آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 18

Rate this post

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

دستش قفل دستم شد..

– اونقدر حسرت لمس دوباره این دست و این آغوش بودم که تا مرز دیوونگی رفتم..
باز میخوای بری؟!

سرمو پایین انداختم..

فریاد کشید

– میدونی مامانم تو چه حالیه؟! میدونی بابا داره هر روزشو میمیره به خاطر دختر برادرش و بی لیاقت بودنش.؟ میدونی من کجاها دنبالت گشتم؟! میدونی به خاطرت امیر و رسوا کردم و فرستادمش رفت؟

اشکام مثل سیل جاری شده بودن و سرم هنوز پایین بود.

بدنم میلرزید از حرفاش.. از حال روزی که براشون رقم زده بودم

– تقصیر تو بود ارسلان.. تقصیر تو بود..

جیغ کشیدم و حمله کردم سمتش.. به صورت اون سیلی زدم و به صورت خودم چنگ.. فریاد کشیدم و حرفایی زدم که حتی از فکر کردن بهشون هم خجالت میکشیدم

هقی زدم و خودمو جم و جور کردم.. مثل بید میلرزیدم.

– برو و دیگه برنگرد ارسلان

سرشو به دو طرف تکون داد و اشک ریخت.

– نمیرم.. حتی اگه هزار بار بزنیم نمیرم.. حتی اگه بکشیم و راحتم کنی نمیرم..
من تازه پیدات کردم..
این قلب بعد از دوسال تازه اروم شده..
نمیرم..نمیرم ایناز نمیرم..

هق هق کنان سرمو روی پارکت گذاشتم و اشک ریختم برای دردایی که دیوونم کرده بودن..

واسه حافظی که اگه میفهمید دو دستی تحویلم می داد به رفیقش و من طاقت نداشتم.

من دل داده بودم به اون صورت به اون صدا به اون تیکه کلاما و حرفا و نگاها و دق میکردم اگه اینکارو میکرد باهام..

– تورو خدا بگو بهم اینجا چیکار میکنی ایناز.. تورو جون بابا علی بگو..

دست گذاشت رو نقطه ضعفم ، اشکم چکید ..
تپش قلب گرفتم و سرمو بلند کردم..

زل زدم به چشماش ..

– زنشم ، زن صیغه ایش..

خندش قطعا عصبی بود و اون امکان نداره ای که گفت پر از درد..

با سر تاکید کردم

– برو ارسلان ، من دیگه اون منِ قدیم نیستم.. نجیب نیستم.. پاک نیستم.. برو

– مثل سگ دروغ میگی ، داری دروغ میگی که برم.. ولی به خدا اگه برم.. به جون بابا علی اگه برم..

بابا علی نقطه ضعف اونم بود و وقتی گفت نمیرم یعنی واقعا نمیرفت..

یعنی واقعا بدبخت شده بودم و دیگه کارم تموم بود.. اون اسم و که برد یعنی دیگه خواب عاشقانه نباید ببینم و این احساسی که بهش دارم و چال کنم.. مثل جسد یه دیوونه ی عاشق..

– جون بابا علی رو قسم میخوری و نمیدونی اگه بهش بگم با عزیز کردش چیکار کردی چیکارت میکنه..

سرشو تکون داد و درمونده شد.. دوباره اشکش ریخت و من تو تمام عمرم فقط دوبار دیده بودم این مرد اشک بریزه..

– دیگه مهم نیست.. مهم نیست بهش بگی و اون منو نبخشه و دیگه دعام نکنه و دیگه نگاهم نکنه..
مهم نیست وقتی قراره ته این فهمیدن و عاق شدن و تنها شدن برگشت تو باشه بین ادمایی که واسه دیدن دوبارت دارن له له میزنن..

نفسی کشید و دوباره گفت:

– خیلی بی رحمی ایناز.. خیلی

– بی رحم پسری بود که وقتی پنج سالم بود قول داد بزرگ بشه .. حامی بشه.. نزاره هیچ پسری اذیتم کنه..
کاش امیر مثل اون روز تو پنج سالگیم فقط عروسک خرسی مورد علاقم و بر میداشت..
امیر روحم کشت وقتی زیر بدنش جیغ میکشیدم و می خندید.. میفهمی؟!

پشیمون بود از حمایتی که از برادر بی رحمش داشت؟

– چیکار کنم جبران بشه.. چیکار کنم؟!

سرد نگاهش کردم

– فقط اون روزی میتونستی جبران کنی که من رفتم به همه بگم و تو نزاشتی..
بهم گفتی نگو ایناز.. گفتی ابروی داداشتو نبرم..
گفتی حمایتم میکنی و بعد از اون هربار در مقابل رفتار امیر سکوت کردی..

– امیر مریض بود ایناز به خدا قسم مریض بود..

کنارم درمونده شده بود و من بیچاره تر از هرکسی اشک ریختم..
دست روی چشمم گذاشتم و با مظلومانه ترین حالت ممکن براش گفتم

– چرا هرچی مریض جنسیِ گیر من میفته ارسلان؟!

سرشو پایین انداخت

انگار دیگه نتونست تحمل کنه که سریع بلند شد و قدم تند کرد سمت در..

در و باز کرد که قامت پر از لبخند حافظ تو چارچوب در نمایان شد که با دیدن قیافه ارسلان جلوی در کیسه های خرید از دستش افتاد..

نگاهش چرخید سمت من و
با بهت بهم خیره شد ..

قدم تند کرد سمتم و بازوهامو گرقت..

– چه خبره اینجا آیناز ؟! خوبی ؟! چرا گریه کردی؟!

چرخید سمت ارسلان و منو ول کرد

– چیشده داداش؟! اتفاقی افتاده؟! ایناز حرفی زده؟!
تقصیر منه داداش گناهی نداره خانومم..

خانوممش خار بود که رفت تو قلب ارسلان.. دستشو به در گرفت و انگار زور زد نیفته..

به بدبختی خندید

وضعیت بدی بود.. قلبم تند میکوبید و نمیدونستم چیکار کنم! حواسم پی حافظ باشه یا ارسلان..
ارسلانی که چیزی تا سقوطش نمونده بود و حافظی که انگار باور نمیکرد داره همچین وضعیتی و میبینه..

صداش یکم بالا رفت:

– اینجا چه خبره ایناز ؟! از ارسلان ترسیدی؟! فکر کردی غریبس؟!

هیچی نگفتم.. حرفی برای زدن نداشتم..

عقب چرخید و سمت ارسلان که به من خیره شده بود رفت..

حس کردم از رفتار ارسلان دستاش مشت شد..
حس کردم عصبی شد..

– داداش نمیخوای چیزی بگی؟! د آخه بگین چتونه ، چیشده؟!

سد اشکام شکسته شد و شروع کردم به هق هق..

نگاه هردوشون روم سنگینی میکرد و با تموم وجودم برای این لحظه ی سخت زندگیم اشک میریختم…

حافظ درمونده بود و من شرمنده ، چرا با کسی که میدونستم مریضه اینکارو کردم؟!

– ایناز تورو جون هرکی دوست داری بگو چه خبر شده دختر..

ارسلان صاف شد.. نگران نگاهش کردم که نیشخندی زد

– نگفته بودی با این دختر ازدواج کردی داداش..

حافظ ابروهاش بالا رفت

– شما همدیگه رو میشناسین ؟!

ضربه زیادی کاری بود ، سخت بود..انگار حافظ نمیخواست باور کنه که وقتی ارسلان گفت دختر عمومه سوالشو دوباره تکرار کرد..

-میشناسین همو داداش؟!

لرز صداش قلبمو لرزوند….

با کمک دیوار وایستاد و زل زد تو چشمام.. هیچکاری جز اشک ریختن نمیتونستم انجام بدم..

حال هیچکدوممون خوب نبود..
میدونستم حافظ دستم و میگیره و پرتم میکنه سمت ارسلان..

دستای توهم قفل کردمو از هم باز کردم

– ارسلان برو

با صدای فریادش از جا پریدم

– کجا باید بره؟! کجــــــــا؟!

عقب کشیدم و با التماس نگاهش کردم

– نمیخوام اینجا باشه ، نمیخوام باهاش برم ، نمیخوام اذیتم کنه ، نمیخوام برم ، نمیخوام..

خندید..

سرشو تکون داد و رفت سمت ارسلان ، دستش بالا رفت و روی شونش نشست

– نمیخواستم اینطوری بشه داداش ، نمیدونستم همونه که میخوایش

ناباور نگاهش کردم

– نه حافظ ، نه ..

از گوشه چشم نگاهم کرد و دوباره چرخید سمت ارسلان

– هرکاری میخوای انجام بده..

سرمو تکون دادم و دست روی دهنم گذاشتم..
نکن حافظ ، نکن این کارو با من…

ارسلان ازش فاصله گرفت و چرخید سمت در..

با نگاهمون دنبالش کردیم ، باید یه چیزی میگفت ،، باید میگفت نمیخواد منو ببره..
باید میگفت میخواد راحتم بزاره..

لحظه ی اخر برگشت و صداش انگار که از ته چاه بلند شد

– فردا با خانوادم میایم دنبالش..

خندیدم..

انگار که اشتباه شنیده باشم..

اخرین نگاهشو سمتم انداخت در و باز کرد و رفت..

نفس منم رفت.. ناباور چرخیدم سمت حافظ
سر به زیر بود..
زانو هام دیگه تحمل وزن بدنم رو نداشت که افتادم و سیل اشکم دوباره روی گونم روونه شد..

سکوت بینمون زیادی طولانی شده بود.. هنوز همونطوری ایستاده بود و انگار خشک شده بود..

دو ساعت زمان زیادی بود واسه این همه سکوت و این همه بی حرکتی..
کم کم داشتم نگرانش می شدم

فین فینی کردم که بلاخره سرشو سمتم چرخوند و نگاه نیمه دلخوری سمتم انداخت

– میدونستم برات مهم نیستم ، اما نه دیگه انقدر..

اخماش درهم شد..

– حرفی با یه دروغگو ندارم

دندونامو روی هم فشردم و سعی کردم با کمک زمین از جام بلند بشم..
پاهام خشک شده بود و درد میکرد..

– هه دروغگو !!! کی دروغگوعه؟! چه دروغی بهت گفتم..

دستمو سمت پله ها گرفتم

– اون اسم کوچیک و بزرگم رو اون برگه ی صیغه ، اینم خودم..
خودی که از دست یه مشت بی ناموس فرار کردم و تو بودی که کمکم کردی.. تو بودی اول بهم پیشنهاد دادی.. تو بودی اول یه شب و باهام گذروندی.. تو بودی صیغم کردی.
کجاشو دروغ گفتم بهت؟!

پوزخندی زد و سرشو برگردوند..
انگار میدونست حق با منه..

– چرا بعدش که فهمیدی نگفتی.. چرا بعدش که عباس و دیدی بهم دروغ گفتی؟!

چندقدم سمتش برداشتم

– اینم تقصیر تو بود..

بهش رسیدم و از بازوش گرفتم..

– تقصیر تو بود که گفتی عشق رفیقتو پیدا میکنی و میدی دستش..تقصیر تو بود که گفتی میخوای اون دختر و پیدا کنی و تحویلش بدی..

دانلود-کامل-رمان-خدمتکار-من

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن