آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت چهارم

Rate this post

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

جسم سبک و هیکل نحیف نسارو توی آغوشش میگیره و با لبخند مهربونی نگاهش میکنه؛ انگار که این پسر، هیچ وقت نمیتونه بد باشه! هیچ وقت نمیتونه خودخواه و حسود باشه..

بی توجه به من برمیگرده و از پله ها بالا میره.

پشت سرش راه میفتم و نگاهم رو به جای جایِ این خونه می اندازم!

از پله ها که بالا میرم چشمم به ایوون میفته و تصویری خاطره انگیز پشت پلک هام شکل میگیره..

مردمک چشمام رو دور تا دور ایوون رو به روم میگردونم و همه چیز رو به یاد میارم!

پنج سال بیشتر نداشتم؛ زنی با موهای بلند مشکی رنگ توی این ایوون مینشست و موهای به رنگ شبم رو میبافت!

به یاد دارم که همیشه سرش رو توی موهام فرو میکرد و میگفت”بوی بهشت میدی ندای من”

از یادآوریه محبت های مادری که سالهاست تنهام گذاشته، بغضی توی گلوم میشینه!

لبخند تلخی میزنم و نگاهم رو از ایوون میگیرم؛ قدم های آرومم رو به سمت ساختمون میکشم و خاطرات خوب و در عین حال دردناکم رو فراموش میکنم.

سالن بزرگ خونه ای که بی شباهت به قصر نیست رو از نظر میگذرونم و پشت سر مازیار از پله های مارپیچی بالا میرم؛ اون همچنان نگاهم نمیکنه و تمام توجهش رو معطوف نسا کرده.

به طبقه ی بالا که میرسیم به طرف اتاق خاله میره و درش رو باز میکنه.

باز هم نگاه بی تابم رو به در و دیوار ها و وسایل این خونه میندازم و یقین پیدا میکنم که هیچ کدوم از وسایل این خونه ، جابه جا یا تعویض نشده! همه چیز مثل آخرین باری که به این جا اومدم سره جای خودشه.

وارد اتاق که میشم چشمم به زنی میوفته که روی تخت نشسته و با لبخندی شیرین دخترکم رو توی بغلش گرفته؛ سرش رو بالا میاره و چشمش به چشمای منی میوفته که بی قرار و بیتابِ نفس کشیدن توی آغوششم؛ آغوشی که بوی آغوش مادرم رو میده.

صورت رنگ پریده و چروکیده اش رو نگاه میکنم و بغض میجوشه! با صدای لرزونی که حتم دارم حال بدم رو به خوبی نشون میده میده صداش میزنم:
_خاله..
_جان خاله؟

نسارو به دست مازیار میده و دستاش رو برای به آغوش کشیدم من‌باز میکنه؛ به سمتش پرواز میکنم و خودم رو توی بغلش میندازم.

بوی آغوش مادرانه اش که توی بینیم میپیچه، راه رو برای سیل اشکام هموار میکنه؛ بغضی سمجی که گلوم رو گرفته بودم شکسته میشه و اشکام، یکی پس از دیگری روی گونه هام فرود میان!

به لباسش چنگ میزنم و گریه میکنم؛ اون پشت کمرم رو با کف دست میماله و روی موهام رو میبوسه‌.

صدای در نشون میده که مازیار بیرون رفته؛ سرم رو بلند میکنم و با صورت خیس از اشک ، چشمای مهربونش از نظر میگذرونم.

اون با صدای خش دار و گرفته ای میگه:
_میدونی چقدر دلم‌برات تنگ شده بود؟

باز هم چشمام پر از اشک میشه و با بغض میگم:
_نمیدونستم، نمیدونستم عکس العملتون بعد از دیدن نسا چطوریه! میترسیدم خوب برخورد نکنید.

کمی فاصله میگیرم و اون با محبت موهای جلوی صورتم رو کنار میزنه:
_خودت عزیزی، پس دخترت هم عزیزه، دیگه از این حرفا نزنیا..

بین اشک و گریه لبخند عمیقی روی لب هام میشینه؛ نگاهی به صورت رنگ پریده و تب دارش می اندازم و میگم:
_مازیار چی میگه خاله؟ چرا فکر خودت نیستی؟

با بی جونی میخنده:
_مازیار همه چیزو گنده میکنه؛ من حالم خوبه خوبه!

با کف دستم، اشکام رو پاک می کنم و اخمی بین ابروهام می شونم:
_چرا قرصاتون رو سر وقت نمیخورین؟ پیش دکترتون هم دیر به دیر‌میرین.

میخنده و چقدر خنده هاش شبیه مادرمه:
_چه گزارش کاملی هم بهت داده این پسر دهن لق من!

چشمکی می زنم و با شیطنت میگم:
_مگه میشه پسر خالم چیزی رو از من مخفی کنه؟

همون لحظه صدای در اتاق باعث می شه که برگردم و با مازیاری که نسا توی بغلشه چشم تو چشم بشم.

دستم رو برای گرفتن نسا دراز میکنم؛ مازیار با سمتم میاد و نسارو به دستم میده.

به محض اینکه بغلش میکنم ، چشمم به عروسک خیلی کوچیکی که توی مشتش گرفته میفته.

ناخودآگاه میخندم و رو به مازیاری که مستقیم و خیره نگاهم میکنه میگم:
_عروسک بازی هم میکنی نی نی کوچولو؟

مازیار و خاله هر دوشون میخندن؛ با شنیدن صدای زنگ موبایلم، نگاهم رو از هردو میگیرم و به دنبال کیفم میگردم.

نسارو با یک دست می گیرم و دستم رو داخل کیفم می برم و گوشیم رو بیرون می کشم.

به محض دیدن اسم امیر روی صفحه ی گوشی هول زده، قصد وصل کردن تماس رو دارم که تازه می فهمم کجام و اینجا، جای حرف زدن نیست!

از جام بلند میشم و میگم:
_مازیار نسارو بگیر من الان میام.

نسارو به مازیار میدم و با “ببخشید” کوتاهی به سمت بالکن اتاق میرم.

درِ شیشه ای بالکن رو باز میکنم و انگشتم رو روی فلش سبز رنگ میکشم و گوشی رو به گوشم میچسبونم:
_بله؟
_سلام!

به محض شنیدن صدای نسبتا عصبانیش، اتفاقات دیشب باز هم مرور میشه و حس عجیبی رو بهم القا میکنه.

داخل بالکن میشم و به سمت نرده های دور تا دور بالکن میرم:
_علیک سلام..
_ندا..

نفس های عمیق میکشه و من حس میکنم واقعا عصبیه:
_ببین، بدم‌ میاد وقتی یه چیزی میگم عین گاو سرتو میندازی پایین و به کارت ادامه میدی! الان کدوم گوری پاشدی رفتی؟

لحن بدی که داره کمی ناراحتم میکنه؛ اما به روی خودم نمیارم.

انگشتام رو با حرص دور نرده حلقه میکنم و فشار میدم، با ترش رویی به امیرِ عصبی میگم:
_بد اومدن و خوش اومدن تو به من‌ارتباطی نداره؛ این که من‌کجام هم به تو مربوط نیست؛ حله؟

_ندا اون روی سگم و بالا نیار؛ من اون امیر دوسال پیش نیستم؛ خودمم نمیبینم چه برسه به تورو! پس عصبیم نکن که بد میبینی. الانم هرجایی هستی برگرد بیا خونه..

تعجب میکنم از اینکه این موقع روز به خونه برگشته! انگار از اینکه برم واهمه داشته که به خونه سری زده.

باز هم بدون اینکه کنترلی روی افکارم داشته باشم، فکرم پرت میشه به شب گذشته! به آغوش امیری که به روی دخترش باز شده بود و انگار حس خوبی داشت! این رو از لبخندی که روی لب های امیر بود میشد فهمید!

صدای بوق آشغال نشون میده که قطع کرده.

با دهنی کج شده به صفحه ی گوشی نگاه میکنم و زیر لب میگم:
_یه ذره شعور خوب چیزیه..

با شنیدن صدای مازیار از پشت سرم، کمی توی جام میپرم:
_ندا..

برمیگردم و نگاهش میکنم:
_هوم؟

به سمتم میاد و کنارم می ایسته! دستش رو روی نرده های سفید رنگ بالکن میذاره و کمی خم میشه!
خیره به باغی که توی هوای اردیبهشت ماه سرسبز و زیبا شده، با لحنی مهربون و مختص به خودش میگه:
_چقدر مادر بودن بهت میاد..

با شنیدن صدای مازیار از پشت سرم، کمی توی جام میپرم:
_ندا..

برمیگردم و نگاهش میکنم:
_هوم؟

به سمتم میاد و کنارم می ایسته! دستش رو روی نرده های سفید رنگ بالکن میذاره و کمی خم میشه!
خیره به باغی که توی هوای اردیبهشت ماه سرسبز و زیبا شده، با لحنی مهربون و مختص به خودش میگه:
_چقدر مادر بودن بهت میاد..

از حرفی که به یک باره میشنوم، حسی مثل غرور همه ی وجودم‌ رو در بر میگیره و من… چقدر این غروری که بخاطر داشتن نسا بالا نگهم میداره رو دوست دارم.

روزی که فهمیدم نسارو باردارم، فکر میکردم نطفه ای که توی رحمم رشد میکنه و بزرگ میشه من رو به قعر جهنم‌میکشه! فکر میکردم با وجوده نسا من مادری ام که همسری ندارم و این یعنی… نابودی! یعنی حرف شنیدن و متهم شدن به هرزگی ؛ اون روز ها حتی فکرش رو هم‌ نمیکردم که من‌ اگه با نسا آینده ای ندارم، بدون نسا هیچی ندارم!

خاطرات تلخم رو جایی در دور نقطه ی قلبم دفن میکنم و لبخندی محو و پر غرور روی لب هام میشونم. خیره به مازیاری که نگاهم نمیکنه میگم:
_مادر بودن سخته؛ گاهی وقتا باید از خودت بگذری تا کسی که از گوشت و پوستته، راحت باشه! گاهی با خنده هاش خندت میگیره، با گریه هاش گریت میگیره! با دردی که میکشه دردت میگیره و اینا همه خاصیت مادر بودنه.

بلاخره چشم‌ از منظره ی زیبای روبه روش میگیره و نگاهم‌ میکنه. نگاه خاصش هیچ حس بدی بهم نمیده! من هیچ وقت از نگاه های مردی که کنارم ایستاده حس بدی نمیگیرم.. این مرد، تنها همدرد من توی سختی ها و تنهایی هامه!! تنها کسیه که توی هر برهه ای از زندگیم، تنهام نذاشته و مثل یه کوه پشتم بوده.

با لبخند محوی که همچنان روی لبمه، نگاهم رو از نگاه مهربون و تحسین برانگیزش میگیرم و به باغ سرسبز روبه روم‌ میدوزم.

باغبون مشغول آب پاشی درخت ها و گل های باغه. چشمام رو ریز میکنم و سعی میکنم قیافش رو از این فاصله تشخیص بدم:
_مازیار.. اون آقا صادقه؟

به باغبونی که سخت مشغول کارشه نگاهی میندازه و دستاش رو از نرده ها جدا میکنه! به سمت در بالکن میره و همزمان میگه:
_نه، آقا صادق رفت روستاشون! بیا بریم تو پیش مامان و نسا!

قبل از اینکه درِ بالکن رو باز کنه صداش میزنم:
_مازیار..

به سمتم برمیگرده و نگاهم‌میکنه! بدنم رو از نرده ها جدا میکنم و قدم برمیدارم! روبه روش می ایستم و با لبخندی قدر شناسانه میگم:
_مرسی بابت زحماتی که بخاطره کارخونه میکشی.. نسا که از آب و گل در بیاد، خودم میام و کار هارو دست میگیرم! توهم دیگه مجبور نیستی کاری رو که دوست نداری انجام بدی! میدونم که چقدر پزشکی رو دوست داشتی و فقط بخاطر من اینکار رو قبول کردی؛ ببخشید که همیشه باعث زحمتم! مخصوصا برای…

با اخم هایی در هم، حرفم رو قطع میکنه:
_اگه کاری کردم بخاطر تو نبوده! بخاطره مادرت بوده که میدونم چقدر برای اون کارخونه زحمت کشیده؛ تو سنت اونقدری نبود که بخوای اون کارخونه رو بچرخونی! من موظف بودم که کمک کنم..

در جواب مهربونی هاش مثله همیشه سکوت میکنم و چیزی نمیگم!

سرم رو پایین میندازم و اون در رو باز میکنه و داخل میره! پشت سرش وارد اتاق میشم و سعی میکنم تمام افکار منفی رو از ‌خودم دور کنم! دلم میخواد روز قشنگی رو کنار عزیز ترین هام رقم بزنم..

******
پوشک نسارو داخل سطل میندازم و دستم‌ رو میشورم!

صدای گریه ی نسا آروم شده و حدس اینکه الان دستش رو توی دهنش کرده کار سختی نیست!

برای درست کردن شیر خشک، درِ یکی از کابینتارو باز میکنم و شیشه ی شیر نسارو برمیدارم؛ پودر شیر خشک رو داخل شیشه ی شیر میریزم و آب جوش رو‌ برمیدارم که داخلش بریزم.

به یکباره صدای امیر از پشت سرم بلند میشه و لحظه ای نمیفهمم چه اتفاقی میفته؛ از جام ‌میپرم و آب جوش روی دستم میریزه و صدای جیغ من با صدای افتادن شیشه ی شیر از دستم یکی میشه!

سوزش دستم اونقدر زیاده که ناخودآگاه اشکی توی چشمام ‌میشینه و دستم‌رو توی هوا تکون میدم:
_وای دستم..

امیر رو، روبه روم میبینم که با نگرانی نگاهم میکنه:
_حواست کجاست ندا؟ چیکار کردی؟

مچ دستم رو میگیره و نگهم میداره:
_وای امیر دست نزن میسوزه..

اخماشو توی هم میکشه و خیره به دستم میگه:
_وول نخور اینقدر اَه! نگاه کن چیکار کرده با دستش؛ مگه من لولو خورخورم که با صدام اینقدر میترسی؟

ناخودآگاه بغض میکنم و با چشم هایی پر از اشک نگاهش میکنم! صدام میلرزه وقتی میگم:
_خب.. فکر نمیکردم..الان بیای خونه! صدای درو.. نشنیدم!

نگاه دقیقش رو از روی دستم بالا میکشه و روی چشمام قفل میشه. خیره به چشمام به لحنی که خیلی آروم تر و ملایم تر از قبله میگه:
_حالا چرا گریه میکنی؟

اشکی روی گونم روون میشه و اون نفسش رو ناراحت و عصبی بیرون میفرسته.

دستام رو میکشه و به سمت کابینت کنار گاز میبره؛ با یک دست، دستم رو که سوخته نگه میداره و با دست دیگه در کابینت رو باز میکنه و پمادی رو بیرون میاره!

دره پماد رو باز میکنه و کمی از اون رو روی سوختگیم میماله! از خنگی پماد کمی از سوزشم کم میشه.

انگار تازه نگاهم به تیپ مردونه و رسمیش میفته و قلبی خود نمایی میکنه! میل عجیبی به دست کشیدن روی ته ریش مردونش دارم و دلم میخواد تا ساعتها همین چهره ی جدی و کمی عصبی رو نگاه کنم!

انگار سنگینیِ نگاهم رو حس میکنه که سرش رو بالا میاره و چشماش رو به چشمام میدوزه! از خستگی نگاهش پر از حس میشم و اون نمیفهمه.. هیچ وقت نمیفهمید؛ شاید هم.. من حفظ ظاهر رو خیلی خوب بلد بودم و هستم! حفظ ظاهری که برای جمع کردن غرور از دست رفتمه! امیر هیچ وقت نباید بفهمه من روزی برای خنده های شیرینش جون میدادم؛ هیچ وقت نباید بفهمه..

انگار سنگینیِ نگاهم رو حس میکنه که سرش رو بالا میاره و چشماش رو به چشمام میدوزه! از خستگی نگاهش پر از حس میشم و اون نمیفهمه.. هیچ وقت نمیفهمید؛ شاید هم.. من حفظ ظاهر رو خیلی خوب بلد بودم و هستم! حفظ ظاهری که برای جمع کردن غرور از دست رفتمه! امیر هیچ وقت نباید بفهمه من روزی برای خنده های شیرینش جون میدادم؛ هیچ وقت نباید بفهمه..

ثانیه ها میگذرن و اون انگار قصد جدا کردن نگاهش رو نداره؛ انگار که داره تویِ سیاهیِ مطلقِ چشمایِ درشتم به دنبال چیزی میگرده.

کمی بعد لب هاش تکون میخورن و صدای آرومش که هیچ حسی نداره، طنین انداز میشه:
_چرا نمیتونم بشناسمت؟

مات و متعجب چشم های دقیق و کاوش گرانش رو نگاه میکنم و انگار واقعا حرفی برای گفتن ندارم! اصلا چی میتونم‌ بگم؟

صدای گریه ی نسا زنجیره ی نگاهمون رو پاره میکنه؛ دستم از دست گرم و مردونش جدا میشه.

قدمی به عقب برمیدارم و انگار تازه میتونم نفس بکشم.

به سمت شیشه ی شیری که روی زمین افتاده میرم و برش میدارم. همون لحظه دست مردونه اش روی دستم میشینه و شیشه ی شیر از لابه لای انگشتام خارج میشه:
_من براش درست میکنم!

دقیقا نمیدونم از همین جمله ی کوتاهی که با لحنی معمولی و خالی از حس بیان شده چه حسی پیدا میکنم؛ من فقط میدونم که دخترم به پدر نیاز داره و امیر سعی میکنه پدری کنه! سعی میکنه به نسای من محبت کنه و چقدر این محبت بی منت شیرین و دوست داشتنیه!

با قلبی که حس میکنم بعد از مدت ها کمی گرم شده از آشپزخونه بیرون میام و به سمت اتاق نسا قدم برمیدارم!

به دست سرخ شده ای که از سوزشش کم شده نگاهی میکنم و دستای گرم و مردونش توی نظرم میان! دست هایی که قلبم رو به لرزه در میارن؛ قلبی که از ماه ها پیش با خودش عهد بست که برای امیر نامی نتپه و فقط یک نفر رو دوست داشته باشه؛ فقط نسارو دوست داشته باشه!

وارد اتاق نسا که میشم به سمت تختش میرم و دلم برای گریه هاش کباب میشه!

بالای سرش می ایستم و تن و بدن ظریف و سبکش رو بلند میکنم و توی بغلم میگیرم.

سرم‌رو پایین میبرم و جایی کنار شقیقش رو میبوسم؛ با صدای آرومی کنار گوشش زمزمه میکنم:
_هیس؛ بابایی داره واست شیر درست میکنه دخملم؛ مگه گشنت نبود شما؟

کم کم صدای گریه ی نسا قطع میشه و با چشمای مشکی و خوش حالتش نگاهم میکنه؛ بغض میجوشه و راه گلوم رو میگیره!

نسای من اینقدر با لفظ پدر نا آشناست که اینطور نگاهم میکنه! با خودم فکر میکنم که چطور میتونم از امیر متنفر نباشم؟ امیر ماه ها من و نسارو به حال خودمون رها کرد!

با تمام اینها چرا من بین عشق و نفرت دست و پا میزنم؟ چرا هنوزم عشقی هست و قصد ریشه کن شدن نداره؟

من در اوج نخواستن پر از خواستنم و این موضوع به شدت حالم رو بد میکنه. گاهی خودمم حال خودم رو نمیفهمم و چطور میتونم توقع داشته باشم امیر حالم رو درک کنه؟ شایدم برای همینه که گفت نمیتونه من رو بشناسه.. خوب حقیقتا من خودم هم خودم‌رو نمیشناسم!

(امیر)

در اتاق رو باز میکنم و داخل میرم. چشم میچرخونم و میبینمش.. کنار تخت نسا ایستاده و خیره به صورت اون موجود کوچیک و خواستنی توی فکره! این رو از داخل اتاق اومدنم و نفهمیدنش تشخیص میدم!

صدام رو کمی صاف میکنم تا متوجه حضورم بشه! سرش رو بالا میاره و با نگاهی عجیب به چشمام خیره میشه! من تحمل این نگاه مظلوم رو ندارم؛ من‌ نمیتونم این چشمارو ببینم و کار هایی که باهاش کردم رو فراموش کنم! نمیتونم؛ چرا هیچ‌کس نمیفهمه؟

به سختی پاهام رو تکون میدم و به سمتش میرم؛ به فاصله ی نسبتا کمی کنارش می ایستم و شیشه ی شیر رو به طرفش میگیرم!

به محض اینکه سره پسونکیه شیشه رو توی دهن نسا میذاره و اون شروع به خوردن شیر میکنه حس شیرینی همه ی وجودم رو میگیره! حسی که وادارم میکنه این موجود کوچولو و دوست داشتنی رو بغل کنم و ببوسمش.

چنان با اشتیاق شیر رو میخوره که محوش میشم و انگار هیچ چیز نمیبینم! با صدای نسا به سختی نگاهم رو بالا میکشم و چشم از صورت این دختر شیرین میگیرم:
_میخوای بغلش کنی؟

باز هم نگاهی به صورت نسا میندازم و با مکث کوتاهی سرم رو تکون میدم!

اون نسارو کمی از خودش فاصله میده و به سمتم میگیره! با اشتیاق بغلش میکنم و به خودم میچسبونمش.

سوالی که توی ذهنم چرخ میخوره رو به زبون میارم:
_چرا بهش شیر خشک میدی؟
_شیرم کمه!

سرم رو بالا میارم و با چشم های ریز شده نگاهش میکنم:
_واقعا؟
_اوهوم، از سه ماهگی شیر خشک میخوره!

میفهمم که از گفتن این موضوع ناراحته و به روی خودش نمیاره؛ میفهمم و انگار این زنی که روبه رومه هر لحظه برای من مجهول تر میشه!

ندا کسیه که احساسش نابود میشه و دم نمیزنه! قطره ای اشک نمیریزه و من رو شگفت زده میکنه اما فقط برای یک سوختگی جزئی بغض میکنه و با چشمای مظلومش بهم خیره میشه! من چطور میتونم این دختره قوی و در عین حال ضعیف رو بشناسم؟ چطور میتونم؟

(ندا)

تلفن رو با شونه ام به گوشم میچسبونم و شلوار صورتی رنگ نسا رو روی بند آویزون میکنم ؛ آرزو حرف میزنه و من انگار فکرم جایِ دیگست!

با صدای بلند آرزو از پشت تلفن به خودم میام:
_کجااایی؟

_هوم؟ همینجام! امم میگم آرزو..

برای گفتن حرفم تردید دارم! گوشی رو با دستم میگیرم و با مکثی کوتاه روی یکی از صندلی های بالکن که دور میزی سفید رنگ چیده شده میشینم؛ اون منتظره بقیه ی حرفمِ و چیزی نمیگه:
_آآآآ… امیر چند روزه یه جوری شده!

با صدای متعجبی میپرسه:
_چجوری شده مگه؟

_اخلاقش عوض شده! تو حرفی بهش زدی؟؟

سکوت میکنه و من‌مطمئن میشم که حرفی زده! کلافه و ناراحت میپرسم:
_چی بهش گفتی آرزو؟

_چیزی نگفتم که توهم..‌ فقط یکم از اون نگار عفریته بد گقتم!

با آوردن اسم نگار تمام ماهیچه های بدنم منقبض میشن و کیه که بفهمه این دختر کابوس هر روز و هر شبه منه؟ :
_فقط همین؟ حرف دیگه ای نزدی؟

_نه‌… چیزی نگفتم؛ ولی فکر کنم همین حرف ها هم برای درست کردن امیر کافی بود! باید میفهمید نگار کیه و قصدش چیه!

من حتی به شنیدن اسمش هم حساسیت دارم و انگار آرزو این رو نمیفهمه؛ نمیفهمه که با شنیدن اسم دختر عموی شوهرم، بدترین و دردآور ترین خاطرات زندگیم، جلوی چشمم رنگ میگیرن و انگار قصد بریدن نفسم رو دارند!

رمان-من-از-این-شهر-میرم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن