آخرین مطالبتقدیر غریبرمان های حمایتیلیست کامل رمان ها

رمان تقدیر غریب

رمان تقدیر غریب

*پارت اول تا اخر انتهای صفحه*

نویسنده:شیدا

خلاصه داستان:

داستان در مورد دختریه ک ب خاطر ی اشتباهی ک ب نظر خودش کار درستی بوده مجبوره تاوان بده.تاوان گناهی ک خودشم داره بخاطرش زجر میکشه….

قسمتی از این رمان:

با عصبانیت درو محکم کوبوندمو ب سمت خیابون راه افتادم.هه

حتما الان فک میکنن ک میخوام برم خونه خاله مریم ک جلومو

نگرفتن،اما عمرا اونجا برم چون میدونم بازم همون آشه و همون

کاسه.الان تنها گزینه ای ک دارم خونه مریمه.تا اونجا پیاده فک کنم

نیم ساعتی راه میشه.کلافه نفسمو دادن بیرونو ب سمت خونه ی

مریم ک بهترین دوستم میشه حرکت کردم. وجود یک دختر هیجده
ساله ساعت ده شب در این مکان ترسناک بود. بعد از نیم ساعت ب

خیابونی ک خونه بابای مریم اونجا بود رسیدم قبل از اینکه وارد

کوچشون بشم نگامو دادم ب تک خونه ی کوچه ی بغلیشون ک بی

شباهت ب قصر نبود.ی خونه ی خیلی بزرگ ک تا ب حال کسیو

ندیدیم ک توش زندگی کنه و همین باعث مشکوک شدنش میشد.

ینی میشه منم ی روز تو یه همچین خونه ای زندگی کنم؟ ی سری ک

با مریم در مورد این خونه حرف میزدیم مریم ب شوخی گفت: اگه

صاحب این خونرو پیدا کنم حتما مخشو میزدم.منم برای اینکه ضایع
شه گفتم:اومدیمو صاحبش ی پیرمرد هشتاد ساله بود،اونوقت

چیکار مریمم ک تا حالا سابقه نداشته کم بیاره با پررویی گفت: چ

بهتر!باهاش ازدواج میکنم چند سال بعدش میمیره اون وقت این

خونه میمونه واسه من.بعدم بای اعتماد ب سقف ادامه داد:بعدش

میرم با ی ادم جوون ازدواج میکنم.بعدم با هم زدیم زیره خنده و

گفتم:امیدوارم حداقل صاحبش پیداش بشه تو ب ارزوت برسی.

تو همین فکرا بودم ک متوجه نشدم ی ربع بیست دقیقه ای هست ب

خونه خیره شدم. اومدم برگردمو برم خونه مریم اینا ک دره خونه

باز شدو ی ماشین لکسوس مشکی واردش شد.همین ک خواستم

برگردم نگاه یدونه از نگهبانا ک کنار در اومده بود ب من برخورد

کرد.ناخودآگاه با قدمای بلند خودمو ب پشت دیوار کشوندمو ی

نفس راحت کشیدم.دقیقا نمیدونم چرا اینکارو کردم ولی یجورایی

حس بدی داشتم. همین ک خواستم برگردم ی نفر جلوم قرار گرفتمو
دستشو ی مقدار ب سمت شکمم دراز کرد.ب دستش نگاه کردمو با

دیدن اسلحه ک روبروم گرفته بود با ترس نگاهمو آوردم بالاو ب

صورتش خیره شدم.از ترس زبونم بند اومده بود.ب هیچ وجه

نمیتونستم چیزی بگم تا این ک صدای خش دار اون مرد بلند

شد_:بدون این ک جیغو داد کنی راه بیفت وگرنه بدون وقت تلف

کردم ماشه رو میکشم .

اولش هیچ حرکتی نکردم،ینی نمیتونستم ک بکنم چون خیلی

ترسیده بودم با فشار دادن لوله ی تفنگ ب کمرم با قدمای لرزون راه

افتادم. چند قدم ک رفتم برگشتمو باالتماس نگاش کردمو گفتم:

توروخدا بذار برم مگه من چیکار کردم؟ مرده ی پوزخند زدو

گفت:معلوم میشه چیکار کردی تو فقط راه بیفت. دوباره ب سمت

در حرکت کردیم با ترس چشامو همه جا میچرخوندم تا راه نجاتی

برای خودم پیدا کنم ولی هیچی… وارد حیاط ک شدیم ی نگهبان

دیگه ام ب سمتم اومدو دوتایی منو ب ی سمتی بردن. داشت گریم
میگرفت ک ب ی انباری رسیدیم.با ترس برگشتم سمتشونو

گفتم:اصلا واسه چی منو آوردین اینجا؟. یکیشون بازومو ول کردو

رفت دره انباریو باز کرد اونیکی منو هول داد ک وارد انباری شدم.

پارت 1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت19

پارت20

پارت21

پارت22

پارت23

پارت24

پارت25

پارت26

پارت27

پارت آخر

Rating: 3.3/5. From 3 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن