آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 19

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

با حس آرامشی که داشتم چشمهام رو بستم که صداش بلند شد
_درد داری؟!
_نه
مشغول نوازش موهام شد که چشمهام بسته شد و تو بغل گرمش خوابم برد بعد از مدت ها با کابوس بیدار شدن و خوابیدن خیلی راحت خوابیده بودم صبح با شنیدن صدای ساشا هوشیار شدم
_مریم گمشو بیرون
صدای داد مریم اومد
_به من میگی کار دارم اونوقت میای پیش این هرزه شب رو صبح میکنی آره خوب سرویس میده خوب راضیت میکنه اون از من بهتره من…..
با قطع شدن صداش چشمهام رو باز کردم با دیدن صحنه ی روبروم حس کردم قلبم برای لحظه ای ایستاد تموم حس های خوبی که داشتم پر کشید و جاش رو به یه حس خیلی بد داد

ساشا که دیشب با من خوابیده بود و زمزمه های عاشقانه در گوشم میگفت الان داشت همسرش عشقش رو میبوسید چه زود یادم رفت اون عاشق من نیست اون زمزمه های عاشقانش همش از سر هوس بود نه عشق و دوست داشتن به سختی جلوی خودم و گرفتم تا تکونی نخورم با جدا شدنشون چشمهام رو بستم که صدای خشدار ساشا بلند شد
_دیگه هیچوقت اینجوری نگو خانومم

مریم با بغض گفت
_ساشا ؟!
_جانم
_تو عاشقش شدی؟!
_نه
_پس چرا اومدی پیشش چرا شب رو پیشش بودی
با صدای بمش گفت
_گریه نکن میدونی که مجبورم تا زودتر حامله بشه
مریم با گریه گفت
_من دیگه طاقت ندارم تو رو کنار یکی دیگه ببینم نمیتونم تو رو با یکی دیگه شریک بشم پس کی تموم میشه

بعد از رفتن مریم و ساشا که فکر میکردند من خوابم روی تخت نشستم لبخند تلخی روی لبهام نشست چجوری فکر میکردم ساشا دوستم داره چرا باز هم احمق شده بودم چرا تا محبتش رو دیدم فکر کردم دوستم داره اون اصلا عاشق من نبود و دوستم نداشت
اشکام رو پاک کردم و بلند شدم و به سمت حموم رفتم بعد از اینکه حموم کردم از اون اتاق لعنتی خارج شدم

_بهار؟!
با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_من میخوام برم بیرون کاری نداری؟!،
_نه عزیزم برو مراقب خودت باش زود هم برگرد
_چشم
با رفتن ستاره به سمت اتاق ستایش رفتم با دیدن جای خالی ستایش وحشت تموم وجودم رو پر کرد تموم خونه رو گشتم اما اثری از ستایش نبود سریع شماره ساشا رو گرفتم اما خاموش بود شماره ستاره رو گرفتم در دسترس نبود با گریه داخل خونه نشسته بودم

ساعت ده شب بود که صدای باز شدن در خونه اومد سریع به سمت در هجوم بردم که با دیدن ستایش داخل بغلش مریم سریع ازش گرفتم و صورتش و با گریه غرق بوسه کردم که صدای نگران ساشا اومد
_داری چیکار میکنی بهار بچه رو میترسونی
ستایش رو ازم گرفت و برد داخل اتاق با اومدنش عین انبار باروت منفجر شدم

_تو به چه حقی با این هرزه بچه ی من و بردی بیرون هان؟!
ساشا با عصبانیت گفت
_دخترم رو با همسرم بیرون بردم این کجاش به تو مربوطه
پوزخند عصبی زدم و گفتم
_اون دختر منه فهمیدی دختر من نه اون همسر نازات که حتی توانایی بدنیا آوردن یه بچه رو نداره واقعا بنظرت چرا نمیتونه حامله بشه بزار دلیلش رو من بگم چون زن تو یه هرزه بود هر شب زیر خواب این و اون بود رحمش رو خیلی وقته بیرون اورده بود تا راحت بتونه به کثافط کاریاش ادامه بده حالا چیشده فاز مامان بودن برداشته برای دختر من هان؟

بدون توجه به صورت عصبی و شوکه ی ساشا داشتم حرف میزدم انقدر عصبانی بودم که نمیدونستم دارم تموم حرف هایی ک نباید رو میگم وقتی ساکت شدم که صدای داد ساشا اومد
_این چی داره میگه هان؟!
مریم با گریه ‌گفت
_برات توضیح میدم
_چی رو میخوای توضیح بدی هرزه بازیات
_ساشا اون جوری که تو فکر میکنی نیست این دختره داره دروغ میگه

ساشا با عصبانیت داد زد
_خفه شو
دست مریم و گرفت و از خونه رفتن بیرون روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن خیلی دلم گرفته بود امروز ساشا ستایش رو برده بود تا کم کم به مریم عادتش بده میدونستم میخوان دخترم و ازم بگیرن نمیذاشتم دیگه به دخترم نزدیک بشند هیچوقت نمیذاشتم

چند ساعت گذشته بود با همون حال روی زمین نشسته بودم اشکای روی صورتم خشک شده بودند تمام فکرم درگیر مریم و ساشا بود که میخواستند دخترم رو از من بگیرند من بدون دخترم نمیتونستم زنده بمونم نمیذاشتم دخترم رو ازم بگیرند با شنیدن صدای باز شدن در خونه حتی نا نداشتم از جام تکون بخورم صدای قدم هایی اومد و بعد از چند دقیقه صدای بهت زده ی ستاره بلند شد
_بهار؟!.
با شنیدن صداش لبخند تلخی روی لبهام نشست که خم شد و روی زمین نشست و با نگرانی گفت
_چیشده؟!
پوزخندی زدم و گفتم
_ساشا ستایش رو برده بود بیرون تا مریم رو کم کم به عنوان مادرش بپذیره
شکه گفت:
_چی؟!
_چیزی رو که دیدم گفتم
_پاشو آبجی دیگه نمیزاریم ستایش رو ببرند دیگه تنهاش نمیزارم اونا نمیتونن ستایش رو از ما بگیرند
_اما الان مریم زخمی تر از هر موقع دیگه ای برای انتقام از من هر کاری میکنه
_چرا؟!
_چون من حرفی رو که نباید زده بودم نمیخواستم بگم اما وقتی دیدم دخترم تو بغل مریم نتونستم تحمل کنم ستاره
_ناراحت نباش آبجی اون دختره هرزه هر بلایی سرش بیاد حقشه
_ناراحت نیستم میترسم
_از چی میترسی بهار؟!
نگاهم و به چشمهاش دوختم و نالیدم
_از دست دادن دخترم
_هیچوقت این اتفاق نمیفته پس دیگه بهش فکر نکن خواهشان
_کاش بشه همه چیز درست بشه درست مثل روز اولش
_میشه
_کاش بشه
دستم و گرفت و کمکم کرد از روی زمین بلند بشم به سمت اتاق خواب من و برد روی تخت دراز کشیدم و گفتم
_ستایش رو بیار اینجا
_باشه تو استراحت کن
وقتی ستایش رو آورد انقدر به چهره ی غرق خوابش خیره شدم و فکر کردم که من هم خوابم برد

* * * * *
چند روز از اون اتفاقات گذشته بود اما من بخاطر ترسی که داشتم حتی یه لحظه هم نزاشتم ستایش ازم جدا بشه با شنیدن صدای باز شدن در خونه متعجب به ستاره خیره شده بودم که صدای خسته ی ساشا اومد
_سلام
فقط ستاره جوابش و داد بدون اینکه بهش اعتنایی کنم به تلویزیون خیره شدم اون هم بدون اینکه حرفی بزنه به سمت اتاقمون رفت

هنوز هم دوستش داشتم هنوز هم مثل گذشته قلبم با دیدنش به طپش میفتاد هنوز هم مثل گذشته براش میمردم اما یه چیزی فرق میکرد اینبار ازش دلشکسته شده بودم خیلی نامرد بود چجوری دلش اومد دختر من و ببره با مریم بیرون تا به مریم بگه مامان این برای من خیلی سخت بود هم دیدنش هم درک کردنش
هیچ مادری نمیتونست تحمل کنه دخترش بجز خودش به یکی دیگه بگه مامان
کاش ساشا تقاص این کارش رو پس بده هیچوقت بابت این کارش نمیبخشیدمش
_بهار؟!
با شنیدن صدای ساشا با صدای سردی گفتم
_بله؟!
_بیا داخل اتاق کارت دارم
نگاهی به ستاره انداختم و گفتم
_هواست به ستایش باشه
_باشه
داخل اتاق که شدم گفتم
_چیکارم داری؟!
_در اتاق و ببند بیا داخل
کاری که گفت رو انجام دادم و با سردی بهش خیره شدم که گفت:
_چرا این همه مدت از گذشته ی مریم چیزی بهم نگفتی؟!
_گذشته ی همسر تو به من ربطی نداره
_اگه نداره پس چرا اون شب همه حرف هاش رو گفتی
_بخاطر دخترم عصبی شده بودم
پوزخندی زد و گفت
_اون حرف ها حرف هایی بودند که خیلی وقت بود تو ذهنت تلمبار شده بود و نمیتونستی جایی بگی
_با این حرف ها میخوای به کجا برسی؟!
_به اینکه تو اینارو از کی میدونستی و چرا نگفتی؟!
_از وقتی هجده سالم بود و اینکه چرا نخواستم بگم دلیلش واضح چون نمیخواستم تو زندگی خصوصی شما دخالتی بکنم
به سمتم اومد که به عقب رفتم انقدر اومد که به دیوار چسپیدم دو تا از دستهاش رو دو طرفم گذاشت و گفت
_از کجا معلوم حرف هات دروغ نبوده باشه
پوزخندی زدم و گفتم
_بازم میگم به من ربطی نداره

رمان-رحم-اجاره-ای-جلد-دوم
رمان-رحم-اجاره-ای-جلد-دوم
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن