آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 16

5 (100%) 1 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

از اتاق خارج شدیم ستایش رو هم اماده کردم و بغلش کردم کسی داخل سالن نبود صدای قهقه ی مامان مریم ساشا از داخل اتاق میومد لبخند تلخی زدم و همراه ستاره از خونه خارج شدیم!

کل روز رو مشغول خوشگذرونی و گشت زدن داخل شهر بودیم بلاخره شب شد رفتیم رستوران غذا خوردیم و برگشتیم خونه روز خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت با خواهرم و دخترم!

داشتم به سمت اتاق میرفتم که صدای مامان بلند شد:
_با این سر و وضع تا نصف شب کجا بودی؟!
به سمتش برگشتم و لب زدم:
_به شما ربطی نداره

و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم ستایش رو داخل اتاقش بردم و لباس هاش رو عوض کردم و روی تخت خوابوندمش از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم و ستاره حرکت کردم که حالا مشترک بود که صدای ساشا بلند شد:
_بهار؟!

به سمتش برگشتم و لب زدم:
_بله؟!
_بیا داخل اتاق کارت دارم
متعجب داخل اتاق شدم که گفت:
_در اتاق و ببند بیا اینجا
در اتاق و بستم و به سمتش رفتم که با یهو به سمتم برگشت با دیدن چشمهای قرمزش یه لحظه ترسیدم اما خودم و نباختم و لب زدم:
_چیکارم داشتی؟!

_کجا بودید؟!
_بیرون
_با این سر و وضع نباید یه خبر میدادی؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
_به کی باید خبر میدادم؟!

_ببین یکبار اگه بدون اینکه اجازه بگیری بری بیرون خیلی برات بد میشه فهمیدی؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
_نه نفهمیدم!
با عصبانیت داد زد:
_بهار
ترسیدم اما نباید نشون میدادم بس بود هر چی زور گفته بودند بهم پوزخندی به عصبانیتش زدم و گفتم:
_غیرتت رو بزار واسه زنت نه من یه مدت دیگه که یه بچه براتون بدنیا آوردم پولی که میخوام و بهم میدی و من خواهر و دخترم از اینجا میریم پس دست از سر من بکش فهمیدی؟!

_که اینطور میبینم خوب زبون در آوردی!
_از اول بی زبون نبودم که حالا بخوام زبون در بیارم
_بهار مواظبت حرکاتت حرفات باش من زیاد صبور نیستم

_اینکه صبور هستی یا نه به من هیچ ربطی نداره الانم برو کنار میخوام برم بیرون.
پوزخندی زد و با صدای خماری گفت:
_چطوره امشب به وظیفه ات برسی هان؟

با شنیدن این حرفش چشمهام از ترس گرد شد میدونستم تو رابطه هیچ رحمی نداره ساشا و اگه باهاش راه نمیومدم خیلی برام بد تموم میشد!

_میشه فردا شب من…
_امشب باید راضیم کنی فهمیدی
و قبل از اینکه بخوام اعتراضی کنم لباش و روی لبهام گذاشت و دستش زیر لباسم رفت که ساکت شدم!

چشمهام رو بسته بودم و نیمه برهنه داخل بغل ساشا خوابیده بودم!
باز هم یه رابطه که برای من فقط زجر بود چون من عاشق ساشا بودم و ساشا بخاطر هوس خودش بهم نزدیک شده بود این رابطه ای که فقط داشت درد من و بیشتر میکرد!
با باز شدن در اتاق نگاهم و به مریم دوختم که اومد داخل اتاق ساشا با دیدن مریم دستش و از زیر سرم برد بیرون و از روی تخت بلند شد لباساش رو که پایین تخت افتاده بود برداشت و پوشید و همراه مریم از اتاق رفتند بیرون.

با درد چشمام و بستم کاش هیچوقت ساشا برنمیگشت شاید من هم هیچوقت عاشقش نمیشدم و این همه زجر نمیکشیدم خدایا خودت کمکم کن زودتر این عذاب تموم بشه!
دیگه تحملم تموم شده نمیتونم بیشتر از این طاقت بیارم خسته شدم!
****

_مامان؟!
با شنیدن صدای ساشا صدای مامان بلند شد:
_جانم پسرم؟!
_من و مریم میخوایم بریم مسافرت
لبخندی روی لبهای مامان نشست و گفت:
_این که خوبه پسرم حتما برید بهتون خوش میگذره
_اما مریم خواسته شما هم بیاید.

چشمهای مامان از خوشحالی درخشید و گفت:
_نه عزیزم شما دو تا برید بیشتر خوش میگذره
صدای چاپلوسانه ی مریم بلند شد:
_مامان بخاطر من قبول کنید دیگه.
_ولی…
_مامان!؟
_باشه پس پسرم.

نگاهش و به من دوخت و گفت:
_خانواده سارا مستخدم با پدر و مادرش میان اینجا پیش شما یه مدت که ما نیستیم
بیتفاوت لب زدم:
_باشه
صدای مریم بلند شد:
_بهار جون ناراحت نشی بهت نگفتیم بیای این مسافرت خانوادگیه آخه.
به سمتش برگشتم و لب زدم:
_چرا باید ناراحت بشم نکنه توقع داشتی ناراحت بشم که داری این حرف و میزنی؟!
هول شد و شتابزده گفت:
_نه این چه حرفیه؟!

شونه ای بالا انداختم که صدای ساشا بلند شد:
_بهار ساکت شو
_فحش ندادم که میگی ساکت شو فقط جوابش و دادم!
صدای پر از حرص مامان بلند شد:
_کی از دست اینا خلاص میشیم
به سمتش برگشتم و لب زدم:
_انگار ما خیلی دلمون میخواد همیشه شما رو ببینیم و یاد بد ذاتی هاتون بیفتیم‌
با دهن باز بهم خیره شده بود که پوزخندی بهش زدم و از روی میز بلند شدم و به سمت اتاق حرکت کردم.

_بهار؟!
_جانم ستاره؟!
_مریم خیلی عوض شده
پوزخندی زدم و گفتم:
_عوضی شده اما نمیتونه هیچوقت من و ناراحت کنه بخاطر گذشته ی گندش که مطمئنم هیچکدوم نمیدونن.

با رفتن مامان ساشا و مریم حال و هوای خونه و من و ستاره خیلی بهتر شده بود سارا با پدر و مادر مهربونش اومده بودند اینجا همگی سر یه میز با شادی و خنده شاممون رو خوردیم و بعدش مشغول تماشا کردن تلویزیون شدیم
همه چیز خیلی عالی بود همونجوری بود که همیشه آرزوش رو داشتم
نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم

اومدم داخل آشپزخونه آب بخورم که با دیدن مرد غریبه ای که از پشت داخل آشپزخونه تو تاریکی بود جیغ بلندی کشیدم و به سمت سالن دویدم و داد زدم:
_دزد دزد ….

همه ی لامپ ها روشن شد
و صدای بقیه اومد با دیدن ساشا حرف تو دهنم ماسید و بهت زده بهش خیره شده بودم که سعید آقا لب زد:
_سلام آقا شما برگشتید؟!
ساشا با صدای خشداری لب زد:
_آره

صدای مامان اومد:
_چرا نصف شب داد میزنی اه خواب و از سرم پروندی
با حرص لب زدم:
_بمن چه پسرت عین جن تو آشپزخونه بود فکر کردم دزد اومده درضمن شما چرا برگشتید مگه قرار نبود بمونید؟!
_چیه ناراحتی برگشتیم
صادقانه لب زدم:
_آره

رمان-رحم-اجاره-ای-جلد-دوم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن