آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 16

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

نچ!مثل اینکه شب کور تر از این حرف هام بود.
چشم هام رو باریک کردم که اون شخص هم بیشتر خودش و بهم نزدیک کرد تا شاید بفهمم من کی ام؟ عجیب تر اینکه هیچ کدوم قصد نداشتیم از زبونمون استفاده کنیم.
هنوز یکه لحظه هم از زل زدن به صورت من نگذشته. بود که با داد بلندی چند قدم عقب رفت.
از داد وحشتناکش منم بی اختیار داد کشیدم.
نوری از حیاط روشن شد که باعث شد چهره ی اون غریبه کم و بیش دیده بشه.
با چشمهای گشاد شده چند قدمیم ایستاده بود و خیره ی صورتم بود.
فریادم قطع شد اما صدای فریاد هایی پی در پی درانتهای ذهنم، جایی که به نظر همه چیز مدفون شده بود. جایش رو گرفت.
خیره به روبه روم بودم اما هیچ چیز رو نمی دیدم. هیچ چیز از زمان حال رو نمی دیدم.چون ذهن باز من ،من رو به گذشته برده بود. توی ذهنم… خیره به در سفید رنگی درحال فریاد کشیدن بودم… جیغ کشیدن… زجه زدن… با دست های بسته!…
باصدای زنگ موبایلم تکون محکمی خوردم و گیج و سرگردون نگاهم رو به دنبال گوشی داخل اتاق گردوندم. اون یارو هم از شک بیرون اومد و گفت: مرض! قیافه ی مسخره ی خودت کمه، اون آشغالاروهم مالیدی به صورتت خودت و شبیه جن کردی؟
خم شدم گوشیم و از کنار تخت برداشتم.
لیلی بود.گفتم: ترسیدی؟ خوب کردم!
طلبکار نگاهم کردو اشاره به گوشی گفت: چرا جواب نمیدی؟
چشم گرد کردم و زیر لب گفتم:یکی دیگه سوزانیده! یکی دیگه بزرگم کرد، بعد این واسه من گیر میده!
پشت چشم نازک کردم و تماس رو جواب دادم.از روی قصد گفتم: بله؟
_ آدرس و گرفتم، بیمارستان…
+ منم خوبم، قربانت
_مرض! کوفت! آدرس میخواستم که دادم دیگه. پیش تراز این شارژم و هدر نده. خداحافظ.
بلافاصله بعد از حرفش تلفن رو قطع کرد.عجب!
_ چقدر صدات آشناست.
متعجب برگشتم سمتش و گفتم: عه!مگه… وایسا ببینم…چرا من قیافه ی تورو یادم نیست؟
معلوم بود که گاف داده از قیافش معلوم بود.
تیپ سرتا پا سیاهش و از نظر گذروندم و گفتم:دزدی؟

سریع عکس العمل نشون داد و گفت: دزد خودتی! جنی شدی؟
پشت کرد از اتاق بره بیرون که گفتم: د ن د! اومدی دزدی. منتها استعداد نداری اسکول.
بازدن این حرف سرجاش خشک شد. تازه تک تک سلول هام ارور دادن که باید داد و هوار کنم.
نفس گرفتم هم زمان شد با بالا اومدن دست هاش به نشونه ی سکوت.
ولی دیر اقدام کرد چون با صدای بلندی داد زدم: کمک، کمک، یکی کمک کنه!
پرید سمتم و جلوی دهنم و گرفت. بیکارنیاستادم و دستش و گاز گرفتم. از درد نفسش رفت ولی قبل از اینکه دهنم رو ول کنه گفت: من دزد نیستم!
صداش اونقدر تحکم داشت که مطیعانه سر تکون بدم. با تردید نگاه دیگه ای به صورتم انداخت. انگار واقعا خل شده بود.با صدای قدم هایی که به در نزدیک میشدند، از فکر بیرون اومد و تیز و فرز پنجره رو باز کرد و بیرون رفت.
همون لحظه در باز شد و چند نفر ریختن تو.
اولین نفری که چشمش به من افتاد، جیغی کشید و بقیه رو هم به سمت عقب هل داد.
از جیغ اون بقیه هم جیغ کشیدن و خوردن زمین. از پشت سرشون هیبت آرشا رو میتونستم تشخیص بدم که کنارشون زد و اومد داخل.
نگران سمتم اومد و بی توجه به قیافه ی جنی من، پرسید: چیشده؟ خوبی؟
نفس گرفتم و گفتم: نه چیزی نیست. فکر کردم تو تاریکی چیزی دیدم.
_مرض!
صدای مرض گفتن غلیظ آوا بود. به زور جلوی خودم و گرفتم وگفتم: تو که از همه بدتری!
آرشا دستش و پشت کمرم گذاشت و گفت: مثل اینکه کنتر پریده بریم بیرون.
از فشار دستش پوست تنم مور مور شد. کمی بین خودم و خودش فاصله انداختم و شنل و در آوردم.
باپاک کردن ارایشم و تجدید رژ لبم، شالم و برداشتم و دیرتر از همه بیرون رفتم.
به سمت آوا رفتم و گفتم:
_کنتر و تو زدی؟
چشم گرد کرد و گفت: فکر کردمتوزدی!
_بابا تو دیگه کی هستی؟ اخه من چطور میتونم از تو اتاق کنتر و زده باشم؟خداشفات نده بخندیم!
متعجب تراز قبل گفت: وا… یعنی چی؟
شونه بالا انداختم و گفتم: ازروی خوش شانسی بوده… حال کردی چطور ترسیدن؟
خیلی سریع موضوع قبلی فراموشش شد و باخنده گفت:
پیش تر خودم ترسیدم. اه… دیدی؟
_ نه کور بودم.
بیشتر از این حوصله ی حرف زدن نداشتم. مثل دفعات قبل دلم میخواست حالا که چیز جدیدی یادم اومده، بیشتر روش فکر کنم. ولی باز هم مثل دفعات قبل جایی بودم که تنها نبودم!
خلوت ترین جای ممکن و پیدا کردم و نشستم. آرشا هم جایی نشست که من توی دیدش باشم، شاید هم من همچین فکری کردم. بی توجه به شرایط پاهام رو توی شکمم جمع کردم و نفسم و کلافه فوت کردم. احساس میکردم مغزم داره منفجر میشه. اون از پسری که مثل دزدها اومده بود داخل اتاق و بی سرصدا جیم شدش، اون هم از تیکه خاطره ای که یادم اومد.
اون اتاق شبیه اتاق بیمارستان بود… ولی یادم نبود. یعنی مربوط به قبل تصادفم میشد؟ولی نه خیلی قبل تر. حتی زمانش هم یادم نبود!
اخه چرا باید توی بیمارستان زجه بزنم؟
اون طور از ته دل زار بزنم؟
انگار درد دستبند دور دستم تازه شده بود که ناخود آگاه مچ دستم رو لمس کردم.
نگاهم رو روی مچ دستم چرخوندم. انگار هنوز روی اون زخم با طناب ها روی دستم بود. قضیه بودار بود. اینقدر ذهنم شلوغ شده بود که حالا دیگه از جذابیت این مهمونی هم کم کرده بود. بی حوصله سرم رو روی مبل تکیه دادم و چشم هام رو بستم. واقعا اون پسره کی بود؟!

توی افکارم غوطه ور بودم که صدای آرشا من رو از اون حالت در آورد.
– اگه خسته ای، بریم خونه؟
چشم هام رو باز کردم و گفتم: زشت نیست قبل از شام بریم؟
– نه نیست. می خوای بیای یا نه؟
ببین تروخدا! همیشه باید غد بازیش رو نشونم بده!
از خدا خواسته بلند شدم و گفتم: خیلی خب بابا… وایسا وسایلام رو جمع کنم میام.
یک قدم ازش فاصله گرفته بودم که برگشتم سمتش و گفتم: بازم فکرهات رو بکن ها… که تو خونه از گرسنگی پاچه من رو نگیری!
برای ترسوندن من یک قدم سریع به سمتم برداشت که دومتر به هوا پریدم.
نتونست نخنده… توی گلو خندید و گفت: برو ترسو. این قدر زبون درازی نکن.

چشم غره رفتم اما نتونستم با خوردن خنده ام این کار رو انجام بدم.
خیلی زود کیفم رو از اتاق برداشتم و با آرشا جیم شدیم‌.
سوار ماشین که شدیم گفتم: می شه آهنگ بذاری؟
هم زمان با ابرو بالا انداختن گفت: نه!
لب برچیدم و گفتم: وا… مسخره. چرا؟
– چون صدای ماشینم رو بیش تر دوست دارم.
چشم گرد کردم و گفتم: عجب!
زیر لب گفتم: مردم چه عن سلیقه شدنا…
از گوشه چشم دیدم که با خونسردی پاش رو روی گاز فشار داد و با شنیدن صدای بلند ماشین لبخند روی لبش اومد. عقده ای رو نگاه… ما جون می کنیم یک لبخند به رومون بزنه اون وقت ایشون با صدای عرعر ماشینش می خنده.
با تاسف سرم رو برگردونم سمت پنجره و قبل از این که از حیاط خارج بشیم، شیشه رو پایین کشیدم.
گذرا چشمم به پسری که کنار در ایستاده بود افتاد. اولش بی تفاوت چشم ازش گرفتم اما با به یاد آوردن قیافش سرم به سرعت به همون سمت چرخید.
هم زمان با چی شده گفتن آرشا سر اون پسر به سمتم چرخید. دقیقا مثل خود من اول خواست بی تفاوت نگاهش رو بگیره اما یهو از تعجب خشک شد.
بیش تر از این نتونستم بهش نگاه کنم و سرم رو داخل ماشین برگردونم. همونی بود که به قول خودم اومده بود دزدی. چه کله ی خرابی داره که هنوز اون بیرون پرسه می زنه!
آرشا نگاهش رو از آینه عقب ماشین گرفت و دوباره پرسید: چی دیدی؟
– عمت رو دیدم!
نفسش رو فوت کرد و زیر لب با خودش گفت: باز آمپر سوزوند.

خوبی این جور جواب دادن به آرشا این بود که دیگه پیگیر قضیه قبلی نمیشد.
نفس راحتی کشیدم و سرم و تکیه دادم به ماشین. عالیجناب که تصمیم نگرفت آهنگ بزاره برای همین خودم زیر لب شروع به آهنگ خوندن کردم… چقدر تو خری منم عاشق تو… به دلم برسون دلتو… آخه عاشقتم تو به عاشقی میگی هوس… همش هوس تورو داره دلم، دلم دیونته چاره نداره دلم!
_چه چرت و پرت میخونی؟
دهنم و کج کردم و گفتم: اشعار عمت رو!
_نه آخه ببین…درهم که میخونی هیچ. تازه به مخاطبتم توهین میکنی.
_اولا که دلم میخواد هرطور دوست دارم بخونم!درضمن، اکه ایده ی بهتری داری خودت بخون.
با پوزخند گفت: اهوع!نچایی؟مثل خودش پوزخند زدم و گفتم : اهوع،میبینم که ار دایره لغات بنده استفاده میکنی!
لبخند حرص دربیاری روی لب هاش نشوند وگفت: باهر حیوانی باید با زبان اون سخن گفت.
این بار از روی حرص پوزخندی نثارش کردم و برگشتم سمت شیشه! بلاخره یک جوابی پیداکرد که دهن من و ببنده!بیشعور!
ازباقی شب چیزی جز این نفهمیدم که مثل کلاس اولی ها همه ی وسایلم رو روی تخت آماده گذاشتم و ما بین ورق زدن کتاب هام، سرم رو روی تخت گذاشتم و خوابم برد.
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم. با یاد آوری اینکه امروز روز انتخاب واحد، مثل جت از جام پریدم و تند و سریع حاضر شدم.
کوله پشتیم رو هم به صورت نمادین روی شونه هام انداختم و از اتاق بیرون اومدم. البته اینم بایداضافه کنم که آرشا باز زود تر از من بیدار شده بود.
لعنتی سحر خیز! جان من یک بار شد با صداش بیدارت کنه؟ هی روزگار…
از پله ها درحال پایین رفتن بودم که متوجه ی حضورش پایین پله ها شدم. بدون اینکه متوجه بشه من از این بالا دارم دیدش میزنم ، درحال زمزمه کردن بود.
شاخک هام تیز شدن و شنیدم که داره همون آهنگ دیشبی رو زمزمه میکنه.
به یک قدمیش که رسیدم دستم و گذاشتم روی خشتکم و گفتم: برو کنار که چاییدم!
با دست حولش دادم وبلافاصله گفتم ؛اوه اوه! جیشی شدی!

Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن