آخرین مطالبخدمتکار منرمان های حمایتیصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان خدمتکار من

4.8 (96%) 5 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

زمان انتشار:هر روز ساعت18

نویسنده:

قسمتی از رمان:

جیغ بلندی کشیدم و سعی کردم از دستشون فرار کنم..
دستاشون روی بدنم حرکت میکرد و لباسامو تو تنم پاره میکردن..
هرکدوم اندازه ی یه هرکول هیکل داشتن و من بینشون مثل یه فنچ کوچیک بودم…
سعی کردم دوباره دستمو از دستشون دربیارم ،
با بغض التماس کردم:
-تو رو خدا ولم کنید ، کاریم نداشته باشید..
محسن خندید و دست به جیب جلو اومد..

نگاه هیز و پر از کثافطش رو به بدنه سفید و نیمه برهنم انداخت و زیر لب چیزی گفت…
بی توجه به اشک جم شده ی گوشه ی چشمم دستشو روی سی*نم گذاشت و بلند داد زد:
-دیدی گفتم هشتادو پنجه احمد؟!
هی گفتی نه بیشتره ،
شرطو باختی پسر بیا بالا شماره رو..

بغضم بیشتر شد و اشکم سرازیر..
-آقا تو رو خدا ولم کنید ، هرکاری بگید میکنم..

خفه شویی گفت و خودشو چسبوند به بدنم…
سرشو روی سی*نه هام گذاشت و گاز آرومی گرفت..
لبام میلرزید و یکیشون خیره شده بود به صورتم..
از ترس به سکسکه افتاده بودم…
دستشو جلو اورد و محکم روی سی*نم کوبید…

از درد جیغ بلندی کشیدم که صدای جوون گفتنشون بلند شد..
– میدونی چند وقته تو کفتم لعنتی؟!فکر کردی حالا که اینجا گیرت آوردم دست از سرت برمیدارم هرزه ؟!
یکیشون با خنده و بلند گفت:

-از کجا گیرش آوردی پسر؟! درست شبیه بازیگرای فیلم سک*سیه..میبینمش ا*بم میاد ، چه برسه به لمس اون به*شت کوچولوی نازش..
دندونامو محکم روی هم فشردم و خیره ی صورت آشغالش شدم..
بی توجه به نگاه تندم قدم تند کرد و اومد پشتم…

دستی به باس*نم کشید و انگشتشو داخل*ش فرو برد..
چشم بستم و اخی از درد گفتم..

نگاه اون یکی هنوزم خیره ی صورتم بود..
لبم رو گاز گرفتم و نمیدونم چرا ؛

شاید از عجز از اون کمک خواستم..

قدمی جلو گذاشت اما دوباره ایستاد. ..
نا امید تر از قبل و درحالی که بدنم زیر دستای کثیفشون در حال لمس شدن بود لرزیدم و چشم بستم…
محسن دستشو روی شکمم کشید..
مور مورم شد و حس کردم ته دلم چیزی فرو ریخت..

دستش و پایین تر برد و روی به*شتم گذاشت…
نفسم رفت..

خودش رو جلو تر اورد و مرد*ونگی برجسته شدشو بهم جسبوند..
شورتم رو کنار زد و چشم بست..
بلند داد زد:

– احمد به*شته بهشت..
حس کردم خی.س شدم..
اشکم چکید..
انگشت وسطش داخ.لم رفت که لرزیدم و این باعث خندیدنشون شد..
صورت تازه اصلاح شدش رو به صورتم مالید و زیر گوشم نالید:
– چی هستی تو دختر؟!از کجای به*شت پایین افتادی برای من؟!
خودمو تکون دادم و خواستم چیزی بگم که یهو صدای زنگ در تو عمارت پیچید ..

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا میتونم بلند جیغ بکشم..
از صدای جیغم یهو رنگشون پرید..
همونی ک خیره نگاهم میکرد قدم تند کرد سمتم..
بقیه که به هول و ولا افتاده بودن چرخیدن و از در بیرون زدن..
کمی ایستاد و خیره نگاهم کرد…

نفس عمیقی کشید و خیلی سریع کتش رو در آورد..
– اینو بگیر ،
بپوش و فرار کن..
شاید گیر بدتر از اینا بیفتی ،،
اما حداقل وجدان من اروم میشه..

سعی کردم نگاهش نکنم..
فقط بغضم بیشتر شد و حقیرانه تر کُت رو از دستش چنگ زدم و سمت بالکن دویدم..

نمیدونم چطور کولم رو برداشتم ،
حتی یادم نمیاد که چطور از روی بالکن پریدم ..
فقط دویدم.. بدون توجه به درد ، به سرما ، ‌فقط دویدم..
اونقدر دویدم که حتی یادم نمیاد به کجا رسیدم…
فقط یه گوشه پنهان شدم و حقیرانه از کوله ی قدیمی و پاره پورم لباسی بیرون اوردم و پوشیدم..

-گریه نکن آیناز ،گریه نکن دختر ،،تو بدتر از ایناشم از سر گذروندی.. گریه نکن دختر جون..
اما فایده نداشت…

این چشمه اشک لعنتیم خشک نمی شد…
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به راه افتادم..
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم..
دو ساعت از دوازده گذشته بود..
با ترس قدم بر می داشتم..
خیابون ها خالی از ادم بود و این دیوونم می کرد..

نفسم گاهی از یاد آوری کاری که تا چند ساعت پیش باهام انجام داده بودن میرفت و نمیدونم چرا فراموش نمیکردم حس لمس دستای اون مرد و روی بهشتم…
دندون روی هم ساییدم که صدای فریاد بلندی از پشت سرم شنیدم…

-هی تو چیکار میکنی اونجا؟!
از ترس یخ زدم ..

تو اون هوای سرد بدنم درست مثل قلبم یخ زد و من صدای یه انگله مست و تشخیص می دادم…

این زندگی هیچ وقت نمیتونه بهم لبخند بزنه…
نمیتونه…
لحظه ای صبر نکردم ،
شروع کردم به دویدن ، صدای قدم هاشون رو پشت سرم حس میکردم..

-بگیرش شهرام ، بگیرش
لعنتی چه گوشتیه ،شانسمون زده پسر بدو..
دیگه نفس کم آورده بودم که وارد خیابون اصلی شدم..
هنوزم صداشون میومد…

خودم و به وسط خیابون رسوندم که با صدای ترمز ماشینی فقط تونستم جیغی بکشم و صامت بایستم..

احساس کردم همه چیز برای لحظه ای متوقف شد..
صدای در ماشین و بعد از اون صدای مردی که از اینطور وحشیانه وسط خیابون پریدنم عصبی بود..

-هی تو !! کوری؟! نصف شب وقت دویدن وسط خیابونه؟!
با توام احمق..

برگشتم و با دیدن چند تا پسری که نزدیک میشدن چرخیدم و سمت اون مرد دویدم…
تنها چیزی که تو اون موقع متوجهش شدم قدش بود..
قد فوق العاده بلند و هیکل بی عیب نقصش..

پسر ها رسیدن..

از ترس دستم و بند بازو هاش کردم..
نگاهش متعجب سمتم چرخید.. اما دستشو ول نکردم
– خواهش میکنم کمکم کن ..

حرفی نزد..
چرخید سمت پسرا
-مشکلی پیش اومده آقایون؟!

متوجه شدم صدای گرم و گیرایی هم داره..
یکیشون جلو تر اومد ..
– ردش کن بیاد این طرف داداش ، خودمون اول پیداش کردیم..

نفسش رو بیرون فرستاد..
خیره ی نیم رخش شدم.

-این که داری راجبش حرف میزنی کالا نیست..
دکمتو بزن برو پی کارت من بد چیزیم..
جونتو الکی سر یه دختر نزار وسط..

هرسه نفرشون چرخیدن و بهم نگاه کردن..
-ما سه نفریم ، تو تنهایی…
شر درست نکن ،،بدش اینطرف..
اخم کرد..
قلبم به تپش افتاد..

دست به جیب شد و چرخید سمت من..
-دختر جون برو تو ماشین..

فقط نگاهش کردم..
بازوم رو گرفت و در پشت رو باز کرد..
برای لحظه ای لرزیدم که نگاهمون بهم گره خورد…
این حس و نگاه متعجبش نمیدونم از چی بود..
ولی دوستش میداشتم..
در و بست و قفلو زد..
جلو رفت و مشغول حرف زدن شد..
نمیدونم چی بهشون گفت اما سریع روشون رو گرفتن و به سرعت دور شدن…

ازش میترسیدم ..
اومد سوار شد و استارت زد…

بعد از چند مین حرکت کرد و بلاخره پرسید…

– خونت کجاست دختر جون؟!

سنگینی نگاهش از آینه باعث شد سرم و بالا بگیرم و نگاهش کنم
حس بدی داشتم …

با این حال آروم جواب دادم:

– جایی رو ندارم برم ..
بی حرف سرش رو تکون داد ، با این که معذب بودم پوفی کشیدم..

سرم رو به شیشه تکیه دادم و خیره ی کوچه و خیابونایی شدم که بی هیچ عابری در سکوت فرو رفته بودن..
بلاخره جلوی یه در بزرگ نگه داشت..
زیر چشمی نگاهش کردم:

– میتونی امشبو اینجا بگذرونی..من اینجا تنها زندگی میکنم..
اگه جای دیگه ای میشناسی و اینجا راحت نیستی بگو..
مظلوم سرم رو کج کردم و نه ارومی گفتم..
در با ریموتی که دستش بود باز کرد و ماشین رو داخل برد
سرکی کشیدم..

خونه ی رویاهام رو به روم بود..
یه قصر بزرگ و زیبا..
با ذوق لبخند زدم.

-پیاده شو

چشمی گفتم و کولم و برداشتم و پشتش مثل یه جوجه اروم حرکت کردم..
گاهی با شگفتی به اطراف نگاه میکردم و لبخند میزدم…

در ورودی رو باز کرد و منتظر شد داخل بشم..
سرم رو براش تکون دادم و کولم رو محکم تر فشردم..
پامو که تو خونه گذاشم ، زبونم از اون همه زیبایی و تجملات بند اومد
چند لحظه فقط میخ زیبایی خونه شده بودم و تو هپروت سیر میکردم

که با شنیدن صداش از جا پریدم:
– وقت برای دید زنی زیاد هست بیا داخل..

دوباره چشمی گفتم..
حرکت کرد و منم باز مثل جوجه پشتش رفتم..

وارد اتاقی شد..
سریع خودم رو داخل پرت کردم..

بلافاصله لباسش رو از تنش در اورد ؛ با دیدنش از تعجب چشمام گرد شد ..

هینی کشیدم و چرخیدم..

صدای خنده ی ملیحش شنیدم
اما باعث نشد که برگردم..

– متاسفم ،
عادت هر روزمه
لحظه ای فراموش کردم اینجایی.. حالا برگرد

عین یه سرباز از جا پریدم و برگشتم..

– اهم ، ببخشید تقصیر من شد..
لبخندی زد..
لامصب زیادی جذاب بود..

همزمان با چرخش من لباسش رو تو تنش مرتب کرد..
نگاهی بهم انداخت و با دو قدم خودش رو بهم رسوند..
– چرا اون وقت شب بیرون بودی؟!

سرم رو پایین انداختم
-باید بگم؟!

-اینجا خونه ی منه ،باید بدونم چه کسی رو تو خونم راه دادم یا نه؟!

دستمو جلوی دهنم گرفتم و سرفه ای مصلحتی کردم..
-من ، من تو یه خونه ای کار میکردم..جای خوبی بود…خب (انتظار داشتم وسط حرفم اونم یه خب بگه که البته نگفت…همین باعث لبخندم شد که ابروهاش بالا پرید و نیشخندی زد..)
ادامه دادم:
بعد چون جایی رو نداشتم خانوم بهم اجازه داده بود شبا هم بمونم..

ابروهاش دوباره بالا پرید..

– از چند وقت پیش حس میکردم پسر خانوم روم نظر داره..

کمی سرخ شدم و سعی کردم نفس بگیرم…

-خانوم و آقا دیشب ایرانو به مقصد کانادا ترک کردن..
آقا هم گفت مهمون داره..منم همه چیز و آماده کردم اما …
دستام مشت شد و لبم آویزون…
– به خدا من دروغ نمیگم بهتون ..واقعا جایی ندارم برم..اگه پسرشون اون کار رو نمیکرد…

دستشو بالا آورد ،به صورتش زل زدم که دست به جیب شد و خودش رو نزدیک تر کرد…

-لازم نیست قسم بخوری ،من حرفتو باور میکنم..اما واسه موندنت اینجا یه شرطی دارم..
اخم کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم..

– چه شرطی؟!

لبخند شروری زد..

دانلود-کامل-رمان-خدمتکار-من
دانلود-کامل-رمان-خدمتکار-من

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن