آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 21

Rate this post

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

از خجالت سرخ شدم

یه قدم جلو اومد و دستش رو روی گونم گذاشت
اون حسی که وقتی حافظ کنارم بود و نداشتم..
اما من فقط من اون حس و میخواستم…

– حالش خوبه ، تقریبا داره خوب میشه ، از وقتی بهتر شده تموم رفتارایی که تو اون مدت داشت یادش میاد و..

با شصتش گونم و نوازش کرد

– خیلی داغون میشه ، وقتی اخرین بار برای دیدنش رفتم استرالیا به پام افتاده بود آیناز

دندوناش و روهم میفشرد و انگار داشت جون میکند گریه نکنه

– به پام افتاده بود و التماسم میکرد پیدات کنم..

فقط تونستم سر به زیر بشم

دستی به صورتش کشید و نفسشو بیرون فرستاد..

– در هر صورت فقط اومدم بگم هر اتفاقیم بیفته من پشتتم.. هرجا بری ام باهات میام

ابروهام بالا پرید یه قدم سمتش برداشتم و دستمو روی بازوش گذاشتم

– ینی چی هر جا بری؟!!! کجا میخوام برم مگه؟!

خیره خیره نگاهم کرد که از نگاهای وحشیم تحویلش دادم
یه قدم عقب رفت و خندش گرفت

– خب حالا اونجوری نگام نکن میترسم

چشم غرم کار ساز بود که به حرف اومد

– فکر کردم بابا بهت گفت

– چیو عمو باید بهم میگفت؟!!

– تصمیم دارن یا بفرستنت پیش بابا علی یا که بری خارج از کشور..
البته خودت میتونی یکی از این دوتارو انتخاب کنی
بابا میگه بعد دوسال دوری الان برگشتنت اینقدر یهویی ممکنه اذیتت کنه ، میدونی که خیلیا تو همین فامیلمون هستن که میخوان بهت اسیب برسونن

دستم مشت شد و یاد عمه افروز افتادم

– اره خب دارم ، یه سریا واسه یه قرون دوهزار ارث و میراثم چه نقشه هایی برام داشتن

صورتش بامزه شد

شونه بالا انداختم که خندید

– باشه فهمیدیم مایه داری و به اون همه ارثی که برات مونده میگی یه قرون دوهزار

نیشم و براش باز کردم که بلاخره انگار یخ هردومون باز شد

سریع قدم تند کرد سمتم و طبق عادتش دستش سمت لپم رفت..

اخم که بلند شد خوشگل خندید

– ای فندوق کوچولووووی بامزههه

اهی کشیدم و رو دستش زدم

– وحشی الان کبود میشه

– بادمجون بم افت نداره ، ولی جدا از شوخی کجا میخوای بری!!
یعنی میگم کدومو انتخاب میکنی؟

جوابشو ندادم و چرخیدم سمت پنجره ی بزرگ ته اتاق

– نمیدونم ، هنوز راجبش فکر نکردم تازه ازت شنیدم چی باید بگم؟! با این حال تو این دوسال نبودمو چطور توجیح کردین؟

سکوتش طولانی شد که متعجب برگشتم سمتش

– چرا اونجوری کردی قیافتو

به سرفه افتاد اما همچنان نوع ایستادنش با اقتدار بود
حالا انگار چی میخواست بگه

– گفتیم نامزد کردی با من ، منم فرستادمت با خیال راحت اونور اب

خندم گرفت ، قش قش خندیدم و جلو اومدم

– پسره ی احمق ، بزار یه روز از برگشتم بگذره بعد اینطوری شوخی کن باهام

چشماش سمت سقف رفت و من لبخند از رو لبم پر کشید

– یعنی هیچکس خبر نداره که من….!

هنوزم نگاهم نمیکرد

با بدبختی چرخیدم و خودمو پرت کردم رو تخت

– دروغ میگی اری!!!

– زهرمار اری

چشم غره ای بهش رفتم

– باور کردن نامزد کردیم؟! یعنی الان دوسال من نبودم ، شک نکردن؟!

– برای همینه که بابا نمیخواد اینجا باشی ، خیلی حرفا پشتت زدن اما خودم جمعشون کردم..

به قیافه ای که گرفته بود سخت خندیدم

– یعنی همه فکر میکنن منو تو الان ازدواج کردیم؟!

سرشو بالا پایین کرد که دوباره چشم غره ای وحشتناکی سمتش انداختم

– البته زیادم دروغ نشد ، بلاخره که تا چند وقت دیگه برای خودم میشی ، دوسال دوری بس بود برام..

اینو گفتو نگاه شیفتشو تقدیمم کرد و رفت..

جدا مات مونده بودم

– برای خودم میشی ؟!:/

تو بهت دستمو سمت خودم گرفتم و زل زدم به در بسته

– منو گفت الان این پسره؟!

بعد از دوسال یه خواب خفن داشتم ، یه خواب پر از ارامش

وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود..
خیلی باید از زن عمو ممنون میبودم که واسه ناهار صدام نکرد و گذاشت راحت بخوابم

هرچند الان داشتم از گشنگی میمیردم..
کمد و باز کردم و با دیدن لباسای نااشنایی که داخلش بود شوکه شدم..

اما بعد از یادداشت کوچیکی که روی درش بود متوجه شدم اینم کار ارسلانه..

کنجکاوانه کشوی لباس زیرامو بیرون کشیدم و با دیدن کلی لباس نو سرخ شدم

جدا باید حساب این پسره ی بی شرم و حیارو میرسیدم..

به خوبی لباس پوشیدم و یواشکی بیرون رفتم..

از پایین صدایی نمیومد با این حال روی انگشت پام رفتم سمت پله ها..

ازشون بالا رفتم و گوشه دیوار پناه گرفتم

با دیدن همشون که رو به روی تیوی جمع شده بودن لبخند زدم..

– اری مادر پاشو برو صداش کن دخترمو ، ناهارم نخورده میدونم الان گشنه اس..

ریز خندیدم و ارسلان صداش با اعتراض بالا رفت

– ای بابا مامان خانوم باز دختر جونت اومد اری گفتن توام شروع شد؟!

– پاشو برو حرف نزن بچه جون حرف مادرتو گوش کن دیگه ، بنظر منم اری خیلی بهت میاد

ارسلان عین بچه ها دست به سینه شد و اخم کرد..

بابا علی خندید و عمو از جاش بلند شد

– اصلا نمیخواد ، خودم میرم صداش میکنم. توام بشین اینجا هی بحث کن اری خان

صدای بابا گفتن بلند ارسلان همزمان شد با بیرون پریدنم..

– سلام به همگی

عمو لبخند زد به روم ، ته چشمش کلی نگرانی بود

– سلام به روی ماه شستت ایناز جانم ، بیا بشین عزیزم.
الان شام و اماده میکنم

سریع مانع شدم و قدم تند کردم سمت اشپزخونه

– نه نه زن عمو ، کلی زحمت کشیدی از صبح
الان نوبت منه جبران کنم..

و قبل از این که چیزی بگه پریدم تو و مشغول شدم..

زیادی خوشحال بودم و ته قلبم همش ذوق میکردم
حس دوباره داشتنشون بی دردسر داشت دیوونم میکرد..

با لرزش گوشی که داخل جیب سویشرتم بود به خودم اومدم..

نوشابه و دلستر و روی میز گذاشتم و گوشی و بیرون اوردم..

از یه شماره ناشناس سه تا پیام داشتم..

لبمو کج کردم و بازش کردم

– کاش نمیذاشتم بری

– باید برگردی

– دارم میرم.

نفسام تند شد و اون چهره ی دوست داشتنی و اون لبخند یه وری جذاب تو ذهنم نقش بست..

دستام بی اراده تایپ کردن

– نرو

خیره شده بودم به صفحه گوشی و تموم رابطه ها و خاطره هایی که تو اون مدت کم داشتیم تو ذهنم بود..

نیمچه لبخندی زدم که ارسلان وارد شد..

هول شده گوشی و خاموش کردم و گذاشتم تو جیبم..

– چیزی شده؟!

یه تیکه خیار از سالاد روی میز برداشت و گذاشت دهنش..
نگاهش هنوز روی جیبم بود

– هیچی ، فقط میخواستن راجب چیزای مهم حرف بزنن ، فرستادنم پیشت پی نخود سیاه..

لبخندی زدم

– اینجا بچینم یا رو میز تو پذیرایی

خودشو روی اپن بالا کشید و نشست

– معمولا اینجا میخوریم ولی بنظرم اونجا بهتره ، یکمم فضولیم گل کرده

– اره خب تو کلا فضولی تو ذاتته

چشم غره ای بهم رفت
جلو رفتم و دستشو کشیدم که پرت شد پایین

– این بشقابارو بردار ببر خوشگل بچین وگرنه من میدونم و تو..

قبل از این که خیار دیگه ای برداره محکم رو دستش زدم که بشقابارو برداشت و وقتی داشت میرفت غرید

– هنوزم وحشی ، برا چی میزنی اخه

محلش ندادم و برگشتم سمت یخچال

همزمان دوباره گوشیم لرزید

دستام لرز گرفته بود انگار ، دوباره هول شدم و سریع گوشیمو بیرون اوردم

– میتونی فردا بیای بیرون؟! واسه ترمیم وقت گرفتم ، نمیخوام مشکلی برات پیش بیاد..

حس کردم یخ زدم

به سختی وزن گوشی و داشتم تحمل میکردم..

اشکی که دوباره داشت روون میشد و به سختی و با دستای لرزونم پس زدم و هجوم بردم سمت سینک

– میدونی که مامان خوشش نمیاد دستاتو اونجا بشوری خانوم خانوما..

تکون سختی خوردم

– دیگه چی ببرم ایناز؟!

میترسیدم حرف بزنم سد اشکم بشکنه و بغضم بترکه

دستی رو هوا تکون دادم و سرمو کامل زیر اب فرو بردم..

صدای قدماش و دستی که روی بازوم نشست

– چیزی شده آیناز ، خوبی؟!

از کمرم گرفت و چرخوندم سمت خودش..

زل زدم به پاهام ، نمیخواستم سرخی چشمام و ببینه..

خیلی میسوخت ، خیلی زیاد

دانلود-کامل-رمان-خدمتکار-من

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن