آخرین مطالبرمان من از این شهر میرمصفحه اصلی

رمان من از این شهر میرم پارت هفدهم

Rate this post

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

دانای_کل
با خوشحالی دورِ خودش می چرخد و آهنگی را زیرِ لب زمزمه می کند.
آرایشِ ملایمی روی صورتِ زیبایش می نشاند و به خودش در آینه لبخندِ ذوق زده ای میزند.

از خوشحالی روی پاهایش بند نمی شود. بعد از سال ها به مرادِ دلش رسیده و تنها کمی از کار هایی که کرده پشیمان است.

با این که از ندا بیزار است اما از کاری که در حقِ هم جنس خودش انجام داده شرم می کند. او تمام نباید ها و خط قرمز ها را برای داشتن امیر رد کرده است. از غرور و انسانیتش گذشته و حال تنها یک چیز در مشتش دارد. یک شناسنامه که به جای اسمِ همسر نام امیرِ فتاحی در آن به چشم می خورد.

گرفتنِ ارث و میراث به شرطِ ازدواج بهانه ی خوبی برای سارا بود. به امیر گفته بود که پدرش شرط گذاشته که اگر ازدواج کند تمامِ ارث و میراثش را می دهد.
پس اگر امیر با او ازدواج کند او هم با پولی که به دست می آورد می تواند بدهی اش را بدهد. و امیر چه قدر احمق بود که به حرف های سارای عاشق شک نکرد و با دیدنِ آن فیلم هم چیز را هر چند سخت قبول کرد.

با صدای زنگِ مخصوص موبایلش از فکر بیرون می آید. این صدای زنگ متعلق به امیر نیست؟

قلبِ بی جنبه ی لعنتی اش با بی قراری در سینه می کوبد و آشوب به راه می اندازد.

قبل از این که تماسِ را وصل کند نفسِ عمیقی می کشد و بعد، دستش را روی فلشِ سبز رنگ می کشد و گوشی را به گوشش‌می چسباند.
-جانم؟
-سلام…

طنینِ صدای مردانه ی امیر، وجودش را پر از دیوانگی می کند. به راستی چه کسی می تواند عاشق تر از سارا باشد؟
-سلام خوبی؟
-خوبم، آآآ چک هارو گرفتی؟

سارا بی صدا می خندد. عشقِ ساده ی دوست داشتنی اش نمی داند که قبل از آزاد شدنش تمامِ بدهی اش پرداخت شد. ۱۵ میلیارد پولِ کمی نبود اما سارا حاضر بود برای داشتنِ امیر بیشتر از این هارا پرداخت کند. با صدایی که بی اراده پر از ناز و عشوه است می گوید:
-آره گرفتم عزیزم!

امیر سکوت می کند و سارا از این سکوت استفاده می کند و می گوید:
-چه خبر؟
-هیچی… سارا؟
-جانم؟

صدای نفسِ کلافه ای که امیر می کشد را می شنود و اهمیتی نمی دهد.
-حواست که به همه چیز هست؟ بفهمم کسی چیزی فهمیده من می دونم و تو!

خوشحالی اش به یک باره رنگ می بازد. بهروز یک ساعت پیش زنگ زده بود. برای فرار از او همه چیز را گفته بود. گفته بود که با امیر ازدواج کرده و دیگر هیچ راهی برایش نیست. به فریاد های بهروز توجهی نکرده بود و بعد از آن تلفن را قطع کرده بود.

با وجودِ تمامِ این ها می گوید:
-کسی چیزی نمی فهمه، خیالت راحت!

و واقعا هم قصد نداشت به کسی چیزی بگوید. اگر ندا از این ازدواج خبر دار شود معلوم نیست چه اتفاقی بیفتد. او باید کم کم در دل امیر جا باز کند و فهمیدن حقیقت توسط ندا همه چیز را به هم میزند. از طرفی دیگر، دلش برای ندا می سوزد. می داند که بدترین حس برای یک زن خیانت دیدن است. زنی که خیانت می بیند بدترین حس دنیارا دارد و احساس می کند زندگی اش به بن بستِ نفرت انگیزی رسیده است.

صدای امیر اورا از غرق شدن بینِ افکارش نجات می دهد:
-به نفعِ خودتم هست که کسی نفهمه، دو روز دیگه که طلاق گرفتیم برای تو بد میشه.

به راستی امیر فکر می کند سارا از او طلاق می گیرد؟ سارایی که تمامِ پل های پشت سرش را خراب کرده و حتی قیدِ پدرش را برای امیر زده است قصد جدا شدن از امیر را دارد؟ نه… این اتفاق، غیر ممکن است!

(ندا)

بینِ خواب و بیداری، صدای مردونه ای رو می شنوم و لبخندی بی اراده روی لب هام ‌نقش می بنده. بودنش توی این خونه حکم زندگی رو داره و وقتی که نیست، انگار هیچی نیست!

آروم آروم چشمام رو باز می کنم و اولین چیزی که می بینم سقفِ سفید رنگِ اتاقه.

نگاهم رو به سمتِ صدا می چرخونم. صدای امیر و نساء از پنجره ی اتاق میاد و این نشون میده که توی حیاط بازی می‌کنند. اگه به خونه بر نمی گشت من با ندیدنش چی کار می‌کردم؟ راستی چی شد که برگشت؟ چرا یادم رفت که ازش بپرسم؟ نکنه بهروز رو گرفتند؟

بعد از شستن دست و صورتم و مسواک زدن از دستشویی بیرون میام و لباس هام رو عوض می کنم. کمی عطر می زنم و آرایشِ محوی روی صورتم می شونم. دلبری کردن که اشکالی نداره، داره؟

لبخندی دل فریب به ندای توی آینه می زنم و از اتاق بیرون میام. درِ سالن رو که باز می کنم با صدایی بلند و پر انرژی میگم:
-صبح بخیر…

امیر به یک باره سرش رو بالا میاره و نگاهم می کنه. رنگِ نگاهش رو نمی تونم تشخیص بدم اما لحنش از بی تفاوتی پر شده:
-صبح تو ام بخیر.

انرژی ام به یک باره تحلیل میره. سعی می کنم به روی خودم نیارم و با لبخندِ محوی بازیِ امیر و نسارو نگاه می کنم.

امیر توپِ بادی رو با پاش به سمتِ نسا شوت می کنه و نساء با خنده دولا میشه و توپ رو از روی زمین بر می داره. دستش رو تا جایی که می تونه بالا می بره و توپ رو با شدت پرت می کنه اما توپ نیم متر جلوتر می افته.

بی اراده می خندم و میگم:
-اوف چه زوریم می زنه نیم وجبی!

امیر نساء رو بغل می کنه و با حرص همه جای صورتش رو می بوسه‌. صدای جیغ نسا در میاد و امیر باز هم توجه نمی کنه. با خنده میگم:
-بچه رو کشتی، ولش کن.
-مالِ خودمه دوست دارم بوسش کنم.

جلوشون می ایستم و با شیطنت میگم:
-من و چی؟ من و بوس نمی کنی؟

امیر پوزخندی میزنه و میگه:
-خدایی نکرده بوستون می کنم یک وقت شک می کنی کسِ دیگه ای هم بوس کرده باشم.

تیکه ی کلامش مثلِ زنجری زهردار توی قلبم فرو میره. لبخندم به یک باره از روی لب هام پر می کشه و بغضی دردناک گلوم رو می گیره. سرم رو پایین می اندازم و بی هیچ حرفی پشتم رو بهشون می کنم تا به خونه برم.

هنوز قدم اول رو بر نداشتم که صدای امیر بلند میشه:
-چیه ناراحت شدی؟ مگه دروغ گفتم؟

بر می گردم طرفش و با ناراحتی میگم:
-از حرفای دیروزم ناراحتی؟ خودت ازم سوال پرسیدی منم جوابت رو دادم! مگه همین نبود؟

با اخم هایی درهم ‌نگاهش رو توی صورتم به گردش در میاره. دلم از نگاهِ بی رحمش پر از زخم میشه و دردش توی قلبِ هزار تیکه ام می پیچه. لبخندی به تلخیِ بغضِ دردناکم میزنم و میگم:
-عمرِ خوشبختیِ منم همین قدر بود! شدی مثلِ روزای اولی که ازدواج کرده بودیم…

خیره به چونه ی لرزونم نفسِ سنگینش رو بیرون می فرسته و بعد از مکثی کوتاه میگه:
-داری خستم می کنی ندا! دیگه واقعا حوصله ی لوس بازیات رو ندارم. این قدر جلوی چشمم نباش که یهو می زنم ناقصت می کنم.

انگار به یک باره از یک بلندی به پایین پرت میشم. تنِ یخ زدم گُر می گیره و احساس می کنم قلبم توی سینم از حرکت می ایسته.

با ناباوری، شوک زدگی، یا شاید بهتره بگم با دل شکستی به مردِ نامردِ روبه روم نگاه می کنم. این امیر، همون امیر دیروزه؟ همونی که ازم می خواست ترکش نکنم؟

دهنم رو برای گفتنِ حرفی باز می کنم اما هیچ کلمه ای روی زبونم جاری نمیشه. چند بار این کار رو تکرار می کنم و هر بار بغضِ توی گلوم بزرگ تر میشه. لحظه ی آخر طاقت نمیارم و اشکی سرکش روی گونم می افته. نگاهِ امیر رنگِ مرگ می گیره و انگار به شدت پشیمونه اما هیچ حرفی نمی زنه. در جوابِ تمومِ بی معرفی هاش تنها میگم:
-دیگه…جلوی چشمت…نمیام!

اجازه ی زدنِ حرفی رو به مردِ بی معرفت و نامردم نمی دم و به سرعت از کنارش رد میشم و به سمتِ درِ سالن قدم بر میدارم.

وقتی درِ سالن رو پشتِ سرم می بندم پشتِ در سُر می خورم و روی زمین می شینم. دستم رو به گلوم می کشم و زیرِ لب زمزمه می کنم:
-گریه نکن لعنتی، به خاطرِ نامردی هاش اشک نریز. یادت رفته ندا؟ یادت رفته که هیچ کس نمی تونست اشکت و در بیاره؟ یادت رفته همین امیر باهات چی کار کرد و تو یه بارم جلوش گریه نکردی؟ حالا چه طور این قدر خودت و کوچیک می کنی لعنتی؟ چه طور؟ چه طور؟؟

مثلِ دیوونه ها از جام بلند میشم و در حالی که زیرِ لب با خودم حرف می زنم مجسمه ای که روی میز رو بر میدارم.

مجسمه رو توی دستام فشار میدم و با گریه میگم:
-ازت بدم میاد، بدم میاد، بدم میاد…

صدای ناهنجارِ شکستنِ مجسمه با صدای جیغ مانندِ من یکی میشه‌. از نفرت و دیوونگی نفس نفس می زنم و مثلِ زنی به ته خط رسیده زجه می زنم.
-به درک که خستت می کنم. به درک!

در با شدت باز میشه و صدای قدم های کسی روی اعصابم خط می کشه. با نگاهی وحشتناک به سمتش بر می گردم و جیغ می زنم:
-به من نزدیک نشو! خستت کردم نه؟ پس بگو واسه چی دیروز اون چرندیات و تحویلم دادی، پس بگو چرا اون سوالارو پرسیدی. با کی رابطه داری ها؟؟ کی واست دلبری می کنه که از من خسته شدی؟ کی؟؟

امیر با ترس و وحشت قدمی به سمتم بر میداره و میگه:
-ندا، آروم باش قربونت برم! نسا توی حیاطه داره گریه می کنه… ترسیده…

جیغ می زنم و میگم:
-به خاطر نسا می خوای من آروم باشم؟؟ پس خودم چی لعنتی؟

روی دو زانو می افتم. اشکام بی مهابا روی پارکت های کفِ سالن می ریزه و صدای هق هقِ دلخراشم نفرتم رو بیشتر می کنه.
-پس من چی عوضی؟ تا کی باید تقاصِ دوست داشتنِ تورو پس بدم؟

دلیلِ رفتارِ خودم رو نمی فهمم و فقط می دونم که امروز به تهش رسیدم. انگار دیگه هیچ کششی ندارم. انگار دیگه نمی تونم تحمل کنم.

به یک باره از جام بلند میشم و توی یک تصمیم آنی، به سمتِ اتاقم می دوم. در اتاق رو باز می کنم و به سمتِ کمدِ لباسام می رم.

هنوز هم بی وقفه اشک می ریزم و زیرِ لب به زمین و زمان لعنت می فرستم. همزمان درِ کمدم رو باز میکنم و لباسام رو بیرون میریزم.

چمدونم رو که از زیرِ تختم بیرون می کشم با صدای وحشت زده و در عین حال عصبانیِ امیر مواجه میشم:
-چی کار میکنی ندا؟
-به تو ربطی نداره!

زیپِ چمدونم رو باز می کنم و لباسام رو داخلش می ریزم. به یک باره بازوم به شدت از پشت کشیده میشه و مجبور میشم که به عقب بر گردم. امیر توی فاصله ی چند سانتی از صورتم با صدایی به شدت عصبانی میگه:
-داری گوهِ زیادی می خوری! بتمرگ سره جات تا آدمت نکردم.

با مشت به سینش می کوبم و میگم:
-عوضیِ دو رو، انگار نه انگار که همین دیروز التماسم می کردی پیشت بمونم. چی شد ها؟ دیروز رفتی کیو پیدا کردی که حالا با من این جوری حرف میزنی؟ دست از هرزه بازیات بر نداشتی نه؟

صدای فریادِ بلندش تنم رو به لرزه می اندازه. ترسیده نگاهی به دستش که بالا برده تا روی صورتم فرود بیاره می اندازم و به معنای واقعیِ کلمه خفه میشم.

با لب های جمع شده از بغض میگم:
-ازت بدم میاد…

نگاهِ عصبانیِ اون پر از دیوونگی میشه. وقتی دستش از دورِ بازوم شل میشه انگشتِ اشارش رو جلوی صورتم تکون میده و من احساس می کنم لرزشِ دستش بیشتر از لرزشِ صداشه. انگار که فاصله ای تا پس افتادن نداره و به شدتِ خودش رو کنترل می کنه.
-بخوای پات رو از این خونه بذاری بیرون، نساء رو ازت می گیرم… باور کن… باور کن که این کارو…می کنم!

نفسِ بریده نگاهش می کنم و حتی پلک هم نمی زنم. چشم های سرخ اون رنگِ مرگ به خودش گرفته‌ و انگار حالِ اون از من بدتره.
-یادت نره ندا، تو یا برای همیشه تو این خونه میمونی، یا نساء بی نساء!

با بدنی که از شدتِ ترس و عصبانیت می لرزه، روی تخت می شینم و نگاهِ بی فروغم رو به درِ بسته ی اتاق می دوزم. رفت؟ به همین راحتی حرفاش رو زد و رفت؟

احساس می کنم دیگه حتی اشکی برای ریختن ندارم. وقتی من رو به گرفتنِ نساء تهدید کرد انگار تازه به خودم اومدم و فهمیدم من هیچ جایی رو برای رفتن ندارم. شاید قصدم این بود که امیر التماسم کنه که جایی نرم، اما اون با تهدیدِ گرفتنِ نساء از من بهم نشون داد که رفتنم فقط به ضررِ خودمه! چون اون وقت نسایی وجود نداره.

دستام رو از روی پاهام بر می دارم و جلوی صورتم می گیرم. لرزشِ نفرت انگیزشون حقیقت رو مثلِ پتکی به سرم می کوبه. حقیقتی که میگه من دیگه هیچ آرامشی ندارم!

سکوتی مرگ آور اتاق رو در بر گرفته و دیگه حتی هق هق گریه ی من هم این سکوت رو نمی شکنه.

بی روح و دل شکسته از جام بلند میشم و نگاهِ سرگردونم رو دور تا دورِ اتاق می چرخونم.

جلوی آینه ی اتاق می ایستم و به دخترِ نفرت انگیزِ توی آینه چشم می دوزم. سرخیِ چشم های ملتهبم، مثلِ آتشی سوزان، جنگلِ سیاهِ چشمام رو می سوزونه و همه چیز رو خاکستر می کنه.

نگاهم رو پایین می کشم و به رژِ قرمزی که روی میزِ آرایشه چشم می دوزم. بی اختیار دستم رو دراز می کنم و رژ رو بر می دارم.

درش رو باز می کنم و با لبخندی تلخ روی آینه می نویسم:
-من فقط عصبی و خسته نبودم، عاشق هم بودم! ولی تو سعی نکردی ببینی.

صدای گریه ی نساء باعث میشه که سرم رو از روی پاهام بر دارم و نگاهم رو به تختِ صورتی رنگِ نساء بدوزم.

از جام بلند میشم و به سمتش میرم. چشم های اشکی و درشتش قلبم رو بازی می‌گیره و کیه که بفهمه این دختر برای من معنیِ خودِ خودِ زندگی رو میده؟

از روی تخت بلندش می کنم و با خوش رویی میگم:
-سلام خوشگل خانومم، صبحت بخیر!

اون با بی قراری خودش رو توی بغلم تکون میده و انگار چیزی اذیتش می کنه.
-چیزی می خوای مامانی؟

به یک باره قلبم پایین می ریزه. دستم رو روی قلبم می ذارم و با نفسی گره خورده میگم:
-چرا این جوری میشم؟

از صبح این بارِ چندمه که این حالت رو پیدا می کنم. از دیروز که اون اتفاقات شوم افتاد حال و روزِ خوبی ندارم و هر لحظه احساس تهوع دارم. اما این دل شوره ی لعنتی از کجا آب می خوره؟

نساء رو به دستشویی می برم و دست و صورتش رو می شورم. لباساش رو با عشق عوض می کنم و بار و بارها جای جای بدنش رو غرقِ بوسه می کنم. چرا احساس می کنم امروز بیش از اندازه دوست داشتنی و خوش بو شده؟

وقتی زنگِ تلفن به صدا در میاد برای بار هزارم قلبم از جا کنده میشه.‌ دستی به پیشونیم می کشم و زیرِ لب زمزمه می‌کنم:
-زهرِ مار…

نساء رو روی تختش می ذارم و برای جواب دادنِ تلفن به سالن میرم. امیر از صبح بیرون رفته و هنوز هم بر نگشته. حتی یادم رفت که ازش بپرسم چطور آزاد شده، گرچه فرصتی هم نبود که ازش بپرسم. مگه از وقتی که آزاد شده جز بحث و دعوا چیزی بینمون بوده؟

غرق در افکارم، بدونِ این که به شماره نگاهی بندازم گوشی رو بر میدارم و به گوشم می چسبونم.
-بله؟!
-زندگیتون رو جهنم می کنم، منتظرم باشید. نمی ذارم یک لحظه آبِ خوش از گلوی شوهرِ عوضیت پایین بره. نمی ذارم!

با دهنی نیمه باز به حرف های بی سر و ته کسی که پشتِ تلفن مثلِ شیری زخمی غرش می کنه گوش می کنم.
-به من میگن بهروز، اگه اون میره محضر و سارا رو عقدِ خودش می کنه، منم می دونم چه جوری این خوشی رو بهش زهر کنم.

انگار به یک باره زمین زیرِ پاهام خالی میشه. خونه دورِ سرم می چرخه و انگار مرزی تا سقوط ندارم که دستم رو به دسته ی مبل می گیرم و خودم رو کنترل می کنم. با من و من می پرسم:
-تو…تو…چی…گفتی؟

صدای اون رنگِ بغض گرفته و انگار به شدت خودش رو برای گریه نکردن کنترل می کنه:
-سارا باهام کنار اومده بود. همه چی خوب بود. حتی با ازدواجمون هم مخالفتی نداشت تا این که رفت مشهد. نمی دونم اون جا چی شد که وقتی بر گشت از این رو به اون رو شده بود. من رو از شرکتشون پرت کرد بیرون، بهم انگِ دزدی زد. می دونی چرا؟ چون عاشقِ شوهرِ عوضیت شده بود. اولش فکر می کردم امیر کاری به سارا نداره، اما وقتی می دیدم که با رابطه دارن دیوونه می شدم. اما حالا…

با دیوونگی می خنده و ادامه میده:
-ازدواج کردن می فهمی؟ نه نمی فهمی، هیچ کس نمیفهمه، هیچ کس…

صدای گریه ی اون دور و دور تر میشه. گوشیِ تلفن از لابه لای دستام سُر می خوره و صدای گوش خراشش که روی زمین می افته توی قلبِ هزار تیکه ام طنینِ وحشت ناکی ایجاد می کنه.

انگارِ زانوهام تحملِ وزنم رو ندارند که کنارِ مبل سُر می خورم و روی زمین می شینم. نفسم از بغض بالا نمیاد و هیچ اشکی وجود نداره. من چی شنیدم؟

گردنبدم رو توی مشتم فشار میدم و برای ذره ای نفس کشیدن تقلا می کنم.

ناباور سرم رو تکون میدم و زیرِ لب زمزمه می کنم:
-نه… امکان نداره!

رفتار های امیر جلوی چشمام جون می گیره. به خونه نیومدن هاش، آزاد شدنش از زندان… همه ی این ها چه معنی میده؟

مطمئنم که حرف های بهروز دروغی بیش نیست، امیر نمی تونه این قدر نامرد باشه، نمی تونه!

جرقه ای توی سرم زده میشه. نمی دونم به یک باره چه جونی پیدا می کنم که به سرعت از جام می پرم و به سمتِ اتاقِ کارِ امیر می دوم.

درِ اتاق رو باز می کنم و به سمتِ میزِ کاش میرم. تمامِ کشو هاش رو زیر و رو می کنم و هیچ چیزی پیدا نمی کنم. سرم رو که بالا میارم نگاهم روی شناسنامه ی روی میز قفل میشه. دستِ لرزونم رو دراز می کنم و شناسنامه رو بر میدارم.

شناسنامه ی سبز رنگ لابه لای انگشتام به شدت می لرزه. نفسم توی سینه حبس شده و انگار قصدِ بیرون اومدن نداره!

حقیقت به تلخ ترین شکلِ ممکن جلوی چشم های سرخ و ناباورم جولون میده و با نامردی ریشخندم می کنه!

شناسنامه از لابه لای انگشتای دستم سر می خوره و روی زمین می افته. نفسِ حبس شده م به یک باره از سینم بیرون میاد و اشکام به یک باره راه خودشون رو پیدا می کنند.

هق می‌زنم و با دردی طاقت فرسا توی قلبِ هزار تیکه ام جیغ می کشم:
-عوضی…عوضی…کثافتِ نامرد!

تمامِ وسایلِ روی میزش رو با یک حرکت روی زمین می ریزم و با گریه ناله می‌کنم.
-ازت بیزارم، چرا این کارو با من‌کردی؟ چرا؟

روی زمین زانو می زنم و دستام رو جلوی صورتم می گیرم و به شدت اشک می ریزم. چه طور تونست این کار رو با من بکنه؟ چه طور ندید که بخاطرش از خودم گذشتم؟ چه طور ندید که برای داشتنش عزیز ترین چیز هام رو فدا کردم؟ چطور ندید؟

فکرِ این که با وجودِ من، با وجودِ منی که هر لحظه از عشقم نسبت به خودش خبر داشته، زنِ دیگه ای رو لمس کرده، بغل کرده یا بوسیده دیوونم می‌کنه. سرم رو بین دستام می گیرم و با گریه میگم:
-این حقِ من نبود عوضی، این حقِ من نبود!

حالا چی کار کنم؟ چه طور وجودش رو کنارم تحمل کنم؟

به یک باره نفرتی عمیق کلِ وجودم رو در بر می گیره. فکرِ این که حتی انگشتش به پوستِ تنم بخوره حالم رو بهم می زنه‌. انگشتایی که تنِ کسِ دیگه ای رو لمس کرده باشه هیچ وقت نمی تونه من‌رو لمس کنه! حسرتِ داشتنم رو به دلش می ذارم.

با گریه تمومِ وسایلم رو توی چمدونم می ریزم و درش رو می بندم. یه یک باره نگاهم به قابِ عکسِ روی میز می افته.

شدتِ گریه ام بیشتر میشه و با دلی شکسته قاب عکس رو بر می دارم و به سینه م می چسبونم. هق میزنم و با گریه میگم:
-چرا این کارو با من کردی امیر؟ چه طور تونستی چشمات رو روی خاطراتمون ببندی؟ چه طور تونستی؟

با دلی آکنده از غم و فغان، قابِ عکس رو توی چمدونم می ذارم و درش رو می بندم.

به مازیار پیام میدم که اگه می خواد برای آخرین من رو ببینه همین الان دنبالم بیاد‌.

لباس های نسارو تنش می کنم و بعد از پوشیدنِ لباس های خودم نسارو توی بغلم می گیرم و به سمت در میرم.

چمدون رو دنبال خودم می کشم و با گریه تمومِ خاطراتی که توی این خونه داشتم رو به یاد میارم. چه زود همه چیز تموم شد و چه زود قایقِ خوشبختیم به گل نشست.

از حیاط خاطره انگیز عبور می کنم و انگار اشکام یک لحظه هم قصدِ بند اومدن ندارند. به جونِ نسام قسم دیگه بخششی در کار نیست. دیگه هیچ وقت امیرِ عوضی رو نمی بخشم، هیچ وقت!

به محضِ این که درِ حیاط رو باز می کنم قامتِ بلندِ امیر جلوی دیدم رو می گیره. با دیدنش نفرتی عمیق توی تنم می پیچه و انگار دیگه هیچ عشقی وجود نداره.

با تنفر، نگاهِ اشک بارم رو از چهره ی متعجبش می گیرم و از کنارش رد می شم.

هنوز قدمی برای دور شدن ازش بر نداشتم که چمدونم از پشت کشیده میشه. با عصبانیت به عقب بر می گردم و داد می زنم:
-چه غلطی کردی عوضی؟

با زور نساء رو از بغلم بیرون می کشه و عصبی تر از من صداش رو بالا می بره:
-باز که مسخره بازیات رو شروع کردی، هر روز هر روز واسه من چمدون بر میداری می خوای بری، نمی خوای دست بر داری؟

بدونِ این که به جایی که ایستادم توجه کنم جیغ می زنم:
-کثافتِ عوضی، ازت طلاق می گیرم می فهمی؟ فکر کردی نساء رو میدم بهت؟ کور خوندی! به خاکِ سیاه می شونمت.

امیر نساء رو روی زمین می ذاره و به سمتم میاد، بازوم رو توی دستش می گیره و میگه:
-گمشو تو خونه تا اون روی سگم و بالا نیاوردی.

خودم رو عقب می کشم و سعی می کنم حلقه ی دستش رو از دورِ بازوم باز کنم. با نفرت میگم:
-دستِ کثیفت رو به من نزن، معلوم نیست این دستا چند نفر رو لمس کرده. حالم داره از وجودت بهم می خوره.

چشم های سرخش نه تنها من رو نمی ترسونه بلکه جری ترم می‌کنه. به سینه ش مشت می کوبم و جیغ می زنم:
-گفتم دستِ کثیفت و بکش، نمی شنوی بی شرف؟

با عصبانیت به سمتِ درِ خونه میره و بدونِ اینکه به جیغ زدن های من توجه کنه من رو به داخل حیاط پرت می کنه.

تلوتلو می خورم و فاصله ای تا افتادن ندارم که خودم رو کنترل می کنم و به عقب بر می گردم. به محض این که بر می گردم با چهره ی سرخ شده ی امیر مواجه میشم.
-باید توی خونه زندانیت کنم. وقتی کاری کردم که رنگِ کوچه و خیابون رو نبینی اون وقت حالیت میشه.

تمومِ نفرتِ وجودم یک جا جمع میشه و قلبم رو آتیش می زنه. نمی دونم چی میشه که به یک باره دستم بالا میاد و با شدت توی صورتش می شینه. صدای سیلیِ محکمی که توی صورتش زدم توی سرم می پیچه و باعثِ شکستنِ بغضم میشه.

اشکام بی مهابا و بدونِ وقفه روی پوستِ صورتم فرود میان. این بار نه جنجالی هست و نه حتی فریادی، این بار فقط یک صدای بغض داره و یک حالِ خراب:
-امیر تو چه طور تونستی این کار رو با من بکنی؟

نگاهِ ناباورِ اون شدتِ گریم رو بیش تر می کنه. حالایی که دستش رو روی گونش گذاشته و با دل گرفتگی نگاهم می کنه تازه می فهمم که نفرتی وجود نداره و من هنوزم عاشقِ مردِ روبه رومم.
-من عاشقت بودم نامرد! رفتی زن گرفتی؟

یکه خوردنش رو به وضوح می بینم و پوزخند میزنم.
-چیه توقع داشتی ماه همیشه پشتِ ابر بمونه؟ تا کی می خواستی ازم مخفی کنی ها؟ تا کی می خواستی من و بشکنی؟

هق میزنم و با کفِ دستم به عقب هولش میدم.
-نگفتی من بفهمم می میرم امیر؟ تو که عاشقم نبودی پس واسه چی من و وابسته ی خودت کردی عوضی؟

اون با ترس بازوم هام رو می گیره و سرش رو به شدت تکون میده:
-برات توضیح میدم ندا! برات توضیح میدم عزیزه دلم.

باز هم به سینش می کوبم و به عقب هولش میدم:
-گفتم به من دست نزن کثافت، دست نزن.

خودم رو از حصارِ دست هاش بیرون می کشم و به سمتِ درِ حیاط میرم‌.

امیر جلوم رو می گیره و میگه:
-نمی ذارم بری، نمی ذارم.
-گفته بودم که اگه خیانت کنی حسرتم رو به دلت می ذارم. حتی یک لحظه هم نمی تونم وجودت رو تحمل کنم، حالم ازت بهم میخوره!

قصدِ کنار زدنش رو دارم که اجازه نمیده و میگه:
-نمی ذارم بری. باید برات توضیح بدم.
-برو اونور گفتم، می خوام برم پیشِ بچم. مازیارم بیرون منتظرمه!

اشکی که توی چشماش جمع شده ناراحتم نمی کنه. صدام رو بالا می برم و جیغ می زنم:
-گفتم گمشو کنار!

صدای جیغِ لاستیک های ماشینی میاد و پشت بندِ اون قلبم هوری پایین می ریزه. با تمومِ قدرتی که دارم امیر رو کنار می زنم و واردِ کوچه می شم.

نگاهم رو به روبه روم می دوزم و هیچی نمی بینم. قلبم کند تر از همیشه توی سینم می کوبه و انگار قصدِ از کار افتادن داره.

گردنبدم رو توی مشتم فشار میدم و چند قدم به جلو بر می دارم. سرم رو به سمتِ چپ می چرخونم و… به یک باره تمومِ بدنم بی حس میشه.

احساس می کنم توی یک کابوسِ وحشت ناک دست و پا می زنم و احساس می کنم زندگیم به یک باره به مرگ تبدیل میشه!

نمی دونم چی میشه که یکهو زمین و آسمون دورِ سرم می چرخه. صدای فریاد های امیر دور و دورتر میشه و من جایی بین زمین و هوا سقوط می کنم….

اصوات نا مفهمومی که به گوشم می رسه پلک های بهم چسبیدم رو ترغیب به باز شدن می کنه.

وقتی لای پلک هام رو باز می کنم دردی وحشت ناک و طاقت فرسا توی سرم می پیچه و مجبورم می کنه که باز هم چشمام رو ببندم.

دستم رو به سرم میگیرم و با صدایی به شدت گرفته ناله می کنم:
-آی…

کسی اسمم رو صدا می کنه و من قادر به شناختنِ صدای اون شخص نیستم. کم کم چیز هایی به یاد میارم و هر لحظه وحشت زده تر میشم.

شناسنامه ای که اسمِ سارا توی اون نوشته شده بود… جمع کردن وسایلم… روبه رو شدنم با امیر…سیلی خوردنش… خواب بودم نه؟ چه کابوس وحشت ناکی بود!

لحظه ای چهره ی وحشت زده ی مازیار جلوی دیدم رو می گیره. اونی که با صورتی خونی توی آغوشش گرفته بود نسای من که نبود، بود؟ نسای من بود؟

به یک باره قلبم پایین می ریزه و من با وحشت چشمام رو باز می کنم. ماشینی از مازیار دور می شد و انگار داشت فرار می کرد. خواب بودم، مطمئنم که خواب بودم!

کمی که می گذره دیدم واضح تر میشه و نگاهم به سِرُمِ بالای سرم می افته. قلبم به کندی توی سینم می تپه و من گردنِ خشک شدم رو با ترس می چرخونم و دور و اطرافم نگاه می کنم.

اگه خواب بودم پس چرا این جا این قدر شبیه بیمارستانه؟ من آخرین لحظه از حال رفتم نه؟ نکنه اینم خواب بوده؟

نگاهم به یک باره به آرزوی دوست داشتنیم می افته. نفسِ حبس شدم از گلوی دردناکم بیرون میاد و کمی خیالم راحت میشه.
-آرزو، من چرا اینجام؟

وقتی که آرزو جلو میاد و پتورو روی بدنم صاف می‌کنه می تونم صورتِ سرخ و چشمای باد کرده و ملتهبش رو ببینم.

با ترس نیم خیز می شم و می پرسم:
-می گم من اینجا چی کار می کنم؟

بدونِ این که به چشمام نگاه کنه سرش رو پایین می اندازه و با صدایی به شدت گرفته ولرزون میگه:
-استرس بهت فشار آورده از حال رفتی، چیزی نیست که عزیزم!

صحنه ها هر لحظه پر رنگ تر میشن و قلبِ من هر لحظه کند تر می تپه. وقتی دهنم رو باز می کنم و شروع به حرف زدن می کنم، انگار فاصله ای تا پس افتادن ندارم:
-آر..زو…امیر…نس…نسا…کجان؟

آرزو پشتش رو بهم می کنه و بدون این که جوابم رو بده مشغولِ ریختنِ آبی توی لیوان میشه. وقتی که شونه های لرزونش رو می بینم و صدای هق هقِ گریش رو می شنوم بی اراده جیغ می کشم:
-آرزو نسا کجاست؟

با صدای جیغم لیوان از دستش می افته و صدای شکستنش توی سرم اکو میشه.

با ترس نگاهم می کنه و به سمتم میاد. دستش رو روی شونه هام می ذاره و با گریه میگه:
-پیشِ امیره عزیزه دلم، چرا اینجوری می کنی؟
-اگه پیشِ امیره پس تو چرا گریه می کنی؟

به شدت سعی می کنه خودش رو کنترل کنه تا اشک نریزه اما هق هقِ گریش دست بردارش نیست:
-بخواب ندا تو حالت خوب نیست!

به یک باره چیزی از ذهنم گذر می کنه. بی اراده می لرزم و میگم:
-ولم کن.

سرمِ لعنتی و مزاحم از دستم در میارم و بی توجه به خونی که از دستم روون شده، پاهام رو از تخت آویزون می کنم.

پرستاری توی اتاق میاد و با عصبانیت میگه:
-چه خبره جیغ و داد راه انداختین؟

بازوم رو با شدت از توی دستای آرزو بیرون می کشم و از تخت پایین میام. پرستار دوباره میگه:
-خانوم حالِ شما خوب نیست کجا واسه ی خودت راه افتادی؟ چرا سرمت رو در آوردی؟

جلوم رو می گیره و من به شدت پسش می زنم و به سمتِ در میرم. وقتی که بازوم از پشت کشیده میشه بر می گردم و داد می کشم:
-عوضی می خوام برم پیشِ بچم، میفهمی؟

وقتی درِ اتاق رو باز می کنم آرزو با گریه میگه:
-ندا بخدا چیزی نشده…
-منم می دونم چیزی نشده فقط می خوام بچم و ببینم.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن