آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 17

Rate this post

رمان عشق بازی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

حس کردم مایعی از بهشتم جاری شد و باعث گرم شدن بین پام شد.
از شدت درد نزدیک بود از هوش برم. اشکام جاری شده بود ولی دوست پدرم اعتنایی به من نداشت و هی داشت بیشتر خودشو وارد بهشت تنگ و بچگونه م میکرد.

دعا میکردم هرچه زودتر تموم شه. که ناگهان پدرمو بالای سرمون دیدم.
با گریه به صورت متعجبش خیره شدم که لگد محکمی به کمر دوستش زد.

دوستش از شدت درد روی من افتاد و وقتی برگشت با دیدن پدرم بدون اینکه لباساشو کامل بپوشه به سمت در دوید.
پدرم خواست دنبالش کنه ولی با دیدن بدن بی جون من با گریه به سمتم اومد.

بغلم کرد و با گریه نعره میکشید:
-خدا لعنتت کنه علی. باعث شدی تو این سن دخترمو بدون بکارت و با بدن خونی زیر یه مرد که همسن باباشه ببینم.

تو بغلش از هوش رفتم و بعد از چند ساعت با صدای جیغ مادرم به هوش اومدم .
چشامو که باز کردم پدرمو حلق آویز از سقف خونه دیدم. مادرم مات و مبهوت نگاهی به من و پدرم کرد و از هوش رفت.

مادرم با سیا از،خرید میومدن. با شنیدن جیغ مادرم ، سیا با سرعت به سمت اتاقم اومد.
با دیدن اوضاع با چشای گرد و پر اشک به سمتم اومد و با لکنت گفت:
– س…سحر. اینجا چه خبره!!؟

از شدت درد و گریه نه نای بلند شدن داشتم نه نای حرف زدن.
دوباره داد زد :
– سحررررر مگه با تو نیستم.
وقتی جوابی نشنید سریع به اورژانس زنگ زد.

با رسیدن آمبولانس و به حال اومدن من و مامان سیاوش با چشایی که پر از خون شده بود سمتم اومد و در حالی که دستاش گره شده بود ازم خواست تا همه چیو توضیح بدم.

مامانم وقتی ماجرا رو شنید خیلی بهم ریخت. چند روزی نگذشت که سکته کرد و از گردن به پایین فلج شد. دست و پنجه نرم کردن با این مشکلات خیلی براش سخت بود.

از اون روز به بعد سیاوش دیگه هیچوقت مثل قبل نشد. یه آدم سنگدل از خودش ساخت که قادر بود هر کاریو بکنه.

#نغمه
نگاهی به چشمای سحر انداختم که از اشک پر شده بود. با شنیدن حرفاش دلم خیلی به حالش سوخت.

از یه طرف بخاطر کارای سیاوش ازش متنفر بودم و از طرفی بخاطر گذشته ی سختش بهش حق میدادم.

#ماهگل
پوفی کشیدم و سمت عمارت روونه شدم. آریا با کلافگی کنارم حرکت کرد و دستمو گرفت.

چون از جلوی چشم مردم گذر میکردیم نمیتونستم دستشو پس بزنم وگرنه با کاری که کرده بود اصلا با خودم کنار نمیومدم که باهاش خوب رفتار کنم.

تو راه عمارت بودیم که طبق معمول با نگاهای هیز و پچ پچای مسخره ی مردم روبه رو شدم. فکر میکردم طبق معمول نگاهاشون بخاطر اینه که عروس ارباب شدم اما با نگاهی که به لباسام انداختم نظرم عوض شد.

با تعجب به آریا نگاه کردم و گفتم:
– وای آریا چرا انقد سرو وضع من بهم ریخته س؟ چرا هیچی نگفتی تو؟

+ چی میخواستم بگم خوب؟وقتی تو انبار مشغول کاشت بچه بودیم لباسات به این روز افتادن.
با عصبانیت نگاهمو ازش گرفتمو سرعت راه رفتنمو بیشتر کردم.

همش با خودم فکر میکردم اگه واقعا بچه دار شم چی میشه.
نمیدونم چرا ولی از داشتن بچه اصلا حس خوبی نداشتم.

به عمارت که رسیدیم جوری راه میرفتم که با کسی برخورد نداشته باشم. یواش یواش سمت اتاق رفتم تا لباس عوض کنم که با شنیدن صدای خاتون هول شدم و جیغی کشیدم.

+ماهگل.
سمت خاتون برگشتم و با صدای لرزون جواب دادم:
-ب..بله خانوم جان.
+ میشه بدونم این چه سر و وضعیه؟ تو مثلا عروس ارباب این دهاتی.

– من منی کردم تا حرف بزنم که دوتا از خدمتکارا پیش خاتون اومدن تا اجازه ی رفتن بگیرن. با شنیدن صداشون ساکت شدمو با دیدن سر و وضع من نیشخندی از روی تمسخر زدن.

خاتون چشمی تنگ کرد و با عصبانیت گفت:
+ میتونین برین.
نمیدونستم چه جوابی بدم. خاتون با عصبانیت بهم نگاه کرد و سمت حیاط به راه افتاد . همونجوری که میرفت بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
+ بهتره هرچی زودتر به سر و وضعت برسی تا بیشتر مورد تمسخر قرار نگرفتی!

با ناراحتی سمت حموم رفتم و بعد دوش گرفتن و رخت نو کردن روی تخت دراز کشیدم.
وقت شام بود ولی از آریا خبری نشد. با صدای خدمتکار از سر جام بلند شدم و روی تخت نسشتم:

+ خانوم. آقا آریا سر میز شام نشستن خواستن بهتون بگم که واسه شام بیاین پایین.
پوفی کشیدم و کلافه جواب دادم:
– بهشون بگین شام نمیخورم . خستم خوابم میاد.

طولی نکشید که با صدایی سرمو به سمت در چرخوندمو با آریا رو به رو شدم.

همونطور که دراز کشیده بودم رو مو ازش برگردوندمو چشامو بستم.
طولی نکشید که با تکون خوردن تخت فهمیدم پشت سرم روی تخت نشسته.

+ میبینم مادر آینده قهر کردن.
-پوف تو رو خدا شروع نکن آریا اصن حوصلتو ندارم.
+بده خواستم خاتون اینده ی این دهات شی؟

– نمیخوام. همچین خاتون شدنی نمیخواااام میفهمی؟ شاید من نخواسته باشم مادر شم. تو نباید از من سوال کنی؟
+ خوب یهویی شد دیگه. راستش اصن انقد داغ بودم نفهمیدم چیشد. خوب یه گوگولی میاد پیشت دیه تنها نیستی. شباهم که رو هم باشیم هی ترس داریم نیاد کلی رابطمون جذاب میشه.

– آریااااا بس میکنی یا نه؟ همش به فکر رابطه باش دیگه من مهم نیستم نه؟
بی توجه به من دراز کشید و از پشت خودشو بهم چسبوند. دستشو روی سینه م گذاشت و گفت:
+ ولی میگمااااا… کاش نمیکاشتمش . این سینه ها مال منه. اون دیوث فسقل بیاد ازینا باید تغذیه شه. نمیخوام اموال من دستکاری شن.

دلم میخواست بگیرم خفه ش کنم. اصلا برام قابل هضم نبود کاراش. دستشو روی پهلوهام گذاشت و قلقلک داد:
+ قهر باشی بچه ت ناراحت میشه ها. بخند دیه.

تا دستشو رو پهلوم حرکت داد خودمو جمع کردم و خندیدم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن