آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان من از این شهر میرم

Rate this post

رمان من از این شهر میرم(تقاص عاشقی)

*پارت اول تا اخر انتهای مطلب*

تا لحظاتی دیگر

نویسنده:آذر یوسفی

قسمتی از رمان:

نسارو با یک دست میگیرم ودرسالن رو باز میکنم .
چراغ هارو روشن میکنم و بی توجه به امیر به سمت اتاق نسا میرم .
نگاهی ب چهره ی معصوم و زیبای غرق درخوابش می اندازم‌ .

صورت سفید و چشمای درشت ومشکی رنگش من رو یاد بچگی های خودم می اندازه .
نرم وکوتاه لپ های سفیدوتپلش رو می بوسم .

آروم و با احتیاط ازخودم جداش میکنم وروی تخت صورتی رنگش میذارمش .
بعد از نگاه کوتاه و پراز عشقی ب دخترکم چراغ اتاق روخاموش میکنم وب سالن برمیگردم .

کلافه و خسته شال رو ازروی سرم برمیدارم و باحالتی عصبی روی کاناپه پرتش میکنم .

شب خیلی بدی بود ؛ بدکه نه..بهتره بگم افتضاح بود .

تازه نگاهم به امیر میوفته که چشماش روبسته وسرش روبه کاناپه تکیه داده. هنوز لباساش رو درنیاورده و با همون لباسایی که توی عروسی تنش بود توی کاناپه فرو رفته بود .

به نظر آروم میومد…ناخودآگاه پوزخندی روی لبام نشست ومثل تمام این یک سال وچندماه شروع به تیکه انداختن ونیش زدن کردم:
_چیه؟ خوشحالی همه چی بهم خورده نه؟ معشوقه ی عزیزت شوهرنکرده آخه. بایدم خوشحال باشی

صدای کلافه وعصبانیش منوذره ای هم نمیترسونه:

_یه لحظه دهنتو ببندبذار آرامش داشته باشیم ؛ میشه ؟

نگاهی به ابروهای گره خوردش میندازم وانگارمن هیچ جوره شکست نمیخورم .

بااینکه دلم ازطرز نگاه کردن وحرف زدنش میگیره اماحتی ذره ای هم به روی خودم نمیارم وبا غیض میگم:

_دیگه داری حالموبهم میزنی اینومیدونی؟

ازجاش بلندمیشه وبابی خیالی به سمت اتاقش میره وهمزمان میگه:

_خیلی غرمیزنی!
بروبخواب دست از سرمنم بردار .

مثل همیشه درجواب بی محبتی ها و بی خیالی هاش سکوت میکنم .

اشک تاپشت پلک هام میاد و من اجازه ی ریزش به این اشک های نفرت انگیز رو نمیدم

من ندام . ندامگه گریه میکنه ؟

بابدنی خسته وروحی درمونده به سمت اتاق نسامیرم .

کسی که تنهاامیدمن به این زندگیه!

بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم، خدا بین تموم مصیبت های که داشتم، نسارو به من داد که کمی زخم های عمیق و چرکینم التیام پیدا کنن.

حالا من توی این دنیا فقط آرزو رو دارم و دخترکم رو. شاید بخاطر همین بود که امشب از ترس از دست دادن آرزو اونطور اشک میریختم.

یاده اتفاقات امشب میفتم. به هم خوردن عروسیه نگار و آرمان چیزی فرا تر از خیال بود. حتی فکرش رو هم نمیکردم وقتی به آرمان بگم که آرزو نیست اینطور قید همه چیز رو بزنه و دنبالش بره.

لحظه ای به دوست چندین و چندسالم حسادت میکنم. به اینکه کسی توی دنیا اونو اینقدر دوست داره. اما من چی؟ هیچی!

گذشتم رو مرور میکنم و انگار هیچ اثری از خوشبختی توی زندگیم دیده نمیشه‌. شاید کسی که زندگیم رو از دور ببینه به حالم قبطه بخوره اما شنیدن کِی بود مانند دیدن؟

چهره ی امیر توی ذهنم پر رنگ میشه. ناخودآگاه چیزی راه گلوم رو سد میکنه. بغض سمجم رو فرو میدم و با خودم فکر میکنم امیر، اونی که چند سال پیش دلم رو به خنده ی شیرینش باخته بودم نبود!

من چطور عاشق کسی شده بودم که حتی زن و بچش رو هم نمیدید؟ حتی ناراحتی من و نسا براش ذره ای اهمیت نداشت؟ امیر پر شده از عقده! عقده هاش اونقدر زیاده شده که چشم روی هم چیز بسته و فقط میخواد با پیشرفتش خودش رو به کسی مثل نگار اثبات کنه!

تمام این چند ماهی که ازدواج کردیم خیلی از روز ها خونه نیستم و با نسا میریم خونه ی خودم. گاهی شب ها با ترس و اضطراب اینجا میمونم و هر لحظه با افکارم شکنجه میشم. یاد و خاطره ی اون اتفاق تا آخر عمرم از ذهنم پاک نمیشه و ذره ذره وجودم رو داغون میکنه!

چقدر دلم میخواد برگردم به عقب و قلبم رو از سینم بیرون بکشم و زیر پاهام لهش کنم‌. چقدر دلم میخواد یک شب بمیرم و فردای اون شب رو نبینم!

اما با وجوده نسا من محکومم . محکومم به زندگی که تنهایی و ترس همدم شب و روزمه! یعنی روزی میرسه که منم خوشحال باشم؟ روزی میرسه که برای خوب بودنم خنده های زورکی نکنم؟

کنار تخت نسا میشینم و پاهام رو توی شکمم جمع میکنم. میدونم که تا صبح خوابم نمیبره! میدونم که اگه بخوابم تا صبح صد ها بار از خواب میپرم. از ترس اینکه نکنه شوهرم به من دست درازی کنه.

خنده دار‌ه.. واقعا خنده داره! من کنار شوهرم آرامش ندارم. من کنار امیر پر از ترسم. پر از تشویش و نگرانی ام! من حتی به مازیاری که پسر خالمه بیشتر از امیر اعتماد دارم!

حس میکمم تمام تنم عرق کرده. دلم میخواد به حموم برم اما میترسم! کاش میتونستم همین الان برم خونه ی خودم! اصلا چرا امشب با امیر اومدم اینجا؟ مگه برای اون مهمه که من و نسا اینجا باشیم یا جای دیگه؟

شقیقه ی دردناکم رو فشار میدم و چشمام رو میبندم. دلم فقط کمی آرامش میخواد! کی قراره این آرامش رو به من بده؟ پدر و مادری که تنهام گذاشتن؟ یا امیری که این جهنم رو برام ساخته؟

چشمم رو به نسا میدوزم و بغض میکنم. دختربچه ی ۶ماهه ی من پر از آرامشه. اما نمیتونه جای پدرش رو برام پر کنه. نمیتونه وقتی که به یک آغوش مردونه برای ریختن اشکام نیاز دارم، کاری کنه!

بی اراده از جام ‌بلند میشم و به آرومی به سمت اتاقش قدم برمیدارم. قدم های آهسته ام بخاطر بیدار نشدنشه! کنار در اتاق می ایستم و خوشحالم از اینکه در بازه. سرم رو کمی جلو میبرم و چشمای بسته و صورت غرق در خوابش رو میبینم. با بالا تنه ی برهنه روی تخت خوابیده و انگار هیچ غم و غصه ای نداره!

چشمم رو به نیمرخ جذابش میدوزم و به اولین باری که دیدمش فکر میکنم.‌ ۲۱ سالش بیشتر نبود. من یک دختر ۱۸ ساله بودم و اونقدر سنم کم بود که با یک نگاه خندونش دلم رو باختم.

امیر اون موقع ها فقط میخندید. اونقدر شوخ و بامزه بود که وقتی توی جمع میومد هیچ کس به من کمترین توجهی نمیکرد!

چیشد که امیر شد این؟ چیشد که اینقدر عوض شد؟ چیشد که اینقدر بی اهمیت و خودخواه شد؟

چونم میلرزه و من از ضعیف بودن بدم میاد.‌ لبم رو گاز میگیرم و آب دهنم رو چند بار قورت میدم تا این بغض لعنتی ریشه کن بشه!

نگاهم رو از نیمرخش میگیرم و از جلوی در اتاق کنار میرم.‌ قدم های آرومی برمیدارم و با خودم فکر میکنم قدم زدن توی حیاط فکر خوبیه! دره سالن رو باز میکنم و وارد حیاط میشم.

نگاهی به نسا که تازه یاد گرفته بود سینه خیز بره میندازم و دلم براش ضعف میره. ادویه و نمک رو به خورشت خوش رنگم اضافه میکنم.

صدای زنگ آیفون که بلند میشه از آشپزخونه بیرون میام و به ستمش میرم. چهره ی آرزو رو تشخیص میدم و در رو براش باز میکنم.

در حالی که نسا رو توی بغلم میگیرم به سمت در میرم. در آپارتمانم رو باز میکنم و منتظرش میمونم‌. از آسانسور بیرون میاد و چشمش به چشمام میخوره.

لبخند خندونش کمی متعجبم میکنه. با ذوق به سمتم میاد و جیغ میزنه:
_سلاااام.

مثله همیشه با دیدن آرزو تموم غم و غصه هام دود میشه و باز هم میشم همون ندای شوخ و به قول آرزو بی مزه:
_چیه داری از ترشیدگی در میای اینقدر ذوق زده ای؟

بی توجه به حرفم با چشمای ستاره بارونش به نسا زل زده. میدونم که چقدر بچه هارو دوست داره. میدونم که الان شروع میکنه به قربون صدقه رفتن نسا و تا وقتی که نرفته یه لحظه هم از بغلش جداش نمیکنه:
_الهی خاله به قربونت بره عروسک من. من فدای شما بشم با اون چشمای خوشگلت.

به سمتم میاد و نسارو از بغلم میگیره. بدون اینکه به من توجه کنه به داخل خونه میره. با خنده سری به نشانه ی تاسف براش تکون میدم و در رو پشت سرمون میبندم!

در حالی که به سمت آشپزخونه میرم تا از آرزو پذیرایی کنم میگم:
_خوب دیشب سکتمون دادیاا.. کدوم گوری رفته بودی داشتم از ترس میمردم؟

از حرف زدن با نسا دست میکشه و سکوت میکنه. با تعجب برمیگردم و نگاهش میکنم. با دیدن چشمای ریز شده و کاوش گرانه ام به سرعت سرش رو پایین میندازه و هول زده میگه:
_جایی.. جایی نرفته بودم! توی خیابونا میچرخیدم!
_هنوزم بلد نیستی مثله آدم دروغ بگی.

کوسن مبل رو برمیداره و به طرفم پرت میکنه:
_گمشو هااا.. به آرمان میگم بیاد واست!

با دهنی باز و چشم هایی گرد شده نگاهش میکنم. قهقه ای میزنه و میگه:
_ببند پشه نره توش!
_خیلی پررویی. ترشیده!

باز هم میخنده و با خنده هاش منم به خنده میندازه:
_وقتی تا یک سال دیگه دوتا شکم زاییدم اون وقت میفهمی ترشیده کیه!

سرم‌ رو تکون میدم و میخندم:
_خب اونم از هول بودنته. بدبخت آرمان گیر عجب افریته ای میفته.

اسمم رو با حرص و جیغ صدا میزنه. زبونی براش در میارم و با خنده وارد آشپزخونه میشم.

آرزو تنها کسیه که میتونم کنارش بخندم.
تنها کسیه که وقتی پیشمم کمی شبیه ندای گذشته میشم!
غصه هام رو فراموش میکنم و فقط و فقط به دوستیه محکم و ریشه داری که بینمونه فکر میکنم!

سینی شربت رو برمیدارم و از آشپزخونه بیرون میام.
آرزو سرش رو با نسا گرم کرده و فارغ از زمان و مکان با دخترک شیرین من بازی میکنه!

نسارو به شکم روی زمین گذاشته و سعی میکنه با عروسکی که دستشه اون رو تحریک به حرکت کنه:
_بیا خاله.. ببین چه عروسک خوشگلی برات خریدم! بیا ازم بگیرش.. زود باش!

نسا میخنده و چال لپش معلوم میشه! دلم براش ضعف میره و توی دلم قربون صدقش میرم.‌

نگاهی به آرزو که روی زمین نشسته میندازم و میگم:
_بیا بالا رو مبل بشین!

_نمیخواد همینجوری راحتم. میخوام با این جیگر خانم بازی کنم. چرا موهاش رو پسرونه کوتاه میکنی ندا؟ حیف این موهای نرم و خوش رنگ نیست؟

کنارش روی زمین می‌شینم و سینی حاوی دو لیوان شربت رو جلومون می ذارم. شونه ای بالا می اندازم و در جواب سوالش میگم:
_نسا از وقتی به دنیا اومد موهاش خیلی کم پشت بود ؛ واسه ی همینم همش کوتاهشون می کنم که پرپشت بشه!

سری به نشونه ی فهمیدن تکون میده و لیوان شربت رو برمیداره ؛ همزمان میگه:
_امیر کجاست؟

از سوالی که به یکباره میپرسه جا میخورم. نمیدونم چه جوابی بدم. با خودم فکر میکنم که اول و آخرش آرزو همه چیز رو می فهمه! اختلاف بین من و امیر چیزی نیست که فهمیده نشه:
_خونشه!

چشمای متعجبش رو به چشمام میدوزه:
_خونشه؟ یعنی چی؟
_یعنی چی داره؟ واضح گفتم! خونشه.

لیوان رو توی سینی میذاره و کاملا به سمتم برمیگرده:
_مگه اینجا خونتون نیست؟ اینجا زندگی نمیکنین؟

ناخودآگاه پوزخندی میزنم و تلخ میشم:
_خونتون؟ منظورت از خونتون دقیقا خونه ی کیه؟

_ندا چرا میپیچونی؟ من اصلا منظورت رو نمیفهمم!

کلافه موهای جلوی صورتم رو کنار میزنم و میگم:
_اینجا خونه ی من و نسائه! فقط و فقط ما توش زندگی میکنیم ؛ امیر خونه ی جدا داره!

نگاه ناباورش توی صورتم به گردش در میاد. انگار که میخواد بفهمه گفته هام تا چه حد صحت داره.

بالاخره لب باز میکنه و میگه:
_شما دوتا چرا اینجوری میکنین؟

دلم میخواد یه چیز هایی رو سر بسته براش توضیح بدم:
_ببین آرزو، من و امیر یک اشتباهی کردیم! مجبور شدیم بخاطر از بین نرفتن آبرومون با هم ازدواج کنیم. منم دوست ندارم توی خونه ی اون باشم. فقط گاهی اوقات که بخواد مهمونی بگیره، یا فامیلاشون مهمونی بگیرن، من میرم پیش امیر. فقط واسه ی اینکه کسی متوجه اختلافمون نشه!

کمی سکوت میکنم و نگاهم رو از چشمای گرد شده و ناباور آرزو میگیرم ؛ ادامه میدم:
_امیر برام مهم نیست! ولی مادرش اونقدر زن خوب و مهربونیه که اصلا دوست ندارم ناراحتش کنم. پسر اولش از زنش طلاق گرفته و افسردگی داره. بار و بارها جلوی خودم گفته خدا روشکر که امیر زندگیه خوبی داره و نمیخواد غصه اونم بخورم. منم اگه با امیر ادای زوج های عاشق و خوشبخت رو در میارم فقط و فقط بخاطره مادرشه!

آرزو هنوز هم گیج و متعجبه و من میفهمم که سوالات زیادی توی سرشه! بلاخره طاقت نمیاره و یکی از سوالاتش رو میپرسه:
_اما تو دوسش داشتی ندا! من فکر میکردم امیر هم دوستت داره که ازت خواستگاری کرده. اصلا اگه همدیگه رو نمیخواستین، پس چرا این بچه رو به دنیا آوردین؟

چشمام رو با عجز روی هم فشار میدم. به سختی و با درموندگی میگم:
_آرزو! من و امیر.. با هم رابطه داشتیم.
یعنی… چطور بگم! خب با هم دوست بودیم. یه شب نمیدونم چیشد… خب، خب زیاده روی کردیم. اون اتفاقی که نباید میوفتاد، افتاد! بعدش هر دومون‌ پشیمون شدیم! خب.. من دیگه دختر نبودم. درسته پدر و مادرم مردن و کسی رو ندارم اما با این حال دلم میخواست ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم. خب آیندم تباه شده بود ؛ واسه ی همینم امیر رو مجبور به ازدواج کردم.
اما وقتی فهمیدم حاملم دنیا روی سرم خراب شد! از امیری که نتونسته بود جلوی خودش رو بگیره متنفر شدم. اون تمام خوشی ها و لذت های زندگیم رو گرفت..

هر چیزی که به ذهنم میرسه رو بازگو میکنم. در طول مدتی که حرف میزنم، یک لحظه هم به چشمای آرزو نگاهی نمیندازم ؛ میترسم شک کنه!

کمی بینمون سکوت میشه ؛ فرصت رو برای منحرف کردن ذهنش مناسب میبینم ! میدونم که تا ته و توی قضیه رو در نیاره ول کن نیست.

به سمتش برمیگردم و با لحن شیطونی میگم:
_دیشب آرمان اومد دنبالت کلک؟

با شک و تردید به چشمام نگاه میکنه! میدونستم به این راحتیا نمیشه گولش زد ؛ کوتاه نمیام و میگم:
_چرا اینجوری نگاهم میکنی؟

ابروهاش رو به حالتی خاصی بالا میندازه و انگار چیزی فکرش رو درگیر کرده:
_آره دیشب آرمان اومد دنبالم! گفت عروسی رو بهم زده. بهم قول داد که همه چیز رو درست کنه.

_باورش کردی؟

سری تکون میده و من هنوزم حس میکنم حواسش جای دیگست:
_اوهوم!
_انوقت چرا؟

با بیخیالی شونه ای بالا میندازه:
_بنظرت کسی که عروسیش رو بهم میزنه تا بیاد دنبالت دوستت نداره؟

_اما اون در حقت بد کرد!

_من چی؟ من در حقش بد نکردم؟ منم غرورش رو خورد کردم. اون وقتی که فکر میکرد من عاشقشم، فهمید بخاطر انتقام بهش نزدیک شدم! عکسای من رو با یک مرد دیگه دید. اون شوهرم بود! میدونی چقدر براش گرون تموم شد؟ درسته که در مورد اون عکس ها قضاوت کرد اما اشتباه از من بود که به شوهرم همه چیز رو نگفته بودم.
خب الان همه چیز تموم شده ؛ آرمان بخشیده، نگاری هم در کار نیست! پس چرا من نباید ببخشم؟

خیالم راحت میشه از اینکه فکرش رو از امیر و رابطمون منحرف کردم. شونه ای بالا میندازم و میگم:
_خوب حالا میخواین چیکار کنین؟

_آرمان دیشب گفت تا چند روزه دیگه بازم با بابام حرف میزنه و قرار خواستگاری میذاره!

میخندم و میگم:
_چقدرم که مامانت با این ازدواج موافقه.

با حرص نگاهم میکنه:
_عوضی نخند خب! میدونم مامان پدرمونو در میاره.

با لبخند محوی که روی لبمه سری به نشونه ای موافقت تکون میدم و میگم:
_خب اینکه آره! ولی ته تهش این مامانته که راضی میشه.

_امیدوارم!

(آرزو)

با ندا خداحافظی میکنم و از ساختمون بیرون میام.
حرفای امروزش ذهنم رو مشغول کرده.
ندای امروز یک چیزی رو از من قایم میکرد! با اینکه حرفاش خیلی واقعی به نظر میرسه اما دزدیدن نگاهش و لرزش صداش نشون میده که یک چیزی این وسط هست! چیزی که از گفتنش خجالت میکشه!

به سمت شرکت آرمان میرونم و با خودم فکر میکنم که ندا وقتی چیزی رو نخواد بگه، یعنی هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی اون حرف گفته نمیشه!

نفسم رو کلافه بیرون میفرستم و دلم برای نگاه غمگینش پرپر میشه!
مطمئنم این نگاه غمگین مربوط میشه به امیر! باید ازش بپرسم. باید از امیر بپرسم که چیشده! اون حتما میگه.

با این فکر گوشیم رو از کیفم بیرون میکشم و شمارش رو میگیرم ؛ صداش رو روی بلندگو میذارم و گوشی رو روی صندلیه کنارم جا میدم.

کمی بعد صدای خستش رو میشنوم:
_بله؟
_سلام امیر، خوبی؟

صداش کمی گرم تر و لحنش صمیمی تر میشه:
_ااا.. آرزو تویی؟ بد نیستم تو خوبی؟
_ممنون مرسی.. آآآ امیر..
_جانم چیزی شده؟

بهتره که رو در رو حرف بزنیم ؛ مصمم تر از قبل میگم:
_میخوام ببینمت. یه جایی قرار بذاریم؟
_چیزی شده آرزو؟
_آره باید در مورد موضوع مهمی باهات حرف بزنم!

صدای نفس کلافه ای که بیرون میفرسته رو میفهمم:
_اما من این روزا سرم خیلی شلوغه!
_یعنی حتی یک ساعت هم نمیتونی برای منی که مثله خواهرتم وقت بذاری؟

خنده ی بی جونش بهم میفهمونه که واقعا اینروز ها وقت نداره و خودش رو غرق کار کرده:
_باشه فردا شب ساعت ۸ بیا خونم. آدرسش رو برات میفرستم.
_باشه ؛ مرسی! برو به کارات برس.
_چشم کاری نداری؟
_نه خداحافظ!

خداحافظی که میکنه تماس رو قطع میکنم و توی فکر فرو میرم. یعنی توی این چند ماهی که ازدواج کردن توی یک خونه نبودن؟ یعنی واقعا هیچ علاقه ای بهم دیگه ندارن؟

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت19

پارت20

پارت21

پارت22

پارت23

پارت آخر

رمان-من-از-این-شهر-میرم
رمان-من-از-این-شهر-میرم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن