آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 20

Rate this post

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

با دهن باز نگاهم کرد که تک خنده ای کردم و کلافه دستی به صورتم کشیدم..

– قول میدی سمیرا؟!

بغض کرده دوباره و تند سر تکون داد.. سرشو تو اغوش کشیدم که صدای گریه اش دوباره بلند شد..

– خیلی بدی آینازی ، خیلی

آهی کشیدم

– فقط همین از دستم بر میومد دیگه

سرشو عقب کشید و چپ چپ نگاهم کرد..

ریز خندیدم و لپشو کشیدم..

– پاشو ، پاشو برو با اقاتون بگرد و خوش باش که دیگه وقت رفتنمه..

از جا پرید و دیگه حتی نگاهمم نکرد.. کیفشو برداشت و با دو خارج شد..

غمگین و سرخورده سر رو میز گذاشتم…

ساعت دو بود که با صدای در ورودی از جا پریدم..
دقیقا نمیدونم چند ساعت اونجا نشسته بودم..

صدا زن عمو گرفته بود..
از حافظ سراغمو میگرفت و جوی که مطمئنم اون بیرون سنگین بود..

چشمام دودو میزد و از استرس عرق کرده بودم
دستمو روی گونم کشیدم و شک نداشتم عمو یه کشیده ی آبدار نثارم میکنه..

حافظ از زن عمو خواست بشینه و صدای قدم های خودش بود که میومد سمتم..

سرمو بالا اوردم و به قد بلندش خیره شدم..

– فکر کنم وقتشه بیای

بی حرف تکونی به خودم دادم..پاهام خشک شده بود و موقع بلند شدن دوباره میخواستم سقوط کنم که سریع زیر بازومو گرفت..

با خشونت دستشو پس زدم و سعی کردم به کمک دیوار راه برم..

حس یه ادم معلول و داشتم..
از ورودی آشپز خونه که خارج شدم دیدمشون..

خیلی فرق کرده بودن ، خیلی زیاد..

نگاه همشون با ورودم خیس شد و از جاشون بلند شدن..
دلم واسه نگاه پر از دلتنگی و دلخور بابا علی رفت که سرخورده شدم و دیگه قدم از قدم بر نداشتم..

اشکام بی خود و بی جهت میچکید

– بزار کمکت کنم..

حافظ نبود ،، ارسلان بود که واسه کمک نزدیکم شده بود

– نمیخوام ، خودم میتونم..

با نزدیک شدنم صدای گریه و گلایه ی زن عمو بلند شد..
هنوزم خوش پوش بود و در عین خوش پوشی با حجاب..

واقعا نمیدونم اون امیر آشغال به کی رفته بود تو اون خانواده..

به چند متریشون که رسیدم وایستادم..

زن عمو جلو اومد و محکم بغلم کرد..

– کجا بودی دردت به جونم ، کجا بودی امانتِ زهرا؟! میدونی اگه بلایی سرت میومد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم؟!

عقب کشید و زل زد به صورتم

– چقدر لاغر شدی آینازم !! چقدر خسته ای دخترکم..

هردو اشک میریختیم..
من بی نهایت شرمنده بودم و زن عمو بی نهایت دلخور..
دیگه جدی جدی اشک همه داشت در میومد..

حافظ با دیدن حال زن عمو عقب گرد کرد و انگار که رفت دنبال آب قند..
حس میکردم به یه چیز شیرین نیاز دارم ..
داشتم نفس کم میاوردم و حالم خوب نبود

ارسلان از بازوهای زن عمو گرفت و عقبش کشید

– انقدر گریه نکن دیگه اخه مادر من ، ببین ، اینم آینازت..
پیدا شد بلاخره ، اینجوری میکنی اونم حالش بد میشه اخه قربونت برم..

اینارو با صدای اروم میگفت اما من چون نزدیکشون بودم میشنیدم..

بابا علی که جلو اومد از شرم سرخ شدم.

دستای زحمت کش و مردونش دور بازوهام پیچیده شد و گم شدم تو بغل بهترین و خسته ترین پیرمرد دنیا

– دلم واسه شیطونیات تنگ شده بود بابا جان
رفتی بی خبر نگفتی از دوریت دق میکنم منه پیرمرد؟

سرمو بالا بردم و زل زدم به چشمای ریز و اشکیش..

– ببخشید باباعلی ، تورو ارواح باباجونم ببخشید..

دیگه طاقت نیاوردم.. محکم بغلش کردم و پایان دادم به دوسال دوری و حسرت این آغوش..

صدای گریه ی بلندم تو صدای گریه و زاری زن عمو گم شده بود..

واقعا انگار حالش خوب نبود و من درک میکردم اون مردی و که عاشق زنش بود..

میدونستم واسه این دوسالم نباشه واسه اشکای خانوم جانش باید یه سیلی نوش جان کنم..

بابا علی عقب کشید و پیشونیمو بوسید..

انگار داشتن پاسم میدادن هی بهم..
واقعا نمیتونستم برم سمت عمو..

انگار فهمید که خودش پیش قدم شد..

از ترس رو به موت بودم.. هیچ وقت عمو بهم تو نگفته بود ولی میدونستم چقدر سخت گیره..

دیده بودم جدی بودنش و هیچ وقت حتی تصورشم نمیکردم که خودمم جزء ادمایی بشم که عمو با خشم نگاهشون میکنه..

خشمِ از روی دلتنگی دیدین؟!

تو چشماش اینو میدیدم ..
انگار که داشت با تموم وجود ازم میپرسید چرا؟!

و اتفاقا من برای همین رفتم که نپرسه “چرا؟ چیشده؟”

میدونستم اگه بفهمن همه چیز تباه میشه ولی انگار با رفتنمم اونقدری بهشون کمک نکرده بودم..

زل زدم به سفیدی موهاش، عموم تو این دوسال انگار زیادی پیر شده بود..

جو اروم شده بود.. همه نشسته بودیم و صدا از هیچکدوممون در نمیومد..

چند دقیقه که گذشت ارسلان از جا بلند شد..
نگاه هممون همراهش بالا رفت و خیره ی صورتش شدیم

– خب دیگه داداش ، این چند وقتم به زحمت افتادی ، ما دیگه میریم.. ایناز جان وسایلت امادس؟!

صداش انگار لرز داشت.. انگار میترسید بگم نمیخوام برم..
میدونم میترسید قضیه صیغه مشخص بشه..

– اره بالاس..

– باشه پس تا من میرم بیارمش شمام بلند شید..

حافظ از جا پرید.. دستی به لباساش کشید و انگار مصلحتی خندید

– کجا به این زودی داداش؟! ناهار تدارک دیدم
عمو شما یه چیزی بگو

حاج بابا؟!

حافظ به بابا علی من میگفت حاج بابا؟!

لبام میلرزید با این حال بلند شدم به خاطر نگاه گرم بابا علی سمتش رفتم و با خیال راحت دستشو گرفتم

– ایناز بابا چرا میلرزی؟!

سعی کردم عادی باشم.. لب لرزونم و بین دندونام فشردم

– هیچی نیست باباجون ، یکم سردمه ، فکر کنم فشارم افتاده

سرمو کج کردم و نیم نگاهی به حافظ انداختم..
چشماش برق میزد..

یه چیزی تو سینم فشرده شد..

عمو و زن عمو هنوز بلند نشده بودن اما انگار بابا علی حالمو فهمید که دستمو کشید و باهم رفتیم سمت خروجی..

حتی یه خداحافظی خشک و خالیم باهم نداشتیم..

انقدر گریه داشتم و بغض قورت داده بودم که حس میکردم از فشار زیادی که بهم وارد میشد رو به موت بودم..

نگاهی به اسمون ابری انداختم و همزمان با بیرون رفتنمون یه قطره روی صورتم چکید…

بلاخره سد اشکم شکست و همراه بارون فرو ریختم..

بابا علی سرمو تو سینش فشرد و مشغول مالش کمرم شد..

– هیچی نیست باباجان ، درست میشه ، اروم باش دختر قشنگم…

هق هقی کردم و به خودم و هرچی احساس دخترونه بود لعنت فرستادم..

تا اخرین لحظه دیگه پشتمو نگاه نکردم.. حتی وقتی ماشین از در خارج شد و من سنگینی نگاهشو حس کردم بازم پشتمو نگاه نکردم..

تموم مدت دستم مشت شده بود و دلم ضعف میرفت برگردم و با تموم وجودم نگاهش کنم..
دوست داشتم تماما چشم بشم و همه ی لحظه های باقی مونده رو ثبت کنم..

زن عمو دستمو تو دستش گرفت

– نمیدونی چقدر تو این مدت نذر کردم واسه سلامتیت..
از وقتی رفتی خواب و خوراک و ازمون گرفتی ایناز جان ، از وقتی رفتی دیگه این خانواده اون خانواده قبل نشد..

اهی کشید

– هر روز به خدا التماس میکردم هر جا هستی فقط سالم باشی دخترم..نمیدونی وقتی دیروز ارسلان اومد خونه و با اون وضع اشفته بهمون گفت پیدات کرده چه حالی شدیم ..

سر به زیر شدم و نمیدونستم در مقابل این همه محبت چی بگم..

میخواستم بدونم اگه بفهمن امیر عزیزشون ، ته تغاریشون باعث همه ی این چیزاس چیکار میکنن؟!

کلی با عمو حرف داشتم..

اما ازش میترسیدم ، خیلی ناراحت بود.. بهش حق میدادم ولی اون نمیدونست حق با منه..

– مامان جان انقدر اذیت نکن دخترمونو اخه ، ببین چقدر خسته اس ، الان وقت گلایه نیست
باید الان جشن بگیریم..

با شنیدن صداش سرمو بلند کردم ، داشت رانندگی میکرد و متوجه بودم تموم حواسش سمت منه..

حرفش که تموم شد اهنگ شادی گذاشت و صداشو زیاد کرد.. بابا علی ضربه ی محکمی بهش زد و خندید..

ارسلانم دستشو بالا اورد و بشکن زنان مشغول شد..

نیمچه لبخندی زدم ولی حالم خیلی بد بود..

زن عمو سرشو رو شونم گذشت..
چرخیدم و نگاه مهربونی بهش انداختم که با عمو چشم تو چشم شدم..

تو چشماش یه عالمه حرف بود…

مثل بابا بود و من نه بابارو ، نه عمو رو هیچ وقت انقدر اشفته ندیده بودم…

بلاخره بهم لبخند زد..کوتاه بود اما همونم برام بس بود
حس میکردم ظلم بزرگی در حقشون مرتکب شدم و عذاب وجدان داشتم..

ارسلان جلوی در اهنی قهوه ای رنگی که با شیشه های کوچیک تزئین شده بود ترمز کرد

همون در بود..
همونی که هزاران بار از بینش گذشته بودم و هزاران بار تر باهاش دماغ ارسلان رو له کرده بودم..

جدا همیشه پشتم میومد بدون این که سر و صدایی داشته باشه و من بی هوا در و محکم میبستم رو صورتش..

از یاد اوری اون روزا لبخند زدم..

سنگینی نگاهش باعث شد نگاهش کنم و اونم انگار به همون چیزی فکر میکرد که من درگیرش شده بودم..

حالا دیگه عشق تو نگاهشو تشخیص میدادم..

خودم یه عاشق رد شده بودم و حالا حالشو از نگاش میخوندم میخوندم ..

لبمو گزیدم و شرمنده شدم انگار از اون حس پاکی که از چشماش گرفتم

– خب بفرمایید آیناز خاتون
اینم خونه..

زن عمو سرشو بلند کرد و عمو دستگیره رو کشید..

احساس ضعف میکردم و درد معدم به شدت افزایش پیدا کرده بود..

به سختی خودم و اروم نشون دادم و پیاده شدم..

دوباره هممون سکوت کرده بودیم..

خونه عمو ام همیشه گرم بود..
زن عموی دوست داشتنی علاقه ای به داشتن خدمتکار نداشت و با تموم وجود خودش به خونش میرسید..

البته یادمه اون موقع ها چقدر از منو پسرا کار میکشید..

البته چیزی جز خراب کاری تحویلش نمیدادیم..

با این حال با مهربونی زیادش همیشه بازیامونو بهم میزد و دوباره سرگرممون میکرد..

هیچ چیز عوض نشده بود

– بیا عزیز دلم ، بیا بشین..

چشمی گفتم و با این که خیلی معذب بودم اما کنار عمو نشستم..

زن عمو هول شده بود انگار

– وای ناهار ، ناهار نخوردیم ..
از صبح واستون بادمجون سرخ کردم..
اونقدر ذوق داشتم که وقتی ارسلان گفت بریم یادم رفت سیب زمینی سرخ کنم کنارش..

لبخند زدم و به راه رفتنش خیره شدم..
هنوز تند قدم بر میداشت

– ارسلان بابا جان میای اتاقم یه لحظه؟!

ارسلان متعجب نگاهی به بابا علی انداخت و انقدر خنگ بود که نمیفهمید همشون سعی دارن میدون و واسه عمو خالی کنن..

با چشم و ابرو اومدنای باباعلی بلاخره ای کیوی پایینش یه خودی نشون داد و پا تند کرد سمت پله هایی که میرفت به پایین خونه..

سرم پایین بود و با ناخونم ور میرفتم..
عمو مثل بابا بود..

بابا ام وقتی کلافه بود نفسای عمیق میکشید و با پاهاش رو زمین ضرب میگرفت..

نمیخواستم حرف بزنم..

زن عمو از اون طرف نگاهی بهم انداخت و با ملاقه ی تو دستش برام دست تکون داد..

لبخند زدم و سرمو چرخوندم که با نگاهش مواجه شدم

– دلم واسه این خنده ی شیرین برادر زاده ی بی معرفتم تنگ شده بود..

لبخندم درجا خشک شد و بغضم بالا اومد

صداش میلرزید

– اگه یادگار داداشم نبودی و اینقدر نمیخواسمت جوری میزدمت که راه رفتن یادت بره..

ناک اوت..

به معنی واقعی کلمه قالب تهی کردم

– برو خداروشکر کن که بابات خیلی میخواستت و من از بابات خیلی بیشتر میخوامت دختر

مظلوم نگاهش کردم و چشم غره ی شبیه به بابام رو به جون خریدم

– دق کردم دوسال دوریتو ایناز ، دق کردم دختر ..

مثل احمقا اشکم دوباره سرازیر شد.

فین فینی کردم که خم شد و دستمال بهم داد..

– تعریف کن چیکار کردی این دوسالو ،
هرچی شد و بگو.
من تا اخرش پشتتم دخترم..

میترسیدم از صیغه بگم..
با این حال نمیتونستم چیزی بهش نگم..

– ببخشید عمو ، از وقتی بابا و مامان و از دست دادم شدم سر بار و..

با نگاه ترسناکش حرف تو دهنم ماسید

– ببخشید

نیشخند زد ، یاد حافظ افتادم..

-انقدر مظلوم نمایی نکن بچه جون ، تموم حرکاتتو از بَرم

اصلا اشکم خشک شد.. دیگه نیومد.. زیر چشمی نگاهش کردم و چشمی هم گفتم

– بگو ولی بدون این مزخرفات شروعش کن.. مختصر مفید نمیخوام داستان و رمانم نمیخوام
فقط میخوام بدونم چقدر بد گذشت بهت این دوسال و تا بتونم حساب کتاب کنم ببینم چقدر شرمنده ی نگاه پدر و مادر و بابا علی و خودتم..

دهن باز کردم چیزی بگم که باز از اون نگاهاش پرتم کرد..
منم به خودشون رفته بودم احتمالا که خیلیا از این نگاهم میترسیدن..

– به خاطر دلایلی که نمیتونم بگم از خونه رفتم
شما واقعا خانواده من بودین و هستین و خواهین بود.
اما نشد که بمونم

رفتم و هرجوری بود اون دوسال و گذروندم.. خیلی سختی کشیدم منی لوس مامان بابام و شما بودم
اما می ارزید عمو..
ازم نپرسید چرا؟!
حاضرم به پاتون بیفتم و دوباره در به در بشم اما جواب ندم..

ولی می ارزید.. روزامو به سختی میگذروندم.. خیلی سخت بود و خیلی چیزارو درک کردم اما از خودم محافظت کردم..

تو چشماش زل زدم و صدامو پایین اوردم..

– اما پاک موندم عمو.. از شرفم محافظت کردم با تموم وجودم.

بی حرف زل زده بود تو چشمام.. نمیخواستم سانسور کنم تیکه ی اخرشو که خراب کردم همه ی اون دوسالو..

همین چندماه پیش بود که تو یه خونه ای مشغول به کار شدم.
یه شب وقتی کسی نبود چند نفر میخواستم بهم…

سر به زیر شدم و مُردم اما تونستم حرفمو تموم کنم

– میخواستن بهم تجاوز کنن.. سخت بود.. خیلی سخت بود عمو..
اما تونستم
فرار کردم و تو راه حافظ شد ناجیم…

نگاهش داشت کم کم گرم میشد و من گند زده بودم..

حافظ منو برد خونشو اونجا بهم کار داد..
منو نشناخته بود .. با این حال یه سری اتفاقا افتاد که ما..

براق شد سمتم

– شما چی؟!

دوباره اشکای مزاحم و منه شرمنده

– صیغش شدم عمو.. اما خواهش میکنم به کسی چیزی نگو خب؟! اتفاقی نیفتاد..

موقع ادای اون جمله اخری انگار همه اعضای بدنم بهم پوزخند زدن و یاد اون رابطه ی توی باغ افتادن…

– چ… چی داری میگی ایناز ؟! چیکار کردی باباجان؟!

– عمو توروخدا چیزی به کسی نگید.. همش الکی بود.. یه صیغه کوتاه مدت
هیچی نشد اصلا..

دوباره مرد بیچاره ی رو به روم رو درمونده کردم

-چیکار کردی تو دختر؟! چیکار کردی اخه دردت به جونم؟!

اونقدر با سوز گفت که هق هقم بلند شد.. سرشو به پشتی مبل تکیه داد و هیچ کس نیومد بگه چتون شد شما!!!!

چند دقیقه ای تو سکوت گذشت..
سرم پایین بود و به شدت شرمنده بودم..

– پاشو باباجان ، پاشو برو یکم استراحت کن ، فردا راجب بقیه مسائل صحبت میکنیم.

سریع از جا پریدم و چشمی گفتم

میدونستم باید کجا برم اما قبلش باید مطمئن میشدم..
راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم و اروم به زن عمو که نشسته بود رو میز و زل زده بود یه گوشه نگاه کردم..

اهمی گفتم که سرشو بلند کرد و بعد از دیدنم لبخند زد

– جانم دخترم؟!

– میخواستم ، میخواستم بدونم کجا باید برم استراحت کنم!!

– بعد از رفتنت تنها کاری که کردم تمیز کردن و گرد گیری اتاقت بوده..
برو همون جا که خودت میدونی

شرم زده تر از قبل چشمی گفتم و برگشتم سمت پله هایی که به سمت پایین بود..

اخرین اتاق اتاق من بود ،

سه تا اتاق کنار هم که بین من و پسرا تقسیم شده بود..

دست لرزونم و جلو بردم و بازش کردم..

راست میگفت ، همه چیز همونطوری بود که دوسال پیش گذاشته بودم..

در و بستم و زل زدم به اطراف.. خاطره های خوب و بد ..اشکا و خنده هایی که تو این اتاق داشتم..

سرم و سمت میز تحریر دوست داشتنیم که خلاقانه درستش کرده بودم چرخوندم..

چقدر پای این میز نشسته و فیلم دیده بودم..
خاطراتم و ثبت کرده بودم و طرح کشیده بودم..

تقه ای به در خورد و بعدش در باز شد..

زیاد تعجب نکردم ، میدونستم ارسلان خیلی زود میاد سراغم

– خوش اومدی به خونت دختر عمو

موهامو پشت گوشم فرستادم

– مرسی ، به لطف تو بود

سرش و بالا برد و نفسشو سخت بیرون فرستاد

– اونقدرا مهم نبود که به خاطرش دو سال در به درمون کنی

با تموم وجود سوختم

– تجاوز دوست دوران کودکیم بهم چیز زیاد مهمی نبود؟!

– امیر مریض بود آیناز ، تو اینارو میدونستی

دوباره عین بدبختا اشکم چکید

– به من چه که پسر عموم بعد از مرگ نامزدش دیوونه شده بود و به عالم و ادم رحم نمیکرد؟!

گناه من چی بود ارسلان؟!

من از زندگی کردن ترس داشتم ، از این که یهو این در و بشکنه بیاد تو و بیشتر از قبل من و از خودش متنفر کنه میترسیدم

شرمنده شده بود

– همش تقصیر من بود ، نباید درمانشو مخفی میکردم..

اهی کشید

– اگه از همون اول به بابا همه چیز و میگفتم هیچ وقت اینطوری نمیشد

لب ورچیدم

– دیره واسه این حرفا ، با این حال
امیر حالش خوبه؟!

نگاهش گرم شد ، اونقدر شیفتگی و عشق تو چشماش بود که یه لحظه همه ی بدنم سرد شد

– هیچ میدونی دیوونه ی همین مهربونیت شدم؟!

دانلود-کامل-رمان-خدمتکار-من

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن