آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 17

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

با چشمهای گرد شده بهم خیره شد
تا خواست لب باز کنه حرفی بزنه صدای خشدار ساشا بلند شد:
_برید بخوابید همتون نصف شب!
با شنیدن این حرف ساشا همه به سمت اتاق هاشون رفتند تا بخوابن بیخیال به سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب ریختم و خوردم داشتم به سمت اتاقم میرفتم که صدای ساشا بلند شد:
_چیشد با دیدن ما وا رفتی؟!

پشت چشمی نازک کردم و لب زدم:
_داشت بهم خوش میگذشت که شما اومدید مطمئنم با اومدن شماها دیگه بهم خوش نمیگذره!
_پس گند زدیم به عشق و حالت
_دقیقا
ساشا پوزخندی زد و گفت:
_تو از گذشته ی مریم چی میدونی؟!
با شنیدن این حرف حس کردم رنگ از صورتم پرید مریم اصلا گذشته ی خوبی نداشت اگرچه نسبت به ما پولدار تر بودند و ‌کاملا مرفه و بی درد بودند اما سرگرمی مریم خوابیدن با پسرا و عوض کردن دوست پسرای رنگ وارنگ بود

نمیخواستم مریم رو خراب کنم
یا حتی از گذشته اش چیزی بگم گذشته ی اون به من ربطی نداشت اگه خودش میخواست خودش به ساشا میگفت
با صدای گرفته ای لب زدم:
_چیز زیادی نمیدونم!
پوزخندی زد و گفت:
_اصلا دروغگوی خوبی نیستی.

بدون اینکه حرفی برنم
به سمت اتاقم حرکت کردم

_میکشمت!!!
با شنیدن صدای فریاد مریم به سمتش برگشتم و متعجب بهش خیره شدم که نگاهش پر از نفرت و کینه شد و داد زد:
_دختره ی هرزه ی خودفروش میخوای کاری کنی شوهرم از من دور بشه آره؟!
متعجب گفتم:
_چی داری میگی تو؟!

بدون اینکه جوابم رو بده به سمتم حمله ور شد و سیلی محکمی بهم زد چون انتظار اینکار و نداشتم ازش تعادلم بهم خورد و پرت شدم روی زمین که چیزی به سرم برخورد کرد و گیج رفت گرمی خون رو روی موهام حس میکردم
صدای داد ساشا داخل سالن پیچید:
_چه غلطی کردی تو
صدای پر از ترس مریم بلند شد:
_من هولش ندادم من فقط…
_گمشو از جلوی چشمام

تو آغوش گرمی فرو رفتم و صدای ساشا در گوشم پیچید:
_تو رو خدا زود چشات و باز کن!!!!
و سیاهی مطلق ….
با حس سوزش داخل دستم چشمهام و باز کردم و گیج نگاهی به اطراف انداختم با دیدن پرستار کنارم با صدای گرفته ای گفتم؛
_من اینجا چیکار میکنم؟

_سرت ضربه دیده باید بیشتر مراقب باشی
با گفتن این حرف تموم اتفاقات مثل فیلم از جلو چشمام رد شد دختره ی عوضی

داشتم به مریم فکر میکردم چقدر عوضی بود فکر کرده بود همه مثل خودش هستند همش،تقصیر اون ساشای عوضی معلوم نیست چی رفته بهش گفته که اون دختره ی آشغال اینجوری کرد
با باز شدن در اتاق نگاهم به قامت ساشا افتاد که تو در نمایان شد روی تخت نیم خیز شدم که سرم درد گرفت و باعث شد آخی بگم
که ساشا با نگرانی اومد به سمتم و گفت:
_خوبی؟!
با اینکه کمی درد داشتم اما بیخیال گفتم:
_من خوبم

_تو چی به زنت گفته بودی؟!
متعجب بهم نگاه کرد و گفت:
_چی؟!
با عصبانیت گفتم:
_تو از گذشته ی مریم پرسیدی اما من هیچی بهت نگفتم بعدش چی رفتی به اون گفتی که اومد روی سر من آوار شد
_مریم این و گفت؟!
_آره خودش گفت کاری داری میکنی که شوهرم از من دور بشه بعدش قبلش تو پرسیده بودی از گذشتش حتما به هم ربط دارند

ساشا نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
_چی تو گذشته ی مریم هست که انقدر ترسیده؟!
با حرص گفتم:
_به من ربطی نداره فقط دیگه هیچوقت به اون زنت بگو به من نزدیک نشه وگرنه خیلی بد میبینه

امروز مرخص شده بودم خداروشکر دیگه داشت حالم از بیمارستان بهم میخورد همش تقصیر اون مریم هرزه بود که مجبور شده بودم اینجا بمونم بعد از چند ساعت بلاخره رسیدیم داخل خونه شدم اولین نفر ستاره اومد به سمتم و محکم بغلم کرد با گریه گفت:
_آبجی خوبی؟!
_آره عزیزم خوبم
مریم اومد به سمتم و با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_میبینم حالت خوبه!!!!
_آره نکنه فکر کردی چون من و هول دادی مردم و به آرزوت رسیدی؟!

با شنیدن این حرفم رنگ از صورتش پرید اینبار من پوزخندی زدم و بهش نزدیک شدم و با صدای بلندی که همه بشنون گفتم؛
_مریم جون چی تو گذشتت هست که انقدر ترسیدی و میخواستی من و بکشی؟!
_چی داری میگی تو دیوونه شدی؟!
صدای مامان بلند شد:
_چی داری میگی تو؟!

نگاهی به صورت پر از ترس مریم انداختم و لبخند از ته دلی زدم و گفتم:
_کافیه ببینم یکبار دیگه به من خواهرم یا دخترم نزدیک شدی زندگیت و جهنم میکنم خودتم میدونی که میتونم
بدون توجه به بقیه بعد از تموم شدن حرفام به سمت اتاق حرکت کردم

ستاره همراهم اومد داخل اتاق و گفت:
_بهار مریم هولت داد؟!
_آره
صدای عصبی ستاره بلند شد:
_میکشمش دختره ی آشغال
خواست به سمت بیرون بره که بازوش رو گرفتم و گفتم:
_آروم باش فعلا

_یعنی چی چرا باید آروم باشم؟!
با آرامش لب زدم:
_به وقتش ستاره فعلا نمیخواد حرفی بزنی یا کاری کنی بهم اعتماد کن باشه؟!
_باشه ولی اگه یکبار دیگه ببینم میخواد بهت صدمه بزنه خودم میکشمش
لبخندی زدم و گفتم:
_دیگه جرئت همچین کاری رو نداره

با باز شدن یهویی در اتاق نگاهم و به مامان دوختم که داخل اتاق اومده بود و با عصبانیت و نفرت بهم خیره شده بود با تنفر نگاهی بهم انداخت و گفت:
_چه دروغی به پسرم گفتی تا با مریم دعوا کنن هان؟!توی هرزه چی گفتی بهش؟!
با خونسردی تموم بهش خیره شده بودم وقتی حرفاش تموم شد گفتم:
_خوب تموم شد؟!
متعجب گفت:
_چی؟!
_حرفات اگه تموم شد از اتاقمون برید بیرون

بهت زده فقط بهم خیره شده بود و سر جاش ایستاده بود که به سمت در اتاق رفتم و در باز کردم و گفتم:
_بفرمائید!!
با خشم بهم نگاه کرد و گفت:
_حسابت و میرسم مطمئن باش
بیتفاوت گفتم:
_هر کاری از دستت برمیاد انجام بده

با رفتنش ستاره خنده ای کرد و گفت:
_دمت گرم آبجی خوب حالش و گرفتی!
تک خنده ای کردم و گفتم:
_حقش بود زنیکه ی عفریته اومده من و تهدید میکنه.

رمان-رحم-اجاره-ای-جلد-دوم

Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن