آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 27

Rate this post

رمان دیازپام شصت تیپ مرجع کامل معرفی و دانلود رمان آنلاین

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

طره ای از موهام که روی صورتم اومده بود رو کنار زدم. نگاهش به حلقه ی توی دستم افتاد.

هول کردم و دستم و پایین آوردم. بی حرف سمت میز نهار رفتیم. همه دور میز نشسته بودن.

سلامی زیر لب دادم و روی صندلی کنار فرانک نشستم.

یهو فرانک سرش و کنار گردنم آورد و یه نفس عمیق کشید. متعجب سمتش برگشتم.

-داری چیکار می کنی؟

-هیسس، این چه بوییه لعنتی؟!

با آرنجم آروم به پهلوش زدم.

-آخ، وحشی شدیا …

ابرویی بالا انداختم و به بقیه اشاره کردم. شونه ای بالا داد.

-خب چیکار کنم … بس که این عطرت خوشبوئه! راستی، یار غار پیام نداده؟

-نه.

با صدای ویهان سمتش برگشتم.

-من برای مدتی نیستم.

زندائی: اما پسرم تو تازه از مسافرت برگشتی!

-کاره دیگه، پیش میاد. باید برم.

از شنیدن اینکه ویهان نیومده دوباره میره حالم گرفته شد. تا آخر نهار فقط با غذام بازی کردم.

ویهان سمت در خروجی رفت. دنبالش راه افتادم. همین که دستش روی دستگیره ی در نشست، سریع بازوش رو کشیدم.

متعجب اول به دستم نگاه کرد بعد سرش بالا اومد و نگاهش توی چشمهام قفل شد.

-چیزی شده؟

فاصله ی بینمون رو کم کردم.

-میخوام بدونم قاتلای مامانم کیا هستن.

سرش و کمی روی صورتم خم کرد.

-بهتره به فکر آینده و همسر ایده آلت باشی.

با حرص گوشه ی لبم رو به دندون کشیدم.

-اگه کمکم نکنی خودم پیگیر میشم.

-بهت خبر میدم … بهتره دردسر تازه ای درست نکنی زنبور کوچولو!

و از سالن بیرون رفت. لبخندی روی لبم نشست و دستم و نرم روی پروانه ی اهداییش کشیدم.

با صدای گوشیم نگاهی بهش انداختم. یه پیام تبلیغاتی و یه پیام از یه شماره ی ناشناس بود.

“وسایلت رو جمع کن، راننده رو می فرستم دنبالت”

ایشش، پسره ی عوضی؛ بهش سلام کردن یاد ندادن! به ناچار راهم رو سمت پله های بالا کج کردم

میدونستم اون آدمهایی که معلوم نبود از طرف خان هستن یا کس دیگه ای، هنوز هم دنبالمن اما نمیدونستم کی و کجا هستن.

چمدونم رو پایین آوردم و روی تخت گذاشتم. نگاهی به اتاقی که زمانی مال مادرم بود و مدت کوتاهی برای من، انداختم.

معلوم نبود کی دوباره به این اتاق بر می گردم. چند دست لباس توی چمدون گذاشتم.

عکس دو نفره ی خودم و مامان رو برداشتم. بغض به گلوم چنگ زد. دستی روی چهره ی خندون مامان کشیدم.

“بهت قول میدم انتقامتو از تک تک آدمایی که تو رو از من گرفتن بگیرم!”

قاب عکس رو توی چمدون گذاشتم. حتی از پیرمرد متنفر بودم.

اگر مامانو قبول می کرد شاید هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد و الان مامان کنارم بود.

مانتوی جلو بازی پوشیدم. دسته ی چمدونم رو کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

خاله و بقیه تو سالن بودن جز ویهان. خاله اومد سمتم.

-لازمه اونجا بری عزیزم؟

لبخندی زدم.

-شاید بودنم کنار آرین بتونه بهش کمک کنه تا زودتر خوب بشه.

خاله در آغوشم کشید.

-مراقب خودت باش. تو میای، ما میایم.

سری تکون دادم و گونه ی خاله رو گرم بوسیدم. از بقیه خداحافظی کردم و سوار ماشینی که آریا فرستاده بود شدم.

ماشین بعد از چند دقیقه وارد ویلای آریا شد. راننده چمدون و دنبالم آورد.

نگاهی به تراس انداختم. آریا توی تراس ایستاده بود. یه دست لباس اسپرت سفید رنگ تنش بود.

از حق نگذریم جذاب بود. وارد سالن شدم. همزمان از تراس وارد سالن شد.

-چمدون خانوم رو بذارید اتاقش.

زنی سر به زیر چشم گفت و چمدون رو سمت دیگه ی سالن برد.

-همراه من بیا.

-علیک سلام!

-سلام از کوچیکاس، بزرگا علیک میگن دختر خانوم!

پشت سرش دهن کجی کردم. آریا در اتاق آرین رو باز کرد. آرین رو به پنجره روی ویلچرش نشسته بود.

با باز شدن در اتاق سرش و کمی سمت ما کج کرد.

با دیدنش دلم ریش شد و سرم رو پایین انداختم.

آریا گفت:

-این خدمتکار جدیدته عزیزم.

با این حرف آریا سریع سرم رو بالا آوردم و اخمی بهش کردم و سمت آرین رفتم.

-سلام عزیزم. من دوست جدیدتم و از این به بعد می خوام با شما زندگی کنم.

بی توجه سرش رو دوباره سمت پنجره برگردوند. همراه آریا از اتاق بیرون اومدیم.

در اتاق رو بست و دست به سینه نگاهی بهم انداخت.

-باعث و بانی حال الان خواهرم رو به روم ایستاده و من هیچ کاری نمی کنم.

پوزخند صداداری زد.

-من نمی خواستم این …

نذاشت حرفم و ادامه بدم. هیکل درشت و تنومندش رو کاملاً روم انداخت.

-خوب گوش کن دختر خانوم، اگر میدونستم این کار و از روی قصد و غرض کردی که کاری می کردم تا هر روز آرزوی مرگ کنی! پس برو خدات رو شکر کن قبول کردم مدت کوتاهی هم خونه ی اجباری بشی.

سکوت کردم. حق داشت ناراحت بشه. حال آرین ناراحت کننده بود.

با حس هرم نفسهای داغش سمت گردنم متعجب نگاهش کردم.

-داری چیکار می کنی؟

کمر راست کرد و با ژست خاصی دست توی جیب شلوارش کرد.

-هیچی، این عطرت خیلی بدبوئه … دیگه نزن.

-مگه من از شما نظر خواستم؟! من هر چی دلم بخواد می زنم.

مرموز ابروئی بالا داد.

-تو یه بار دیگه از این عطر بزن، اون وقت عواقبش با خودته خانوم کوچولو!

تنه ی آرومی بهم زد و از کنارم رد شد. اینم عقلشو از دست داده! وارد اتاقم شدم. یه اتاق بزرگ با پنجره ای بزرگ و نورگیر رو به حیاط.

لباس هامو توی کمد چیدم. باید از روی برنامه پیش می رفتم. دکترش گفته بود محیط باید براش شاد باشه تا بتونه روحیه بگیره.

دفتری برداشتم و تمام کارهایی که شاید جواب میدادن رو توی دفترچه یادداشت نوشتم.

روی تخت دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف بالای سرم دوختم

تا غروب آفتاب از اتاق بیرون نیومدم. با تقه ای که به در خورد چشم از سقف که حالا تاریکی هوا باعث شده بود واضح دیده نشه بگیرم.

-بفرمایید.

در باز شد و زنی میانسال تو چهارچوب در نمایان شد.

-شام آماده است. آقا گفتن تشریف بیارید.

-ممنون، شما برید منم میام.

بعد از رفتن خدمتکار از تخت پایین اومدم و چراغ اتاق رو روشن کردم.

جلوی آینه دستی به موهام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

سمت چپ سالن با دو پله از سالن اصلی جدا می شد و میشد گفت سالن نشیمن بود.

آریا پشت میز شام نشسته بود. با دیدنم یکی از ابروهای کشیده اش رو بالا داد.

-شنیدم امروز خیلی فعال بودی! اگر هر روز همینطور پیش بری فکر کنم به زودی آرین سلامتیش رو به دست بیاره!

فهمیدم داره کنایه به تمام روز توی اتاق بودنم می زنه. لبخندی زدم و با گامهای موزون و آروم سمت میز رفتم.

نزدیک ترین صندلی بهش رو کنار کشیدم و روی صندلی نشستم. کمی سمتم خم شد.

-داره کم کم باورم میشه که تو فقط به دلیل اینکه به من نزدیک باشی آرین و بهانه کردی و این موضوع اصلاً به مذاقم خوش نمیاد خانوم کوچولو!

تکه نونی برداشتم و از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم.

-مطمئن باش اولین آدمی هستی که انقدر ازش متنفرم، پس بهتره مثل پسر بچه های بازیگوش این خیال خام و از سرتون بیرون کنین که من بخاطر شما اینجام. به عرضتون برسونم برنامه هامو اوکی کردم و از فردا کارم شروع میشه.

به صندلیش تکیه داد.

-پس باید خدا رو شکر کنم دختری هم پیدا شده که از من متنفره.

با دستمال سفره دور لبشو پاک کرد و از سر میز بلند شد.

-شهلا خانوم میتونی میز و جمع کنی. سالن ورزشم، نمی خوام کسی مزاحم بشه.

همون خانومی که برای شام صدام کرده بود اومد سمت میز.

-چشم آقا.

پسره ی زشت از خود راضی منظورش به من بود. از سر میز بلند شدم.

-ممنون شهلا خانوم.

-تو که چیزی نخوردی دخترم

-ممنون عالی بود.

از میز فاصله گرفتم.

-به حد کافی حرص خوردم.

ساعت رأس ۸ صبح زنگ خورد. امروز روز پرکاری برام بود. از تخت پایین اومدم و دوش گرفتم.

پیراهن حریر مشکی که تا زیر زانوهام بود پوشیدم. موهام رو شل بافتم و از اتاق بیرون اومدم.

آروم سمت اتاق آرین رفتم و در و باز کردم. با دیدن آرین که سعی داشت توی تخت بشینه لبخندی زدم و کامل وارد اتاقش شدم.

-سلام عزیزم، صبحت بخیر.

پرده ها رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. سمتش رفتم تا کمکش کنم.

بوی عرق تنش باعث شد لحظه ای نفسم و توی سینه حبس کنم.

-خب، امروز چه روزیه؟ … آها … روز حموم رفتنه! نظرت چیه؟

-من حموم نمیرم.

کنارش روی تخت نشستم.

-اما تو باید حموم بری چون قراره با هم بریم بیرون.

-از اتاق من برو بیرون، من نه حموم میرم نه با تو جائی میام.

-اما تو هم حموم میری هم با من میای بیرون.

جیغی کشید. لحظه ای ترسیدم. در اتاق با صدای بدی باز شد و آریا با یه شلوارک و حوله ی دور گردنش نفس زنان وارد اتاق شد.

-چی شد؟

-اینو از اتاقم بیرون کن؛ نمیخوام اینجا باشه.

-اما …

-همراه من بیا.

به ناچار از اتاق بیرون اومدم.

-قرار نیست بیای آسایش خواهرم رو بهم بزنی!

نگاه طلبکارانه ای بهش انداختم.

-اما من نیومدم آرامش خواهرتو بهم بزنم. تو اصلاً میدونی از کیه حموم نرفته؟!

-دوست نداره بره.

-آها، اون وقت توام اجبارش نکردی بره، درسته؟

-هیچ کس حق نداره خواهرمو مجبور به کاری کنه.

پوزخندی زدم.

-تو داری با این محبت های بیجات به خواهرت خیانت می کنی نه محبت. از این به بعدم تو کارهای من دخالت نکن.

بازومو توی دستش گرفت و فشاری بهش داد.

-من مرد این خونه ام و هر چی من بگم …

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن