آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 17

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

بعد از زدن حرفم پقی زدم زیر خنده. بدبخت چند ثانیه توی هنگ بود، بعدش هم که کم کم دو هزاریش افتاد و طبق انتظارم اخم غلیظی روی پیشونیش افتاد.
باطعنه گفت: خانم جیشو کجا تشریف میبرن؟
_ خونه ی عمت!
ابروهاش رو بالا فرستاد وگفت: مثل اینکه به عمه ی من خیلی تعلق خاطر داری.
سر خوشانه راه افتادم و با غلظت گفتم: بله!
لقمه ی بزرگی برای خودم گرفتم همونطور که گازش می زدم داشتم برای دومین بار از سالن رد میشدم که باز با آرشا مواجه شدم. مثل اینکه منتظر من باشه، از روی مبل بلند شد و گفت: میرسونمت.
جووون جنتلمن کی بودی تویی که میخواست از دهنم بپره بیرون رو شکار کردم و با لبخند ریزی تشکر کردم و پشت سرش راه افتادم. طبق عادتی که جدیدا سراغم اومده بود شروع کردم زیر لب آهنگ خوندن… یک صبح دیگه… یک صدایی تو سرم میگه… امروز و زندگی کن ،فردا دیره… نم نم بارون روی سقف خونه هامون یکی میخنده و یکی شاده، امروز و زندگی کن این یه انتخابه!
بی هوا زد روی استب برگشت سمتم: هیچ ایده ای نسبت به این که درست میخونی یانه، نداری. نه؟
لبخندی به پهنای صورتم زدم و گفتم: نه! مشکلی داری؟
با کلافگی ای که تو صورتش بیداد میکرد لبخند گریه داری زد و گفت: نه.
قشنگ معلوم بود چقدر روی اعصابش نیست.
دوباره که راه افتاد من هم یه آهنگ دیگه رو شروع به خوندن کردم.
_نالوطی… گذاشتی پارو چی؟دنبال چی بودی تو رابطمون باموچین… بی مرام… ببین هنوز اینورام!
این باراینقدر غیر منتظره برگشت سمتم که با سررفتم تو سینه اش!

دماغم رو با آخ و اوخ چسبیدم و گفتم: آی! چته! حداقل راهنما بزن! استخون های جناقت وارد مماخم شد!
همین طور برّ و برّ زل زده بود به صورتم که گفتم: ها؟ چیه؟!
_ میشه حداقل صدات و کلفت نکنی؟
بااین حرفش کاملا درد دماغم یادم رفت و باحالت متفکری گفتم: ام… خب نه. نمیشه. حنجره طلایی برای روز مباداست.
پوزخند تمسخر آمیزی روی لب هاش نشست که باعث شه از خودم بپرسم: دقیقا از چیه این خوشت اومد؟
بهش گفتم که دارم برای انتخاب واحد میرم که اون هم بی هیچ حرف اضافه ای رخشش رو تا دانشگاه تازوند. با رسیدن به دانشگاه مثل پروانه بال زدم و قدم هام و بلند و سریع برداشتم.
داشتم دور خودم میچرخیدم که زنگ گوشیم به صدا در اومد.
با دیدن اسم آرشا کلک پرم، فرشد. سریع جواب دادم: بله؟
_بله و… کجا دویدی رفتی؟ مگه هفت سالته؟ بگو کجایی تا بیام!
یک نگاه به دور و برم انداختم و هرچیزی که می تونستم از اطرافم توصیف کنم رو تحویلش دادم.
به پنج دقیقه نرسیده، پیدام کرد و با اخم به سمتم اومد.
_بیا باهم بریم. اخه تو که میخوای انتخاب واحد کنی چرا از اول نمیگی؟
با اخم لب برچیدم که نرم تراز قبل گفت: حالا لوس نشو. بیا خودم باید کلاس هات رو تنظیم کنم.
ابرو بالا انداختم و گفتم: باچی؟
_با تایم کلاس های خودم! مشکلی داری؟
شونه بالا انداختم و گفتم:فرقی نداره
تودلم ادامه دادم: جون عمم!

هر کلاسی رو که میتونست به من درس بده، هرکلاسی که با هم دیگه تو یک تایم بود، هرکلاسی که توی یک روز بود… بعد از انتخاب کردن واحد های دقیقا معنی تنظیم کردن رو فهمیدم!
کلاس هام که تا چند روز دیگه شروع می شد… برای همین مقداری از ذوق و شوقم کم شد.
رو کردم به آرشا و گفتم: راستی اسم بیمارستانی که توش کار می کنی چیه؟
_میخوای بگی تاحالا نخوندی؟
شونه بالا انداختم و گفتم: تاحالا دقت نکردم.
_عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و اسم بیمارستان رو گفت و من از حرکت ایستادم. دقیقا همون بیمارستانی که من بستری بودم؟! چرا تاحالا بهم نگفته بود؟! خب… شاید چون نپرسیده بودی. احتمالا از همون جا میشناختت.
_چت شد؟
+هیچی… ام… گفتی متخصص چی هستی؟
_نگفتم.
+خب حالا بگو!
از من رو برگردوند و همون طور که دوباره قدم بر میداشت گفت:تورولوژی.
تورولوژی؟! شاید بخاطر همینه که من رو میشناخته!
خب نابغه! تو که حافظت مشکل داره. اونم که متخصشه. تموم شد و رفت. الکی حساس شدی ها.
سرتکون دادم تا افکار مزخرفم رو کنار بزنم و دنبالش راه افتادم. نگاه ها به نسبت اولین روزی که با آرشا ظاهر شده بودم، عادی تر شده بود.
فاصله ی آرشا از من بیشتر شده بود و داشت سریع تر به سمت ماشین می رفت. بااحساس سنگینی نگاهی لحظه ای مکث کردم و گذرا اطراف رو نگاه کردم. وقتی مطمئن شدم چیزی نبوده باز سر تکون دادم و باقدم های تند تری خودم رو به آرشا رسوندم.

زدم رو شونش و گفتم:هی پسره.
_بله؟
نیم نگاهی بهم انداخت و باز به قدم هاش سرعت بخشید.
توروخدا! چرا اینقدر بی تفاوت! اخم هام ناخوداگاه درهم کشیده شد و فراموش کردم که اصلا میخواستم سوالی بپرسم! سکوتم که طولانی شد، برگشت سمتم و گفت: چی میخواستی بگی؟
اخم هام شدید ترشد و گفتم: هیچی!
پا تند کردم و ازش جلو زدم. اصلا چرا ازش خوشت میاد؟ هان؟! اون یک دقیقه از وقتش رو هم در اختیارت نمیزاره ،بعد تو صبح تا شب بشین هی با خودت خیال بافی کن!
اصلا آخرشم که دیگه قرار نیست هم دیگه رو ببینید!
یهو بازوم توسط آرشا کشیده شد و باعث شد متوقف بشم. متعجب بهم نگاه کرد و گفت:اوه! حالا چرا بغض کردی؟ چشماش رو نگاه کن…
ناراحت تراز قبل گفتم: ولم کن اصلا! کارات خیلی مهم تره!
باز خواستم رو بگیرم و برم که متوقفم کرد.
از محیط شلوغ دانشگاه درو شده بودیم و نزدیک ماشین بودیم. درسته اطراف خلوت بود ولی اگه شلوغ هم بود، باز هم مهم نبود.
شاکی بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: ولم کن دیگه!
_تا نگی چته ولت نمیکنم.
به شدت از دست خودم و اون اعصبانی بودم و بی اختیار چند تا گلوله اشک از چشمهام پایین ریخت…
_نمیدونی چمه؟! اعصابم خورده! ازدست تو! اصلا به من اندازه ی واکس کفشت هم اهمیت نمیدی! باشه! صوری نامزد کردیم، به درک! از یه مدت دیگه قرار نیست هم و ببینیم بازم به درک! اصلا اون قدر ارزش قائل نمیشی ببینی چی میخوام بگم! اگه اینقدر حالت ازمن بهم میخوره بگو گم شم برم!

انتظار داشتم بگه: راه باز جاده دراز! برو!
ولی متعجب پرسید: برای این داری گریه میکنی؟
با حالت قهر روم رو برگردوندم که نفسش رو با صدا بیرون فرستاد.
_آخه تو کی از من رفتار بهتری دیدی که احساس کردی با تو رفتارم بدتره؟! هوم؟

اگر منطقی به حرفش فکر میکردم کاملا درست بود.
اما مشکل اینجا بود که از این که بهم توجه نمیکرد خسته شده بودم. هرچند اگر باز هم منطقی به این قضیه نگاه میکردم، آرشا که به من نگفته بود بیا عاشقم شو، من هم نازت رو میکشم. گفته بود؟
گرفته تراز قبل سرم رو پایین انداختم و اشک هام و پاک کردم.
_واقعا فکر نمیکردم این قدر ناراحت بشی. هر چند که رفتارم توهین آمیز نبوده.
دماغم رو بالا کشیدم و گفتم: میدونم.

_ خب حالا اگه راضی شدی، بریم؟

دلم میخواست با سرتقی پاهام و بکوبم زمین و بگم: نه! هوا امروز خوبه، بریم باهم بستنی بخوریم؟
میشه بعدش باهم بریم سینما؟ بعد هم سر پاپ کورن باهم دعوا کنیم؟ باز باچشم و ابرو ادا دربیاری و باعث بشی تودلم قهقهه بزنم؟ نه، اینبار دلم میخواد بلند بخندم… قسمش بدم و بگم قول میدی وقتی برگردیم، یکم قربون صدقه ی دلم بری؟ این قدر تو خودش جمع شده که حتی یک مورچه هم نمی تونه ، دستش رو داخلش جا بده.
همه ی این هارو توی دلم داد زدم و آرشا فقط تونست انعکاس بی سرو صداش رو از تو چشم هام ببینه.
آروم سری تکون دادم که نفس راحتی کشید و به سمت در راننده رفت. بابغض خندیدم گفتم: هی پسره!
با خنده و سوالی سر تکون داد و گفت: بله؟
_میری بیمارستان؟
به نشونه ی مثبت سرتکون داد که گفتم: منم میام.
بامکث کوتاهی نگاهش رو از من گرفت و پشت فرمون نشست. من هم در ماشین و باز کردم و نشستم که پرسید: حالا چیشده حال و هوای بیمارستان زده به سرت؟

Rating: 3.3/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. یخورده پارت ها رو بلند تر بزارید

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن