آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 16

رمان عشق بازی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

– آه آریا نکن میبینن کارگرا ها!
+ نگران نباش اونقدری دور شدیم ازشون که دیده نشیم.
همینجور مشغول خوردن گردنم بود که دستاش بالاتر اومد و روی سـ.ینه هام نشست.
-نکن آریااااا. دارم دیوونه میشما. اینجا جای این کارا نیست.
انگار تازه به خودش اومده باشه و جایگاهشو فهمیده باشه دساشو برداشت.
بعدش سرمو چرخوند و لباشو به لبام قفل کرد. خیلی بهم حال میداد دلم میخواست منم بچشم لباشو ولی بیخیالم نمیشد.
از هات بودن آریا خوشم میومد. لبامو محکم میک میزد و منو تو بغلش میفشارید.
-آخ آریا گردنم شکست. پشتم نشستی و سرمو چرخوندی سمت خودت.اه
+ میخواستی اینجوری دیوونه م نکنی.
– من کاری نکردم که. تو خیلی حشر.یی.
+ اع من حشریم؟ کجاشو دیدی هنوز!
اینو گفت و اسبو به سمت استبل چرخوند.
چند دقیقه ای نگذشت که به استبل رسیدیم. درِ انبار وایستاد و از اسب پیاده شد.
+از اسب بیا پایین و دنبالم بیا ماهگل.
با حیرت نگاهش میکردم که دستمو گرفت و به پایین کشید.
– آیییی دستمو کندیا. باشه اومدم وحشی بازیا چیه.
+ کجاشو دیدی. هنوز میخوام نشونت بدم وحشی بازیو.
به سمت انبار رفتیم و پشت سرمون درو بست.

+ هیس. داد نزن دوس ندارم کارگرا با بدن لخت خانوممو ببیننا.
آروم دهنمو ول کرد که گفتم:
-خیلی نامردی آریا. حتی نخواستی من نظر بدم نه؟ ینی برات مهم نیس من بچه بخوام یا نه؟

+ یه بار گفتم بهت گوش نکردی. ازونور مامان بابامم به دنبال میراث بودن. چیزی نشده که. بعدشم از کجا معلوم اینا تبدیل به بچه شن.

پوفی کشیدم و بلند شدم تا لباسامو بپوشم. سمتم اومد تا کمک کنه لباسمو بپوشم که دستشو پس زدم و گفتم:

-راحتم بزار آریا. اصلا حوصله تو ندارما.
دستشو کشید ، به دیوار تکیه داد و تماشام میکرد.
– چیه؟ میخوای بالشت بیارم دراز بکشی؟ دیدن داره بدبختیای من؟
+ چرا بدبختی؟ ینی ناراضیی ازین که زن من شدی؟

جوابی نداشتم که بدم. از یه طرف نمیتونستم ناراضی باشم چون آریا رو دوست داشتم. از یه طرف بخاطر وحشی گری و کار امروزش اعصابم خورد بود.
لباسامو پوشیدم و به سمت در روونه شدم.

آریا از پشت سر اومد و دستمو تو دستش قفل کرد. نگاهی بهش انداختم که لباشو روی لبام نشوند و بعد چند ثانیه گفت:
+ اصلا خوشم نمیاد خانومم باهام سرد باشه ها.
#دستنوشته_ریحانه

#نغمه
کنجکاو پرسیدم:
-چیشده؟
+ه..هیچی
کلا خوددرگیری داره،با اومدن دکتر دیگه حتی نگاهشم نکردم.
دکتر اخمی کرد و گفت:
*بعید میدونم جوش خورده باشه. هنوز زوده واسه باز کردنش.
سیا با کلافگی نگاهی به دکتر انداخت و گفت:
+شما بازش کن من میدونم جوش خورده
اخم دکتر غلیظ تر شد و بدون هیچ حرفی مشغول باز کردن گچ شد.
معلوم نیست ذلیل مرده باز چه نقشه ای برام کشیده که گفت زودتر پامو باز کنن.
*خب تموم شد دخترم پاشو ببین میتونی راه بری؟ اگه نتونی باید ببندمش.
چشم زیر لبی گفتمو سعی کردم روی پام بایستم.
در داشتم ولی نه به قدری که نتونم راه برم
+دیدن گفتم این پاش خوب شده؟. مرسی ممنونم شما میتونید برید
چشم غره ای بهش رفتم‌ که با اخم نگاهم کرد با رفتن دکتر با لحن‌تندی پرسیدم:
_باز چه بلایی میخوای سرم بیاری؟
چشماش مظلوم شد:
+اونقدرام که فکر میکنی بد نیستم.
حرصم درومد و گفتم:
+بد نیستی؟ چه بلایی سرم میخواستی بیاری که نیاوری؟
بغض داشت خفم میکرد ولی نباید میزاشتم بشکنه نباید اجازه میدادم یه بار دیگه غرورم خورد بشه.

خواست چیزی بگه که با اومدن سحر بدون حرفی از اتاق بیرون رفت.
:-بهتری؟
هنوز رگه هایی از بغض تو صدام بود
+آ..ره
_ازش دلخور نشو
پوزخندی به حرفش زدم خب خواهرشه صدرصد طرفدار برادرشه. جوابی به حرفش ندادم و سمت پنجره رفتم.
_ی چیزی میدونم که اینو میگم میدونم واقعا حالت بده. نمیخوام اونو توجیهش کنم.
با اعصبانیت دکمه لباسمو باز کردم و بدنمو نشونش دادم.
+ ببین، ببین چه بلایی سرم اوردن! دلخور نباشم؟ اصلا اون کی هست دلخور بشم؟ ی حیون کثیف.
با گریه گفتم:
+فکر میکردم راحت میشم. ولی من شدم عروسک دست مردا این میفروشتم به اون وقتی استفادشونو کردن میفروشنم به یکی دیگه. ولی برادرت یه آشغال به تمام معناست.
پاهام توان نگه داشتن وزنمو نداشت.روی زمین نشستم. سحر بدون هیچ حرفی به حرفام گوش میداد
از گریه زیاد نفسم بالا نمیومد به زور با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
+فکر میکردم از دست آرمان راحت میشم. ولی گیر ی ادم پست تر ازون اوفتادم.معلوم نیست باز چه نقشه ای برام کشیده که گفت زود پامو باز کنن.
کنترل اشکام دست خودم نبود. دلم برای ماهگل تنگ شده بود اینطور مواقع ارومم میکرد هروقت خاتون ازارم میداد ماهگل پیشم بود.یعنی الان کجاست؟!
با حس دستی روی شونم از فکر و خیال بیرون اومدم
به سحر نگاه کردم که با چشمای اشکی و مهربون نگاهم میکرد.

کنارم نشست و گفت:
:-حوصله داری دلیل اینهمه دیونه بازی سیاوشو بگم؟ بگم چرا انقد بی اعصابه، تعادل روانی نداره!
کنجکاو شدم حداقل بدونم شاید بدونم چطوری باید باهاش رفتار کنم!
+اوهوم بگو.
:-بزار از خودم شروع کنم. کلا 20 سالمه!
نگاهی به چهرش انداختم. دختر زیبایی بود پوست سفید و موهای خرمایی داشت. لبای گوشتی قرمز.چشمای عسلی با هاله ای مشکی که جذابیت چشماش رو دو برابر کرده بود
با ادامه دادن حرفش چشم از اجزای صورتش برداشتم و به زمین نگاه کردم.
:- من از بچگی هیکل گوشتی و درشتی داشتم.یه روز از روزای پاییز بود کلاس سوم دبستان بودم. از مدرسه اومدم و با ذوق پریدم توی خونه و مقنعمو دراوردم و روی زمین پرت کردم.
همونطور که لباسمو درمیاوردم با ذوق و خوشحالی داد زدم:
:- سلام، مامان املا ۲۰ شدم کوشی که دخترت گل کاشته!
شلوارمو دراوردم و با شورت دنبال شلوار گل گلیم میگشتم.
که یهو دستی رو روی کمرم حس کردم.
با ترس برگشتم با دیدن مرد غریبه توی خونمون جیغی کشیدم که جلوی دهنم و گرفت.
با ترس یه قیافش نگاه کردم که گفت: من دوست باباتم هیش جیغ نزن.
سرمو تند تند تکون دادم که یهو دستش و توی شورتم حس کردم.
با خجالت نگاهی به تن لختم کردم و دویدم سمت اتاقم که همراهم اومد. با بغض گفتم:
_برو بیرون عمو میخوام لباس بپوشم.
با چشمای براقش به بدنم نگاه کرد وگفت: همینطوری بمونی بهتره هیکلت شبیه باربیه.

با ذوق گفتم؛ واقعا؟
اومد سمتم و لیسی به بالاتنه ی کوچولوم زد و گفت: فک کنم زیرشورتت یه هلوی خوشگل داری.
از تعریفش خرکیف شدم . خندیدمو گفتم تو از کجا میدونی عمو؟
– خوب همه دخترا زیر شرتشون هلو دارن. دختر منم داره. دلت میخواد هلو تو نشونم بدی؟
حرفش تموم نشده بود که با شوق و ذوق شورتمو دراوردم و گفتم: شبیه هلوعه؟
چشماش قرمز شد و گفت: برو دراز بکش پاهاتو باز کن ببینم.
دراز کشیدم‌روی تختم و پاهامو باز کردم که اومد وسط پام و گفت: هلو که خوبه این وسط توت فرنگی داری. میزاری بخورمش؟
با تعجب نگاهش کردم که اروم زبونش و رو کـ.صم کشید .حس خوبی بهم دست داد و کیف کردم. با دیدن سکوتم زبونشو یه کم داخل تر برد و چرخوند که ناخوداگاه اوفی گفتم.
-جون. چیه عمو خوشت اومد؟
+ وای عمو چه حس خوبی داره. آدم یه جوری میشه.
– میخوای بازی کنیم ها؟ یه چیز خوشکل ترو بزارم رو توت فرنگیت؟
+ چی رو؟ اگه کیف میده آره. من عاشق بازی کردنم.
شلوارشو پایین کشید که مردونگیش مثل فنر بیرون زد. منی که تو عالم بچگی نمیدونستم چیه خندیدم که یهو گفت:
– اینو. اسباب بازیمو ببین چه خوشکله. اگه بره توی توت فرنگیت خیلی خوشکل ترم میشه. تازه خیلیم خوش میگذره بهت.

Rating: 4.5/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن