آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 18

Rate this post

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

– حالا چی شد حال و هوای بیمارستان زد به سرت؟
چپ چپ نگاهش کردم که یعنی به تو چه ولی گفتاری گفتم: سوال بعدی؟
-سوال دیگه ای ندارم.ماشین رو که به حرکت درآورد پرسیدم: گفتی من رو از کجا می شناختی؟
با اخم کم رنگی که به نظر به خاطر دقت بین ابروهاش افتاده بود گفت:
– نگفتم.
بله! حواسش هم که همیشه ی خدا جمع!
دوباره پرسیدم: خب حالا. از کجا می شناختی؟
لبخند کجی روی لب هاش نشوند و گفت: سوال بعدی؟
با حرص تکیه دادم به صندلی و گفتم: تقلید کار!
– بچه!
– باشه تو بزرگی!
این رو گفتم با پشت چشمی که نازک کردم، رو برگردوندم.
دیگه تا رسیدن به مقصد صحبت خاصی بینمون صورت نگرفت. طبق معمول باز تا زد روی ترمز، طوری از ماشین پیاده شدم و خودم رو به بیمارستان رسوندم که آرشا فقط تونست گرد پام رو دنبال کنه. از دور با دیدن همون دختر همیشگی پشت کانتر پذیرش، با قدم های بلند خودم رو بهش رسوندم و گفتم: سلام…
با مکث حالت چهره اش یهو عوض شد و گفت: به! ببین کی این جاست! فکر کردم دیگه نمی خوای این ورا بیای خانوم…
در جوابش گفتم: اومدم دیگه… کار داشتم.
– همینه پس… خب بگو… در خدمتیم.
خم شدم روی کانتر و گفتم: والا… نی خوام یک سرچ شیک و مجلسی توی سیستمت بکنی.
– درمورد؟
– اینجانب خودم. سلنا حکمت. تقریبا دوسال پیش این جا بستری بودم. هر اطلاعاتی که ثبت شده رو می خوام.

با تعجب سر تکون دا ولی قبل از این که دستش روی کیبورد به حرکت در بیاد، مردد دستش رو پس کشید و گفت: می تونم مدارکت رو ببینم؟
شناسنامه ام رو از کوله پشتین در آوردم و بعد از این که جلوی چشم هاش گرقتم گفتم: کافیه؟
مردمک چشم هاش روی صفحه ی شناسنامه ام چرخید و گفت: آره.
بعد هم مشغول ور رفتن با کامپیوترش شد.
همون طور که اطراف رو می پایدم تازه چشمم به جمال آرشا روشن شد که مرتب و با آرامش تازه رسیده بود.
اون هم متوجه ی من شد و قدم هاش رو به سمت من کج کرد. مویرگ ها که هیچی… حتی شاه رگ ها هم فضای بیش تری برای پمپاژ طلب کردن. واقعا اسم این احساس رو چی می شد گذاشت؟…
– چیزی شده؟
می خواستم نگم ولی خانوم فضول خانوم سریع از روی صندلی بلند شد و گفت: سلام. می خوان اطلاعات سابقشون رو برسی کنن.
با دندون های کلید شده لبخندی نثارش کردم که آرشا در جوابش گفت: شما کاری که گفتن رو انجام بدین.
از سر ذوق لبخند حرص دربیاری تحویل عنتر خانوم دادم که آرشا رو به من گفت: خب… منتظرم.
بی پروا تر از هروقت دیگه ای زل زدم به چشم هاش و گفتم: می خوام پرونده ی تصادفم رو برسی کنم. با اجازه!
نمی شد غافلگیری رو توی چشمهاش ندید. اما باز با لحن عادی تری گفت: باشه.
-بفرمایید!
نوچ نوچ! تو رو خدا ببین! ببین چطور لحن زنیکه محترمانه شده!
کاغذ پرینت شده را از دستش گرفتم و اطلاعات به درد نخور رو سرسری بالا و پایین کردم.
هیچ چیز قابل توجهی نداشت!
اصلا انتظارشو نداشتم. امیدوار بودم چیز ارزشمندی توی اون کاغذ باشه.
یک چیزی که من رو به گذشته وصل کنه. میخواستم کاغذ رو دور بیندازم اما با دیدن شماره اتاقی که بستری بودم، اون عصبانیت فروکش کرد.
شاید چیزی به پستم خورد. عقب عقب رفتم و رو به آرشا گفتم: خب دیگه… تو به کارت برس.
می‌خواستم به همین جمله اکتفا کنم اما طی یک تصمیم ناگهانی گفتم: اگه کاری نداری نهار رو باهم بخوریم؟

ابروهاش باز بالا پرید. اما مشتاقانه لبخند زد که باعث شد دوتا قلب جای چشم هام رو بگیره.
-باشه…
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: دیر نکنی.
منتظر اوکی دادن از جانب من نموند و رفت. همینه دیگه… اگه یکم نرم رفتار می کرد که آرشا نبود! دوباره شماره ی اتاق رو نگاه کردم و راه افتادم. اگه من این جا بستری بودم… اگه آرشا این جا کار می کرده و می کنه… اون هم یا توجه به تخصصش، چرا ندیده بودمش؟!
با دیدن شماره ی اتاق مورد تظر ایستادم و وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به من نیست، در رو باز کردم. خالی بود… چشمم که به رنگ و وسایل اتاق افتاد خشک شدم! نفسم برای چند لحظه رفت!
چشم هام سیاه شد.
همون اتاق بود. همون اتاق… ولی بیش تر به عنوان همون اتاقی که به نظرم شکنجه گاه بود خودش رو بهم نشون داد.
چرا تا به حال متوجه نشده بودم رنگ بیمارستان با این اتاق سته؟… اصلا مگه این جا بستری نبودم؟ چرا دفعه قبل نفهمیدم این همون بیمارستانه؟ مشخصه… از اون جایی که همه و حتی خودت هم می دونی چقدر سر به هوایی!…
اون صحنه دردناک برای قبل تصادفم بود. ولی… چرا نمی تونستم بفهمم؟!
چرا باید این اتاق مشترک باشه؟!
چرا توی هیچ کدوم از خاطرات، آرشا یادم نیست؟
توی کدوم بیمارستان همچین کاری با یک آدم مریض می کنن؟
کاغذ رو بالا آوردم و باز واو به واو اش رو خوندم.
بستری به علت تصادف و بس!…
دو حادثه که یکیش ثبت شده.
با قدم های بلندی خودم رو به پذیرش رسوندم. نفس نفس زنان رو به همون دختری که پشت کانتر نشسته بود گفتم: می گم… می شه یک بار دیگه چک کنی؟ ببین فقط همین یک بار این حا بستری بودم؟
چرا اسمش رو یادم نبود؟ اه…
رو ترش کرد و گفت: نه. نمی شه! چک کردم. همون یک بار بود دیگه!

گیج تر از قبل عقب کشیدم و گفتم: مگه می شه؟
– چیزی گفتی؟
بدون این که جوابی بدم، عقب گرد کردم و از اون فضای بسته بیرون زدم.
توی فضای سبز بیمارستان روی سکو نشستم و زل زدم به رو به روم.
اومدی یک چیز بفهمی، بدتر گند زدی توش. حالا بهتر شد؟
نفسم رو با حسرت فوت کردم و گفتم: خدایا… جان من ریکاوری کن دیگه… خسته شدم.
– خسته نباشی!…
با شنیدن صدای آشنا، سرم رو بالا آوردم که با جناب دزد مواجه شدم.
ابروهام بالا پریدن و گفتم: به به؟! آقا دزده!
نمی دونم بخاطر عکس العمل من بود یا چیز دیگه ای باعث شد گنگ و نا نفهوم نگاهم کنه. این حالت بیش تر ار چند ثانیه طول نکشید و گفت: من دزد نیستم!
نفسم رو بی حوصله فوت کردم و گفتم: باشه تو راست می گی. حالا من رو تا این جا تعقیب کردی که چی؟… بگی خسته نباشید؟
شونه بالا انداخت و گفت: می تونی این جوری بهش فکر کنی.
سکوت بینمون ادامه دار شد که گفت: منظورت از ریکاوری چی بود؟ حافظت؟

– چه ربطی داره؟! شاید کامپیوترم خرابه!
با طعنه گفت: بله!
کمی متفکر نگاهم کرد و گفت: من به نظر تو آشنا نمیام؟
به نشونه ی منفی سر تکون دادم و گفتم: نه… چطور؟
– آخه احساس می کنم جایی دیدمت.
این هم یکی از مشکلات دیگه ی فراموشی!… حتی نمی دونستم مال قبل فراموشیه یا بعد فراموشی!
پرسیدم: کجا؟
– می دونستم که نمی پرسیدم.
ناامیدانه نفسم رو فوت کردم و گفتم: آها… خب پس… رو من حساب نکن که یادم بیاد.
اون هم نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و چیزی نگفت. انگار فهمیده بود از چه دردی حرف می زدم.
بی هیچ حرفی زل زده بود به من و باعث شده بود حسابی معذب بشم.
دنبال موضوعی برای بحث بودم که یهو یاد دیشب افتادم.
– خب!… دیشیب اومده بودی چی بدزدی؟
بی مقدمه گفت:
– تورو.
با چشم از کاسه در اومده گفتم: جان؟! شما خیلی بیجا نمودی!
شیطونه میگه همه جا داد بزنم بیان به هفت روش سامورایی آدمت کننا!
خنده ی بلندی تحویلم داد و گفت:اعتماد به نفست تو خلقت!آخه من چطور میتونم توی چاقال و بدزدم؟!
خیز گرفتم سمتش و گفتم: چاقال عمته! خواهرته! خودتی! شکم گنده!
درعوض عصبانی شدن، خنده ی بلند تری تحویلم داد که با پا کوبیدم به ساق پاش. خنده اش فروکش کرد و یک لنگه پا چند بار بالا و پایین پرید.
بااخم پاش رو روی زمین گذاشت و چپ چپ نگاهم کرد.
بااین حرکتش بلند شدم وگفتم: اصلا حقته برم همه چی و بزارم کف دستش.
پوزخندی زد و گفت: اونم باور میکنه. لبخند عریض و حرص در بیاری زدم و گفتم: نه پس. حرف نامزدش و باور نکنه میاد حرف تورو باور میکنه! اخمش از بین رفت و متعجب گفت: نامزدش؟! نامزدشی؟!
_مشکلی داری؟
خودش وجمع جور کرد و گفت:نه
_عه… شما اینجایین؟
با شنیدن این حرف به سمت صاحب صدا که همون دوست آرشا یا پرستاری که روز اول ورود اینجا باهاش آشنا شدم گفتم: نه اینجا نیستم. توجیب لباس فرم عمتم! چه سوالیه آخه!
لبخند شرمنده ای روی لب هاش اومد و گفت و گفت: عذر خواهی میکنم. آرشا دنبال تون میگشت.
سریع گفتم: عه؟ جدی؟ خیلی ممنون که گفتین.
برگشتم که با جناب آقای دزده خداحافظی کنم یا یک جمع بندی به صحبت هامون بدم که باجای خالیش مواجه شدم. وا!…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن