آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 19

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

صورتش درهم شد.. درمونده بود.. خیلی درمونده بود…

– د آخه من که نمیدونستم عشق داداشمی لعنتی..

بغضم و قورت دادم

– حالا چی ، حالا که فهمیدی من اون دخترم چرا؟! چرا گفتی بیان ببرنم؟!

صورتش از عصبانیت بود یا غم نمیدونم ..

قرمز بود.. زیادی قرمز

– نمیتونم نگهت دارم دختر ، نمیتونم تو چشمای ارسلانی که بهش مدیونم نگاه کنم و بگم این دختری که جونت به جونش بستس و از دوریش داری جون میدی رو صیغه کردم…

نیشخندی زدم و بازوشو ول کردم

– مهم نیست..
برام اصلا مهم نیست..
نمیخواد خودتو نگران کنی ، از اینجام ببرنم من تو اون خونه نمیمونم..
من پیش ارسلان نمیمونم..

اهی کشیدم و قدم عقب گذاشتم

– میتونی با خیال راحت هر کاری میخوای کنی و اون مدیونیتو با پیش کشی دختری که نصفه نیمه اما زنته رفع کنی..

با صدای فریادش از جام پریدم

انگار حرفم زیادی واسش سنگین بود..

چرخیدم و همونطوری لنگون سمت پله ها رفتم..

– جز اون کوله پشتی که اولین شب همراهم بود چیزی از خونت نمیبرم…
تا فردا که میرم نمیخوام ببینمت شوهر..

تازه یاد مدت صیغه افتادم

– بزا اون برگه لعنتیم خودش باطل بشه.. نمیخواد بعد رفتنم دوباره ببینمت

صداش وقتی اسممو صدا کرد زیادی غم داشت و من بی توجه فقط پا تند کردم تا بیشتر از این خورد نشم…

تمام طول شب سعی میکردم بهش فکر نکنم..
با تموم وجود سعی داشتم بفرستمش اون گوشه موشه های ذهنم که تا حدودی موفق بودم..

نمیدونستم عمو و زن عمو چه برخوردی خواهند داشت؟!
نمیدونستم اگه بپرسن چرا گذاشتی رفتی چه جوابی بدم…

نمیخواستم ناراحتشون کنم و اصلا تنها دلیل رفتنمم همین بود..

با این حال باید باهاش رو به رو میشدم..

از روی حرص و عصبانیت کوله و اون چندتیکه وسایلمو که برای اولین بار اومدم اینجا همراهم بود و اول برداشتم و دقیقا گذاشتم کنار در..

تا خود صبح راه رفتم و گریه کردم

بی قرار بودم

ساعت دقیقا شیش بود که بلاخره پامو از اتاق بیرون گذاشتم

– چه عجب

با تعجب و وحشت از جا پریدم و بهت زده دنبال صدا چرخیدم..

دستمو روی سینم گذاشتم و چرخیدم سمت اتاق و با دیدن حافظ اونم اشفته که پشت اتاقم نشسته و چشماش از من هم قرمز تر بود..

– چیزی شده ؟ پشت در اتاق من چیکار میکنی؟!

نیشخندی زد و از جاش بلند شد.. لباساش کمی خاکی بود

دستی بین موهاش که شلخته روی پیشونیش ول شده بود کشید که دلم ضعف رفت..

لباسمو تو مشت گرفتم و سعی کردم به تپش بی امان قلبم توجه نکنم

– چیزی نشده ‌‌، فقط حس میکنم جونم واسه یه جوجه ی فسقلی که هم درمونه هم دردم داره در میاد

یعنی منو میگه؟!

دستام ول شد و صامت کنار بدنم افتاد..
این بدن لعنتی انگار کنترلش دست منه احمق بی دست و پا نبود که هی پشت هم باعث میشد نگاهش از نگاهم ول بشه..

– خودت خواستی

– من نمیدونستم قرار اون جوجه فسقلی که دوروزم نیست پاش باز شده به خونم کسی باشه که باید دو دستی تقدیمش کنم به رفیقم

– مجبور نیستی جوجتو پیش کش رفیقت کنی وقتی جوجت شرعی و قانونی و دلی برای خودته..

دستاش مشت شد و مشتش رفت تو دیوار..
دلم واسه انگشتای زخمیش رفت و چشمام دوباره اشکی شد..

– دِ هی نگو پیش کش ، پیش کش.. نگو اینطوری
اخه مگه من بی غیرتم؟

بغض کردم.. یه نیستیِ پر سوال مونده بود که نگفتم..

نگفتم چون میترسیدم دستاش بیشتر از این زخم بشه..

سرم با اولین قطره اشک چرخید و از پنجره دیدم افتاب داره میاد بالا..

احساس ضعف میکردم.
چطور تونست اون تیکه ی اعترافمو ول کنه بچسبه به اون قسمت اول پیش کش شدن؟

– شبو بیدار بودی؟! معدت باز دوباره درد گرفته؟!

یادم افتاد چند بار قبل یواشکی وقتی معده درد داشتم دور از چشم عمه خانوما برام قرص اورد و شبو موند پیشم..

نیشخندی زدم..

– دردم کنه دیگه مهم نیست..

اهی سوزناک کشید و نگاه از چشمام گرفت..

قبل از این که بره چرخیدم و راهی که از اول میخواستم برم و رفتم..

از اول شب پشت اتاقم نشسته بود و نیومده بود که چی؟!

که نکنه خدایی نکرده امانت رفیقش با شنیدن صدای قلبش اروم بشه؟!

پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم که از بالا صدای شکستنی اومد..

ترسیدم برگردم و نگرانیمو ابراز کنم بهم بگه ” دردم داشته باشم دیگه مهم نیست”

اتفاقا از همون ادمام بود..
از همونا که تا تلافی نمیکرد جون تو تنش نمی موند..

البته خدا نکنه جونش چیزی بشه..

تو فکر بودم با این حال دوتا لیوان اب سرد و یه سر کشیدم بالا..

سومین لیوانو پر کردم و شکم خالی دوتا قرص معده خوردم..

میدونستم شکمم خالی باشه بدتر میشم اما با بی رحمی نسبت به این بدن لعنتی انداختم و خم به ابرو نیاوردم..

میز و عقب کشیدم و به شنیدن و نزدیک شدن پاهاش گوش دادم

– وسایلتو جمع کردی؟!

بی قرار بود مثل من که اینطوری شده بود ؟!

حرفی نزدم

نیاز داشتم یه چیز داغ بخورم.. البته بعد یه سه تا لیوان اب یخ یه چیز داغ خواستن غیر عادی بود چون موجب اوور دوز میشد..

– نمیخوای وسایلتو جمع کنی؟!

زل زدم به گوشه لیوان و نچی گفتم

سنگینی نگاهشو حس میکردم

– گفت با خانوادش میاد.. یعنی عمو و زن عموت.
نمیخوای لباساتو عوض کنی؟!

نگاهی به خودم که شبیه کولیا بودم انداختم و هوفی کشیدم

البته که برام مهم نبود چطور باهام رو به رو میشن..

تنها ترسم بابا علی بود.. البته از سیلی که قرار بود از عمو بخورمم یکم میترسیدم..

– نمیخوای باهام حرف بزنی؟!

– قبلا انقدر مشتاق نبودی واسه حرف زدن باهام

میز و عقب کشید و تند نشست..
نگاهش دلخور بود

– من نامرد؟! من نمیخواستم باهات حرف بزنم؟!

راست میگفت ، اون اوایل شاید وحشی بود ، اما بعدش همش ور دلم بود.. بیشتر وقتام به همدیگه پیام میدادیم..

اصلا تقصیر همین حرف زدنا بود که زرتی عاشق جمالش شدم..

کی پشت گوشی و از کلی راه دور پی ام میده “مسکن دلم واسه غرغرات تنگ شدا”

کی میتونه این پیامو بخونه و بعدش اون استیکر کوچولوعه که حسابی اشفتس و ببینه و دلش نره واسه اون مرد پشت گوشی؟!

دوباره داشت بغضم میگرفت

– بیخیال ، هزیون گفتم ، ارسلان گفت از صیغه چیزی نگیم ولی..

– نمیگم ، نگران نباش

دندون رو هم ساییدم ،

– گناه کبیره نکردم که بخوام ازشون قایمش کنم

مصمم بود انگار

– ارسلان گفت نفهمن ، پس اگه نفهمن برای هردومون بهتره..

– بعضی وقتا دلم میخواد محکم بزنم پس کلت بس که حال بهم زنی مرد گنده

لباش اویزون شد و این اون حافظ مغرور و سنگی و وحشی شب اولی که دیدمش نبود..

بعد زدن اون حرف گفتم الان تیکه پارم میکنه

اما تقریبا شبیه پسر بچه های خطاکاره نادم شده بود قیافش..

دلم خواست خم بشم لپشو تو دستم بچلونم بگم دلم برای خنده یه وریا و اون ژست و تیکه بدنی معروفت تنگ شده لعنتی

ولی به زحمت و با فشار ناخونای نه چندان بلندم به کف دستم جلوی خودم و گرفتم..

– بعدش دیگه نیا اون طرفا.

قیافش شبیه علامت سوال شد

– همون طرفا که داری شوتم میکنی برم ، شاید دوباره فرار کردم ، شاید خر شدم بعد شیش ماه جواب بله رو دادم به رفیق عاشقت ، شاید

– خفه شو محض رضای خدا ایناز

نیشخندی زدم و از جا بلند شدم ، لیوانو برداشتم و از پشتش رد شدم تا بزارمش رو سینک…

دوباره از پشتش رد شدم و این بار در کمال بی رحمی با تموم دلبری که تو وجودم میتونستم داشته باشم خم شدم که موهام بسی بسیار دلبرانه روونه بغل صورتم شد..

– شمارو با درگیری هات تنها میذارم بهترین رفیق دنیا

انگار اتیشش زده باشم… نفساش تند شد و دستاش مشت..

ضربه ای به پشتش زدم و چرخیدم و از اشپز خونه خارج شدم..

نمیخواستم از جلو چشمش دور باشم این چند ساعت اخر رو..
باید با سمیرا ام خداحافظی میکردم..

هنوز کلی چیز راجب این پسری که دلم براش رفته بود نمیدونستم و دیگه وقتیم نمونده بود واسه سوال جوابای این شکلی..

اما بزرگترین سوالم این بود که این همه سخت گیری و جذبه و پولو از کی به ارث برده که انقدر زیادی شبی خان و بزرگاس..

اونم از اشپزخونه خارج شد و دوباره اومد نشست جلوم..

– گفتی نیام دیگه اونورا ،، دیگه نمیام ، بعد امروز منم پشتت میرم..

حس کردم قلبم ریخت.. به زحمت بغضمو قورت دادم اما نتونستم جلوی پا زدن عصبیم رو بگیرم..

– کجا ؟!

– نگران نباش ، اونقدری از اینجا دور هست که نیاز نباشه اذیت بشی..

– میری خارج از کشور؟! واسه همیشه میری؟! دیگه اینجا برنمیگردی؟!

سرشو به دو طرف تکون داد..

شاید میخواست بره یه شهر دیگه ..البته همینم برام سخت بود..

سرم و پایین انداختم.
دلم کلی عاشقانه ی بعد اعتراف میخواست..

دلم میخواست نصف شبی وقتی هیج بنی بشری تو کوچه پس کوچه های تهران پرسه نمیزنه بریم قدم بزنیم..

دلم کلی بارون میخواست و کلی قدم زدن و خیس شدن..

خندم اومد و اونقد تلخ بود که وقتی سرمو بالا اوردم حس کردم چشماش برق داره ..

– بعد من با بیماریت چیکار میکنی؟!

فکش یکم منقبض شد

– همون کاری که قبل از اومدنت میکردم

نگاهی به قیافه متعجبم انداخت

– هیچکاری ،، فقط صبر

دلم رفت واسه لحن صداش و خدا لعنت کنه این سرنوشتی که انقدر برای من سخت نوشته بود و
این که چقدر سمیرا تو بغلم عر زد بماند..
نگاه بقیه هم دلگیر بود..

با این حال وقتی نمونده بود و از حافظ خواهش کرده بودم تا اونا میان مرخصشون کنه..

سمیرا تو آشپزخونه فین فین میکرد که وارد شدم و از پشت بغلش کردم

– دوست جونم نمیرم بمیرم که.. فقط یکم میرم اونور تر..
کلی میتونیم بهم سر بزنیم.

سرشو چرخوند سمتم.

– چرا انقدر یه دفعه ای؟! اصلا کجا میخوای بری اخه؟!

– بعدا بهت میگم حالا.. الان وقت زیادی نیست..

با التماس نگاهش کردم و نشستم کنارش ، دستشو تو دستم فشردم

– فقط میخوام یه قولی بهم بدی سمیرا

دوباره دستمالی به بینیش کشید

– جانم ، چه قولی بدم عزیزم؟!

نفس عمیقی کشیدم.
– قول بده حافظ هرجا رفت بری باهاش.. میدونم شوهرت رانندشه و مگه این که بخواد از ایران خارج بشه تا نتونه بره باهاش..
میخوام هرجا رفتن باهاشون بری باشه؟!

با دهن باز نگاهم کرد که تک خنده ای کردم و کلافه دستی به صورتم کشیدم..

دانلود-کامل-رمان-خدمتکار-من

Rating: 5.0/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن