آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 15

رمان عشق بازی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

#آریا
خنده م گرفته بود ولی جرات نداشتم بخندم چون دوباره باید درد مشتاشو رو سینه م حس میکردم.
دختره ی خرس با این سنش از بلندی میترسید. دستمو جلو دهنم گرفته بودم و خنده ی ریزی میزدم.
– ببینم آریا. به چی میخندی تو؟
نتونستم جلو خنده مو بگیرم پقی زدم و گفتم:
+ خوب سن مامان بزرگ منو داری بعد از بلندی میترسی. خنده دار نیست؟
دندوناشو بهم فشار داد و به سمتم حمله ور شد که دویدم سمت در .
وقتی از در رد شدم ، پشت سرم بستمش که ماهگل با سرعت به در خورد و جیغی کشید.
برگشتم، درو باز کردم که دیدم ماهگل رو زمین ولو شده. با دیدنم از عصبانیت مثل لبو قرمز شد.
– آریا من میکشمتتتتتت.
حرص خوردناش خیلی خنده دار بود . منم که اصلا عادت نداشتم خودمو کنترل کنم.بلند زیر خنده زدم و به سمتش رفتم. دستشو گرفتم تا بلند شه که گفت:
– باشه. بهت میفهمونم که نمیترسم. مگه چیه. اسبه دیگه.
+ باشه مامان بزرگ . دم در منتظرتم لباس بپوش بیا بریم ببینم چی تو چنتته!

سرشو بالا گرفت و با حالتی که مثلا قهر باشه به سمت کمد لباساش رفت و گفت:
– لطف کنین برین اونور لباسامو عوض کنم.
+ اوه حالا چیشده. مگ نامحرمم.عوض کن بریم.
صداشو بالاتر برد و گفت:
– گفتم برین بیرون تا لباسامو عوض کنم.
+اوه اوه باشه وحشی نشو حوصله پاچه گیری ندارما.
چوب لباسی شو برداشت و به سمتم حمله ور شد که دویدم و گفتم دم در منتظرم.
چند دقیقه بعد اومد دم در و با همون قیافه که انگار از دماغ فیل افتاده بود از جلوم رد شد.
تک خنده ای کردم و گفتم:
+کجا خانوم خوشکله. مگه راهو بلدی.
– پ ن پ، خدمتکار همین عمارتم از بچگیما. همه جاشو مثل کف دست بلدم.
+دیگ نشنوم بگی خدمتکار تو خانوم این عمارتی .
با شیطنت ادامه دادم .
+ دلت نمیخواد که تا اخر اینحوری رفتار کنی؟ چون مجبور میشم جلو کارگرای استبل یه جور دیگه باهات حرف بزنم.
پوفی کشید و گفت:
-باشه بیا بریم.
دستشو گرفتم و به سمت استبل به راه افتادیم.
+ خوب ماهگل خانوم. مطمئنی میتونی سوار اسب شی؟ آبرومونو نبری جلو کارگرای استبل!

– نخیرم نمیخواد به فکر من باشی. من مثل تو وسط پر قو بزرگ نشدم. از پس هرچیزی برمیام.
هنوز حرفش تموم نشده بود. پاش به سنگی گیر کرد که تو بغلم گرفتمش و بعدش بلند زدم زیر خنده.

+ دختر تو حتی نمیتونی درست راه بری بعد از پس هر کاری بر میای.
خودشو جمع و جور کرد. دندوناشو بهم فشار داد و گفت:
– میبینی حالا ارباب زاده.

زیر لبی میخندیدم ولی هیچی نگفتم و به راهمون ادامه دادیم. به استبل که رسیدیم دستور دادم دوتا اسبو آماده ی سوار کاری کنن.

چند دقیقه ای گذشت که یکی از خدمتکارا اومد و گفت:
-آقا اسبا آمادن.
+باشه برو ما هم الان میایم.

رو به ماهگل کردم و گفتم:
+خوب دیگه آماده ای؟
با حرص گفت:
-بله که آمادم پس چی!
از جسارتش خوشم میومد سعی میکرد ترسشو پنهون کنه
+باشه فقط مواظب باش که حوصله ی بیمارستان و دوا دکتر ندارما.
دهنشو کج کرد و به راه افتاد. چند ثانیه بعد پشت سرش رفتم که دیدم دهنه ی اسبو گرفته،پاش رو رکابه ولی هر چی زور میزنه نمیتونه سوار شه.

با خنده از پشت سرش اومدم و کمکش کردم که سوار شه.
-خودمم میتونستم سوار شم آریا خان.
+آره خوب دیدم. آماده ای بریم؟
-آره پس چی؟ بریم.

اسبمو سوار شدم و به راه افتادم که متوجه شدم ماهگل سر جاش ثابته و هرچی به پهلوهای اسب ضربه میزنه حرکت نمیکنه.
+ چیشدی پس . بیا دیگه.
– این خر چرا حرکت نمیکنه پس اه. داغون تر ازین نداشتین؟

+اولا که خر نیست و اسبه. دوما اونی که تو دستته اسمش دهنه س یه کم بکشش که اسب به اختیارت در بیاد.

تا اینو گفتم با عصبانیت محکم دهنه رو کشید که اسب با نا آرومی به هوا رفت و ماهگلو روی زمین پرت کرد.

سریع از اسب پیاده شدم و با دو به سمتش رفتم که دیدم داره به اسبه فحش میده و گریه میکنه.
خنده م گرفته بود ولی کی جرات داشت بخنده .
دستشو گرفتم و بلندش کردم که با بغض کوچیکی گفت:

-خیلی نامردی آریا از قصد این اسبو دادی به من که منو بندازه. آیییی کمرم.
+ اع نه بخدا . اصن دوست داری دوتایی سوار همون اسب بشیم؟ قبول کن بلد نیستی دیگ. خانوم من باید اسب سواری یاد بگیره.
مکثی کرد و با اشاره ی سر تاییدشو رسوند.
اسبو پیش آوردم و افسارشو گرفتم:
+بیا سوارشو.
– میترسم آریا . باز میزنتم زمیناااا.
+نترس انقد. من مواظبم بیا ـ
باراحتیاط سمت اسب اومد و پاشو روی رکاب گذاشت و کمکش کردم تا سوار شه.
ازش خواستم جلو تر بشینه تا خودمم سوار شم.

پشت سرش سوار شدم و بهش گفتم:
+ خوب ببین مثل من دهنه ی اسبو بگیر. باید به آرومی به هر طرفی که میخوای بکشیش تا اسب به اختیارت در بیاد.

خوب به حرفام گوش میکرد ولی حس کردم ترسی تو وجودشه. دستاش میلرزید.
دستامو برداشتم و روی دستاش گذاشتم که نگاهشو به نگاهم دوخت.
خودمو بهش نزدیک تر کردم و به آرومی بهش میفهموندم که باید چیکار کنه.
#ماهگل

واقعا ترسیده بودم.این اسب چند دقیقه قبل منو زمین زده بود. ولی بازم سوارش شده بودم.
آریا دستاشو روی دستام گذاشته بود و بهم حس آرامش بخشیده بود.

سرش کنار گردنم بود و حرف میزد. نفساش به گردنم میخورد و از خود بیخود میشدم.
تو فکر بودم که با صداش به خودم اومدم.

+ماهگل….ماهگل با تو اما حواست کجاست؟
-ه هااا … هیچ جا دارم میشنوم.
+ خوب چی گفتم پس؟!
من منی کردم که خندید و گفت:
+مارو باش با کی اومدیم سفر.

خودمو لوس کردم و جواب دادم:
– اع آریااااا. خوب اینجوری چسبیدی بهم حواسم پرت میشه.
زیرچشی نگاهی به پشت سرم داشتم که دستاشو از روی دستام برداشت و روی پهلوم گذاشت.

چیزی نگذشته بود که داغی لباشو روی گردنم حس کردم.
اول بوسه ای زد و بعدش شروع به میک زدن کرد.

Rating: 3.7/5. From 3 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن