آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 24

Rate this post

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

با پوزخند خندید و گفت: تحفه ای؟
دهنمو کج کردم و گفتم: اون گوشی بی صاحاب رو بده.
با حرصی که فقط از توی چشم هاش میتونستی متوجه اش بشی،گوشی اش رو از جیبش بیرون آورد و بعد از وارد کردن قفلش به سمتم گرفت، همه ی این کارها رو بدون اینکه نگاهش رو از چشم هام بگیره انجام داد. بعد از اینکه شماره ام رو توی گوشیش عمدا به اسم خانم حکمت سیو کردم،با منت گوشی اش رو بهش دادم و گفتم: حالا هم برو بیرون. دیگه نبینم مثل کارآگاه دنبال من راه افتادی.
با تمسخر از بالا نگاهم کرد و همون طور که از کنارم رد میشد گفت: برو بابا!
دیگه جایز ندیدم بیش تر از این با این میمون بحث کنم و بعد از بیرون رفتنش در رو هم قفل کردم. پیاده و با قدم هایی که بی شباهت به دو نبودبه سمت خونه به راه افتادم. بیست و پنج دقیقه وقت داشتم… برسم و لباس عوض کنم و …
اصلا تو بیست و پنج دقیقه میرسم؟! از حرکت ایستادم و برگشتم سمت سپهر که حالا دیگه داخل ماشینش نشسته بود.
راه افتادم سمت ماشینش و یک لگد محکم حواله ی تایر سمت راننده کردم. چشم هاش از حدقه زد بیرون.شیشه رو داد پایین و گفت: هو! چته یابو؟! پیاده شو با هم بریم!
خجالت رو گذاشتم کنار و بی تعارف سوار ماشینش شدم. پررو پررو زل زدم به چشم هاش و گفتم: نه اتفاقا! تو بشین با هم بریم!یه وقت تعارف نزنی ها! نگی دختر مردم تو این هوای سرد چجور این همه راه میخواد بره!
-جانم؟! چی فرمودی؟!
عجب! این یارو میخواد تا خود شب کل بندازه ها! یک نگاه دیگه به ساعتم انداختم و گفتم: بگاز بریم دیگه!
نفسش رو با حسرت بیرون فرستاد و گفت: چه کنم که پررویی دیگه!
ماشین رو که روشن کرد نیشم تا بناگوش باز شده گفتم: دمت!
در عرض یک ربع مسیر یک ساعته رو طی کرد و در کمال تعجب هیچ حرف اضافه ای نزد. فقط قبل از اینکه پیاده بشم گفت: زنگ میزنم. و بعدش گاز داد و رفت. طوری پاش رو روی پدال گاز فشرد که انگار ماشین بدبخت ارث باباش رو خورده بود. با ارفاق به خودم ده دقیقه زمان دارم و به سرعت میگ میگ وارد خونه شدم و خودم رو به اتاق رسوندم. با وارد شدن به اتاق متوجه ی آرشا شدم که در حال عوض کردن لباس هاش بود. سریع چشم هامو گرفتم و گفتم: چه به جاهای مبتذلش هم رسیدم! سانسورش کن دیگه! عه!

حالا انگار چطور چشم هام رو گرفته بودم. خیلی شیک داشتم از لا به لای انگشت هام دید میزدم. همون طور که با آرامش لباسش رو میپوشید گفت: زود اومدی…
-چطور مگه؟!
-آخه ماشین که زیر پات نیست. اینقدر سریع هم تاکسی پیدا نمیشد.
-چه چیزا… اومدم دیگه! شاید سر خیابون بودم. والا!
به سمت کمد رفتم و گفتم: حالا چی بپوشم…
-چیز خاصی نمیخواد بپوشی.
وا! این چرا اینقدر آویزون شده؟! در کمد رو بستم و گفتم: تو چته؟! نه به اون مدل زنگ زدنت، نه به قیافه ی الانت. چی شده؟!
-مامانم رفته.
متعجب گفتم: عه! به سلامتی کجا؟
-سفر کاری داشت، برگشت.
-عه! کی میاد؟
-دو سه هفته دیگه. وقتی اومدم خونه متوجه شدم رفته.
-عه! بخاطر این ناراحتی؟
خودم هم از تعداد عه گفتن هام خندم گرفته بود. اما نمیخواستم تا زمانی که آرشا رو کلافه کنه دست بردارم.
-عه و… الله اکبر! معلمه که بخاطر این حالم گرفته نشد. بخاطر اینکه نتونستم چیزی که میخواستم رو بهش بگم.
باورم نمیشد بخاطر همچین چیزی دپرس باشه. با زبون بی زبونی داشت احساساتش رو بیان میکرد.
با خنده گفتم: او… جونت سلامت بابا. فدای سرت. حالا نهایتش مگه چی میشه؟ میترشیم دیگه! والا!
موشکافانه نگاهم کرد و گفت: دختر به این بی خیالی ندیده بودم. الان تو باید بیشتر ناراحت بشی که.

حین حرف زدن پالتوم رو در آورده بودم و جوراب هام رو کنده بودم. زیر مانتوم یه تیشرت نسبتا گشاد پوشیده بودم. برای همین مانتوم رو هم بیرون آوردم و گفتم: اون رو بیخیال! دو هفته راحتم! دیگه کسی نیست جلوش سنگین و خانم باشم.
با چشم هایی که عمدا گرد کرده بود تک خنده ای تحویلم داد و گفت: اگه این سنگین و رنگینت بود خدا به داد من برسه!
بی هوا مانتوم رو پرت کردم سمتش و گفتم: مرض! بذار خرت از پل بگذره حداقل!
مانتوم رو توی هوا گرفت و گفت: خر من بال داره!
اشاره کرد به من و گفت: ورژن جدیده!
دستم رو که برده بودم سمت کمد تا لباس بردارم روی دستگیره خشک شد!
-من خرم؟!
لبخند روی لب هاش در حد سایه کمرنگ و محو شد و گفت: اون طوری وحشی زل نزن آدم فکر میکنه…
نذاشتم فکرش رو به زبون بیاره و بدون توجه به پای داغون و تن خسته ی خودم، بی توجه به دست آش و لاش اون با یک قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و پریدم روی کول اش. دادش از درد هوا رفت. شروع کردم با مشت به شونه هاش کوبیدن و همزمان داد میزدم: خودتی! عمته! دخترعمو پسرعمو هاتن! بی ادب!
سرتق تر از من گفت: اتفاقا الان مطمئن شدم که فقط تویی!

یهو آمپرم زد بالا و عقلم رو داد. دندون هام رو تیز کردم و مستقیم توی کتفش فرو کردم. این بار به معنای واقعی کلمه زوزه کشید.
-ول کن! ول کن دختر! هوی! ول کن با توام!
مثل زالو چسبیده بودم به کتفش و هر چقدر تکون میخورد میلی متری هم دندون هام رو بیرون نمیکشیدم.
دست آخر بلند گفت: باشه! نیستی! ول کن کندیش!
به محض اینکه دندون هام رو از کتفش درآوردم از کولش پایین اومدم، بدو به سمت آینه رفت. با دیدن جای دندون هام زیر لب گفت: خر منم که میخوام تو رو بگیرم!
پوزخند صداداری زدم و گفتم: جون بابا! حالا انگار من کشته مردتم!
برگشت سمتم و موزیانه گفت: نیستی؟!
مطمئن بودم یهو رنگ از روم پرید. چه خوب تونست بحث رو برسونه به جایی که دلش میخواد. آخ خدایا!… من نمیتونم بهش بگم، این واژه ی احساسی لعنتی از بین لب هام بیرون بیا نیست.
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: هه! چه میدونی؟ اونی که سفره ی دلش رو ریخته وسط من نیستم ها! تو بودی.
-چه میدونی که تو سفره ی دلت رو برای من باز نکرده باشی؟
با قاطعیت گفتم: من نکردم!
با اعتماد به نفس زل زد به چشم هام و بدون اینکه میلی متری مردمک چشم هاش رو حرکت بده گفت:
-پس لابد فکر کردی همیشه من اولین نفری ام که اعتراف میکنه؟!

با اینکه مشکوک شده بودم، ولی با نیشخند گفتم:پس چی؟
موزیانه خندید و گفت: عه؟!باشه.
بدجوری دست گذاشته بود روی شاخک های کنجکاویم ولی در جوابش گفتم: اوهوم، آره.
آره رو طوری تلفظ کردم که چند تا تشدید مشتی روی “ر” اومد. با موزی گری قیافه ی بی خیالی به خودش گرفت و همون طور که میرفت تا نمیدونم چیکار کنه، عمدا آره رو مثل خودم تلفظ کرد: آره دیگه… منم اگه مثل تو آدم خوشحالی بودم از اعمال و رفتارم مطمئن بودم…
مگه میذاشت به بی تفاوتی وانمود کنی؟!عجب!
-منظور؟!
-منظورم اینه که یه روز دیگه… هیچی،تو همون خوشحال بمون.
یعنی الان حقش بود بزنم عقیمش کنم! نفسم رو با حرص بیرون فرستادم. بالاخره که میفهمم چی رو نمیخواد بگه. انگشت سبابه و میانیم رو جلوی چشم هاش تکون دادم و گفتم: برو برو! نبینمت!
علارغم این که لحنم با خط و نشون بود، لبخندش عریض تر شد و رفت. داخل اتاق تنهاش گذاشتم و پایین رفتم نهارم رو بدون وجود مادر آرشا نوش جان کنم. از اون جایی که میخواستم حالا حالاها آرشا رو نبینم، غذام رو کشیدم و سالن رو دور زدم. یعنی دقیقا سمتی که به هنگام پایین اومدن پله ها سمت راست میشد. جایی که راحت دیده نشه نشستم و تکیه به دیوار همون طور که از دیوار شیشه ای زل زده بودم به بیرون. مشغول خوردن غذا شدم. آی خدایا… حالا نکنه جدی جدی جایی به آرشا سوتی دادم که اینقدر از خود مطمئن حرف میزد؟ ببین ها! حالا ات وقتی زنگ زد که داشتم به جاهای مهم این مدت میرسیدم. سپهر رو بگو! جناب علاف ول میچرخه فقط دنبال من! گوشی ام رو چک کردم تا ببینم خبری ازش هست یا نه که متوجه شدم داخل تلگرام پیام داده، فقط یک ایموجی فرستاده بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن