آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 18

4 (80%) 1 vote

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

راحت روی مبل نشسته بودم و داشتم میوه میخوردم که صدای نحس مریم اومد:
_به زودی همه ی اینارو از دست میدی!
چشمهام و گرد کردم و به سمتش برگشتم و گفتم:
_مواظب باش قبل من خودت شوت نشی از خونه بیرون
با شنیدن این حرفم با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:
_هرزه چی داری میگی؟!
با شنیدن این حرفش داغ کردم بلند شدم و با نفرت به صورتش خیره شدم و داد زدم:
_کافیه یکبار دیگه این حرفت و تکرار کنی تا ببینی هرزه کیه و کی از خونه میره بیرون فهمیدی؟!

با ترس بهم نگاه کرد که صدای ساشا اومد:
_باز چخبره
به سمتش برگشتم و پوزخندی زدم و گفتم:
_یا من و خواهر و دخترم باید از این خونه بریم یا ایشون و مادرتون
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا؟!
_مامانت هی میاد بنده رو هرزه ای خطاب میکنه که تو رو پر کردم با مریم دعوا کنی همش میاد تهدید فحش دادن زنت هم که قصد جونم و کرده نتونست من و بکشه حالا برگشته تهدید فحش دادن توقع داری بااین وضعیت با اینا تویک خونه بمونم؟!

ساشا با شنیدن حرفام صورتش از عصبانیت قرمز شد به سمت مریم برگشت و داد زد:
_گمشو داخل اتاق تا بیام تکلیفت و روشن کنم
مریم با عصبانیت گفت:
_چرا من باید برم داخل اتاق این دختره ی ….
ساشا اینبار وسط حرفش عربده زد:
_خفه شو صدات و ببر گمشو داخل اتاق
مریم با ترس ساکت شد و خیلی آروم به سمت اتاقش رفت با اینکه از ساشا ترسیده بودم اما خونسردی خودم رو حفظ کردم

ساشا به سمتم برگشت و با صدای خشداری گفت:
_کافیه یکبار دیگه ببینم حرف از رفتن میزنی اونوقت که جهنم واقعی رو بهت نشون بدم
بااینکه ازش ترسیده بودم اما کم نیاوردم و گفتم:
_مثلا میخوای چیکار کنی هان توقع داری با حرف های زشت و زننده ی مادر و زنت ساکت بمونم تا هر چی دلشون خواست بارم کنن و هر کاری خواستند باهام بکنند

ساشا با چشمهای قرمز شده اش بهم نگاهی انداخت و گفت:
_مریم و مامان رو امروز میبرم خونه ی مامان از امروز اونجا زندگی میکنند شما هم اینجا
با شنیدن این حرف ساشا لبخندی روی لبهام نشست و با خوشحالی گفتم:
_جدی؟!
_آره

بعد از گفتن حرفش به سمت اتاق خودش با مریم رفت با خوشحالی به سمت اتاق مشترک خودم با ستاره حرکت کردم در اتاق و باز کردم و گفتم:
_ستاره ؟!
با شنیدن صدام سرش و از گوشی بلند کرد و گفت:
_جانم
_نمیدونی چیشده
متعجب گفت:
_چیشده؟!.

کنارش روی تخت نشستم و تموم اتفاقات رو براش تعریف کردم که لبخندی زد و گفت:
_پس بلاخره از شر این دوتا عفریته راحت شدیم

چند روز از رفتن مریم و مامان گذشته بود تو این چند روز خیلی خوشحال بودیم من ستاره و دخترم دیگه از شر طعنه ها و صحبت های اونا راحت شده بودیم و تازه داشتم نفس راحتی میکشیدم شام رو آماده کرده بودیم و مشغول خوردن بودیم که صدای باز شدن در خونه اومد به هوای اینکه ساشاست بدون توجه ادامه دادیم
با دیدن مرد غریبه ای که داخل خونه اومده بود متعجب بلند شدم و گفتم:
_تو کی هستی؟!
لبخند چندشی زد و گفت:
_تو رو برای امشب اجاره کردم تا بهم سرویس بدی خوشگل خانوم

با شنیدن حرفش بهت زده بهش خیره شدم ستاره از روی میز بلند شد بهش اشاره کردم ستایش رو ببره داخل اتاق وقتی ستایش رو برو با عصبانیت گفتم:
_گمشو از خونه ی من بیرون
در حالی که بهم نزدیک میشد گفت:
_فعلا ک زوده خوشگلم تازه اومدم میخوام کلی خوش بگذرونیم
_چی داری تو مرتیکه گمشو بیرون تا زنگ نزدم پلیس بیاد تو…..

قبل از اینکه حرفم و کامل کنم من و روی دوشش انداخت که جیغی زدم و گفتم
_ولم کن کثافط داری چیکار میکنی ولم کن
من و برد داخل اتاق و روی تخت انداخت با ترس و عصبانیت خواستم فرار کنم که سیلی محکمی بهم زد و خودش و پرت کرد روم

خواست لباش و روی لبهام بزاره که با چشمهام رو بستم و اشکام روی گونه هام جاری شد دیگه ناامید شده بودم که آخرین سنگینیش از روم برداشته شد با شنیدن صدای ساشا چشمهام رو باز کردم و با خوشحالی گریه بهش خیره شده بودم که مرد رو زیر مشت و لگد گرفته بود طولی نکشید که پلیسا اومدن و بردنش با رفتنشون انگار تازه نگاه ساشا به من که از ترس عین جوجه بارون دیده داشتم میلرزیدم افتاد و سریع به سمتم اومد و گفت:
_خوبی؟!

با گریه گفتم
_اگه نمیومدی اون…
محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش تموم شد آروم باش
با گریه نالیدم
_من میترسم ساشا اون کی بود چرا میخواست بهم دست بزنه
با صدای خشدار شده از عصبانیت گفت
_بهش فکر نکن چشمهات و ببند یکم بخواب به هیچ چیزی فکر نکن دیگه تموم شد

کم کم چشمهام گرم شد و خوابم برد با سردرد شدیدی ک داشتم چشمهام رو به سختی باز کردم و از روی تخت بلند شدم بعد ازشستن دست و صورتم به بیرون رفتم با یاد آوری اتفاقات دیشب
از ترس تموم بدنم داشت میلرزید که صدای ستاره اومد:
_بهار؟!
به سمتش برگشتم و بدون حرف بهش خیره شدم که گفت
_خوبی؟!

سعی کردم لبخندی بزنم و بیشتر از این ستاره رو نترسونم لبخند کمرنگی زدم و گفتم
_خوبم فقط سرم درد میکنه
_تو همینجا استراحت کن من میرم صبحانه ات رو آماده کنم
_نمیخواد
_بهار
با شنیدن صدای بلندش مظلوم باشه ای گفتم و دراز کشیدم با رفتن ستاره ذهنم درگیر شد اون پسر کی بود چرا میخواست به من دست درازی کنه از بس فکر کرده بودم دیگه مخم داشت میتر‌کید با باز شدن در اتاق نگاهم به ساشا افتاد که اومد داخل اتاق و در و بست

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_خوبی
با صدای آرومی گفتم
_آره
اومد و کنارم نشست دستش و بین موهام برد و شروع کرد به نوازش کردن حس خوبی از لمس دستاش روی موهام به دست داد و لبخند محوی روی لبهام نشست که صداش بلند شد:
_بهار
ناخواسته چشمهام رو باز کردم و بهش زل زدم و گفتم
_جانم

با شنیدن لحن صدام چشمهاش تبدار شد
با چشمهای خمار و تبدارش بهم خیره شد سرش و آورد نزدیک و لباش و خشن روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن که ناخوادگاه چشمهای منم بسته شد و شروع کردم به همراهی کردن

رمان-رحم-اجاره-ای-جلد-دوم

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. سلام ادمین.. چرا تا پارت سی و شش از رمان تو سایت هست ولی پارت بیست‌ و هفت رو نیست؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن