آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 19

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

این چرا یهو رفت؟انگار تازه با دیدن جای خالیش مغزم استارت خورد که باید ازش میپرسیدی چرا گفته بود دزد نیست؟ اصلا تو چرا آقا دزد صداش میکنی؟ ای بابا! نگاه چی بار دوست آرشا کردم و داخل شدم. مثل مگس مزاحم جفت پا پریدی تو لحظات مهم من!
اه… اصلا یادت رفت از دوستش بپرسی آرشا کجاست! پوف! بااون نگاهی که من بارش کردم دیگه مگه میشد برم بپرسم؟
بادیدن جای خالی اون دختری که تو پذیرش بود، نیشم به خودی خود باز شد.با قدم های تند و ریز خودم رو زه کانتر پذیرش رسوندم و خم شدم و میکروفون رو برداشتم.
اما قبل از اینکه اقدامی کنم یکی مچ دستم و محکم چسبید.
_میدونستم!
یکه خورده به آرشا نگاه کردم و گفتم: چی رو؟
بد موقع موچم رو گرفته بود! بد ضد حالی بهم زده بود…
اشاره به وضعیتم کرد و گفت: همین رو‌.
به حالت عادی برگشتم و گفتم: چی کارم داشتی دنبالم میگشتی؟
به دیوار تکیه داد و گفت: والا… دیدم خبری ازت نیست. با خودم گفتم قطع به یقین داری یک جا دست گل به آب میدی.
پشت چشم نازک کردم و گفتم: مثل بعضیا کودک درونمون نمرده که.
_بله منتها درون شما مهد کودک برپاست…
هی خدا… چقدر الکی دلم رو صابون زدم… گفتم لابد چیکار داره… اومده چک کنه یه وقت گند نزده باشم!
برای اینکه کاری کرده باشم، موهام رو مرتب کردم و گفتم: خب دیگه…برو کارداری.
_همین طوره.
آشنا با شنیدن این حرف از شخص دیگه ای یهو از حالت راحت در اومد و روبه من گفت: فعلا… میبینمت

سعی کرد با زدن این حرف لبخندی تحویلم بده اما دریغ از چیزی شبیه به یک لبخند.
با تعجبی که نمی تونستم بپوشونم باشه ای زیر لب گفتم و خواستم از کنار اون مرد مسن بگذرم که عضلات پاهام دست از کار کشیدن. دوباره برگشتم و چهره ی اون مرد غریبه رو از نظر گذروندم. بی نهایت آشنا بود… آشنا؟! چیزی حتی فراتر از اون!
بد تر از اون این که هیچ ایده ای نداشتم که آشنا بودنش برای قبل از تصادفه یا بعدش. نگاهم روی کت و شلوار مرتبش چرخید و قبل از این که نگاهم رو ازش بگیرم یک بار دیگه برسیش کردم. محال بود بتونم دست از این کار بردارم… نه تا وقتی که یادم بیاد اون کیه!
چشم هاش… خدای من! همون چشم های عصبانی! بخشی از خاطراتم باز مثل آلبون عکس، تند و سریع در ذهنم ورق خورد.
دقیقا همون چشم ها بودن!… همون نگاه… ولی این جا؟! همین بیمارستان پر رمز و راز؟
– کاری دارین؟
آب دهنم پرید توی گلوم و به زور جلوی سرفه کردنم رو گرفتم.
با سوالی که پرسید عضلاتم شل شد و تکون خورد. تازه یادم افتاد مثل ماست بی دلیل زل زدم بهشون.
به نشونه ی منفی سر تکون دادم گفتم: نه.
منتظر جوابی از سمت اون ها نموندم و عقب گرد کردم و پشت به اون ها چرخیدم.
اگه همه ی چیز هایی که تیکه تیکه یادم اومده بود یا کشف کرده بودم رو کنار هم می گذاشتم… از جمله اون موجودی بانکی، حرف های اون پلیس، مدارک ضد و نقیض بیمارستان، اون طناب هایی که دور دستم پیچیده شده بود، اون مرد که پررنگ ترین صحنه ای که از اون یادم بود، چشم های عصبانیش بود. قطعا مغزم منفجر می شد و… تموم!
روی یکی از صندلی های سالن نشستم و سرم رو توی دست هام گرفتم. خدایا خودت بگو این جا چه خبره!
فقط یک جا برای گشتن مونده بود. یک جا برای سر زدن… اداره ی ثبت اسناد. اوت وقت بود که حداقل می فهمیدم کجای این معرکه ام… که اون موجودی بانکی با اون چیزی که در ثبت اسناد قراره بفهمم تناقض داره یا نه.
با همه ی این اتفاقات یک حسی می گفت که رفتن به اون جا بی تاثیر نمی تونه باشه. حسی که مدام تکرار می کرد: عجیب کاسه ها زیر نیم کاسه هان.

سر زدن به ثبت اسناد و محضر همانا و اضافه شدن یک شوک، به شوک های دیگه همانا.
درسته چیز خیلی زیادی نبود اما… برای منی که در یک خونه که بی شباهت به آشغال دونی نبود زندگی می کردم… همون خونه که گاهی بخاطر طلبکار های بابا در به در خیابون ها، خیاط خونه یا خونه ی لیلی می شدم… بابا؟ اصلا بابام بود واقعا؟!
همچین پدری با این اموالی که به نام منه یا اون موجودی توی حسابم می خونه؟! با بدبختی هایی که کشیدم؟… اصلا کدوم پدر؟ حتی ندیدیش!
حتی با به یاد آوردن بعضی از روز های گذشته دلم می خواست زار بزنم! بی سر پناهی ها تو گرما و سرما…
گرسنگی های شبونه…
حتی گاهی حسرت حموم رفتن، لباس نو پوشیدن. خوردن بستنی قیفی… حقارت… بدبختی…
همه این ها فقط برای یک سال زندگی تا قبل از آرشا بود.
آرشا؟… این حقارت انگیز تر نیست؟!… که بخاطر پول باهاش ازدواج کردی؟! اصلا با خودش چه فکری می کنه؟
نفسم رو با آه بیرون فرستادم.
با این همه بدبختی و حقارتی که کشیدم… حالا این همه مدارک ضد و نقیض دقیقا می خوان چی رو بهم بگن؟! که این زندگی برای تو نبوده؟ الکی سگ دو زدی؟ هه… خدا شفات بده. اعتماد به نفست تو حلق عمت! آخه مگه داریم همچین چیزی؟ لابد این هارو از یکی چاپیدی. یا مثلا حق و السکوت گرفتی. والا! از قلدر بازی هات همچین کارایی بعید نیست.
خدایی چه ذهن متخیلی دارم من!

بی اختیار زدم زیر خنده. چهارتا چیز چرت و بی خود رو کنار هم گذاشتی به همچین نتیجه ای رسیدی؟ نگران نباش. بدبختی هات ور دل خودته. بعد از آرشا بر می گرده به خودت.
آرشا! آخ آخ! پروردگارا پناه بر تو.
سریع گوشیم رو از کیفم درآوردم که… نخیر. با سیل میسکال و پیام مواجه نشدم. فقط یدونه پیام فرستاده بود که _کجایی؟
و بس! با این حال از همین کلمه هم می تونستم اخم آرشا رو ببینم.
یک ساعت از پیامی که داده بود گذشته بود و برای نهار دیر شده بود. یکم دیگه منتظر می موندم باید شام می خوردم!
هی… حالا چه گوهری بخورم؟
یک بار! فقط یک بار درست تحویلت گرفت! تر زدی گل من!

توی پارک بودم. هوا به نسبت سرد و آسمون گرفته بود. شاید یک ساعت تا تاریکی هوا…
بلاخره با کلی استرس بهش زنگ زدم.
دوتا بوق خورده بود و هنوز برنداشته بود. سریع پشیمون شدم و خواستم قطع کنم که جواب داد.
– سلام.
موهای زائدم ریخت! سلام خالی؟ با لحن آروم؟! یا ابولفضل.
من هم چیزی جز سلام پیدا نکردم و به گفتن همون اکتفا کردم.
-سلام…
از استرس افتادم به جون ناخن هام. چند ثانیه تو سکوت گذشت که گفت: نمی خوای بگی چی کار داشتی که زنگ زدی؟
– ظهر… پیام دادی، کاری داشتی؟
– می خواستم نهار رو کنسل کنم.

چرا؟ به جای این سوال گفتم: پس چرا نکردی؟
– چون جواب ندادی.
حرصی گفتم: یعنی چی که جواب ندادی؟! اون طوری خونسرد با من حرف نزنا! مگه من علافم که تا اون جا بکوبم بیام بعد تو بگی کنسله؟ هان؟ هان؟! اصلا چرا کنسل؟! چه بهتر… چه بهتر!

می خواستم تماس رو قطع کنم که با خنده گفت: خب حالا…
خب حالا و مرگ!
با حرص تماس رو قطع کردم و گوشی رو انداختم توی کیفم!
انگار من علافم! بیکارم! یا… هرچی اصلا! احساس می کردم با کنسل شدن نهار داشت به شعورم توهین می شد.
تا دو دقیقه پیش داشتم از استرس می مردم… حالا داشتم بدبخت رو درسته قورت می دادم. خاک توسرت کنن ک تکلیفت با خودت مشخص نیست.!

اون قدر اخم بین ابروهام رو محکم کرده بودم که سد بشه جلوی اشک هام.
احساسات درهم و ضد و نقیض خودم هم بی تاثیر نبودند. همش با خودم تکرار می کردم: ناراحتی که پیشنهاد نهارت رو انداخته توی جوب؟ چرا همش بهش فکر می کنی؟ چرا می گی دوستش داری؟ آخه که چی؟ مگه قرار نیست که ولش کنی بری؟ مگه قرار نیست که ولت کنه بره؟! هان؟! داد زدم: که چی هان؟!

مگه یک سد، چقدر می تونه محکم باشه؟!

بلاخره گریه ام گرفت…
بلاخره؟ انگار سر این جدال چقدر اشکت در نیومده بود.
مثل بچه ها نشستم روی زمین و هق هقم رو از سر گرفتم. از دست خودم عصبانی بودم. هم خودم رو توجیح می کردم… هم توبیخ! احمق!…
شاید نیم ساعت همون طور وسط پارک عر زدم. بد موقع بود وگرنه الان این جا حسابی شلوغ بود.
وقتی حسابی از اشک خالی شدم، بلند شدم پیاده راه افتادم به سمت خونه. هوا سرد تر شده بود و حالا مگه فس فسم بند می اومد؟
نزدیک خونه بودم که آسمون نم نم شروع به باریدن کرد.
رو کردم به آسمون و با آه نفسم رو بیرون. آخه بارون؟ هی… چی بگم…

تا برسم خونه، خیس شدم! به معنای واقعی کلمه! بهتر! واقعا بهتر ها… چون دیگه آب دماغم قاطی بارون مشخص نبود منم دیگه کلا بی خیالش شدم.
هوا تاریک شده بود، کوچه هم تاریک. مونده بودم چرا همه جا مثل قبرستون ارواح شده یدونه لامپ روشن نیست.

Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن