آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 18

رمان عشق بازی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

+آفرین حالا شد. سر یه بچه کاشتن که نباید قهر کنی.
– آریا بسه ادامه نده ول میکنم میرما.
+کجا میری؟ خاتون اگه بفهمه نوه ش تو راهه میاد میبرتت کنار خودش بخوابی.

-فک نکنم با اون لفظ تند و بد اخلاقیاش داشتن نوه براش جذاب باشه!
+ نه دیگه اونقدرام مادرم سنگدل نیست. نوه شو ول نمیکنه همینجوری خاطرت جمع.
– هوووی انقد نوه نوه نکن از کجا معلوم اصن این آبی که تو ریختی تبدیل به بچه شه؟

+ میدونم که میگم. قبل اینکه بخوام بریزم داخل خودش بهم گفت ۹ ماه دیگه میام تو بغلت.
با شنیدن حرفاش بلند زدم زیر خنده و گفتم:

– اریا خیلیییی دیوثی. من خجالت میکشم انقد نگو.
+ مادر بچه های من از چیزی خجالت نمیکشه. …. میگم ماهگل نظرت چیه یه رقص سه نفری بزنیم ها؟

-آریاااااااا…
+ باشه باشه داد نزن ولی اون بچه….
حرفشو قطع کردم و به خودم جنبیدم تا بگیرمش و حسابی از خجالتش در بیام:
– تو منو میکشی آخر انقد اذیتم کنی آریاااا..

همونجور که داشت فرار میکرد منم پشت سرش دویدم که یهو پام به چهارچوب در گیر کرد و محکم پرت شدم رو زمین و جیغی از درد کشیدم. از درد چشام و جمع کرده بودم، سرمو بالا آوردم که آریارو فحش بدم با دیدن خاتون همچیو فرامووش کردم با اعصبانیت وحشت به سمتم میومد.
آریا دستمو گرفت و خواست بلندم کنه که آخ بلندی گفتم از درد گریم گرفته بود.

خاتون بالاسرم رسید و با داد گفت:
+ معلوم هست چخبرتونه؟ کل عمارتو رو سرتون گذاشتین.
آریا کلافه رو به مادرش جواب داد:
– چیزی نیست مادر جان انقد عصبانی نشو. داشتیم شوخی میکردیم که پای ماهگل سر خورد و افتاد رو زمین.

+ شما قراره در آینده ارباب و بانوی این ده و عمارت باشین. با این جلف بازی هارو انجام ندید. که ابروی منو ببرید هرچند عروس انتخاب کردن از خانواده سطح پایین همین میشه.
از حرفش قلبم شکست …سرمو پایین انداخته بودم و حرف نمیزدم.

با رفتن خاتون سرمو بالا آوردم و رو به آریا گفتم:
+ همش تقصیر توئه. همیشه باید سر کارای تو من سرزنش بشم.
– اوووو انقد جدی نگیر بابا. اخلاق مامانمو که میدونی دیگه.

-حالا پاشو بریم تو اتاق ببینم بچم چیزیش نشده باشه.
عصبانی نگاهش کردم و زیر لب گفتم:
+ همش بگو بچه بچه. اصن نمیخوام بدنیا بیاد چون با این رفتارات معلومه اون میشه عزیز دردونه و من سر بار جناب عالی.

-چیزی گفتی؟
هول شدم و گفتم:
+نه نه چیزی نگفتم!
لبخندی زد و گفت:
-خیله خب باشه.
به زور بلند شدم و لنگون لنگون بدون اهمیت به آریا سمت اتاق رفتم.

#نغمه
دلم به حال سحر کباب بود چقدر سختی کشید!ولی نمیتونه تنها عامل اینهمه سردی و بی تفاوتی سیاوش همین باشه، باید ازش سردر بیارم.

نگاهی به سحر انداختم اشکاشو پاک کرد و بلند شد:
_ خب من دیگه باید برم!
اروم دستشو گرفتم و گفتم:
+کجا بری؟ پیشم بمون تنهام

انگار از حرفم خیلی خوشحال شده بود.
_ اخه اینطوری مزاحمتم.!
+نه من اینجا تنهام خوشحال میشم، راستی یک سوال بپرسم!؟
کنجکاو گفت:

_آره حتما
+راستش گفتی مادرت…
سکوت کردم سرمو انداختم پایین نمیخواستم ناراحتش کنم ولی برام تعجب داشت .

انگاری فهمید که نمیخوام ناراحتش کنم چون با لبخند گفت :
_بگو صحبت راجب مادرم برام عادی شده.
خیلی اروم پرسیدم .

+یک خانومی هست که خیلی شیک پوشه چند باری تو عمارت دیدمش و تو اونو مادرصداش کردی!لبخند زد و گفت:
_آهان، اون مادرم نیست، دایمه. من بهش میگم مادر البته! سیاوش بهش خاله میگه.
چمامو ریز کردم و گفتم:

+چرا مثلا؟ اقا تافته جدا بافتس؟
بلند خندید و گفت:
_حتما دیگه.! خودمم دلیلشو نمیدونم .
+کلا داداش عجیبی داری، معلوم نیست چی توی ذهنش میگذره.

_اوهوم .
با کلافگی رو به سحر گفتم :
+حوصلم سر رفته چیکار کنیم؟
متعجب گفت:
_دختر نصفه شبه بگیر بخواب.
+خب خوابم نمیاد آخه.
_من میرم دستشویی توام ببین چیکار کنیم. منم خوابم نمیاد.

باشه زیر لبی بهش گفتمو تو فکر رفتم.
دقیقا نمیدونستم به چی باید فکر کنم!؟ به سیاوش، سحر، بدبختیام یا خودم.
دلم میخواست کاراشو تلافی کنم! فکر کرده کیه؟ حق میدم سختی دیده ولی حق نداره با دختری اینطوری رفتار کنه.

از فکری که به سرم زده بود هم میترسیدم هم هیجان داشتم.
_الو با تواما، از فکر بیا بیرون خیلی دیگ غرق شدی.
با صدای سحر رشته افکارم پاره شد با کمی ترس گفتم:

نیشمو باز کردمو گفتم:
+میگما سحر، این گودزیلا خیلی بد عصبانی میشه؟
با تردید گفت:
_تقریبا چطور؟
نیشمو باز کردم و گفتم
+کار دارم !
_ترسناک شدی نغمه، میخوای چیکار کنی؟
+باید کمکم کنی تلافی کار امشبشو درارم
متعجب گفت:

_تلافی!؟ چطوری اخه؟
+سیاوش از چی میترسه؟
میدونستم حرف مسخره ایه ولی بلاخره هر ادمی‌از یک چیزی میترسه
_اون از مار و عقرب وحشت داره.
+اه از چیم میترسه چطوری مار و عقرب بیارم اخه .

بلند زد زیر خنده که از حرص نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم :
+زهرمار از خنده غش نکن.
_خیله خب وحشی نمیخندم دیگه، خودت از چی میترسی که به سیاوش میخندی؟

خیلی مظلومانه گفتم:
+ خب معلومه جن و سوسک همین، حتی با اوردن اسمشونم وحشت میکنم.
_اهان
+ سحر، سیاوش از خون و بد شدن حال کسی نمیترسه؟

Rating: 3.3/5. From 3 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن