آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 13

5 (100%) 1 vote

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

امروز از صبح ساشا خیلی مشکوک شده همش بیقرار بود عصبی بود انگار یه اتفاق بد افتاده بود گرچه من هم از صبح دلشوره ی عجیبی داشتم انگار خبره اتفاق بدی بیفته با استرس داخل آشپزخونه خواستم برم که صدای ساشا بلند شد:
_بهار؟!

با شنیدن صدای ساشا به سمتش برگشتم و لب زدم:
_جانم.
_بیا بشین کارتون داره.
متعجب لب زدم
_باشه
کنار مامان روی مبل نشستم انگار اون هم خبر نداشت ساشا چی میخواد بگه کنجکاو به ساشا خیره شده بودم که روی مبل نشست و با صدای خشداری لب زد:
_میخوام حرف مهمی رو بهتون بگم!

منتظر بهش خیره شدم تا ادامه بده کلافی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_من تو آلمان با یه دختر ایرانی به اسم سوگند ازدواج کرده بودم!

با شنیدن این حرفش حس کردم‌قلبم برای ثانیه ای ایستاد یعنی چی شاید اشتباه شنیده باشم اصلا غیر ممکنه با التماس به ساشا خیره شدم تا بگه حرفش دروغه ولی ساشا گفت:
_فردا داره میاد ایران و از این به بعد داخل این خونه با زندگی میکنه نمیخوام هیچ بی احترامی به همسر بشه فهمیدید؟!

صدای عصبی مامان بلند شد:
_ساشا چی داری میگی تو زن داری؟!
با صدای خشداری لب زد
_آره
_میدونی اگه آقاجون بفهمه چی میشه تو زن داری زن تو بهار نه کس دیگه ای چی داری میگی باز تو؟!

_آقاجون از اول در جریان بود من تو المان زن گرفتم!

با شنیدن حرف های ساشا حس کردم قلبم برای ثانیه ای ایستاد!یعنی ساشا زن داشت پس چرا با من ازدواج کرد چرا کاری کرد که دلبسته اش بشم چرا! حالا که عاشقش شده بودم باید این ها رو میگفت بی اختیار قطره اشکی رو گونم جاری داشت با صدای خشداری لب زدم
_پس چرا با من ازدواج کردی؟!

با صدای همیشه بمش لب زد
_چون همسر نازا بود آقاجون گفت بیام اینجا و با تو ازدواج کنم تو هم فرزندی که بدنیا میاری رو میدی به من و همسر در عوضش ستایش برای تو

با بهت بهش خیره شده بودم یعنی من وسیله ای شده بودم برای رسیدن به خواسته هاشون چجوری تونستند این بازی کثیف رو راه بندازند

_ساشا!
صدای بهت زده و شکه شده ی مامان بود اون هم مثل من تعجب کرده بود شکه شده بود باورش نمیشد نقشه های کثیف آقاجون با ساشا دلم شکسته بود پس دلیلی نداشتم دیگه بشینم و به حرف هاش گوش بدم من از اول هم بخاطر داشتن ستایش باهاش ازدواج کردم پس نباید عاشقش میشدم این تقصیر خودم بود

لبخند تلخی زدم و گفتم
_باشه
و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم بلند شدم و به سمت اتاق مشترکم با ساشا حرکت کردم داخل اتاق که شدم پوزخندی زدم و به تخت خیره شدم چه زندگی بدی داشتم هیچکس من و بخاطر

خودم نمیخواست هر کسی یه هدفی داشت که بهم نزدیک میشد از آقاجون انتظار نداشتم که بخواد همچین بازی کثیفی رو راه بندازه اما….

یک روز گذشته بود از اتاق بیرون نرفته بودم حتی دیگه از نگاه کردن به ساشا حالم هم بهم میخورد با بغض فقط به زمین خیره شده بودم من عاشقش شده بودم اما اون نه اون بخاطر نقشه ی کثیفش بهم نزدیک شده بود اون زن داشت

حتی تحمل این موضوع هم برای من سخت بود اما باید طاقت میاوردم باید تحمل میکردم همه ی این هارو امروز قرار بود همسرش بیاد نباید خودم رو ضعیف نشون میدادم من قوی بودم و

بخاطر حرف های بقیه حالم رو بد نمیکردم باید همسرش رو ببینم و قبول کنم ساشا زن داره و من هیچوقت نمیتونم حتی بهش فکر کنم باید همه چیز رو قبول میکردم و میپذیرفتم

بعد از اینکه حموم کردم لباس خوب و مناسبی پوشیدم آرایش ملایمی کردم صدایی از بیرون اتاق اومد هدسم درست بود پس همسر ساشا رسیده بود دستی به سر و صورتم کشیدم آماده بودم

کامل نفس عمیقی کشیدم و از اتاق رفتم بیرون پشست به من یه دختر شیک ایستاده بود و مشغول حرف زدن با مامان بود حتی از همینجا هدس میزدم دختر خانوم خوشگلی باشه
با صدایی که سعی میکردم نلرزه لب زدم
_سلام

با شنیدن صدام به سمتم برگشت با دیدن صورت دختره حس کردم برای لحظه ای نفسم گرفت دستم و به دیوار گرفتم تا جلوی افتادنم رو بگیرم اشک داخل چشمهام جمع شد

صدای نگران مامان بلند شد
_دخترم خوبی چیشد؟!
بدون توجه به حرف مامان چند قدم به سمتش برداشتم با صدایی که داشت به وضوح میلرزید لب زدم
_مریم

چشمهای اون هم حالا مثل من پر از اشک شده بود صدای اون هم داشت میلرزید با بغض لب زد
_بهار جونی
با شنیدن حرفش بغضم تر‌کید و اشکام روی صورتم جاری شدند سریع به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم چقدر دلتنگش بودم تو تمام این سال ها منتظرش بودم

تا یکبار دیگه هم ببینمش با گریه لب زدم
_کجا بودی چرا پیش من نیومدی؟!
_اینجا نبودم عزیز دلم!
ازش جدا شدم به صورت خوشگل و نورانیش خیره شدم هنوزم مثل گذشته خوشگل و زیبا بود که همه رو به خودش جذب میکرد
_شما همدیگ رو میشناسید؟!

با شنیدن صدای ساشا نگاهم رو بهش دوختم و لب زدم
_مریم خواهر بزرگ منه

متعجب لب زد
_چی؟!

صدای شاد مریم بلند شد:
_بهار دوست دوران بچگیم مثل خواهرمه با هم بزرگ شدیم! چند سال بود که از هم دور بودیم
ساشا فقط به گفتن آهان کوتاهی اکتفا کرد که صدای مریم بلند شد:
_تو اینجا چیکار میکنی بهار؟!
با شنیدن حرفش برای یک لحظه حس کردم نفسم بند اومد تازه متوجه اتفاق هایی که افتاده بود شدم چجوری باید به مریم میگفتم من هووی توام چجوری میگفتم بازیچه ی دست شوهرت و پدر بزرگش شدم لبخند تلخی رو لبهام نقش بست که صدای مامان بلند شد
_بهار خدمتکاره این خونه اس!
با شنیدن حرف مامان چشمهام از بهت و تعجب گرد شد باورم نمیشد مامان وقتی به مامان خیره شدم دستپاچه لبخندی زد و قبل از اینکه مریم حرفی بزنه گفت:
_دخترم بریم اتاقت رو نشونت بدم حتما خسته ای.
_آره.
بعد از رفتن مامان و مریم روی مبل ولو شدم که صدای گرفته ی ساشا بلند شد
_متاسفم
با صدایی که به وضوح داشت میلرزید لب زدم
_تاسف تو بدرد من نمیخوره.
با بلند شدنش فهمیدم از کنارم رفت قطره اشکی بیصدا روی گونم جاری شد یعنی بعد از اون همه سختی وقتش نیست تموم بشه خدایا من طاقتش و ندارم بسه دیگه نمیکشم
حرف های مامان بیشتر دلم و سوزوند بخاطر چی دلم و شکست چرا گفت خدمتکار خیلی نامرد بود
_بهار آبجی؟!
با شنیدن صدای ستاره سریع اشکام و پاک کردم و سعی کردم لبخند بزنم با صدای آرومی لب زدم:
_جانم؟
اومد کنارم روی مبل نشست و گفت:
_چیشده؟!
_چیزی نشده عزیزم تو خوبی برو استراحت کن
_آبجی من میدونم چخبر شده نمیخواد از من مخفی کنی

رمان-رحم-اجاره-ای-جلد-دوم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن