی این چند روز برای اذیت کردنش چه لباس هایی که نپوشیدم و چه آرایش هایی که نکردم؛ و هربار میدیدم که امیر برای نزدیک شدن بهم بهونه جور میکرد و من با بد اخلاقی اون رو از خودم دور میکردم. خب من یکم بد ذات و کینه ای شدم؛ این که اشکالی نداره؛ داره؟

با بوسه ی آرومی که یکباره به لاله ی گوشم میزنه، قلبم می ایسته و گر میگیرم! لعنتی دستم رو خونده؛ مطمئنم که فهمیده.

فنجون رو از دستم میگیره و روی میز کنار دستش میذاره؛ وقتی که شونه هام رو میگیره و مجبورم میکنه جلوش بایستم، میبینم که نگاهش پر از شیطنت و در عین حال پر از خواستنه!

سرش رو که جلو میاره نفسم توی سینه حبس میشه و با نگاهی بهت زده و ترسیده چشم به چشماش میدوزم؛ اون توی چند سانتیه من، به تک تک اجزای صورتم نگاه میکنه و میگه:
_دلیل بداخلاقیات چیه؟!
_دلیل؟ دلیل قوی تر از اینکه با وجودِ من با زنه دیگه ای رابطه داری؟!

تک خنده اش قلبم رو میلرزونه؛ لبش رو گاز میگیره و سرش رو به آرومی تکون میده:
_پس حسودیت میشه نه؟!

با حرص نگاهش میکنم و میگم:
_چرند نگو لطفا.
_حقیقته عزیزم!

چشمام رو با حرص روی هم فشار میدم و سوالی که چند روزه فکرم رو مشغول میپرسم:
_اصلا..اصلا این دختره کی هست؟ از کجا نگار رو میشناسه؟ چرا اینقدر تورو به خونه و شرکت و مهمونی دعوت میکنه؟
_بیا دیدی گفتم حسودی میکنی!

و بلافاصله بعد از حرفش میخنده. دست روی بازوهاش میذارم و در حالی که سعی میکنم کمی ازش فاصله بگیرم میگم:
_نه که خیلیم برام مهمی، واسه همین حسادت میکنم.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن