آخرین مطالبتقدیر غریب

رمان تقدیر غریب پارت سیزدهم

Rate this post

رمان تقدیر غریب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان تقدیر غریب وارد شوید

اینکه رهام نیست!

یه پسر جوون که میخورد ۲۹،۲۸سالش باشه.

با دیدن من سریع یه چیزی گفت که متوجه نشدم

چی میگه.

سرمو به معنیه نفهمیدن تکون دادم که بازم

یه چیزی به حالت سوالی پرسید.

منکه زبون اینارو نمیدونم.

ناخوداگاه گفتم:

چی؟

اینسری رنگ تعجب نگاهش پررنگتتر شد.

:تو‌بلدی فارسی حرف بزنی؟

:خب اره تعجب داره؟

سرشو تکون داد و گفت:

نه تعجب نداره اینجا همه ایرانی ان.

با تعجب گفتم:

چی؟

:میگم تعجب نداره که اینجا همه ایرانی ان.

:واقعا؟

:اره خب.

:خب چرا؟

:چرا نداره خیلی چیز عجیبیه؟

:خب عجیبه دیگه،اینجا یه کشور دیگه چرا همه ایرانی ان؟

:همه که نه،بیشتریاشون.

:خب چطوری؟شانسی همشون ایرانی از اب در اومدن؟

:نه شانسی نیست که قضیش خیلی پیچیدست.

:خب نمیگی قضیه چیه؟

دستشو برد پشتشو گفت:

اصلا تو کی هستی؟

چشماشو ریز کرد و گفت:

خدمتکار جدیدی؟

سرمو انداختم پایین و جوری که انگار میخوام بپیچونمش

گفتم:

خب نه خدمتکار نیستم میدونی چیه؟من…

با شنیدن صدای نگار با خوشحالی به سمتش برگشتم.

اما همین که رسید متوجه شدم من و صدا نمیکنه و ظاهرا

با این اقاست.

:مهران

بعدم بلندتر داد زد:

مهران

این پسره ام برگشت سمتشو با دیدن نگار لبخندی زد:

به‌به نگار خانم.

همین که نگار بهمون رسید پسره که اسمش مهران بود

دستاشو از همدیگه باز کرد و نگار پرید بغلش.

با تعجب داشتم بهشون نگاه میکردم.

نگار چشماشو بسته بود.

حس کردم که دیگه نباید اونجا بمونم.

خواستم برگردم که نگار چشماشو باز کرد و با دیدن من

هول شد و سریع از مهران جدا شد.

:النا توام اینجایی؟چرا حرف نمیزنی پس.

اروم خندیدمو گفتم:

شما راحت باشید من میرم.

نگار یه نگاه مشکوک بهمون انداخت و گفت:

اصلا شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟

:هیچی من داشتم تاب بازی میکردم.

بدون توجه به لحن بچگونم با ذوق ادامه دادم:

خیلیم خوش گذشت توام بیا.

نگار و مهران با همدیگه زدن زیر خنده.

مهران گفت:

منم فکر کردم تویی اومدم هلش دادم،بعد

سه ساعت خانم برگشته دیدم تو نیستی.

:خب چیکار کنم فکر کردم رهامه.

هردوتاشوم همزمان و با تعجب گفتن:

رهام!

:خب اره چیه مگه.

یه دفعه یادم افتاد که نباید جلوی اینا اینطوری

صداش کنم.

چون خواستم بحث و سریع تموم کنم گفتم:

خیله خب من دیگه برم کاری ندارید؟

نگار گفت:

کاری داری میخوای بری؟

گفتم:

نه همینطوری

:خب پس بمون دیگه

لبخند شیطانی زدم و گفتم:

خب شاید شمام میخواید تنها باشید دیگه.

نگار چپ چپ نگام کرد و گفت:

چی میگی واسه خودت.

بعد اومد سمتمو دستمو کشید،

بردم یه سمت دیگه و گفت:

تو میفهمی چی میگی؟

:وا چرا عصبانی ای؟

:عصبانی نباشم؟چی با خودت داری میگی؟

شیطون نگاهش کردم و گفتم:

چرا بهم نگفتی شیطون.

انگار که به زور جلوی خندشو نگر داشته گفت:

اونطوری که تو فکر میکنی نیست.

:خب چطوری فکر میکنم؟

:اینکه ما همو دوست داریم.

:مگه ندارید؟

: نه به خدا اونطوری نیست،اون مثل داداشمه.

:واقعا؟

:اره هیچی بینمون نیست.

سرمو تکون دادمو گفتم:

خیلخ خب باشه،من الان برم؟

:کجا بری؟

:وای نگار اصلا نمیدونم چیکار کنم حوصلم خیلی سر رفته.

:حالا چیشد که تونستی بیای بیرون؟

:هیچی یکم مظلوم نمایی کردم دلش به رحم اومد.

:بهش نمیاد

:چی بهش نمیاد؟

:اینکه دلش به حال کسی بسوزه.

:یعنی انقدر سنگ دله؟

:از سنگ دلم بدتر.

با ترس بیشتری از این تعریفایی که ازش میشنوم گفتم:

خب تا حالا چیکار کرده اصلا؟

:هیچی بیخیال.

:خب نه بگو دیگه،میخوام بدونم.

:خب منم میگم ندونی بهتره.

:اول اخر که میخوام بدونم چه فرقی داره.

:النا،میگم اصرار نکن یعنی اصرار نکن خب؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

باشه،حالا عصبانی نشو.

لبخند زد و گفت:

عصبانی نشدم،هر چی میگم به خاطر خودت میگم.

منم متقابلا لبخند ردمو گفتم:

میدونم.

:من فعلا برم کار دارم.

:باشه برو.

بعد خداحافظی از من و مهران رفت.

همین که از دیدم خارج شد رو کردم به مهران و گفتم:

میشه من چند تا سوال از شما بپرسم؟

مشکوک نگاهم کردو گفت:

بپرس.

با ذوق شروع کردم به پرسیدن سوالام.

نميدونستم سوالامو از كجا شروع كنم.

تا الان سوالاي خيلي زيادي توي ذهنم وجود داشتن

و منتظر يه فرصتي بودم كه از كسي اين

سوالارو بپرسم ولي الان كه موقعيتش پيش

اومده و ميتونستم سوالامو بپرسم ،

چيزي يادم نمياد !

دستمو زير چونم گذاشتم و فكر كردم كه چه سوالي بايد بپرسم .

اهان يادم اومد ! نگاش كردمو گفتم :

ميشه بدونم شغل اصلي رهام چيه ؟

يه طور خاصي نگام كرد كه متوجه شدم به

خاطر تلفظ اسم رهام بوده .

ادامه دادم : خب من شنيدم قاچاقچيه عتيقست !

ولي باور نكردم ، خب ….. تا حدودي باورش سخته ديگه نه؟

اونم سرشو تكون دادو گفت :

يعني تويي كه اين همه راحت اسمشو

صدا ميكني بدون اين كه هيچ ترسي داشته باشي ،

نميدوني كارش چيه ؟

خب راست ميگفت !

من واقعا چرا نبايد شغل كسيو كه اسمش تو شناسنامم

به عنوان شوهرمه بدونم ؟

واقعا همچين زن و شوهري وجود دارن ؟

منكه بعيد ميدونم !

خواستم يه بهونه و توجيهي بيارم ولي

قبل از اين كه من حرفي بزنم خودش ادامه داد:

خب ، چون اول و اخر قراره بفهمي بهت

ميگم كه چي به چيه !

خب ببين اين كه شنيدي رئيس تو كار قاچاق

عتيقس درسته ، ولي همه چيز نيست.

ميشه گفت تا چند سال پيش اين كارو ميكرد ،

ولي الان قضيه فرق كرده ، الان ميشه گفت ،

خب چطوري بگم ،تو كار همه چيه ديگه.

با تعجب و گيجي گفتم : يعني چي همه چي ؟

اونم كه انگار خودش هم متوجه نشده

چي گفته ادامه داد :

خب الانم كار اصليمون قاچاق عتيقس ،

ولي كاراي ديگه اي هم انجام ميديدم .

: مثلا چيكار ؟

:خب يه جورايي اين باندي كه من توش هستم

بزرگترين باند قاچاق عتيقست ، ولي كاراي ديگه اي هم تو محدوده

ي پايين تري انجام ميديم .

من : خب يعني چي ؟

نميدونم ((خيلي گيجي ))ای که مهران

بهم گفت از روي صميميت بود يا از روي رك بودن.

من : خب مهران تو تاحالا ادمم كشتي ؟

مهران با صداي بلند زد زير خنده !

با تعجب نگاش كردم و گفتم :

چيه ؟ مگه جك گفتم ؟

مهران : شوخي ميكني ؟

من : مگه من با تو شوخي دارم ؟

با این خرفم جدی شد و بهم نگاه کرد:

اخه این چه حرفیه دختر خوب؟

:پس یعنی کسیو نکشیتید؟

:معلومه که کشتیم،تو چی فکر کردی؟فکر میکنی منظور من

خاله بازی ایه که تو تو خونتون بازی میکنی؟

اخمامو کشیدم تو همو گفتم:

من تا حالا خاله بازی نکردم،فکرم نکنم سوالم انقدر خنده دار

بوده باشه که اینهمه مسخرم کردی.

اینسری با ملایمت گفت:

میدونم،این از سادگیته!ولی باید بدونی کسی که کارش قاچاقه

و هزار تا دوست و دشمن داره،برای اینکه تو کارش موفق بشه

باید هر کسی که جلوی راهشه رو بکشه!

میدونستم رهام ادم کشته!ولی فکر نمیکردم زیر دستاشم

مجبور کرده باشه که ادم بکشه.

با اینکه پسر خوب و مهربونی به نظر میرسید ولی بازم ازش

ترسیدم.هرچی باشه اینم یکی مثل رهامه.

با این حال سعی کردم بدون ترس سوالامو ازش بپرسم.

:خب تو الان تا به حال چند نفرو‌کشتی؟

قیافش متفکرانه شد و در حالی که فکر میکرد گفت:

خب،راستش یادم نمیاد..ولی فکر کنم خیلی زیاد بوده باشه.

:تقریبا چند نفر؟یعنی تو نمیدونی چند نفرو‌کشتی؟یعنی چی؟

اینسری جدی نگام کرد و گفت:

چرا میخوای بدونی؟چرا میخوای یکاری کنی که مدام در حال ترس

باشی؟که چی بشه؟نگران نباش..

با خنده ی شیطنت امیزی ادامه داد:

هیچوقت تورو نمیکشم.

چپ چپ نگاش کردم و گفتم:

اون که معلومه،تو منو بکشی خودتم میمیری.

اینرسی با تک خنده ای گفت:

از کجا میدونی؟انقدر به خودت مطمئنی؟

خنده روی لبام خشک شد و توی دلم گفتم،اره از خودم خیلی مطمئنم

از خودم مطمئنم که یه روزی زیر دستای این ادم زورگو و ظالم

میمیرم.

ولی خودمو حفظ کردم و نذاشتم از حال درونیم با خبر بشه.

با خنده گفتم:خب حالا سوالای من تموم نشده فکر نکن میتونی منو

بپیچونی و جواب بقیه ی سوالامو ندی!

:خب باشه بپرس خانم کوچولو.

پشت چشمی براش نازک کردم و سعی کردم سوالای

بعدیمو به یاد بیارم.اهان یادم اومد.

:خب تا حالا گیر پلیس نیفتادید؟یعنی تا به حال دستگیر نشدید؟

اینسری جوری خندید که هر ان امکان میدادم دل و رودش بریزه

بیرون.اینسری خیلی جدی اخم کردمو تقریبا با صدای بلندی گفتم:

چرا هر چی میگم میخندی؟به غیر از خنده کار دیگه ای نداری؟

اینسری بر خلاف اینکه سعی میکرد جلوی خندشو بگیره

نتونست و همونطوری به خندش ادامه داد.

با عصبانیت بلند شدم و گفتم:اصلا نخواستم بهم جواب بدی

تو فقط بخند که یه دفعه از مسخره کردن عقب نیفتاده باشی.

دستامو مشت کردم و با قدمای بلند راه افتادم.

جوری رفتار میکرد که انگار من یه دختر بچه ام که هیچی حالیم

نمیشه!با خودم گفتم:مگه اینطوری نیست؟الان تو چی حالیت

میشه؟ صدای مهران و از پشت سرم شنیدم:

وایسا وایسا ببخشید.

با صدای ارومتری گفت:وای خدا اسمش چی بود.

بعد یه دفعه داد زد:

النا وایسا،باشه ببخشید دیگه نمیخندم وایسا دیگه.

برگشتمو داد زدم:دیگه سوالی ندارم هیچی نمیخوام.

با جدیت گفت:اگه دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم.

دوباره برگشتم سمتشو گفتم:برو بابا.

همینکه که برگشتم با سر تو سینه ی یکی فرو رفتم.

انقدر سفت بود که پیشونیم درد گرفت.

دیگه صداییم از مهران نمیومد.

سرمو بلند کردم تا ببینم این کیه که باهاش برخورد کردم که با

قیافه ی عصبانیه رهام روبه رو شدم.

اب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین تا چشمام به

چشماش نیفته.صدای نفسای عمیقشو شنیدم.

دستشو گذاشت روی قفسه ی سینمو من و با شدت هل داد،

جوری که افتادم زمین.کف دستام زخمی شده بودن ولی

با هیجان به صحنه ی روبه روم نگاه میکردم.

قفسه ی سینم بالا پایین میشد.

رهام به سمت مهران رفت و روبه روش وایستاد.

نمیدونستم میخواد چیکار کنه.مهرانم به اینور اونور نگاه میکرد.

صدای اروم رهام و شنیدم:تا اونجایی که من میدونم تو زیر

دستمیو اون دختریم که اونجاست زنم.

مهران هیچ حرفی نزد که رهام ادامه داد:

شما دوتا دقیقا چه سروسری باهمدیگه دارید.

منکه خودمو معاف میدونستم و هیچ جوابی نمیدادم،ولی

از طرفی قیافه ی مضطرب مهران منو وادار میکرد که چیزی بگم.

ولی هرچی فکر کردم نه حرفی برای گفتن پیدا میکردم نه جرعتی

و توی خودم میدیدم که بخوام این کارو انجام بدم.

رهام یه قدم کوتاه دیگه ورداشت و فاسلشو با مهران به حداقل

رسوند.اینسری لبای رهام و دیدم که تکون میخوره ولی انقدری

صداش اروم بود که متوجه نشدم چی میگه.

بعد از چند ثانیه دست مشت شده ی رهام روی صورت مهران

نشست.نمیدونم از ضعیفیش بود یا از ناگهانیه حرکت رهام که

افتاد زمین.رهام ولش نکرد و مهران و گرفت زیر مشت و لگدش.

با تعجب داشتم به این صحنه نگاه میکردم که سریع به خودم

اومدمو بلند شدم.باذسرعت رفتم سمتشو از دست رهام گرفتم.

:چیکار میکنی رهام؟این چه کاریه؟

برگشت سمت منو با قیافه ی ترسناکش زل زد به چشمام.

از بین دندونای کلید شدش گفت:النا پرونده ی تو به اندازه ی

کافی سیاه هست،کاری نکن از این بدتر بشه.

همین که برگشت دوباره دستشو گرفتم که اینسری با

عصبانیت بیشتری برگشت سمتمو گفت:

دو تا راه بیشتر نداری،یا همین الان برمیگردی اتاق و منتظر من

میشی،یا به کارت ادامه میدی و جفتتونو اینجا خاک میکنم.

دستم شل شد و از روی بازوش افتاد پایین.

با تردید به مهران نگاه کردم که به خاطر بچه بازیه من این بلا

سرش اومده.خواستم بازم التماس کنم که با دادی که زد

سریع عقب گرد گردم و به حرفش عمل کردم.

بدو بدو از بین درختا رد میشدم.دلیل کارمم نمیدونستم،

شاید میخواستم با این کار استرس خودمو کم کنم ولی

فکر نکنم این کار کمکی بهم بکنه!

به سمت پله ها رفتم و قبل اینکه پامو روی دومین پله بذارم

صدای نگار و شنیدم.برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم.

با یه ظرف میوه ای که به نظر میرسید سنگین باشه پایین

پله ها وایستاده بود.با دیدنش نا خوداگاه بغض کردم و گفتم:

به خدا تقصیر من نبود!اون یه دفعه اومد.

چشمای نگار گرد شد و گفت:چی میگی؟چرا نامفهوم حرف میزنی؟

سرمو با شدت تکون دادمو گفتم:

اصلا تقصیر من نبود اون خودش سر به سرم گذاشت.

:چی میگی النا؟درست حرف بزن بگو ببینم چیشده.

با سرم به حیاط اشاره کردم و گفتم:برو اونجا میفهمی.

با گیجی به جایی که با سرم بهش اشاره کردم نگاه کرد.

:به خدا نمیفهمم چی میگی النا.

اینسری بدون اینکه بهش جواب بدم از پله ها رفتم بالا.

همین که به در اتاق رسیدم متوجه شدم که نمیتونم در و باز کنم.

به در تکیه دادم و همونجا سر خوردم و روی زمین نشستم.

سرمو بین دستام گرفتم.چرا من اینهمه گند میزنم؟

چرا نمیتونم یه کاری و درست و حسابی انجام بدم؟

با افسوس سرمو تکون دادم و زیر لب گفتم:

واقعا برات متاسفم النا!مثل بچه ها رفتار میکنی!

نمیتونی هیچ‌کاری و انجام بدی،یکی نیست بگه اگه تو

سوال نپرسی میمیری؟

کم کم چشمام روی هم افتاد ولی به طور کامل هوشیاری مو از

دست نداده بودم که صدای قدمایی و شنیدم.

خواستم خودمو بزنم به نشنیدن ولی …..

با دردی که توی پهلوم پیچید سریع چشمامو باز کردم و سرمو

بلند کردم.با دیدن قیافه ی عصبی و کلافه ی رهام سریع از

جام بلند شدم و روبه روش وایستادم.

بیشتر از اینکه عصبی باشه کلافه بود.میخواستم یه چیزی

بهش بگم که مانع کتک خوردن احتمالیم باشه.

ولی نمیدونستم چی میتونم بهش بگم.

در اتاقو باز کرد و گفت:برو تو.

مردد نگاهش کردم که با چشماش بهم اشاره کرد.

رفتم توی اتاق و بلاتکلیف هون وسط وایستادم تا ببینم

چی میخواد بگه یا چیکار میخواد بکنه.

به سمت کمدش رفت و درشو باز کرد،همون لحظه که حس

کردم میخواد لباسشو در بیاره سریع رومو برگردوندم.

بعد از حدود چند دقیقه برگشتم که دیدم روی تخت دراز

کشیده.خواستم بیخیال ازش خودمم برم بخوابم که

یاد چیزی افتادم.من مثلا با خودم قرار گذاشته بودم باهاش خوب

برخورد کنم.مگه الان رهام شوهر من نیست؟

چرا باید اینهمه باهاش غریبه باشم؟

هرچقدرم اون از من بدش بیاد من مجبورم تا اخر عمرم باهاش

زندگی کنم،پس من باید یه کاری بکنم.

خواستم برم سمتش که پشیمون شدم،چه اهمیتی داره؟

بذار تا اخر عمرمون با همدیگه بد باشیم،بذار تا اخر عمرم

عذاب بکشم،دیگه برام چیزی مهم نیست.

از ته قلبم دلم میخواد که بمیرم،دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ی

زندگیم ندارم.امیدوار بودم هر چه سریعتر این زندگی تموم بشه.

اولش خواستم برم روی تخت بخوابم ولی با دیدن رهام

منصرف شدم و بعد ورداشتن یه بالشت و پتو

همونطوری روی زمین دراز کشیدم،چون میدونستم از روی

مبل حتما میفتم پایین.

چند ثانیه نگذشته بود که صدای رهامو شنیدم:

اونجا چیکار میکنی؟

اول خواستم خودمو بزنم به خواب ولی بعد دیدم خیلی

ضایعست.چشمامو باز کردم و گفتم:

پس چیکار کنم؟

ابروهاشو کشید توهمو گفت بیا اینجا.

اب دهنمو وقورت دادمو بهش گفتم:

خب چرا بیام؟

:زود باش بیا حوصلتو ندارم.

لبامو روی هم فشار دادم و بلند شدم.

رفتم سمتشو روی تخت دراز کشیدم،پشتمو کردم بهش

و سعی کردم ازش فاصله بگیرم.

با نشستن دستش روی کمرم یه تکونی به خودم دادم تا

خیلی نامحسوس ازش فاصله بگیرم.

ولی اونیکی دستشم روی شونم گذاشت و من و به سمت خودش

کشید.انگشتاشو لای موهام برد.

میدونستم الان داره به چی فکر میکنه!

مطمئنم داره به راحله فکر میکنه،

ولی اگه راحله اینهمه براش مهم بود که این کارارو با من نمیکرد.

مطمئن بودم یه چیزی این وسط هست که من ازش خبر ندارم.

منو برگردوند سمت خودش.چشمامو به بهونه ی خوابیدن

بستم.ولی صداش باعث شد چشمامو باز کنم و با دقت به حرفش

گوش بدم:

بار اخرته برای من ناز میکنی فهمیدی؟

همزمان با تکون دادن سرم گفتم:بله

:بار اخرتم میشه برای خودت هر غلطی دلت میخواد میکنی،

برای هر کاری اول باید از من اجازه بگیری فهمیدی؟

بازم حرکت قبلیمو تکرار کردم:باشه.

سرشو تکون داد و به صورتم نگاه کرد.

سرمو یه کم خم کردم و چشمامو بستم.

من و به خودش فشار داد و چونشو گذاشت روی سرم.

حس میکردم هوا برای نفس کشیدن ندارم.

سرمو یکم تکون دادم تا راحت تر بتونم نفس بکشم.

جدا از احساس تنفری که نسبت بهش داشتم،حس اینکه

الان من تو بغل یه ادم بی رحم سنگدل هستم که معلوم نیست

تا الان چند نفرو کشته خیلی عذابم میداد.

دستی که الان لای موهای منه معلوم نیست چند نفرو کشته.

معلوم نیست چند نفرو مثل من بدبخت کرده.

یه لحظه یاد مامان باباش افتادم،

چرا خبری از اونا نیست؟

دیگه بعد از مراسم عقد ندیدمشون.

از بس مشغله ی فکری دارم که به هیچکدوم از اینا فکر نمیکنم.

حتی به این که دلم برای خانوادم تنگ شده یا«نه»هم فکر نکردم.

یعنی مامان باباش میدونن همچین پسری بار آوردن؟

یعنی میدونن پسرشون باعث بدبختیه چند نفر شده؟

با خودم گفتم معلومه که میدونن!

تو مراسم خواستگاری و یادت نمیاد؟

یادت نمیاد چطوری با اخم نگاهشون میکرد؟

جوری که مامانش از ترس زبونش بند اومده بود.

باید توی اولین فرصت ازش بپرسم قضیه چیه!

یه پوزخندی زدم و گفتم:

نکه اونم جواب میده،همه ی سوالاتو نگر داشتی ازش بپرسی.

با این فکری که کردم یاد مهران افتادم.

یعنی چه بلایی سرش اومد.

یعنی الان باید از رهام بپرسم چیشده؟

جوابمو میده؟

اصلا جواب نده مهم نیست!مهران به خاطر بچه بازیه من

این بلا سرش اومد،الان من از ترسم حرف نمیزنم؟

اروم صداش کردم:

رهام؟

یه نفس عمیقی کشیدو گفت:

چیه؟

مردد بودم که حرفمو بزنم یا نه!

ولی باید این کارو میکردم،بس بود اینهمه ترسو بودن.

:میخواستم بدونم که،،یعنی میخوام بدونم چه بلایی،سر مهران

اومد؟

انتظار یه عکس اعمل خیلی تندی ازش داشتم ولی در کمال

خونسردی گفت:چرا اینهمه برات مهمه؟

یکم فکر کردم تا منظورشو درک کنم،امیدوار بودم اون چیزی

که تو فکر میکنم تو سرش نباشه.

سعی کردم اروم صحبت کنم تا از دعوای دیگه و شکنجه ی دوباره ی

من جلوگیری بشه:خب تو که نمیدونی قضیه چیه،من چند تا سوال

از مهرا… سریع حرفمو خوردمو گفتم یعنی از نگار میخواستم

بپرسم ولی اون رفت منم سوالامو ازش پرسیدم.

:خب سوالات چی بودن؟فکر کن همه چیو فهمیدی،چی میخواد

بهت برسه؟

سرشو بلند کرد و گذاشت روی دستش.با انگشت اشارش روی

صورتم کشید و گفت:تو که به فرار و اینکه یه پشتیبانی پیدا کنی

فکر نمیکنی؟ترسیده از اینکه نکنه متوجه چیزی شده باشه توی

فکر فرو رفتم.این تنها چیزی بود که ازش حرفی به کسی نزده

بودم.پس برای چی استرس دارم؟

سرمو تکون دادم و گفتم:من به فرار فکر نمیکنم،دلمم نمیخواد

کسی و قاطیه کارام کنم.

یه طرف لبش و به سمت بالا برد و گفت:

امیدوارم واقعا همینطور باشه،حالا چه سوالایی ازش پرسیدی؟

خواستم یه چیزی سر هم کنم که گفت:

مهران خودش همه چیو بهم گفت،پس دروغ نگو که به ضررته.

یعنی همه چیو به این راحتی لو داد؟چرا بیخودی بهش اعتماد

کردم؟اصلا شاید رهام میخواد رودستی بزنه.ولی خب من نباید

ریسک کنم،همینطوری ازم به اندازه ی کافی متنفر هست و با دلیل

و بدون دلیل سعی میکنه ازار و اذیتم کنه.

:هیچی ازش درمورد کارتون پرسیدم.

چشماشو ریز کرد و گفت:راجب کار میپرسیدی که داشتی

فرار میکردی؟راستشو بگو،مهران چیزی بهت گفت؟

سرمو انداختم بالا و گفتم:نه به خدا چیزی بهم نگفت،فقط

مسخرم کرد منم عصبانی شدم و خواستم برگردم.

:یعنی تو این چند دقیقه تا این حد با همدیگه صمیمی شدید؟

:صمیمی نشدیم که!من فقط ازش سوال پرسیدم.

نفسشو داد بیرون و گفت:

فقط میخوام کوچکترین حرکتی ازت ببینم،حالام

بگیر بخواب.

چشمامو بستم.توی بغلش احساس ناراحتی میکردم.

یعنی هنوز بهش عادت نکرده بودم.

مثل این بود که با یه نامحرم همچین برخوردی داشتم.

منتظر بودم که بخوابه تا بتونم از رو تخت بلند بشم.

بعد از چند دقیقه که متوجه شدم نفساش منظم شد دستمو

روی تخت گذاشتم تا بلند شم که متوجه دستای حلقه شدش

دور کمرم شدم.ناامید دوباره دراز کشیدم.

چشمامو بستم که با صحنه ای که پشت پلکام به وجود اومد

سریع چشمامو باز کردم.

یه لحظه سعید و جای رهام تصور کردم.

دستمو روی سرم گذاشتم و محکم فشار دادم.

توی دلم سر خودم داد زدم که:بس کن النا،تمومش کن

تو خجالت نمیکشی؟الان شوهرت کنارت خوابیده تو به چی

فکر میکنی؟

بلند تر داد زدم:عذاب وجدان نداری؟

سرمو محکم فشار میدادم تا این فکرا از ذهنم بره بیرون.

به شدت احساس گناه میکردم.

ولی با به یاد آوردن چهره ی مظلوم سعید یه مقدار از این

احساس گناهم کم شد.

با یادآوریه اینکه کی باعث جداییمون شده سعی کردم احساس

گناهمو سرکوب کنم.

من این وسط تقصیری نداشتم که بخوام خودمو مقصر بدونم و

احساس گناهی داشته باشم.

پس دلیلی نداره که خودمو مقصر بدونم.

باورم نمیشد این کسی که به این راحتی حرف میزد من باشم.

این کسی که با وجود داشتن همسر به پسر دیکه ای فکر میکرد

من باشم و احساس گناهیم نداشته باشم.

چرخیدم و به پهلو دراز کشیدم.

دستمو گذاشتم زیر سرم و به رهام خیره شدم.

به صورتش که طبق انتظارم موقع خواب باید مظلوم تر میشد،

ولی هنوز همون خشونت و میشد توی صورتش دید.

درک اینکه کنار کسی که باعث بدبختیه چندین نفرشده باشی

خیلی عذاب اوره.

ولی بعد به این فکر کردم که همین ادمم یه روزی عاشق بوده.

همین چیزی که من به خاطرش اینهمه عذاب کشید

ناخوداگاه دستمو بلند کردم و روی صورتش گذاشتم.

ته ریشش کف دستمو قلقلک داد.

دستمو اروم روی صورتش کشیدم.

از ترس اینکه بیدار بشه و من و تو این وضعیت ببینه دستمو

کشیدم عقب.

پشتمو بهش کردم تا بخوابم که دستش و روی کمرم حس کردم:

داشتی چیکار میکردی؟

چیزی نگفتم که دستشو کرد زیر لباسم و روی کمرم گذاشت.

کمرمو فشار داد و گفت:نمیخوای بگی داشتی چیکار میکردی؟

اب دهنمو قورت دادم و‌گفتم:هیچی به خدا.

نفسای داغش به کنار گوش و گردنم میخورد و مور مورم میشد.

گردنمو کج کردم تا نفساش ب پوستم نخوره.

صداشو درست کنار گوشم شنیدم:عذاب وجدان نداری؟

چند بار حرفشو توی ذهنم تکرار کردم.عذاب وجدان برای چی؟

نکنه از این ادماییه که میتونه ذهن بقیه رو بخونه؟

با ترس سریع برگشتم و نگاهش کردم.

یعنی منظورش چیزی بود که توی ذهن منه؟

با دیدن قیافه ی متعجبم گفت:برای چی تعجب کردی؟فکر نمیکردی مچتو بگیرم؟

نمیدونم چرا مثل بچه ها فکر میکردم‌مقل بچه ها رفتار میکردم،

اخه کدوم ادم عاقلی قبول میکنه که کسی بتونه فکر ادمارو بخونه؟

ولی من همیشه تو اینجور مواقع ترسو بودم و هر چیزیو باور

میکردم.

مردد بودم که سوالمو ازش بپرسم یا نه!

وقتی تردیدمو دید گفت:چیزی میخوای بگی؟

با شک نگاهش کردم و گفتم:

تو از اون ادمایی؟

چشماشو ریز کردو گفت:

کدوم ادما؟

:از اینایی که میتونن ذهن بقیه رو بخونن.

با اینکه همه جا تاریک بود و‌نمیتونستم جایی رو ببینم

ولی حس کردم که لباش کش اومدن.

:تا حالا کسی بهت گفته که خیلی بچه ای؟

با دقت توی تاریکی بهش نگاه کردم تا بفهمم منظورش چیه

که با حرفش از فکر بیرون اومدم:

اره دقیقا از همون ادما هستم.

کاملا مشخص بود که داره مسخرم میکنه،

بدون توجه بهش دوباره به فکر کردنم ادامه دادم تا بفهمم

منظورش از اینکه عذاب وجدان نداری چیه.

همون لحظه به نتیجه رسیدم.

تمام وجودم پر از خشم شد،

دلم میخواست بلند شم و با تمام قدرتم مشتمو بکوبونم تو دهنش.

اون واقعا همچین فکری میکرد؟

منظورش از اینکه عذاب وجدان نداری راحله رو‌میگفت؟

اون فکر میکرد من عاشقش شدم؟!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با عصبانیت بلند شدم.

با حالت عصبی و با صدای بلند گفتم:

واقعا چی فکر میکنی با خودت؟

فکر میکنی من عاشقت شدم؟فکر میکنی من الان خیلی خوشبختم؟

فکر میکنی از روی دوست داشتن باهات ازدواج کردم؟

اینسری بلندتر داد زدم:

فکر میکنی من عاشق همچین ادم روانی و عوضـ…

با تو دهنی ای که بهم زد ادامه ی حرف تو دهنم موند.

دستمو گذاشتم جلوی دهنم.

دستمو عقب کشیدم و انگشتامو چند بار روی هم کشیدم که متوجه

شدم خونیه!

نیم خیز شدم که از روی تخت بیام پایین ولی سریع مچ

پامو گرفت و نگرم داشت.

من و کشید سمت خودشو شونه هامو گرفت و‌گفت:

مثل اینکه کاریت ندارم پرروتر میشی.

با پررویی گفتم:مثلا میخوای چیکارم داشته باشی؟

دستشو کنار لباسم گرفت و با یه حرکت لباسمو درآورد.

با چشمای ترسیده نگاهش کردم و سریع دستمو گذاشتم

روی بدنم.

یه نیشخند زد و گفت:حالا فهمیدی میخوام چیکارت کنم؟

سرمو با شدت تکون دادم و گفتم:

نه تو این کارو نمیکنی.

:مگه اولین بارمه؟

:اون یبارم به زور بود،دیگه دلم نمیخواد تکرار بشه.

:یادت که نرفته؟

:چیو؟

:اینکه از وقتی اومدی توی این خونه دیگه دل تو اهمیتی نداره.

با یه حرکت لباس خودشو درآورد.

توی ذهنم اون و شبیه به گرگی میدیدم که داره با یه لبخند

خبیث به طعمش نگاه میکنه.من الان دقیقا نقش همون طعمه رو داشتم.

من الان مثل عروسک رهام بودم هر کاری دلش بخواد میتونه

با من انجام بده.

بعد از اینکه لباساشو درآورد برگشت و دوباره بهم نگاه کرد.از نگاهش

ترسیدم.

خودمو یکم عقب کشیدم که خیلی ناگهانی به سمتم هجوم آورد…

بالاخره عقب کشید.نمیدونم چند دقیقه بود یا چند ساعت که داشتم

از درد جون میدادم.اون هیچ رحمی نداره!

اون یه ادم عوضیه!یه ادم بیرحم و سنگدله!

خیلی خوشحالم که راحله گیر همچین ادمی نیفتاد.

شاید اگه از اینکه راحله مرد و گیر همچین ادمی نیفتاد

خوشحال باشم ادم سنگدل و عوضی ای به نظر بیام‌،

ولی اگه با عقلم بخوام فکر کنم باید بگم که از این اتفاق

خوشحالم!راحله اگه زنده میموند واقعا بدبخت میشد.

همینطوری که من شدم.

بغضمو قورت دادم و گفتم:ایکاش منم مثل راحله میمردم.

با بستن چشمام قطره ی اشکی از لای پلکام سر خورد و

روی شونه ی برهنم نشست.

شاید هنوز به اخر خطر نرسیدم که از خودکشی میترسم،

ولی مطمئنم یه روز به اون درجه میرسم.

احساس نجس بودن میکردم.

فکر میکردم یه ادم کثیف هستم.

پلم میخواست برم حموم و تا جایی که میتونم خودمو بشورم

تا تمیز بشم.

دلم میخواست برگردم و تا جایی که میتونم بهش فحش بدم.

دلم میخواست میتونستم خودمو خالی کنم.

ولی میترسم ازش،میترسم که بازم حرفی بزنم و اینطوری

جوش بیاره.چشمامو بستم تا بخوابم.

امروز خیلی فشار روم بود.

دیکه تحنل فشار بیشتری و نداشتم.

دیتم و روی دلم گذاشتم و مالشش دادم.

دلم خیلی درد میکرد.چشمامو بستم و سعی کردم بغضمو قورت بدم.

با اینکه خیلی خسته بودم ولی حدود یک ساعت طول کشید

تا خوابم ببره.ولی اخرین لحظه لغزش چیزی و روی بدنم

حس کردم….

با حس تکون خوردن تخت اروم چشمامو باز کردم.

از بس دیشب گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشدن.

دستمو روی چشمام گذاشتم و یکم مالشش دادم.

اروم چشمامو باز کردم.

رهام داشت اماده میشد،

سریع پتورو کشیدم رو سرم تا نبینمش.

انقدر با شدت پتورو کشیدم که مطمئنن متوجهم شد.

هیچوقت کاراشو یادم نمیره،هیچوقت!

با صدای باز شدن در خیالم راحت شد که رفته!

ولی دیگه صدای بسته شدن در نیومد.

حتما اونجا وایستاده تا عکس العمل من و ببینه!

شاید میخواد مچ بگیره.

ولی برام مهم نبود که راجبم چی فکر میکنه.

هرچی میخواد فکر کنه بذار فکر کنه.

بازم صدایی نیومد.

داشتم کلافه میشدم،یعنی چی؟

یعنی اونجا وایستاده داره من و نگاه میکنه؟

که چی بشه؟واقعا خیلی بچگونه رفتار میکنه.

بازم منتظر موندم که اون کم بیاره و بره ولی بازم هیچ صدایی

از سمتش نمیومد.

بالاخره من کم اوردم و از جام بلند شدم.

برگشتم و بهش نگاه کردم ولی در کمال تعجب دیدم کسی

اونجا نیست.

یعنی چی؟پس چرا در و نبسته و رفته؟

حتما در و باز گذاشته تا هر جا دلم میخواد برم.

برام عجیب بود که بعد از اتفاق دیروز بازم بهم

همچین اجازه ای و میده.

چه بهتر!

دیگه حوصله ی التماس و خواهش نداشتم که بذار برم بیرون.

یاد اون نیم ساعتی که زیر پتو بودم و فکر میکردم رهام داره

من و نگاه میکنه افتادم.

از گیج بودن خودم خندم گرفت.

چقدر درگیرش شده بودم!

اونموقعی که داشتم به این فکر میکردم که کدوممون کم

میاریم رهام اصلا به من فکرم نمیکرد!

همیشه مثل بچه ها رفتار میکردم!

همه همینو بهم میگفتن ولی من هیچوقت باور نمیکردم،

همیشه ام بهم برمیخورد که چرا همچین حرفی بهم میزنن!

خب،وقتی رهام این اجازه رو بهم داده من چرا ازش استفاده

نکنم؟اون به من اجازه داد که از اتاق برم بیرون،

هیچوقتم نمیتونه بگه که من همچین اجازه ای بهت ندادم

تو چرا رفتی!

بچه که نیست یادش بره درو ببنده.

بلند شدم و رفتم صورتمو شستم.

زیر دلم تیر میکشید.

باید برم یه قرصی چیزی بخورم.

یه سوالی ذهنمو بدجور مشغول کرده بود.

چرا اینجا همه ایرانین؟

البته با همشون حرف نزدم ولی خب نگار و مهران فارسی حرف

میزنن،درستخ به غیر از اینا کسی و ندیدم که فاطی حرف بزنه

ولی خب همینام یکم عجیبن.

باید امروز از نگار بپرسم.

بعد از اینکه صورتمو شستم با حوله خشکش کردم و از اتاق

زدم بیرون.

با دقت یه سقف و دیوار این قصر بزرگ نگاه میکردم.

اگه رهام و فاکتور بگیریم زندگی کردن توی همچین جایی

مثل بهشت میمونه!

شاید زندگی کردن توی اینجا و در کنار رهام برای کسی

که از دور این جاهارو میبینه خیلی رویایی باشه!

شاید ارزوی خیلیا باشه که جای من باشن!

ولی هیچکس خبر نداره من چقدر زجر میکشم.

دوباره طبق معمول از خونه زدم بیرون.

توی خونه چیزی برای دیدن نداشت.

بازم از لابه لای درختا رد شدم.

دلم نمیخپاست در معرض دید اون همه نگهبان باشم.

این باغ انقدر بزرگ بود که میترسیدم لومدنی راه و پیدا نکنم.

ولی بعد به خودم گفتم که اینهمه گیج بازی درنیار میتونی راحت

برگردی.

شونه هامو بالا انداحتم و گفتم:حالا نه اینکه خیلی خوشحال

میشم برگردم پیش رهام،نگرانم که راه و گم کنم دیر برسم.

رفتم روی یه نیمکت نشستم.

از این به بعد یادم باشه با خودم یه دفتری چیزی بیارم،

همیشه عاشق نوشتن بودم.

چیز درست و حسابیم نمینوشتم ولی به هر حال دوست داشتم

یه چیزی دم دستم باشه باهاش بنویسم.

هرچند دیگه حوصله ی هیچ کاریو نداشتم.

از روی نیمکت بلند شدم و خواستم دوباره روی تاب بشینم

که یاد دیروز افتادم و منصرف شدم.

روی چمنا دراز کشیدم.

شالی و که به زور از توی کمد پیدا کرده بودم و از روی سرم

ورداشتم.

موهای بلندمو روی زمین پخش کردم.

قبلنا خیلی وسواس داشتم،ولی الان زیاد اهمیتی نمیدادم.

چشمامو بسته بودم و از هوای خوب لذت میبردم.

این روزا انقدری بیکار بودم و به همه چیز فکر کرده وبودم

که دیگه چیزی وجود نداشت که بهش فکر کنم.

توی سکوت فقط چشمام بسته بودم و به چیزیم

فکر نمیکردم.

صدای پرنده هایی که میومد حالمو بهتر میکرد.

حتی به رهامم فکر نمیکردم.

وقتیم که رهامب وحود نداشته باشه انگار تو توی بهشتی.

ثدای قدمایی و شنیدم ولی انقدری غرق لذت شده بودم

که اصلا نتونستم بلند بشم تا ببینم کی داره میاد.

بعد از چند ثانیه صدای قدما قطع شد.

با فکر اینکه چیزی وجود نداشته بوده و من اشتباهی

فکر میکردم دیگه بیخیالش شدم.

حس کردم مواهم داره تکون میخوره.

سریع چشمامو باز کردم و درحالی که انتظار داشتم اسمونو

بالای سرم ببینم یه قیافه ی وحشتناک بالای سرم بود.

بلند جیغ زدم و سریع از جام بلند شدم.

با ترس بهش نگاه میکردم.

طرف مقابلم با صدای بلند زد زیر خنده.

همونطوری که میخندید بهم گفت:

واقعا من و نشناختی؟

با تردید نگاهش کردم و گفتم:مهـ…مهران تویی؟

:خب اره منم یعنی اینهمه تغییر کردم؟

با نگرانی گفتم:چرا اینشکلی شدی؟

با تعحب به صورتش نگاه میکردم.

کل صورتش کبود شده بود،نمیتونستی چیزی توی صورتش قابل

تشخیص نبود.

بازم خندید و گفت:دست گل بچه بازیه دیروز شماس.

با شرمندگی گفتم:به خدا من منظوری نداشتم، میدونی چیه من..

به این فکر کردم که من الان بلید طلبکار باشم،اون من و مسخره

کرده حالا طلبکارم هست؟

:وایسا ببینم،حالا طلبکارم شدی؟تو دیروز من و مسخره کردی!

دستشو تکون داد و گفت:باشه باشه تقصیر منه بیا دیگه

لین بحث و ادامه ندیم،نظرت چیه؟

سرمو تکون دادم و با ناراحتی گفتم:اره فکر خوبیه،تو الان

حالت خوبه؟

لبخندی زد و با مهربونی گفت:

اره حالم خوبه.

بعد با نگرانی ادامه داد:

تو چطوری؟با تو که کاری نکرد نه؟

مسلما خیلی خجالت اور بود که من اتفاقات دیشب و براش

توضیح میدادم.

برای همین گفتم:نه با من کاری نکرد.

:خیلی عجیبه!

:چی عجیبه؟

:اینکه باهات کاری نکرد.

:مگه باید کاری میکرد؟

:خب،اصلا ولش کن بیخیال.

منم چون دلم نیمخواست به این بحث ادامه بدم سرمو به

نشونه ی تایید تکون دادم.

یه دفعه یادم اومد که من چیزی سرم نیست.

با چشم دمبال شالم گشتم که دیدم دست مهرانه.

با شیطنت داشت نگاهم میکرد.

:میشه شالمو بدی؟

:تو سه ساعت جلوی من موباز داشتی حرف میزدی

الان شالتو میخوای؟

:اونموقع هواسم نبود الان اگه امکانش هست شالمو بده.

:نه امکانش نیست.

عصبی گفتم:من با تو شوخی دارم؟میدی یا نه؟

ابروهاشو با تعجب انداخت بالا و همونطوری که شالو به

سمتم پرتاب میکرد گفت:

بیا بگیر بی جنبه.

شالو گرفتمو انداختم روی سرم.

فکر کنم ناراحت شد.ولی اهمیتی نداشت برام.

خواستم بی تفاوت باشم ولی وقتی مهران و میدیدم یاد سعید

میفتادم!

همون اندازه مهربون بود.

دلم نمیخواست ناراحت بشه،برای همین سعی کردم سر

صحبت وباهاش باز کنم:

راستی مهران.

با صدام برگشت سمتم و منتظر نگاهم کرد.

:میگم اینجا همه ایرانین؟یا فقط تو و نگار؟

:نه همه نه ولی خیلیا هستن.

:خب عجیبه که همه ایرانی باشن!

:خب ما چند ساله اومدیم المان،قبل اون هممون ایران بودیم،

وقتیم که انتقال دادیم همه گی اومدیم اینجا،خودتم که میدونی

هرکی وارد این خونه میشه نمیتونه دیگه بره بیرون.

سرمو تکون دادمو گفتم:

اره میدونم.

زیر لب گفت:وگرنه من هیچوقت نمیومدم اینجا.

چون درست متوجه نشدم گفتم:

چی گفتی؟

با صدای بلندتری گفت:خیلی دلم میخواد از اینجا برم.

:خب چرا میخوای بری؟

:دیگه خسته شدم از اینجا بودن! دلم میخواد برم برای خودم یه

زندکی سالم جور کنم.

:خب به رهام بگو شاید قبول کرد.

پوزخندی که زد تا حدی تلخ بود که تلخیش منم گرفت.

:یه بار اینکارو کردم جوابشم گرفتم.

تعجب گفتم:چه جوابی؟

نفسشو داد بیرون و گفت:

هرکس کهذاینحا کار میکنه یه داستانی داره!فرقش اینه که

برای من خیلی تلختره!

با این حرفش خیلی کنجکاو شدم تا بدونم منظورش چیه!

:خب چه اتفاقی برات افتاده مگه؟

نفسشو خیلی غمگین فرستاد بیرون و شروع کرد به تعریف کردن…

«:خب من توی یه خانواده ی خیلی فقیر زندگی میکردم،

درسته وضعمون خیلی خوب نبود،ولی مهم این بود که

عشق و محبت توی خونمون بود.مخصوصا مامانمو خیلی

دوست داشتم.درسته اونموقع خیلی جوون بودم و انتظار

میرفت مثل خیلی جوونای دیگه به فکر رفیق بازی و

دوست دختر بازی باشم ولی به تنها چیزایی که فکر نمیکردم

همین چیزا بود.اگه وضعیت مالیمونو فاکتور بگیری

از زندگیم راضی بودم.خلاصه همینطوری زندگیمو میگذروندم.

راستش من دانشگاه نمیرفتم مجبور بودم کار کنم!

یعد از یه مدت با بخجهار اشنا شدم،قصه ی اشناییمون

خیلی طولانیه حالا اونارو برات تعریف نمیکنم.

خلاصه با همدیگه اشنا شدیم و حدود شش ماه بعد

به عشقمون اعتراف کردیم!من پسری نبودم که اهل دوستی

باشم.برای همین توی دوست داشتنش شکی نداشتم.

ولی برای همین تصمیم گرفتیم یه مدت صبر کنیم تا

نسبت به حسمون مطمئن تر بشیم.خانواده ی بهار خیلی پولدار

بودن.از این لحاظ اصلا به همدیگه نمیخوردیم.درسته برای

بهار این قضیه مهم نبود ولی خاونوادش رضایت نمیدادن.

حتی من به بار رفتم شرکت بابای بهار اونم حرف اول و اخرش

این بود که باید یه خونه ی بزرگ‌و یه ماشین و به نام

بهار کنم.من به بهار گفتم اونم گفت منم راضی نیستم ولی

این تنها راهه.وقتی به بابام گفتم گفت من راضیم همه چیو

بفروشم ولی پولمون حتی اندازه یه لاستیک ماشینی که

تا حالا این دختر سوار شده ام نمیشه.توی دوراهی گیر کرده بودم.

من نمیتونستم پول دربیارم،حقوق من خیلی کم بود،

بعد از یه مدت متوجه شدم که برای اینکه از شرم خلاص بشه

همچین حرفی زد.منم بعد از یه مدت که دیدم واقعا از پسش بر

نمیام کنار کشیدم.دیگه نمیرفتم پیش بهار،ولی واقعا تحملشو

نداشتم.تصمیم گرفتم یه کاری بکنم ولی نمیدونستم چیکار.

تا اینکه با پرهام اشنا شدم.اشنا که نشدم یعنی یه جورایی

از قبل میشناختمش.اون من و اورد اینجا ولی بعد از یه

مدت خمودش غیبش زد.بهم گفت کار اینا خلافه،ولی پول

خوبی بهت میدن.منم برام فقط و فقط پول مهم بود،

فقط میخواستم بهارو به دست بیارم.بالاخره منم اومدم توی

این کار.ماه اول کلی بهم پول رسید،رفتمماشینی که بهار

دوست داشت و براش خریدم.از ماه بعد پس انداز میکردم تا

بتونم خونه ام بگیرم و راحت بشم.البته مامان و بابام

چیزی از کارام نمیدونستن.البته تا حدودی شک کرده بودن،

چون دیگه کارام روی برنامه نبود.

با اینکه به موفقیت خیلی نزدیک شده بودم ولی دیکه تحمل

دوری و نداشتم.تصمیم گرفتم از رئیس کمک بگیرم.

رفتم بهش گفتم یکم بهم پول بده بعد از این دیگه چیزی

ازش نمیخوام و براش کار میکنم.چون متوجه شدم بهم شک کرده

همه چیزو براش توضیح دادم تا دلش برام بسوزه و بهم کمک کنه.

رئیسم بهم کمک کرد،یه خونه بهم داد،منم رفتم و بهار و از خانوادش

خواستگاری کردم.البته بازم به مامان و بابام چیزی نگفتم چون

میدونستم بهم شک میکنن،تصمیم گرفتم بعد این که با بهار عقد

کردم بهشون خبر بدم.خلاصه همه چی خوب پیش میرفت،

من و بهار باهمدیگه ازدواج کردیم.کم کم کار من اینجا بیشتر شد و

شبام نمیتونستم زیاد برم خونه.تا اینکه تصمیم گرفتم بهارم

بیارم پیشه خودم.میدونی چیه اون اوایل در این حد نبود که

به راحتی ادم بکشیم!ولی وقتی متوجه شدم که باید این

کارارو انجام بدم تصمیم گرفتم با بهار از اینجا برم.

خب من تازه وارد بودم و زیاد به این ماجراها وارد نبودم،

نمیدونستم که قبول میکنه یا نه!ولی تصمیم گرفتم که بهش

بگم.بهارم خیلی رو این قضیه اصرار داشت.

بالاخره رفتم و به رئیس گفتم که میخوام از اینجا برم،

همون روز بهم گفت که بار اخر این حرف و ازت میشنوم.

راستش تا اون حدی ازش میترسیدم که حرفشو باورکنم و دیگه

حرفی از رفتن نزنم،ولی از طرفیم نمیتونستم بذارم بهار

توی این وضعیت و بین این ادما بمونه.باید

یکاری براش میکردم،میدونستم اگه اینحا بمونه اونم یه ادمی

میشه مثل ما.تصمیم گرفتم فراریش بدم،اگرم تونستم خودمم

باهاش برم.»

اینجای حرفش که رسید سکوت کرد.

فکر کردم دیگه حرفی برای گفتن نداره ولی وقتی

چشمای خیسشو که دیدم فهمیدم که به یاد گذشته افتاده.

ادامه داد:«بالاخره موقع فرار رسید،به بهار گفتم هر جوری

که شد از اینجا بره،گفتم منتظر من نمونه من خودم میام،

گفتم فقط خودت و نجات بده.بالاخره بعد کلی سفارش

راش انداختم که بره.»

صدای‌مهران از اینحا به بعد شروع کرد به لرزیدن:«نمیدونستم

چرا حس میکردم دیگه نمیخوام ببینمش،ولی وقت برای

تلف کردن نداشتم.بالاخره بهار از پیشم رفت،دیگه ندیدمش.»

یه دفعه بغض مهران شکست و با صدای بلند زد زیر گریه.

همینطوری با صدای بلند گریه میکرد.

اولین بار بود که صدای گریه ی یه مرد و میشنیدم.

اونم به این شدت.:«کشتنش،به همین راحتی کشتنش،

جلوی چشمای من،بهارمو کشتن.»

دستمو‌گرفتم جلوی دهنم.

این نامرد چند نفرو از عشقشون جدا کرده؟

واقعا دلش میاد؟

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن