آخرین مطالبتقدیر غریب

رمان تقدیر غریب پارت بیست و پنجم

Rate this post

رمان تقدیر غریب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان تقدیر غریب وارد شوید

دوباره به ساعت نگاه کردم ۸:۳۸ دقیقه!

نمیدونستم از استرس چیکار کنم.

نه ناخونی برام مونده بود،نه

پوست لبی که بخوام بکنمش!

باورم نمیشد..!

یعنی من قراره از اینجا برم؟

حس خوشحالی و استرسم باهمدیگه قاطی شده بودن و نمیدونستم باید چیکار کنم.

خداروشکر به خاطر وجود پرهام،رهام بهم گفته بود که باید

لباس استین بلند و روسری سرم باشه.

داشتم به حرفای دیشب رهام فکر میکردم.

سرمو به شدت به چپ و راست تکون دادم تا این فکرا از سرم برن بیرون.

این اخرین شانس منه،نباید خرابش کنم!

با صدای باز شدن در برگشتم و به پرهام خیره شدم که دست کمی از من نداشت.

اونم پر از استرس و اضطراب بود.

درو پشت سرش بست و با نگرانی به من خیره شد.

:اماده ای؟

فقط سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.

:هیچ حرف یا حرکت مشکوکی از رهام ندیدی؟

بازم با سر بهش جواب منفی دادم.

سرشو تکون داد و گفت:

خوبه باید بریم…ولی قبلش…

:قبلش چی؟

:هیچی وقت داریم یکم صبر کن.

بعد از این حرفش به سمت کمدی که گوشه ی اتاق بود رفت و شروع کرد به گشتن چیزی که من نمیدونستم چیه.

شاید داشت دنبال شناسنامم میگشت،شایدم

خودش چیزیو لازم داشت و میخواست پیداش کنه.

نگاهم بین پرهام و در اتاق در گردش بود.

با صدای پرهام نفسمو با خیال راحت دادم بیرون:

پیداش کردم،بیا بریم!

همین که به سمت در برگشتم با دیدن چیزی که رو به روم بود تنم یخ کرد.

این کی اومد اینجا؟

حس کردم زیر پاهام داره خالی میشه!

قبل اینکه بیفتم پرهام دستشو دورم حلقه کرد.

زل زده بود به چشمام!

اینجا هوایی برای نفس کشیدن نیست یا من یادم رفته چطوری نفس میکشن؟

پرهام اروم کنار گوشم زمزمه کرد:

همینجا وایستا تکون نخور.

بعد از این حرفش ولم کرد که باعث شد بیفتم زمین.

به سمت رهام رفت و روبه روش وایستاد،

ولی رهام فقط داشت به من نگاه میکرد.

اصلا نمیشنیدم که دارن چی میگن.

رهام پرهامو کنار زد و قبل اینکه قدم دومو برداره پرهام جلوشو گرفت و…

دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نکشم.

نگاهم به چاقویی بود که تو شکم رهام فرو رفته بود.

چیزیو که میدیدم باورم نمیشد.

پرهام این کارو کرد؟

پرهام اومد سمتمو گفت:همینجا وایستا الان میام.

به رهام که دستشو روی شکمش گذاشته بودو صورتش از دردو فشار عرق کرده بود نگاه کردم.

با این که نمیتونست کاری بکنه ولی بازم ازش میترسیدم.

پرهام در کمدو باز کرده بود و دوباره داشت دنبال چیزی میگشت.

با تکون خوردن لبای رهام با ترس چند قدم به جلو برداشتمو رو زانوهام نشستم سرمو

نزدیک گوشش کردم که با صدای اروم و به سختی گفت:

داری قبر خودتو با دستای خودت میکنی.

هرجا باشی پیدات میکنم.

سریع بلند شدم.نمیخواستم ادامه ی حرفاشو بشنوم چون مطمئنن

میترسیدمو توی تصمیمم تاثیر میذاشت،ولی نه این آخرین شانسه من برای فراره نمیتونم این شانسو از دست بدم.

دوباره لب زد:

اگه بری پیدات میکنمو کاری میکنم که ارزوی مرگ کنی.

ازونجایی که نمیتونست در حال حاظر کاری کنه با بغض گفتم:

تا الانم همین کارو میکردم،نکنه فکر میکردی توی بهشت بودم؟

ازت متنفرم،حتی اگه بازم پیدام کنی شده برای هزار بارم شده فرار

میکنم.نمیدونستم چشمش که تر شد بخاطر گریه بود یا از درد.با درد

گفت:میخواستم واست جبران کنم ولی با اینکارت داری خرابش میکنی،

این سری جهنم واقعیو بهت نشون میدم.

پرهام اومد سمتمو دستمو گرفت و رو به رهام گفت:

خدافظ داداش!

و بعدم دستمو کشید.اخرین لحظه صدای رهامو شنیدم که گفت:پیدات میکنم…

نفهمیدم چطوری از پلع ها پایین رفتیم،

برام مهم نبود نگهبانا کجان و جرا کسی اینجا نیست،

چون میدونستم همه ی اینا جزیی از نقشه ی پرهامنو نباید فکرمو درگیرش کنم.

همین که پامونو از در خروجی بیرون گذاشتیم نفس راحتی کشیدم.

فکر کنم قسمت مشکلش حل شد!

:حالا باید چیکار کنیم؟

یه ماشین سر خیابون هست،باید به ماشین برسیم.

دستمو گرفته بودو با سرعت در حال دویدن بودیم.

همین که سوار ماشین شدیم تازه تونستیم یه نفس راحت بکشیم.

البته فقط من!

پرهام با سرعت خیلی زیادی حرکت میکرد.

دونه های عرق از رو پیشونیش میریختن و نشون میدادن که چقدر توی فشاره!

ده دقیقه از حرکتمون نمیگذشت که با وایسادن ماشین نگاهمو به بیرون دوختم.

توی یه کوچه ی دراز بودیم که پر از خونه های کوچیک و کنار هم بود.

با تعجب به پرهام نگاه کردم و گفتم:

چرا وایستادی؟

:امشب و باید همینجا بمونیم!

:ما هنوز خیلی ازشون دور نشدیم.

:بیا بریم تو بهت میگم.

با اینکه از این اتفاق ناراضی بودم ولی چیزی نگفتم و پیاده شدم.

فعلا تنها کسی که دارم پرهامه و باید بهش اعتماد کنم!

درو باز کرد و کنار کشید تا من برم تو.

یه خونه ی کوچیک بود که حدودا پذیراییش ۲۴ متر میشد،

با یه اشپزخونه ی کوچیک و یه در که ظاهرا اتاق خواب بود.

بدون صبر برگشتم سمتشو گفتم:

خب میشه بگی؟

خندید و تک صندلی گوشه ی اتاق نشست و گفت:

بابا چقدر سوال میپرسی بذار یه کم استراحت کنیم.

با اینکه خیلی استرس داشتم لبخندی زدم و گفتم:

خیلی خسته شدی!

لبخندی زد و بدون اینکه چیزی بگه چشماشو بست و سرشو به دیوار تکیه داد.

همونجا سرگردون وایستاده بودم که با شنیدن صداش دوباره چشمامو بهش دوختم:

صددرصد تا الان چند نفر دارن دنبالمون میگردن،اونا فکر میکنن ما تا

جایی که بتونیم از اینجا دور میشیم،برای همین اینجاهارو نمیگردن،

پس بهترین جا نزدیکترین جاس!

گوشه ی لبمو بین دندونام گرفتم و به حرفاش فکر کردم.

راست میگفتا!!!

خندیدم و گفتم:

توام باهوشیا!

:خب اره دیگه اگه توام هوش منو داشتی که میتونستی تنهایی فرار کنی!

لبامو جمع کردم و با خودم فکر کردم واقعا من اینهمه گیجم که اینم فهمید؟

:برو توی اتاق بخواب!فردا باید بریم یه سری وسیله بخریم،تا سه ماه باید اینجا بمونیم!

:بعد از سه ماه چی میشه؟

با صدای بلند خندید و گفت:

داداشم رفته و میتونیم راحت زندگیمونو بکنیم!

با چشای گرد شده گفتم:

زندگیمونو؟

:منظورم این بود هرکدوممون میریم دنبال زندگی خودمون.

سرمو تکون دادم و گفتم:

اهان.

به اتاق خالی نگاه کردم،روی زمین دراز کشیدم و به این فکر کردم که زندگی من کجاس؟

زندگی من چیه؟

بعد از این سه ماه میخوام چیکار کنم؟

با صداهای نامفهومی از خواب بیدار شدم.

چشمامو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.

ظاهرا صدا از خونه نبود.

بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.

زنای همسایه ای که دور ماشین میوه فروشی جمع شده بودن.

چند تا پسر بچه ام کمی اونورتر با توپ فوتبالشون داشتن بازی میکردن.

همه ی اینا دارن زندگی میکنن،

همشون دور هم خوشحالن،

خونواده دارن..!

ولی من،هیچکس و ندارم.

تا حالا به اینجاش فکر نکرده بودم،فقط دلم میخواست فرار کنم،

اصلا فکر نکرده بودم که بعد از فرارم قراره چیکار کنم.

تمام این مدت یه نفر توی ذهنم بود که نمیخواستم تا بعد از فرارم اسمشو بیارم،

نمیخواستم خودمو الکی امیدوار کنم.

ولی الان که دیگه رهامی در کار نیس،میتونم ازادانه بهش فکر کنم.

این سه ماه و تحمل میکنم و بعدش میرم تا سعید و ببینم.

نمیدونم،شایدم تا الان ازدواج کرده!

ولی…

ولی من فقط دلم میخواد ببینمش!

المیرام میرم میبینم،ولی نمیخوام مامان بابامو ببینم!

من زندگی خودمو فدای اونا کردم ولی اونو بهم اهمیت ندادن.

حتی دلم براشون تنگ نشده که بخوام برم ببینمشون.

برام مهم نیست که این رفتارم غیر عادیه و قلبم از سنگ شده!

حدود یه هفته بود که اینجا بودیم.

همه چی عادی بودو خداروشکر هیچ مشکلی پیش نیومده بود.

پرهام میرفت بیرون و کارای خودشو انجام میدادو منم کنار پنجره میشستم

و به بیرون خیره میشدم.

نمیدونستم چطوری باید از پرهام تشکر کنم،

اگه اون نبود من الانم پیش رهام بودم.

چشمامو بستم و مثل گذشته توی خیالم رفتم.

به این فکر کردم که اگه سعید جای پرهام بود چقدر خوب میشد.

برام هیج اهمیتی نداره که توی یه خونه ی کوچیک زندگی کنم،

برام اهمیتی نداره نتونم برم بیرون و توی خونه مثل یه زندانی باشم،

برام مهم نیست که چطوری زندگی کنم،

همین که سعید پیشم باشه دیگه چیزی نمیخوام.

چشمامو باز کردم و این فکرارو از ذهنم دور کردم.

اینا چیزی جز خیال نیستن!

من هنوزم زن رهامم و اسمش تو شناسناممه!

سعی کردم بیخیال هرچی فکر کردنه بشم!

با تقه ای که به در خورد از جلوی پنجره کنار رفتم و درو باز کردم.

:اماده شو بریم بیرون.

:مشکلی پیش نمیاد؟

خندید و گفت:

همشون رفتن شیراز،فکر میکنن تو رفتی پیش خونوادت.

با تعجب گفتم:شیراز؟

:اره چند وقتی میشه که رفتن اونجا!

:خب شماها از کجا خبر دارید؟

:من خبر نداشتم ولی رهام خبر داشت!

با اینکه نفهمیده بودم چی به چیه ولی سرمو تکون دادم و گفتم:

باشه الان اماده میشم!

روز اولی که اومدیم اینجا پرهام چند دست لباس و مانتو

برام اورد که خیلیم اندازم نبودن،

ولی باز بهتر از هیچی بودن.

بعد اینکه اماده شدم از اتاق رفتم بیرون که دیدم منتظرمه.

بدون اینکه حرفی بزنه به سمت در راه افتاد که منم پشت سرش

به راه افتادم.

همین که از خونه بیرون اومدیم سنگینیه نگاه همسایه هارو روی خودم حس کردم.

معلوم نیست چه فکرایی پیش خودشون میکنن!

سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.

بعد از چند ساعت چرخیدن توی پاساژا و فروشگاها رضایت دادیم برگردیم.

صندوق عقب پر از مواد غذایی و لباسای خونگی بود.

دیگه از این به بعد باید خودم غذا بذارم و خونه رو مرتب کنم.

دیگه نمیخوام بیشتر از این شرمندش بشم.

پرهام تند تند ار اینه عقب و نگاه میکرد.

با استرس پرسیدم:

چیشده؟

:هیچی..هیچی..فقط خوب به حرفام گوش کن.

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد.

همین الان کنار چهار راه وایمیستم توام از ماشین پیاده شو،بهت زنگ میزنم باهات حرف میزنم.

:ولی…

:وقت نداریم النا هرکاری میگم بکن.

با توقف ماشین منم با استرس از ماشین پیاده شدم.

گوشی ای که دیروز بهم داده بودو توی دستم گرفتم و منتظر وایستادم.

یه دقیقه بیشتر طول نکشید که گوشی توی دستام لرزید.

کسی جز پرهام این شماررو نداشت،پس بدون معطلی جواب دادم:

بله؟

:ببین النا خوب به حرفام گوش کن،نمیدونم از کجا پیداش شد ولی منو دید،

دوست رهامو میگم،احتمالا الان میخواد به رهام خبر بده که منو دیده

ولی از فرار تو خبر نداره،الان یه ادرسی و برات میفرستم تو برو اونجا

منم اگه تونستم میام.

:یعنی چی پرهام،ینی رهام میتونه پیدامون کنه؟

:اگرم بتونه فقط منو میتونه پیدا کنه،برای همین تورو پیاده کردم،

به همین ادرسی که الان برات میفرستم برو،اونجا کسی نمیتونه تورو پیدا کنه

خواهش میکنم بدون هیچ حرفی به چیزایی که میگم عمل کن،باشه؟

با اینکه به شدت ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم ولی گفتم:باشه!

:افرین،میبینمت.

بدون اینکه منتظر جوابم باشه قطع کرد.

حتی میترسیدم ماشین سوار شم!

تصمیم گرفتم پیاده به ادرسی که پرهام برام فرستاده برم.

سرمو انداختم پایینو راه افتادم.

حدودا بعد از چهل دقیقه پیاده روی وایستادم.

تازه یادم افتاد که من اصلا به ادرس نگاه نکردم.

پس الان کجا اومدم؟

نگاهم به خونه ای افتاد که توش پر از خاطرات خوب بود.

خواستم برگردم ولی تصمیم گرفتم جلوتر برم.

دستمو روی در کشیدم،انگار با این کار میخواستم این تپش قلبو سرکوب کنم.

به در تکیه دادم و چشمامو بستم.

چی میشه الان زنگ درو فشار بدم و بعد از اینهمه مدت ببینمش؟

نفسمو با صدا بیرون فرستادم و چشمامو بستم.

نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت بود که به در تکیه داده بودم که با خالی شون پشتم….

با خالی شدن پشتم به عقب پرتاب شدم.

چشمامو از درد بستم،ولی با یاد اوری اینکه الان کجام سریع چشمامو باز کردم.

زل زدم به چشماش..

به چشمایی که یه زمان دنیای من بود..

شاید لفظ یه کلام اشتباه باشه،چون الانم میتونم دنیامو تو چشماش ببینم.

نمیتونست حرف بزنه؟

چرا چیزی نمیگه؟

یه نفس عمیق کشیدم تا قلب بی قرارم اروم بشه.

ولی مگه میشه؟

پشت سر هم نفسای عمیق میکشیدم و منتظر یه عکس العملی از سمت سعید بودم.

:ت..ت..تو چقـ..چقد شبیهشی!

وای خدا…!

یعنی باورش نمیشد کسی که جلوشه منم؟!

دستمو جلوی دهنم گرفتم و سرمو انداختم پایین.

چیکار باید میکردم؟

از چیزی که فکرشو میکردم داغونتر شده بود.

لعنت بهت رهام!

باهامون چیکار کردی؟

نفهمیدم چیشد،ولی تا به خودم بیام..تو اغوش مردی رفتم که الان با دیدنش حس میکردم دیگه چیزی از دنیا نمیخوام.

حتی اگه همین الانم بمیرم ناراضی نیستم.

من دیگه به چیزی که میخواستم رسیدم.

جوری فشارم میداد که هر ان امکان میدادم له بشم.

منم اروم دستمو بلند کردم و پشت کمرش گذاشتم.

شاید الان باید عذاب وجدام داشته باشم بابت این کار،

ولی هیچ حسی جز خوشحالی ندارم!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن