آخرین مطالبتقدیر غریب

رمان تقدیر غریب پارت چهارم

Rate this post

رمان تقدیر غریب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان تقدیر غریب وارد شوید

با خوردن مستقیم نور خورشید توی صورتم چشممو باز کردم

و یه محض باز کردن دوباره سریع بستم و روی هم فشارشون دادم.

همون لحظه دره اتاقم باز شدو المیرا به همراه مامان اومدن توی

اتاق.

مامان اومد بالای سرم نشست و دستشو روی سرم

گذاشتو شروع کرد به نوازش موهام.

:چیشده دخترم؟تو که مارو نگران کردی.

میتونستم حدس بزنم که المیرا تمام ماجرارو برای مامان تعریف

کرده چون وقتی من اومدم مامان اصلا خونه نبود.

به المیرا نگاه کردم که چهره ی اونم نگران بود.

با دیدن نگاه نگرانش از اینکه باهاش یه دعوای درست و حسابی

راه بندازم منصرف شدم.

هرچی باشه اونم نگرانم میشه ، مخصوصا با اون اوضاعی

که من اومدم خونه.

: مامان من خستم میخوام استراحت کنم.

مامانم غمگین نگام کردو در حالی که بلند میشد گفت:

بالاخره باید همه چیو بهم بگی.

مامان که رفت بیرون المیرا سریع لومد کنارم و گفت:

سارا زنگ زده بود.واسه ی پنجشنبه قرار گذاشت.مامانم راضیه

میگه پسر خوبیه.به خدا منم فکر میکردم دوستش داری.

الان با اون دعوا کردی دیگه مگه نه؟اخه مگه چی گفته اینطوری

بهم ریختی؟نهایتش میگیم نه دیگه.بعد با یه حالت التماس گفت:

تورخدا بگو چیشده.غلط کردم اصلا سر به سرت گذاشتم

به خدا فکر میکردم همو دوست دارید به خاطر همین همکاری کردم.

کلافه گفتم:تو از کجا میدونی من با سعید دعوام شده؟

:خب تو رفتی اونو ببینی دیگه.

:با سعید دعوا نکردم.

:پس چی؟

:چیز مهمی نبود.

:چیز مهمی نبود اینطوری گریه میکردی؟

:وقتی میگم مهم نیست یعنی نیست دیگه،حالا تو هی سوال بپرس.

:خب وقتی میدونم یه اتفاقی افتاده.

:هر اتفاقیم بیفته دودش تو چشم خودم میره.

:خب منم اسه تو نگرانم دیگه ابجیه گلم.

:نگران نباش.

میدونستم که بازم میخواد سوال بپرسه برای همین گفتم:

کی میخوان بیان؟

:پنج شنبه.

:چرا انقدر دیر؟یعنی شش روزه دیگه؟

یه لبخند خوشگلی زد و گفت:

خیلی عجله داری؟

منم خندیدمو گفتم:خیلی

:بعد از اینهمه مدت دارین بهک میرسین.

:اره

:خوشحالی؟

:خیلی زیاد

المیرا خودشو نزدیک من کردو سرشو گذاشت رو شونم:

خیلی خوشحالم.

:از این که میخوای از دستم راحت شی؟

:نه خب وقتی میبینم تو خوشحالی منم خوشحال میشم.

توی دلم گفتم:اگه ببینی دارم عذاب میکشمم عذاب میکشی؟

با دقت بیشتری به تقویم نگاه کردم.امیدوار بودم که من اشتباه کرده

باشم.

چرا انقدر دیر میگذره زمان؟

سه روزه دیگه باید صبر کنم؟

از اتاق رفتم بیرون که متوجه شدم مامانم داره با یکی حرف میزنه.

با دقت به حرفاش گوش دادم که گفت:

بهتون اطلاع میدم.خیلی ممنون به خانواده سلام برسونید

خدانگهدار.

قطع کردو بهم خیره شد.

شونه بالا انداختمو گفتم:

بله؟

:هیچی

:راستی مامان کی بود؟

:خواستگار بود.

با ذوق گفتم:

واسه المیرا؟

:نخیر واسه تو.

:خب همین پنجشنبه که…

:خب تو که مطمئن نیستی برادر سارارو قبول کنی یا نه.

تو دلم به حرف مامان خندیدمو با خودم گفتم:

خبر نداری مامان ما برنامه های صد سالگیمونم کشیدیم.

:خب بذار سارا با مامان باباش بیاد بعد اکه قبولشون نکردم به اینا

میگی.

دوباره توی دلم گفتم:یه درصد فکر کن قبول نکنم.

:بیا اینجا بشین النا.

رفتم کنار مامان نشستمو گفتم:جانم.

:ببین دخترم من هرچی میگم به نفعه تو هستش من هرچی بهت

میگم دلیلش اینه که صلاحه تورو‌میخوام.این پسر

به درد تو نمیخوره.

با تعجب نگاهش کردمو گفتم:چرا

:با بابات رفتیم محل کارو زندگیشون تحقیق کردیم،حرفای خوبی

راجیش نمیزنن.

:یعنی چی مامان من چند ساله میشناسمشون.

:خب پس چرا تو اینهمه سال نشناختیشون؟

:متوجه نیمشم مامان یکم واضحتر بگو

:هیچ نکته ی مثبتی توی زندگیشون نبود،تا دلت بخواد راجب ساراو

داداشش بدی میگفتن،منم زنگ زدم به دوستتو همه چیو کنسل کردم

با تعجب نگاهش کردم.

به همین راحتی؟

دلم میخواست بگم مامان تو از دل من خبر داری که این حرفو

میزنی؟

:یعنی چی مامان من سعیدو انتخاب کردمو تا اخرشم پاش هستم.

از روی مبل بلند شدم که صدای مامانو شنیدم

:برای امشب اماده باش.

فهمیدم منظورش چیه هیچی نگفتم وقتی قرار نیست قبول

کنم چرا باید راجبش بحث کنم؟

به سمت گوشیم رفتم طبق انتظارم کلی تماس و پیام از سعید

بود.گوشیه من خاموش شده بود حتما نگرانم شده بود.

گوشی توی دستم لرزید.

خودش بود.

من الان چطوری جوابشو بدم؟با چه رویی؟

گوشیمو پرت کردم روی تخت و دستمو لوی دهنم گرفتم.

چرا همچین شد؟

یه لحظه به این فکر کردم که از وقتی رهام وارد زندگیه من شده

اینطوری بدبختی پشت بدبختی میاد.

با خاموش روشن شدن دوباره ی گوشیم از فکر‌اومدم بیرون.

مطمئنم سعیده ولی چطوری باهاش حرف بزنم.

من که از بابت خودم مطمئنم،حتی اگرم مامان بابام ناراضی بودن

من کوتاه نمیام.

این زندگیه منه پس من باید راجبش تصمیم بگیرم.

اره درسته،با تمام احترامی که برای خونوادم قائلم بازم نمیتونم

اجازه بدم اونا برام تصمیم بگیرن.

به این فکر کردم که مامان کی به سارا این حرفارو زده که سعید

تازه داره به من زنگ میزنه،بعد یادم افتاد که من همین الان

گوشیمو روشن کردم.

معلوم نیست سعیدم از کیه داره به من زنگ میزنه و بی جواب

میمونه.

تصمیم گرفتم جوابشو بدم و بگم که من از چیزی اطلاع ندارم

شاید الان فکر میکنه که این اتفاقا تقصیره منه.

خواستم تماسو وصل کنم که قطع شد.

تو فکر این بودم که خودم بهش زنگ بزنم که دیدم برام پیام اومد:

توروخدا جواب بده.

جوابی نداشتم که بهش بدم،اخه چی‌بگم بهش؟بگم خودمم نمیدونم

چیشده؟بگم معلوم نیست کدوم از خدا بیخبری راجب تو و ابجیت

این حرفارو‌ زده؟

واقعا کی این حرفارو زده؟

چرا اصلا؟چه منظوری داشته؟

با اینکه دو نفری بدون هیچ‌پدرو مادری باهمدیگه زندکی کردن

ولی یه زندگیه سالمو خوبی داشتن که خیلیا با خانواده هم نتونستن

همچین زندگی ای جور کنن.

سارا که دانشگاه میومد سعیدم کم کم مجبور شد درسو بذاره کنار

و کار کنه،هرچی باشه مسئولیته خواهرش به عهده ی اون بود.

ولی الان نمیدونم چه کسی از روی دشمنی پشت سرشون بد گفته.

بدبختی اونجاست که اونا هیچ دشمنی ندارن،با همه خوبن.

برای بار هزارم توی این چن ساعت که گوشیم زنگ خورد تصمیم

گرفتم که با سعید حرف بزنمو مثله تمام دوران اشناییتمون با

همدیگه این مشکلمونم حل کنیم.

همین که تماسو وصل کردم صدای نفس راحتیو که کشید شنیدم

اولش هیچی نگفتیم.

سعید این سکوتو شکست و گفت:

سارا چی میگه؟دروغه نه؟میخوای اذیتم کنی؟

:دروغ نیست ولی نگران نباش.

:خب حداقل بگو چیشده.

:مامانم با بابام اومدن تحقیق.

:خب؟

:وسط حرفم نپر

کلافه گفت:خیله خب بگو.

:نمیدونم کیا راجب تو و سارا حرفای خوبی نمیزدن.

:چی میگفتن؟

:نمیدونم ولی فکر کنم خیلی بد بوده که مامانم زنگ زده مراسم

پنجشنبه رو کنسل کرده.

:النا نمیدونم چی گفتن ولی هر چیه دروغه.

:میدونم سعید اینارو داری به کی میگی؟من تورو از خودتم بهتر

میشناسم.

نفس عمیقی کشیدو گفت:

من نمیتونم تورو از دست بدم،منو درک کن.

:منم به همون اندازه تورو دوست دارم.

:یادته اونروز گفتم اگه خونوادت قبول نکنن چیکار میکنی!بعد تو

هی میگفتی من مطمئنم قبول میکنن،حالا بیا جواب بده

:خب تقصیر اونام نیست که،من تورو میشناسم مامانم که

نمیشناستت

:حالا چیکار کنیم؟

:هیچی امشبم به خیر بگذره یکاریش میکنیم.

سریع زدم تو دهنم،چرا دهم بیموقع باز میشه؟

:امشب؟مگه قراره چی بشه

:هیچی منظورم اینه که الان با مامانم مثلا قهر کردم فردا که

همه چی مرتب شد باهاشون حرفامو میزنم.

:النا

:جانم

:خودتم میدونی حرفت دروغه

سعید زرنکتر از این حرفا بود،میدونستم که میفهمه اما نمیتونستم

بهش حقیقتو بگم،باید باهاش روراست باشم

:سعید من..

:هرچی میگی فقط دروغ نگو،خواهش میکنم

:من نمیتونم بگم،ولی بهم اعتماد داشته باش

:من بهت اعتماد دارم فقط میخوام بدونم چیشده.

:خواهش میکنم چیزی نپرس به وقتش همه چیو ‌بهت میگم.

نفس عمیقی کشیدو گفت:

فردا همه چیو واسم تعریف میکنی.

:باشه

تا حدود یک ساعت بعدشم حرف زدیمو به هم دیگه امید میدادیم

که چیزی نیستو‌ ما اخرش برای همیم.

جلوی ایینه خودمو نگاه کردم.

خوشگل شده بودم،همیشه توی تصوراتم روزی که سعید میومد

خواستگاریم این شکلی بودم،ولی الان سعید نیست که

قراره بیاد خونمون.

اگه به اصرار مامانم نبود حاظر نبودم الان اینجا و توی این

موقعیت باشم.

مطمئنم اگه سعید این موضوع رو میفهمید حتما میومدو

مجلسو بهم میریخت.

از اتاقم رفتم بیرون و به سمت اشپزخونه رفتم.

به مامانم که با وجود تمیزی خونه ولی بازم داشت

به خونه رسیدگی میکرد نگاه کردم.

:مامان دارید وقتتونو تلف میکنید من از اولم گفتم یا سعید یا

هیچکس.نمیدونم چرا نظر من براتون اهمیتی نداره

ولی من اینسری کوتاه نمیام.

مامانم برگشت سمتمو‌گفت:

باشه نمیخوای قبول کنی قبول نکن ولی توام مطمئن باش

من تورو‌به اون پسره نمیدم.

وای خدا ،چرا منو مامانم کسی که برام از هرآیزی با ارزشتره

باید اینطوری حرف بزنیم؟

سکوت کردمو چیزی نگفتم.

همین که مامان رفت بیرون المیرا با یه چهره ی گرفته ای اومد تو.

اونم از این وضعیت پیش اومده راضی نبود.

المیرا اومد روبروم‌رو صندلی نشستو‌ بدون حرف زدن بهم خیره شد

و چیزی نگفت.

لبخندی زدمو گفتم:تو چته؟

:یعنی تو ناراحت نیستی؟

شونه بالا انداختمو گفتم:وقتی قرار نیست اتفاقی بیفته چرا

باید ناراحت باشم.

قبل اینکه المیرا چیزی بگه زنگ خونه به صدا در اومد.

المیرا با همون قیافه گرفته رفت بیرون ولی من رفتم کنار در

مهمونا که اومدن از گوشه ی در جوری که کسی منو نبینه به بیرون

خیره شدم تا قیافه شونو ببینم.

اول یه خانومی خیلی لباسای شیک پوشده بود و بهش پنجاه و

خورده ای میخورد،

بهش یه مرد حدودا تو همون سنا و آخری کسی که باعث شد

از در فاصله بگیرمو شک زده و کمی ترسیده تو فکر فرو برم.

این اینجا چیکار میکرد؟

میدونم اینجا چیکار میکنه.

اون واسه انتقام اومده.

اومده از من انتقام بگیره…

از استرس دستام میلرزید.

رفتم روی صندلی نشستمو دستامو توی هم قلاب کردم.

تنها امکانی که وجود داشت همین بود.

نمیدونم چقدر گذشت که صدای مادر رهام توجهمو جلب کرد.

:خب عروس خانم نمیخوان بیان ما ببینیمشون؟

:النا دخترم…

سریع از روی صندلی بلند شدم،من حتی چایی ام نریخته بودم.

سریع سینی و ورداشتم و هول هولکی چایی ریختم.

نمیدونم چرا استرس داشتم،منی که میگفتم اصلا برام اهمیتی

نداره و برام مهم نیس.

هرچند این ادم یه ادم معمولی نیس.

من خیلی چیزا راجبش میدونم که کسی نمیدونه و همین چیزا

هستش که باعث ترسم میشه.

سینی و ورداشتمو رفتم بیرون.

اروم سلام دادم و چایی و به تک تکشون تعارف کردم.

ولی به صورت هیچکدومشون حتی نیم نگاهم ننداختم.

بعد از اینکه سینیو یه دور دور خونه چرخوندم.

اومدم و‌پیش المیرا نشستم.

بازم بحث مزخرفه ماشین و کار و اینجور چیزا از سر گرفته شد.

یه لحظه سرمو آوردم بالا .مامان رهام در گوشش یه چیزی گفت

که اونم با اخم خیره شد بهش و یه چیز ارومم دم گوشش گفت.

با تعجب به این صحنه که هیچکس نگاهش نمیکرد خیره بودم.

چرا به مادرش اینطوری نگاه کرد؟

خیلی ترسناک بود،انگار که کارگرشه ،اصلا نه احترامی نه چیزی

اول مادرش متوجه نگام شد همین که دید من دارم نگاهش میکنم

یه لبخندی زد که تابلو بود زورکیه.

منم مثله خودش جوابشو با یه لبخند زورکیه دیگه دادمو

دوباره سرمو انداختم پایین.

زیر چشمی بهشون نگاه کردم.

مامانش داشت با انگشتاش بازی میکرد.

مثله کسی که ترسیده یا استرس داره.

چرا به نظرم اینهمه مشکوک میان؟

هیچیشون شبیه به خانواده نیست.

با صدای دوباره ی مامانش که با دقت زیاد میتونستی لرزش صداشو

حس کنی سرمو آوردم بالا و‌گوشامو تیز کردم.

:خب اگه اجازه بدید دخترتون با پسرم برن با همدیگه حرف بزنن.

:اختیار دارید بعدم رو به من گفت:

دخترم اقا رهامو راهنمایی کن.

با این حرفش قلبم شروع کرد به تپیدن.

اروم بلند شدمو‌به سمت اتاقم رفتم.

صدای قدمای رهامو پشت سرم میشنیدم.

نمیدونم چرا میترسیدم.

اما به خودم دلداری دادم که چیزی برای ترس وجود نداره.

دره اتاقمو باز کردمو خودم زودتر رفتم تو.

بلاتکلیف همونجوری وسط اتاق وایستاده بدم که رهام به سمت پنجره ی

اتاقم رفت.

منم از اینکه نگاهش از روم ورداشته شد یه نفس راحت کشیدمو

به سمت تختم رفتم.

نمیدونستم چی باید بگم.

اونم که هیچ‌حرفی نمیزد.

منم تصمیم گرفتم سکوت کنم تا اون اول حرف بزنه.

حدود یه ربع گذشت تا بالاخره صداشو شنیدم:

مثله اینکه حرفی نداری.

تازه یاد سوالایی افتادم که تنها رهام جوابشو میدونست.

:چرا دارم.

:میشنوم

:راحله کجاست

:چشماشو بست و گفت:به تو ربطی نداره.چشماشو باز کردو با یه لحن

ترسناکی گفت :الانم از اینجا رفتیم بیرون به همه میگی که جوابت مثبته

:چرا باید همچین کاری کنم؟

تکیشو از دیوار ورداشت و به سمتم اومد.همین که به بالای سرم رسید

گفت:

چون من میگم.

:نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لرزش صدامو مخفی کنم

:برای من مهم نیست که تو چی میگی.

یه پوزخند زد و خم شد روم.

خودمو عقب کشیدم.

:فکر نمیکنی که از روی دوست داشتن الان اینجام؟

:همچین فکری نمیکنم

:پس فکر نکن نازتو میکشم

:میدونم

:من هر کاری دلم بخواد میکنم پس سعی کن باهام راه بیای

:ببین اقای محترم،من دلیل اینکاراتو نمیدونم،من به زودی قراره

ازدواج کنمو این قرارم به اصرار مادرم بود،وگرنه من به هیچ وجه

رضایت نمیدم با کسی که هیچ علاقه ای بهش ندارم ازدواج کنم.

خودمم تعجب کردم از حرفام.

:اصرار زیادی نمیکنم،میله خودته،اومدن امروزم به اینجار اخرین

لطفی بود که بهت کردم که اونم ازش درست و حسابی استفاده

نکردی.

به سمت در رفت.

خیلی تعجب کردم که به این سادگی کنار اومد.

قبل اینکه از در خارج بشه گفت:

از پدرت شروع میکنم،بقیشونم بستگی به خودت داره.

منظورشو متوجه نشدم،تا به خودم بیام و ازش بدرسم منظورت

چیه از اتاق رفت بیرون.

سریع رفتم بیرون که برم دنبالش وای از پله ها رفت پایین

دوباره پشت سرش رفتم که دیگه توی دید بودیمو نتونستم

کاری انجام بدم.

میخواستم برگردم اتاقم ولی چون منو دیده بودن مجبور شدم

دوباره برم پایین.

بقیه با دیدنموم چشم به ما دوختن تا بفهمن قضیه چیشده.

ولی من حواسم به هیچی نبود.

نه متوجه شدم که رهام جوابشونو چی داد و نه متوجه شدم

که کی رفتن.

فقط داشتم به این فکر میکردم که حرفش چه معنی داشت،

و در نهایت فقط به یه نتیجه رسیدم.

اون منو تهدید کرد.

با صدای المیرا از فکرو خیال اومدم بیرون.

:چیشد ابجی

:چی چیشد؟

:منظورم اینه به نتیجه ای که نرسیدید نه!

:نه هیچی

:پس قبول نمیکنی؟

:معلومه که نه

یه نفس اسوده کشیدو گفت:

خیالم راحت شد.

خندیدمو گفتم:

تو چرا

:خب گفتم شاید به خاطر یه دلایلی قبول کنی

:تو نیمدونی من چقدر سعیدو دوست دارم،هیچ‌دلیلیم نمیتونه منو

قانع کنه.

:خب پس چرا توی فکری؟

قبل اینکه جواب بدم مامان اومد تو اشپزخونه و رو به من گفت:

ابرومو بردی تو دختر.

:چرا؟

:نمیتونی حتی جواب خدافظیشونو بدی؟

:مگه ندادم؟

:نخیر

:هواسم نبود.

بدون اینکه منتظر جواب بشم از اشپزخونه زدم بیرونو به سمت اتاقم

رفتم.

از فرط خستگی سرم به بالشت نرسیده خوابم برد…

چند ساعتی هست بلاتکلیف چشم به ساعت دوختیم.

بابا الان دو ساعت دیر کرده.

از طرفیم همیشه پنجشنبه ها زودتر میومد خونه،

ولی الان نیومده،چیزی که بیشتر نگرانمون میکنه اینه که

گوشیشم جواب نمیده.

برای بار هزارم طول و عرض خونرو با قدنای اروم و اهسته

طی کردم.

مامان و المیرام دست کمی از من نداشتن.

مامان که فقط داشت دعا میکرد،المیرام داشت با ناخوناش بازی

میکرد،منم که سعی میکردم با راه رفتن از استرسم کم کنم

ولی نمیشد که نمیشد.

انقدر دور تا دور خونه رو دور زده بودم که پاهام درد میکرد.

با صدای اخه بلند المیرا وایستادمو برگشتم سمتش.

نکام به ناخونش افتاد که ازش خون میومد،از بس که پوستشونو

کنده بود.

سرزنشگر بهش نکاه کردمو رفتم براش دستمال اوردم.

هیچکس نمیتونست این فضای به وجود اومده رو از بین ببره.

یه دفعه مامان بلند شد.

سریع رفتم جلوشو گفتم:کجا میری مامان؟

:انتظار که نداری همینطوری اینجا بشینم؟

:اخه کجا میخوای بری مامان گلم.

مامانم با درموندگی گفت:

نمیدونم،نمیدونم تو میکی چیکار کنم؟همینطوری دست روی دست

بذارم!؟

:خب مامان ما که نمیتونیم کاری کنیم الان عمو میاد ببینیم باید

چیکار کنیم؟

به کمک المیرا مامانو به زور روی مبل نشوندیم.

بعد از ربع ساعت صدای تلفن خونه اومد.

من سریعتر از همه رفتم ببینم چیشده.

به شماره نگاه کردم تا ببینم ببا هست یا نه ولی شماره ی بابا نبود.

ناامید گوشیو برداشتم که صدای یه خانم جوونیو شنیدم:

سلام خانم ببخشید منزل اقای امیر تابان؟

:بله بفرمایید

:شما دخترشونید؟

:بله خودمم.

:ببین عزیزم هول نکن چیزی نیست.پدر شما تصادف کردن

الانم حالشون خوبه اگه میشه تشریف بیارید اینجا.

با هول گفتم:بله بله کدوم بیمارستان

بعد از گرفتن ادرس گوشیو س یع گذاشتمو بدون اینکه چیزی

بگم به سمت پله ها رفتم.

صدای مامانمو شنیدم:چیشده دختر تو که منو سکته دادی جوابمو

بده دیگه.

تازه یادم افتاد که اونا از من جواب میخوان.

همه چیزو واسشون تعریف کردمو بعد از اماده شدن ده دقیقه ای

به سمت بیمارستان رفتیم.

مامان که توی ماشین فقط به سرو صورت خودش چنگ مینداخت

اصلا به حرفای من که میگفتم مامان حالش خوبه توجهی نمیکرد.

البته خودمم دسته کمی از مامان نداشتم.

بعد اینکه وارد بیمارستان شدیم رفتم سمت پذیرش و وقتی شماره

اتاق بابارو‌ ازش پرسیدم با مامانو المیرا به سمت اتاق بابا رفتیم.

قبل اینکه همگی با هم بریم توی اتاق یه پرستار جلومونو گرفت

و گفت فقط یه نفر.

اونموقع دلم میخواست با دستام خفش کنم ولی خونسردیه خودمو

حغظ کردم و بعد از این که دست المیرارو گرفتم به سمت صندلیا

کشوندمش و دوتایی رو صندلی نشستیم.

یه پرستار سمتم اومد و صدام کرد،المیرام از اونجایی که نگران

بودو حس میکرد اتفاق مهمی افتاده باشه به همراهم بلندشد.

به دهن پرستاره چشم دوختم تا ببینم چی میگه

:ببینید خانم من نمیخوام نگرانتون کنم ولی ظاهرا

این تصادف از عمد بوده،چون به پدرتون اسیب چندانی نرسیده

یک جورایی به نظر میرسه کسی با پدرتون دشمنی داشته چون

تصادف از عمد بود.

:نه پدر من هیچ‌ دشمنی نداره.

پرستار شونه ای بالا انداخت و گفت:

من چیزی که میدونستمو بهتون گفتم اینارم سربازی که از

آگاهی اومده بود فهمیده بود اگه این گفته ی ما ثابت بشه

شما میتونید از کسی که این کارو کرده شکایت کنید.

اروم سرمو تکون دادم چون گوشیم زنگ خورد و جای

صحبت بیشترو ازم گرفت.

به شماره نگاه کردم،ناشناس بود.

تماسو‌وصل کردمو گفتم:بله

:الان راضی هستی؟

صداش خیلی اشنا بود برای همین با شک گفتم:

شما؟

:تنها دلیلی که گذاشتم پدرت زندن بمونه اینه که اون نباید

تاوان گناه تورو بده،ولی اگه بخوای اینسری بازی در بیاری

عذای تمام خونوادتو به دلت میذارم.

حتی نتونستم چیزی بهش بگم تا دهن باز کردم قطع کرد.

دستمو به دیوار گرفتم تا نیفتم.

این روزا خیلی فشار عصبی روم بود.

چشمامو‌بستم چون به یکم ارامش احتیاج داشتم.

اینجا بود که باید بین خانوادم و سعید یکیو انتخاب میکردم.

و این قضیه برای من از مرگم بدتر بود.

به سمت صندلی رفتم و روش نشستم.

سرمو توی دستام گرفتم.

دلم میخواست گریه کنم،ولی نمیتونستم.

بغضی که توی گلوم بود و توان شکستنشم نداشتم بدجور آزارم

میداد.

چشمامو بستمو سرمو تکون دادم.

باورش سخت بود…

باورم نمیشد…

مگه میشه…

به این سادگی همه چی تموم شد.

یه لبخند زدم.

باورت میشه النا؟اسونتر از چیزی بود که فکرشو میکردی.

هیچوقت حتی به ذهنمم نمیرسید که همچین اتفاقی بیفته.

تنها احتمال نرسیدن من و سعید به هم خانواده هامون بودن.

که اونم برامون مهم نبود،میتونستیم یه جوری حلش کنیم،

ولی الان…

چطوری باید این مشکلو حل کنم؟

اصلا حل میشه؟

کسی که نگاهش پر از تنفره ،کسی که برای انتقام وارد زندگیه من

شده،میتونه به همین راحتی از زندگیم بره؟

یعنی امکانش هست؟

اره شاید بشه،باید برم باهاش حرف بزنم

حتی اگه قبول نکرد التماسش میکنم،

چرا نکنم؟مگه توی همچین شرایطی غرورم مهمه؟

به درک که با التماس کردن غرورم از بین میره

مهم نیست،اگه قرار باشه توی زندگیم کسی غیر از سعید باشه

دیگه هیچی واسم مهم نیست.

یاد حرفی که خیلی وقت پیش با سعید زدم افتادم که ازم پرسید

اگه قرار باشه بین خونوادمو اون یکیو انتخاب کنم کدومو

انتخاب میکنم.

منم اول پیچوندم ولی بعد از کلی اصرار جوابشو دادم

:خب اگه مامان بابام قبول کنن که کردن ولی اگه قبول نکنن

من با تو میام،چون اونموقع میدونم که خونوادم سالمن و چیزی

نشده ولی میدونم که تو بدون من ،منم بدون تو نمیتونیم زندگی

کنیم.

ولی الان قضیه فرق داره،همین الان بابای من توی یکی از اون

اتاقا خوابیده،الان من باید چیکار کنم؟

با ناله گفتم:

خدایا کمکم کن.خدایا من طاقتشو ندارم،من نمیتونم تحمل کنم خدا

بعدم زدم زیر گریه،المیرا که فکر میکرد همه ی این گریه ها

به خاطر باباس نزدیکم نشد،

چون میدونست من با گریه کردن خالی میشدم.

اما بعد از مدتی که دید تموم نمیکنم نزدیکم شد و گفت:

گریه نکن النا دکتر که گفت چیزه جدی ای نیست خوب میشه.

ولی من اهمیتی ندادمو بازم گریه کردم.

کی میدونست درد من چیه؟

به کی باید میگفتم؟

حتی یه نفرم نبود باهاش دردو دل کنم،حداقل کمی اروم بشم.

بعد از کمی گریه کردن اروم شدم.

تنها به فردا امید داشتم که برم پیششو باهاش حرف بزنم.

اما خب مشکل اینه که قبول میکنه؟

و خودم توی دلم جوابشو دادم:

معلومه که قبول نمیکنه تو چی فکر کردی؟اون واسه انتقام اومده

اگه قرار بود با یه خواهش تو بگه باشه ببخشید غلط کردم

که اومدم خب از اولش نمیومد دیگه.

یاد راحله افتادم،اون الان مرده،بهترین دوستم،خواهرم بهترین

همدمی که هرکس میتونه داشته باشه مرده و من حتی یه قطره

اشکم برای اون نریختم.

چون نمیخواستم که باور کنم اون مرده،

ولی الان با این اتفاقا دیگه مطمئن شدم که این

اتفاق افتاده.

دوباره با یادآوری این موضوع زدم زیر گریه،

خاطره هام با راحله یادم اومد،

اون مهربونترین ادم روی زمین بود،

تعجب نمیکنم که چرا رهام اینهمه دوسش داشت.

همه راحله رو دوست داشتن،ولی الان.. به خاطر من،به خاطر

فضولی و سهل انگاری من اون از این دنیا رفته.

بیشتر از هرچیزی عذاب وجدان داشتم.

فکر اینکه دیگه اون صورت مهربونو نمیتونم ببینم ازارم میداد.

همینطوری داشتم گریه میکردم که مامان با یه چهره ی خندون

از اتاق اومد بیرون،همین که نگاهش به من افتاد شوکه

شد و سریع به سمتم اومد،

ولی من اونقدر حال نداشتم که بیدار بمونمو با مامان حرف بزنم

و قبل اینکه به من برسه چشمام روی هم افتاد

و دیگه چیزی نفهمیدم.

ایکاش چشمای بسته شدم هیچوقت باز نمیشد

تا بخوان شاهد بدبختیه من باشن.

چشمامو باز کردم،چند بار پلک زدم تا بتونم متوجه اتاقم بشم.

سریع از جام بلند شدم.

کی منو آورده اینجا؟

من که اخرین بار توی بیمارستان بودم.

با یادآوری بیمارستان و تمام چیزهایی که اتفاق افتاده

بغض توی گلوم نشست.

باخودم فکر میکنم نکنه مرگ راحله تقصیر من بده باشه؟

نکنه من دارم تقاص این گناهمو پس میدم؟

اما هر چقدر فکر میکنم کار اشتباهی نکردم،

اون یه قاتل بود و شاید الانم باشه،اونوقت من چطور اجازه میدادم

بهترین دوستم دست همچین ادمی بیفته؟

با خودم فکر کردم که اگه میدونستم این اتفاق کیفته بازم به راحله

چیزی میگفتم؟سریع جواب دادم معلومه که میگفتم.

سریع از جام بلند شدمو به سمت کمدم رفتم.

باید برم باهاش حرف بزنم،هرچی باشه از سنگ نیست که

شاید دلش بسوزه و دست از تصمیمش ورداره.

سریع اماده شدمو بدون اینکه به تیپ و قیافم اهمیتی بدم

از اتاق زدم بیرون.

اروم رفتم پایین،بابا روی‌مبل نشسته بود و‌ظاهرا حالش خوب بود.

توی دلم گفتم:ببخشید بابا که نمیام پیشت بشینم و حتی حالتم

ازت نپرسیدم،الان کار مهم تری دارم.

اهسته از پله ها اومدم پایین و خیلی اروم از خونه زدم بیرون

تا کسی متوجه نبودم نشه.

با خودم فکر کردم الان من باید کجا دنبالش بگردم؟

تنها ادرسی که ازش داشتم همون خونه بود.

همون خونه ای که باعث به وجود اومدن تمام این اتفاقاشد.

رفتم سمت خیابون و سوار اولین تاکسی که رسید شدمو

ادرسو دادم.

واقعا من پشیمون نبودم از کاری که کرده بودم؟

چرا.

بودم.

توی عمیق ترین نقطه ی قلبم به این فکر میکردم که

اگه حرفی به راحله نمیزدم الان اون زنده بود.

ولی راحله روز اخر به من که راضیم‌بکویرم ولی با همچین مردی

زندگی نکنم.

به نظر من بهترین کارو کردم ولی چرا باید تاوانش اینهمه

سنگین باشه؟

با شنیدن «خانم رسیدیم» راننده چشم از پنحره گرفتم و

بعد از حساب کردن کرایه به سمت خونه رفتم.

با هر قدمم خاطره ی اونشب زندن میشد.

اونموقع خیلی ترسیده بودم،

چیز عجیبیم نبود چون واقعا ترسناک بود.

به خونه رسیدم،دستمو دراز کردم تا زنگو بزنم ولی ترسیدمو

دستمو پس کشیدم.

بعد از حدود ده دقیقه به ترسم غلبه کردم و انگشتمو روی زنگ

فشار دادم.

بعد از چند ثانیه صدای یه خانمی رو شنیدم:

یفرمایید.

:من…من با اقای …

هرچی فکر کردم فامیلیشو یادم نیومد.برای همین بعد از

چند لحظه فکر کردن کلافه گفتم:

با اقا رهام کار داشتم.

زنه با تعجب پرسید:

چی فرمودید؟

:گفتم با اقا ر…

:شنیدم چی گفتی ولی مگه از جونت سیر شدی؟

الانم اگه نمیخوای بلایی سرت بیاد از اینجا برو سریع.

با تعجب به ایفون نگاه کردم.

چش بود؟

فکر کنم دیوونه بود.

دوباره دستمو روی زنگ فشار دادم که دیدم دیگه کسی

جواب نمیده.

با عصبانیت دستمو روی زنگ گذاشتمو فشار دادم،همونطوری

بدون وقفه فشار میدادم.

باز شدن ناگهانیه در همانا و عقب رفتن من همانا…

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن