آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان استاد شیطون من (عروسک ناز)

4.7 (93.33%) 6 votes

رمان استاد شیطون من(عروسک ناز)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد من وارد شوید

زمان پارت گذاری:هر روز ساعت20

به کانال تلگرام ما بیپوندید و از رمان های خاص موجود در کانال استفاده کنید ای کانال ما: shasttip@

دلم یه رقص مشتی میخواست. ولی تو این جمع و پسرای هیزش سخت بود.
اونم بااین کفش پاشنه بلندم، یهو یه اهنگ ناز گذاشتن که عطیه طاقت نیاورد و با سپهر بلند شد رفت وسط.

اه دلم میخواد برقصم. یهو دیدم صدای جیغ و سوت رفت هوا؛ بارانا و یه پسره باهم رفتن وسط سالن.

دوست پسرش بود؟ یهو نگاهم خورد به استاد. به مثل ببر خشمگین داشت نگاهشون میکرد. چش شده؟!

ابروهام بالا پرید و رد نگاهش و دنبال کردم. داشت به بارانا نگاه می کرد، فامیلشه یعنی؟!

سرفه ای کردم که نگاهش به من جلب شه اما نه تو این حال و هوا نبود. انچنان لیوان شرابشو توی دستش فشرد که صدای ترکیدنش منو از جا پروند.

انقد صدای اهنگ بلند بود کسی متوجه نشد. قلبم تند تند میزد، چشام گرد شد با دیدن خون توی دستش و تیکه های شیشه فرو رفته توی پوستش.

سریع بلند شدم و با نگرانی گفتم:
_استاد دستتون.

پاهام میلرزید. ازخون متنفر بودم با بغض دستش و گرفتم و با صدای لرزون گفتم:
_استاد دستتون.

یهو چشمای به خون نشستش متوجه من شد. انگار به خودش اومد و با تعجب نگاهم کرد. زیر لب گفت: چیشده؟

لبام و گاز گرفتم و با ترس گفتم:
_دستت.

نگاهش و اورد پایین و با دیدن خون دستاش سریع دستاشو جمع کرد که اخی گفت.

اخمی کردم و گفتم: شیشه ی تو دستت و نمیبینی که جمعش میکنی؟

اخم غلیظی کرد و گفت: الان وقت کل کل نیست دادمهر.

سریع بلند شدم و به خدمتکاری که داشت از کنارمون رد میشد گفتم:
_ببخشید دستشویی کجاست؟

به ته باغ اشاره کرد. برگشتم سمت استاد که دیدم نشسته با دستمال داره خون و پاک می کنه‌. واقعا احمقه!

با حرص گفتم: چیکار میکنی؟ اقای استاد خان؟ من آیسانم؟ چشاتم‌کور شده انشالله؟

اومد تو دو میلی متریم قرار گرفت. با ترس چشام گشاد شد و گفتم:
_چته؟

لبخندی زد و سرش و خم کرد تو گردنم که سیخ ایستادم و خودم و کشیدم عقب. با ترس و لرز گفتم:
_اقای سرمست برو عقب. داری چیکار میکنی؟

سعی کردم هولش بدم‌، دهنش بوی گند عرق میداد. انقد زورش زیاد بود نمیتونستم‌.

چشماش آبی تیره شده بود و رنگ پوستش سفیدتر از حد معمول‌. اب دهنم و قورت دادم چشای عسلیم و دوختم توی چشماش.

غیرمنتظره محکم لباش و گذاشت روی لبام و فشرد . قلبم داشت توی دهنم میزد. یا خدا خودت کمکم کن. منو کشونده بود پشت دستشویی و تو این‌تاریکی چیزی معلوم نبود.

تو حس رفته بود و محکم لبام و میک میزد و گاز می گرفت که با بغض محکم لگدی به زانوش زدم. داد بلندی کشید و رفت عقب.

سرش و بلند کرد که محکم خوابوندم زیرگوشش و با صدای لرزون و پر بغض گفتم:
_خیلی کثافتی. فکر کردی همه مثل معشوقت هرزن؟

با تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت. سرم و برگردوندم تا برم‌سمت سالن جشن و ازین جای کوفتی برم بیرون که یهو دستای بزرگی جلوی دهنم و گرفتن.

از ترس چشمام به حدی گشاد شدن که گفتم الان از کاسه در میان. یه دست دیگه دور تا دور بازوم و قفل شد و نمیتونستم خودم و تکون بدم.

سعی میکردم جیغ بزنم اما نمیتونستم. تلاش کردم دستاش و گاز بگیرم‌اما انقدر محکم دستاش و روی دهنم گذاشته بود که هیچکاری نمی تونستم بکنم.

از استرس بدنم شل شده بود. بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن. مثل سگ میلرزیدم. منو بلند کرد در حالی که دست و پا میزدم به روی خودشم نیاورد.

برگشتم دیدم سرمسته. چش شده بود؟! چه بلایی سرم میخواد بیاره؟ خدایا کمکم کن!

با ترس التماسش میکردم و میگفتم: داری چیکار میکنی ولم کن توروخدا تورو جون عزیزت ولم کن.

اصلا حواسش نبود تند منو نمیدونم از یه جایی برد و از پله ها رفت بالا و در یه اتاق و با لگد باز کرد.

محکم در و بست و من پرتاب کرد روی تخت. با ترس عقب عقب می رفتم. چشماش قرمز قرمز بود و یقه ی لباسش تا وسطای سینش باز بود.

موهاش بهم ریخته بود و اومده بود روی پیشونیش. لباشو بهم مالید و گفت:
_من میتونم دوباره عاشق بشم.

جیغ کشیدم و گفتم: کمک!!! یکی کمکم کنه.

پوزخندی زد و گفت: کمک؟ همه تو یه اتاق چپیدن دارن روهم حال می کنن.

به اطرافم‌نگاه کردم چیزی ندیدم که بزنم تو سرش و فرار کنم. قلبم داشت توی دهنم میزد بیرون. مثل سگ میترسیدم. خدایا ابروم و حفظ کن منو بی ابرو نکن.

پرید روی تخت که جیغ بلند تری زدم. مچ دوتا پاهامو با دستاش گرفت و کشید سمت خودش.
محکم بدنش برخورد کرد به بین پام با ترس گفتم:
_تورو جون عزیزت بزار برم.

هنوزم امید داشتم. فکر میکردم میزاره برم، میزاره فرار کنم و ولم می کنه فکرشد نمیکردم تااین حد بی رحم باشه…..

انقد جیغ کشیدم که دیگه صدام در نمیومد‌ محکم لبامو می بوسید و روی تنم دست می کشید.

از شدت گریه چشمام باز نمیشد. تمام تنم درد میکرد. زبونش و بین پام کشید و با لذت جون جون می کرد.

هیچ حسی جز حقارت و درد بهم دست نمی داد. خجالت تمام وجودم و داشت از بین می برد. هزار بار ارزوی مرگ کردم، خدایا لعنت به من.

خودشو بین پام تنظیم کرد. زجه زدم:
_نههههه‌ خواهش میکنم بدبختم نکن تورو قران توروخدا.

بی توجه بهم اندامش و توی بدنم گذاشت. امام زمان و صدا میزدم. تمام تنم می لرزید. با ضربه ی محکمی که بهم زد و سوزش بین پام اخرین فریادم و زدم و از حال رفتم.

**

اروم چشام ک باز کردم و با حس درد توی تک تک اندام بدنم اخی گفتم‌.

با یاد اوری اتفاقی که افتاده بود تنم شروع کرد که لرزیدن. شروع کردم به جیغ زدن و فریاد زدن.

_خدایا بدبخت شدم. دخترونگیم و ازم گرفت. خدایا نبخشش! خدایا کمرش و بشکون. خداجونم تو کجایی اخه؟ خدایا روز خوش نبینه! خدااااا..

یهو در باز شد و اون لاشی حرومزاده اومد توی اتاق. با دیدنم آب دهنش و قورت داد و گفت:
_آروم باش.

سرش با صدای بلند فریاد زدم: خفه شوووو. خفه شو کثافت خفه شو عوضی. من میخواستم کمکت کنم. من فقط میخواستم کمکت کنم، چطور تونستی؟ توو چیکار کردی؟

با پشیمونی اومد جلو و گفت: بخدا تعادل نداشتم‌. انقدر خورده بودم حواسم به هیچی نبود.

زجه زدم: بی حواسیت و من داغون کرد. میفهمی چی میگی؟ بدبختم کردی! میفهمی؟؟؟

سرش و انداخت پایین و گفت: بهت پول میدم پردتو بدوزی.

بااین حرفش جری شدم. و حمله کردم سمتش. مثل وحشیا افتادم به جونش محکم میزدم به سینه ش، موهاش، کشیده میزدم به صورتش و هی می گفتم من جواب بابام و چی بدم.

_توی کثافت چطور میتونی این حرف و بزنی‌ . ازت متنفرم.

با نفرت ادامه دادم: ابروم و ازم گرفتی! ابرو برات نمیزارم.

با شنیدن این حرفم اخمی کرد و گفت:
_ببین بهت میگم پول میدم برو پردتو بدوز چرا هی چرت و پرت میگی؟

با بغض سرم و گرفتم توی دستام‌، اشغال تنم لباس پوشیده بود. از شدت ناراحتی داشتم میمردم.

باورم نمیشد، هیچکدوم ازین اتفاقا باورم نمیشد. نمی تونستم به خودم بقبولونم که این اتفاق افتاده.

دوباره شروع کردم به گریه کردن و با خودم حرف زدن. اونم دم در ایستاده بود و با کلافگی نگاهم می کرد.

با گریه گفتم: چیکار کنم؟ حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟ چجوری تو چشمای مادرم نگاه کنم؟چطوری؟ خدایا کمکم کن. ابروی پدرم و بردم، ای خدا منو ببخش من به مادرم دروغ گفتم خدایا.

با کلافگی اومد جلو و گفت: بس کن آیسان. فراموش کن.

برگشتم سمتش و جیغ کشیدم: چیو بس کنم؟ چیو؟ اینکه منو با عشقت یکی کردی و فراموش کنم؟ اینکه دیگه دختر نیستم؟ اینکه دیگه نمیتونم ازدواج کنم؟ اینکه دیگه ابرویی برام نمونده؟ چیو بس کنم؟

با هق هق خودمو پرت کردم روی تخت و سرم و فرو کردم توی بالشت و بلند بلند گریه کردم.

***
#دامون

عذاب وجدان داشت خفم می کرد، چه گوهی بود من خوردم ای خدا. این چه غلطی بود من کردم؟

لعنت به تو بارانا لعنت به وجود نحست توی زندگیم. محکم سرم و توی دستام گرفتم.

محکم‌چشمام و روی هم فشار دادم، دلم براش می سوخت. گند زده بودم به زندگیش!

چیکار کنم؟ چطوری درستش کنم؟ اگه حامله بشه چی؟ اگه خانوادش بفهمن؟ ابروم میره جلوی شاگردام، از کار اخراج میشم اوووف خدا.

رفتم سمت اتاقم. بارانای هرزه می خواست تولدشو توی خونه ی من بگیره تا عشقش به اون پسره ی سوسولو بهم ثابت کنه.

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن