آخرین مطالبمن عاشقم یا تو سارگل

رمان من عاشقم یا تو نوشته سارگل پارت 1

Rate this post

رمان من عاشقم یا تو بقلم سارگل

به درخواست کاربر عزیر کانال تلگرام شصت تیپ

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من عاشقم یا تو وارد شوید

به کانال تلگرامی شصت تیپ بپیوندید رمان های درخواستیتان را با ما در میان بگذارید و از تازه ترین اخبار نویسندگان و رمان های ایرانی باخبر شوید,آی دی کانال تلگرام ما:shasttip@

انگشت هامو در هم میپیچم ؛ 

هیجان داشتم ، برای اولین استقلال کاری که به عهده ام گذاشته بودن. 

باورم نمیشد ، هم خوشحال بودم و هم از استرس دست و پام یخ زده بود . 

رویای باورنکردنی بود ، من برای مصاحبه با یکی از تاجر های بزرگ ایران اومده بودم. 

با معین صدرا ، کسی که آوازه ی موفقیتش این روز ها تیتر هر روزنامه و خبرگزاری بود.  نگاه زیرزیرکانه ای به اطراف میندازم ، همه جا از تمیزی برق میزنه ؛

دیزاینش انقدر شیک و قشنگه که برای من مثل رویا میمونه .

نیشگونی از کنار پام میگیرم و به خودم تشر میزنم : 

-ندید بدید بازی ممنوع .

تشر میزنم اما به خودم حق میدم ، کی میتونست چشم هاشو روی اون همه جمال و جبروت ببنده ؟  اون هم منی که برای رسیدن به این جا انقدر تلاش کردم.  

بالاخره ، بعد از کلی معطلی منشی جناب صدرا از جا بلند میشه و خطاب به من میگه : 

-دنبالم بیاین خانم فرهد . 

از جا بلند میشم ، کیفم رو ، روی شونم میندازم و پرونده ی موفقیت های جناب صدرا رو هم به دست میگیرم .

دیگه وقت بچه بازی و شیطنت نیست ، با جدیت تمام دنبال منشی میرم ، صدای تق تق پاشنه های کفشم بهم اعتماد به نفس و قدرت میده . 

لباس های رسمیم ، منو حسابی برای ملاقات با این جناب کله گنده آماده کرده. 

منشی ، در یک اتاق رو باز میکنه و با لفظی کشیده و زیبا جمله اشو بیان میکنه : 

-خانم فرهد توی اتاق جلسه منتظر باشید تا جناب صدرا بیان برای مصاحبه. 

لبخندی به روش میزنم و وارد اتاق میشم ، از اون اتاق هایی بود که با دیدنش ، دلت یک سوت جانانه میخواست اما شک داشتم که اون جا دوربین داره یا نه ! 

آخه از این پولدارها و کله گنده ها هر انتظاری میرفت ، بالاخره هر چه مقام بالاتر بره ، دشمناتم بیشتر میشن .

صدای غیر منتظره ی زنگ موبایلم ، باعث میشه سر جام بپرم. 

با حرص سر کیفم رو باز میکنم و در همون حین زیر لب به خودم غر میزنم : 

دختره ی احمق همین روز اولی گند بزن که اخراجت کنن. 

آخه کی وسط مصاحبه با خودش موبایل روشن میاره ؟ 

 از لابه لای وسایلم موبایلم رو پیدا میکنم ، با دیدن اسم سروش روی صفحه ی موبایلم ، تمام عصبانیتم فروکش میکنه .

مثل همیشه با به یاد آوردنش لبخندی روی لب هام میاد و از اطرافم فارغ میشم

تماس رو وصل میکنم و روی مبل های گرون قیمت اون جا میشینم ، صدای مردونه ی سروش طنین انداز تارهای صوتیم میشه : 

-کجایی عزیزم ؟ 

ماهیچه های گونه ام شل میشه ، لبخندی به پهنای صورتم میزنم و میگم : 

-یه جای توپ … 

سروش: خوب پس تنها تنها میری جاهای توپ من چی ؟ 

دلم میگیره  ، از این که به خاطر من تمام خوشی های زندگیش رو زیر پاش گذاشته و مردونه سر حرفش به پدرم ایستاده . 

دلگیریم رو پشت صدای خندونم پنهون میکنم : 

-امشب دوتایی بریم ؟ خیلی وقته بیرون نرفتیما … 

سروش : سوگل من که از خدامه باهات وقت بگذرونم ، این تویی که مدام کارتو بهونه میکنی ، گاهی اوقات به بقیه ی نامزدها غبطه میخورم . 

بی حوصله میشم ، درست مثل این اواخر … 

-تو که شرایط زندگیمونو میدونی سروش خوب منم برای زندگیه جفتمون تلاش میکنم .

سروش : مشکلم همین جاست که راضی به کار کردنت نیستم ، حق با باباته این وظیفه ی منه که تو رو تامین کنم . 

خسته از این بحث تکراری با صدایی که علنا بی میل شده میگم : 

-عزیزم شب صحبت میکنیم باشه ؟ الان باید قطع کنم. 

صدای آه کشیدنش رو میشنوم ، باشه ی آرومی میگه و منم آروم تر از اون خداحافظی زیر لب زمزمه میکنم . 

تلفن رو خاموش میکنم و درست همون لحظه در اتاق جلسه باز میشه ؛  هول میکنم و از جا بلند میشم .

بالاخره میاد ، جناب معین صدرا … 

عکس هاشو دیده بودم اما عکس کجا و ملاقات حضوری  کجا ؟ 

به خیرگیم لبخندی میزنه ، در اتاق رو میبنده ، باید اعتراف کنم ابهتش ، راه رفتنش شیک بودنش ، بدجور زبونمو بند میاره و مطمئنم خودش اینو خیلی خوب میفهمه .

انگار عادت داره به این نگاه ها و انگار میدونه چه قدر به ذهن ببینده اش نفوذ میکنه .

رو به روم می ایسته ، به خودم میام … 

بهتره بگم ، زبونم و وادار به حرف زدن میکنم .

این اولین تجربه ی کاریم بود و من حق هیچ گونه خطایی رو نداشتم. 

با چند سرفه ی مصلحتی صدام و صاف میکنم و میگم : 

-سلام آقای صدر سوگل فرهد هستم از خبرگزاری تابش مزاحمتون میشم برای مصاحبه درباره خودتون و فعالیت های اخیرتون تو بازار کار ؛ قبلا ازتون وقت گرفته بودیم اما من خودم رو مستلزم این دونستم که یک بار دیگه خدمتتون عارض بشم. 

منتظر نگاهش میکنم ، لبخند کمرنگی کنج لب هاشه ، مطمئنا خوب فهمید دختری که داره این الفاظ رو به کار میبره کاملا با چنین لحن حرف زدنی بیگانه ست. 

با دست اشاره ای به مبل میکنه و بالاخره افتخار شنیدن صداش رو به من میده :

-میتونید بشینید ، بنده آماده ام… 

لبخند دندون نمایی میزنم ، سعی میکنم زیاد به چشم های به رنگ شبش خیره نشم. 

از توی کیفم ، ضبط صوت و همچنین کاغد قلمی رو بیرون میارم .

پرونده ی درخشان آقای صدر رو باز میکنم و بنا به فعالیت های اخیرش شروع میکنم : 

-خوب راحت ترید تا من سوال بپرسم و شما پاسخ بدید یا خودتون هر چیزی که فکر میکنید برای یه مصاحبه ی کامل لازمه رو میگید ؟ 

دوباره لبخند میزنه ، همون طور گیرا و مردونه ؛ 

معین : یه مصاحبه ی خوب برمیگرده به یه مکالمه ی خوب ؛  اگر فقط من حرف بزنم و شما گوش بدی مصاحبه ی جالبی نمیشه .

در واقع هم صحبتی پیش نمیاد ؛  من هم دوست دارم مخاطبم به حرف هام ارزش بده و فقط یک شنونده نباشه. 

البته من حدس میزنم شما تازه کار باشی .

آب دهنمو قورت میدم و توی دلم میگم : این دیگه کیه ؟ هنوز هیچی نگفتم یه تومار حرف بارم کرد. 

لبخند مصنوعی میزنم و میگم : 

-بله تازه کارم ، اما تازه کار بودنم دلیل بر مبتدی بودنم نیست ؛ مطمئن باشین شایسته ی این بودم که برای مصاحبه با شما فرستاده شدم. 

ابرویی بالا میندازه و میگه : 

-جسارت نکردم ، میتونید شروع کنید اما لطفا راجع به مسائل کاری سوال بپرسید ، امیدوارم شما مثل خبرنگارای دیگه فقط به فکر منفعت دفترتون نباشید و وارد ریزترین مسائل شخصی نشید .

لب هام میل عجیبی به کج و کوله شدن و مسخره کردن این تازه به دوران رسیده دارن اما باز پرستیژ خبرنگاریمو حفظ میکنم و به زدن یک لبخند کوتاه اکتفا میکنم .

ضبط صوت رو روشن میکنم و مصاحبه رو شروع میکنم ، با این که مسائل شخصی چنین آدم هایی بحث داغ تریه اما نمیخوام علارغم خواسته اش پیش برم و از فعالیت های اخیرش میپرسم ، وقتی از درآمد های میلیاردیش میگه ، وقتی از موفقیت هاش میگه بیشتر و بیشتر از قبل به چشمم بزرگ میشه .

نمیخوام بگم آدم هارو بسته به پولشون میسنجم اما عقیده ام اینه آدم ها با پوله که بزرگ میشن و همون پول سرپوش میشه روی نواقضشون. 

مثال همین جناب صدر ، تا پارسال کجا بود ؟؟  توی این دنیای بزرگ کی این آدم رو میشناخت ؟  هیچ کس … 

اما الان چی ؟ همه ی سایت ها و خبرگزاری ها صف کشیدن تا کوچکترین اطلاعاتی از این آدم پیدا کنن. 

اون وقت ما قشر متوسط جامعه گم شدیم …  

اما من از اون قشر متوسط نیستم ، من گلیمم رو از آب بیرون میکشم .

یه روزی منم میشم تاج سر این شهر ، یه روزی منم به مقامی که لایقمه میرسم .

من با این هدف جلو میرم و هر لحظه اراده امو قوی تر میکنم .

مصاحبه ام با جناب صدرا حدود یک ساعت و چهل و پنج دقیقه طول میکشه ، از سوالات پی در پی ام نه خسته میشه و نه عصبانی همه رو با یه آرامش خاصی جواب میده .

سوالاتم که تموم میشه ، ضبط صوت رو خاموش میکنم .

نفس آسوده ای میکشم زیر چشمی نگاهم میکنه .

انگار متوجه میشه در حال مزه مزه کردن حرف توی دهنم .

لبخند محوی میزنه و میگه:  

_حرفتونو بزنید .

بدون تعارف میگم: 

-پاسخگوییتون خیلی خوب بود اما… 

منتظر نگاهم میکنه ، سوالی بدجور کنجکاویمو تحریک کرده و میدونم تا نپرسم آروم نمیگیرم ؛  به چشم هاش خیره میشم و مردد ادامه میدم : 

-گفتین سوال شخصی نپرسم اما برای این که صفحه روزنامه امون کسل کننده نباشه میتونم یه کوچولو تو زندگی شخصیتون سرک بکشم ؟ 

بالاخره ، اون چهره ی بشاش در هم میشه .

 اخم ریزی بین ابرو هاش جا خوش میکنه ، از حرفم پشیمون میشم ، فکر میکنم الان درخواستم و رد میکنه اما در کمال تعجب میگه : 

-در خدمتم. 

هیجان زده میشم ، انگشت هامو در هم میپیچم و میگم: 

-شما زندگی مشترک دارید یا نه ؟ عقیده اتون مثل خیلی های دیگه توی این صنف اینه که کسی لایقتون نیست ؟؟ 

تک خنده ای میکنه و ردیف دندون های صاف و سفیدش رو به نمایش میذاره ، به چشم هام خیره میشه و گیرا میگه

 :

-خیر بنده نامزد دارم ! 

ابروهام بالا میپره ..

توی دلم نمیتونم منکر این بشم که زنش خیلی خوشبخته. 

برای فرار کردن از زیر نگاه سنگینش خودم رو مشغول جمع کردن وسایلام میکنم و در همون حین میگم : 

-بله حق باشماست ، مرسی که اجازه دادید پا به حریمتون بذارم. 

از جا بلند میشم .

به احترام من ، اون هم بلند میشه و میگه :

-مصاحبه ی خوبی بود و البته … هم صحبتی خوبی .

دستی به پیشونیم میکشم و میگم : 

-گرچه ، مسائل خصوصی میتونه بحث داغ تری برای خبرگزاری ما باشه اما من این حق رو به شما دادم که نخواین از گذشته اتون ، موقعیت گذشتتون و همچین شهرت یک باره اتون در این کار حرف بزنید اما امیدوارم بعدها همکاری بهتری با خبرگزاری های رقیب نداشته باشید .

میخنده ؛ 

معین : به نظرم خبرنگاری شغل خیلی مهیجی باشه ؛ 

-نه برعکس ، یعنی من به عنوان یک تازه کار هیجانی ندیدم ؛ 

معین: شاید چون داستان زندگی آدم هارو نشنیدید ؛ فراز و نشیب های زندگیشونو درک نکردید .

-فکر میکنم پشت حرف هاتون داستان مگو و هیجان انگیزی پنهون شده. 

معین : من بهش نمیگم داستان ، میگم تجربه … 

اصولا تجربه هامو هم بازگو نمیکنم .

-این یعنی سوالی نپرسم؟ 

معین : از اول هم سوالی نپرسیدید ببخشید اگه من جواب نامربوط دادم. 

-نه نه نه اصلا ؛ حرف هاتون در عین این که ابهام داشت شیرین بود ممنون که وقتتونو در اختیارم گذاشتید ممنون از پاسخ گوییتون 

خواهش میکنمی میگه ، موندن بیش از اون رو جایز نمیدونم همین الانشم کلی طولش دادم. 

کیفم رو ، روی شونم جابه جا میکنم و بعد از خداحافظی مجدد از شرکت خارج میشم .

گوشیمو از توی جیبم بیرون میارم و  روشنش میکنم ، با دیدن اون همه پیام و میسکال سنگ کوپ میکنم . 

سروشه که بارها و بارها تماس گرفته ، میخوام بهش زنگ بزنم که خودش دوباره تماس میگیره .

وصل میکنم و همونطوری که با احتیاط از خیابون عبور میکنم میگم :

-سلام چیزی شده انقدر زنگ زدی ؟؟ 

صداش بلند میشه ، بلندتر از حد معمول ، عصبانی و کلافه … 

سروش: هیچ معلومه کجایی؟ دفتر که نیستی تلفنتم که خاموشه. 

-بهت گفتم که مصاحبه دارم. 

سروش : دوساعته تو داری مصاحبه میکنی ؟ تو اون خراب شده کسی جز تو نبوده بره برای مصاحبه. 

اعصابم خورد میشه ، کنار خیابون می ایستم و میگم : 

-شغلم اینه توقع داری نفرستن ؟؟ 

سروش : سوگل توقع دارم تو نری … 

-چرا همیشه پای تلفن با من بحث میکنی ؟ اونم سر مسائل بیخود .

سروش: دقت کردی تمام مسائلی که به من مربوطه برای تو بیخود شده ؟ 

-باز که بد برداشت کردی ! 

سروش : نه نکردم ، ببین منم کار دارم اما تمام حواسم پیش توعه ؛ حداقل کاری که میتونی برام بکنی اینه که بیای ببینمت البته اگه حوصله داری…  سرت شلوغ نیست ، کارات عقب نیوفتاده خوابت نمیاد . 

لبخند محوی میزنم ، حق با اون بود ، اما تنها دلیل این بود که نمیخواستم با دیدن همدیگه داغ دلمون تازه بشه و حسرت های جدید تری شکل بگیره

لحنم رو آروم تر میکنم و میگم : 

-بریم پاتوق ؟؟ 

صداش به گوشم میرسه ، آروم و زمزمه وار: 

-بابات خونه است ؟ 

میخندم ، منظورشو خوب متوجه میشم ؛  با خنده میگم : 

-شب ساعت نه میاد خونه. 

سروش : پس اگه زود خودتو برسونی میتونم سه ساعت با خانوم خوشگلم خلوت کنم. 

-دفتر نمیرم ، الان تاکسی میگیرم یک راست میام خونه. 

سروش: مگه با ماشین نرفتی ؟ 

-نه نرفتم خراب بود قراره امروز از تعمیر بفرستنش. 

سروش: باشه ، رسیدی زنگ بزن خودم رو میرسونم .

باشه ای میگم و تلفن رو قطع میکنم

دستم رو برای اولین تاکسی دربستی بالا میبرم و سوار میشم .

آدرس خونه رو میدم و با بستن چشم هام سعی میکنم خودم رو آروم کنم. 

دوباره تصویر معین صدرا جلوی چشمم میاد ، درست هم سن و سال سروش بود.  اما سروش شاگرد آتلیه بود و با عکاسی خرج دانشگاه رفتنش رو در میاورد و معین صدرا فقط به خاطر یه شانس خرکی این همه پولدار شده بود. 

الحق که رشته ی مدیریت رو ، روسفید کرده بود با این پیشرفتش .

وارد کردن کالای خارجی و لوازم ماشین و فروختنش این جا و ساخت یک برند برای شرکتش ، خوب تونسته بود اون رو مورد توجه روزنامه نگارها قرار بده. 

و شاید من آدم خوش شانسی بودم که برای مصاحبه با چنین شخصی پذیرفته شدم. 

توی دلم به این فکر میکنم همسر چنین آدمی چقدر خوشبخته. 

البته که من با وجود سروش نباید حسادت میکردم ، اون هم در شرایطی که انقدر عاشقش بودم اما منطقم نمیتونست پاسخ گوی ابراز احساساتش باشه. 

به قول بابام ، با عشق که نمیشه شکم زن و بچه رو سیر کرد. 

اصلا وقتی پولی نباشه ، مقامی نباشه عشق و علاقه هم از بین میره .

حتی یک روز هم نمیتونی برای خودت تفریح کنی و مدام باید با فکر سیر کردن شکمت باشی .

چشم هامو باز میکنم ، با خیره شدن به خیابون ها سعی میکنم کمتر به این فکر کنم که زن آدمی مثل معین چقدر میتونه موقعیت اجتماعی بالایی داشته باشه. 

میرسیم و راننده ماشین رو جلوی خونه نگه میداره .

دست توی کیفم میکنم و میگم : 

-چقدر میشه؟ 

راننده: بیست تومن. 

اخم هام در هم میره ، طلبکارانه میگم : 

-سر گردنه اینجا نیست دو تا چهارراه بالا تره  . دوقدم راه آوردی میگی بیست تومن؟ فکر کردی من از پشت کوه اومدم ؟؟ 

از آیینه نگاهم میکنه 

راننده: چه خبرته خواهر ؟ دوقدم راه چیه ؟ شما تو هپروت بودی یک ساعت توراهیم بیست تومن پوله؟؟

-عمویی نرخش ده تومنه یک قرون بیشتر هم نمیدم . 

برمیگرده سمتم ، به قیافه ی میانسالش نگاه میکنم ؛  خیره میشه بهم که با لحن تندی میگم : 

-نگاتو بنداز پایین … 

پوفی میکشه 

راننده : عجب مصیبتی گیر افتادیم .

از ماشین پیاده میشم ، از توی کیفم ده تومن  بیرون میارم از پنجره به دستش میدم و با همون لحنم میگم : 

– تازه بخشش کردم بیشتر از حقت بهت دادم دفعه ی بعدم خواستی پول خون باباتو بگیری نگاه کن طرف خودش چیکارست .

انگار اعصاب بحث کردن نداره که دستی توی هوا تکون میده و بعد از گفتن برو بابا از جلوی چشمم گم میشه .

دستم و به کمرم میزنم، چرا مردم این روزها انقدر بی حوصله ان ؟؟  لعنتی ها دلم لک زده واسه یه دعوای جون دار. 

صدای مردونه باعث میشه یک متر سر جام بپرم :  

-غرق نشی خوشگله. 

برمیگردم و با دیدن سروش با عصبانیت مشتی به شونه اش میزنم .

ابرویی بالا میندازه .

سروش : یعنی الان زدی ؟ 

-میخوای بگی دردت نگرفت ؟ 

سروش: چرا چرا از ناحیه کتف افلیج شدم ؛ آخه چشم گاوی من تو زورت کجا بود ؟؟ 

پشت چشمی نازک میکنم ؛ 

-چند بار بگم به من نگو چشم گاوی؟ 

دستم و توی دستش میگیره ؛ پشت دستم رو لمس میکنه و با حالت خاصی میگه : 

-دلم برای چشم هات لک زده بود. 

میخندم ، مثل هر بار که از میون دولبش عاشقانه نثارم میکنه و من ته دلم براش ضعف میکنم .

به دستم فشاری میاره و با همون لحنش ادامه میده : 

-بریم داخل ؟ 

چشم هام رو به نشونه ی تایید میبندم ؛ دستم و میکشه ، دنبالش میرم .

کلیدمو از توی جیبم بیرون میارم درو باز میکنم .

پا به پای هم داخل خونه ی نقلی و حیاط دارمون میشیم .

به محض پا گذاشتن توی خونه صداش به گوشم میرسه ، پر از دلتتگی ، بی قرار و سرشار از عشق : 

-سوگل ؟؟ 

برمیگردم و منتظر به چشم های عسلی رنگش خیره میشم .

ته ریشش بلند تر از همیشه شده و موهاش ، پرپشت تر … 

یک هفته بود از دیدار باهاش طفره میرفتم .

منم دلتنگش بودم ، به خدا قسم که بودم اما ، تحمل نداشتم هر بار نگاهمون با حسرت به هم دیگه دوخته بشه. 

لبخندی میزنه ، تلخ ولی امیدوار … 

به سمتم میاد و بعد از مدت ها تجربه ی آغوش مردونه اش رو بهم هدیه میده .

نفس عمیقی میکشم ، بعضی مردها هم  هستن تنشون بوی ادکلن گرون قیمت نمیده لباساشون مارک نیست اما بوی امنیت میدن ، وقتی بهشون نزدیک میشی تمام آرامش دنیا به دلت القا میشه .

یه حسی ته دلت میگه حتی اگه آسمون به زمین دوخته بشه ، حتی اگه چرخ روزگار به کامت نچرخه و از حرکت وایسته تو یه نفرو داری که مثل کوه پشتته.

من چنین حسی به سروش داشتم ، به غیرتش ، به مردونگیش به همین عطر تنش میبالم و غرق لذت میشم . از این که همپای من توی این دنیا ، سروشه به خودم افتخار میکنم 

اگر چه ثروت کلون و حساب بانکی پر پول نداره ، اما غرور داره و دستش رو جلوی هیچ بنی بشری دراز نمیکنه .

درسته توی گذشته اش ، اتفاقاتی افتاده که از دانشگاهش عقب مونده اما پشتکار داره و اراده ی مردونه صرف زندگیش  میکنه .

ازش فاصله میگیرم ، چشم هاش میخندن ، چشم های منم همین طور … 

هر دو مست عشقی شدیم که حقیقی بود خیال و واهی نبود ، حقیقت داشت. 

 .

دستم رو میگیره و دنبال خودش میکشونه ، روی مبل های آبی رنگمون میشینیم .

هر دو دستم ، اسیر دست هاش میشه . 

خیره به چشم هامه ، فشاری به دست هام میده و میگه :

-میخوام شیفت شب هم کار کنم ، دنبالشم اون جوری زودتر میریم سر خونه زندگیمون .

معترض میگم :

-میخوای خودتو بکشی مگه ؟؟ 

سروش : برای رسیدن به تو تلاش میکنم سوگل. 

-توی تلاشت اغراق نکن . مگه میشه هم دانشگاه بری هم آتلیه هم شیفت شب ؟. 

سروش: تحمل میکنم ، این که بفهمم آخر این سختی ها به شیرینی داشتن تو ختم میشه تحمل میکنم .

میخندم ، ریز و دلربا … 

دوباره مجنون میشه و برای تصاحب این لیلی تاب و تحملش رو از دست میده .

دستم رو ول نمیکنه …

جا به جا میشه و روی مبل دراز میکشه .

سرش رو ، روی پام میذاره و مثل پسر بچه ها با آرامش چشم هاشو میبنده .

میخندم …

-باز بچه شدی ؟ 

خنده ی مردونه ای میکنه 

سروش : آره ، میدونی که الان چی میخوام ؟؟ 

خنده ام پررنگ تر میشه .

میدونستم ؛ 

دست رو لابه لای موهای مجعدش فرو میبرم .

نوازش گرانه انگشت هامو لا به لای موهاش به حرکت در میارم .

آرامشی که بهش منتقل میشه رو درک میکنم .

با تمام عشق و علاقه به کارم ادامه میدم .

نوازشش میکنم و هر لحظه با شیفتگی بیشتری نگاهم رو به صورتش میپاشم .

چهره ای مردونه و در عین حال زیبا …

همیشه به مژه های پرپشت و بلندش غبطه میخوردم .

علاوه بر مژه هاش ، قد بلند و هیکل مردونه و خدادادیش من رو مجذوب خودش کرده بود. 

به آرامشش لبخند میزنم و میگم : 

-کجا سیر میکنی ؟ 

سروش : کنار بچه هام … 

-پس من کجام ؟؟ 

سروش : تو کنار منی .

-چرا ؟ پس بچه هامون چی

سروش : بچه هامون سرشون به خودشون گرمه . از اون گذشته من حسودم میدونی که ؟ 

-نمیدونستم .

سروش: من تو رو حتی با خودتم شریک نمیشم ، تو تمام و کمال متعلق به منی .

-تعلق کامل هم خوب نیست ، آدم گاهی اوقات میخواد مال خودش باشه. 

سروش: اون مال وقتی که دل آدم گرفته باشه ، من نمیذارم دلت بگیره.

-دل … اسمش روشه ، دل … سرکشه 

حتی با قفل زنجیر محکمی به اسم عشق هم رام نمیشه .

سروش: نمیدونم، دل من برعکسه چون حتی اگه گرفته باشه حتی اگه به سمت هزار و یک زیبایی کشیده بشه و غرق حسرت بشه ، فقط یک ثانیه یادآوری تو کافیه تا آروم بگیره . 

-تعبیر قشنگی بود ، اما برای من نه ، غیر منطقی بود. 

سروش: شاید چون من از تو عاشق ترم. 

-منم عاشقم.. 

سروش : هستی اما با یه تعبیر متفاوت ، من عاشقتم و دنیا فقط با وجود تو برام زیباست ، تو برعکس منی میخوای در کنار زیبایی های دنیا حس عشق رو هم تجربه کنی ،

تو چشم من تمام زیبایی های دنیا تو وجود تو خلاصه میشه ، اما تو میخوای منو بین زیبایی های دنیا ببینی  حالا بگو سوگل من عاشق ترم یا تو ؟

-از سوالت خوشم نیومد .

آه میکشه ، نمیدونم چرا ؟ از این که عشقم و باور نداره ، دلخور میشم .

مثل همیشه ، کوتاه میاد و میگه : 

-باشه اصلا بحث و تموم کنیم .

جوابش رو با سکوتم میدم ، نمیدونم تا چندین دقیقه سر سروش روی پامه و دست نوازش گر من روی سر اون ، اما با صدای زنگ آیفون هر دومون از اوج افکارمون پایین میایم .

سروش که انگار خوابش گرفته به سختی از جا بلند میشه و با چشم های نیمه باز میگه : 

-کیه ؟

شونه ای بالا میندازم ، از جا بلند میشم و به سمت آیفون میرم .

توی صفحه ی آیفون تصویر پگاه رو میبینم .

کلافه نفسی بیرون میدم و جوری که صدام به گوش سروش برسه میگم : 

-پگاهه مثل همیشه خر مگسه معرکه . 

تک خنده ای میکنه : 

-این هر بار که منو تو با هم تنهاییم پیداش میشه .

درو باز میکنم ، پگاه مثل همیشه با خنده و هیجان داخل میشه و بدون سلام و احوال پرسی میگه : 

-رفتی مصاحبه ؟ چیشد ؟ شبیه عکس هاش بود یا نه ؟ زن که نداره ؟ 

با چشم و ابرو بهش اشاره میکنم اما توجهی نمیکنه ، به سمت پذیرایی میره دنبالش میرم متوجه ی سروش نمیشه و ادامه میده : 

-هنوز هم باورم نمیشه توعه نیم وجبی رفتی برای مصاحبه با معین صدرا …

نگاهم با درموندگی بین سروش و پگاه در نوسانه ، به محض این که اسم معین صدرا از دهن پگاه بیرون میاد ، سر سروش چنان به سمت من میچرخه که برای لحظه ای وحشت میکنم .

پگاه که انگار تازه متوجه ی سروش شده با تعجب میگه : 

-عه سروش این جایی؟؟ 

نگاهم به سروش دوخته شده گویا اصلا متوجه ی حرف های پگاه نمیشه ، به من خیره شده ، با نگاهی که برام غریبه است. 

با چهره ی سرخ شده ای که از یه خشم غیر قابل قبول میگه ، ظاهرا پگاه هم متوجه میشه که خفه خون میگیره .

دلیل رفتارشو نمیدونم

با کار کردن من مخالف بود اما نه در حدی که این طوری از خشم سرخ بشه. 

انگار زمان از حرکت ایستاده ، سروش با غضب و من با وحشت به هم نگاه میکنیم .

پگاه هم از این رفتار ها متعجبه و سکوت کرده. 

بالاخره سروش از جاش بلند میشه ، توی همین چند ثانیه احساس میکنم یه آدم دیگه شده. 

با قدم های بلند به سمتم میاد ، از ترس ماهیچه هام منقبض میشن .

بهم میرسه و بازوم و چنان توی دست میگیره که صورتم از درد جمع میشه .

صدام میلرزه اما میگم : 

-چه مرگته تو ؟ 

خشمش بیشتر میشه ، اون قدری که از زل زدن توی چشم هاش واهمه دارم. 

فکش قفل شده و با این حال از لابه لای دندون های به هم چفت شده اش ، درست مثل یک شیر زخمی غرش میکنه

  :

-بیا تا بهت بگم چه مرگمه! 

اخم هامو در هم میکشم ، هیچ وقت اهل کوتاه اومدن نبودم ، حالا اون آدم میخواد سروش باشه یا هر کس دیگه ای .

با تمام قدرتم سعی میکنم بازومو از دستش بیرون بکشم که موفق نمیشم . 

آخه زور و بازوی مردونه ی اون کجا و ظرافت و زنونگی من کجا؟ 

با صدایی که بلند تر از حد معمول شده و اصلا دوستانه به نظر نمیرسه میگم : 

-دستمو ول کن تا وقتی دلیل رفتاراتو ندونم قدم از  قدم بر نمیدارم .

سروش : سوگل نذار دستم روت بلند بشه … 

حیرت زده بهش زل میزنم ، باورم نمیشه این سروشه که به کتک زدن تهدیدم میکنه .

صدای لرزون پگاه بلند میشه: 

-س..سروش اگه مشکلت منم میتونم برم . 

سروش خیره به چشم های من دستش رو به علامت توقف جلوی پگاه میگیره .

حالت نگاهش عوض نمیشه که هیچ رفته رفته خشمگین تر میشه .

حس میکنم از اون گردن قرمز شده اش هرم آتیش بیرون میاد .

از حیرت من استفاده میکنه و منو دنبال خودش میکشونه ؛ توی رفتارش کوچکترین ملایمتی نداره. 

بی توجه به پگاه، در اتاق خوابو باز میکنه و هلم میده داخل اتاق. 

دانلود رمان
رمان-من-عاشقم-یا-تو

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن