آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 26

4 (80%) 2 votes

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

همون اولش گفتم خدا بخیر بگذرونه ها..

نگاه از نگاه عصبی ارسلان گرفتم و لپمو بین دندونام فشردم..

با یه چشم غره ازم چشم گرفت و چرخید و به حافظ که بیرون ماشین بود زل زد..

– چه نیششم بازه بی تربیت..

عصبانیت بامزش باعث خندم میشد و نمیتونستم خودمو کنترل کنم..

یکی نبود بهش بگه خو لامصب تقصیر خودت بود اونجوری ترمز کردی دیگه..

– اهم ، خب ارسلان دیر نشده بنظرت؟!

همچنان با همون نگاه به حافظ زل زده بود

– چرا میشه ، پیاده شو..

خندون و شاد در ماشین و باز کردم و پیاده شدم..

یاد اوری حس لمس دستاش یه جوریم میکرد اما با وجود همچین اخمی از اری واقعا نمیتونستم کاری کنم..

اگه تنها بودیم قطعا دوباره زن و شوهر میشدیم ، در بی حیایی خودم شک نداشتم

– اع داداش پیاده شدین؟‌

– نه پس هنوز تو ماشینیم ، خوش گذشت به شما؟!

حافظ نگاه دزدید و من دلم رفت واسه اون نگاه تخس و بامزش

– بیا بریم انقدر حرف نزن

دستشو پشت گردن اری قفل کرد و جلوتر حرکت کردن..

با دیدن ورودی دانشگاه قلبم ضربانش بالا رفت و پر از ذوق شدم

– باید کجا بریم ها؟! رام میدن یعنی!

– غلط کردن راه ندن ، مگه دست خودشونه؟!

لعنتی حرف نمیزنه نمیزنه ، وقتیم میزنه قلبمو میروزونه تو پاچم..

به زحمت در مقابل نگاه ارسلان خودمو کنترل کردم و تا وقتی سرش نچرخید نگاه از اسمون نگرفتم

– میریم برای ثبت نام ، همینجا بمون تا برگردیم..شاید نیاز شد از یه سری راها وارد بشیم که درست نیست تو یاد بگیری..

مشتاق اخم کردم و لب ورچیدم

– چی چیو لازم نیست یاد بگیری ، بکش کنار بابا میخوام بلد باشم لازم میشه..

این بار حافظ مانعم شد و تقریبا هلم داد که فرو رفتم رو نیمکت و همه وجودم بهم پیچید..

– وقتی میگه لازم نیست یادبگیری یعنی لازم نیست..بشین تا بیایم با کسی ام حرف نزن..

اینو گفتن و رفتن ، با تعجب به راهی که رفتن نگاه کردم و
پشمام ریخت!!!
این چه حرکت زشتی بود که دوتا مرد انجام دادن؟!

الان دونفری اومدن نباید باهام مثله یه پرنسس رفتار کنن واقعا؟!!”
عجیبه ها
چه چیزا میبینیم تو این زمونه واقعا…

تقریبا یه ربع از رفتنشون گذشته بود و من تموم رفت و برگشتارو چک کرده بودم..

مثله فضولا نشسته بودم و بقیه دانشجوهارو که گاهی دست تو دست و گاهی شلخته و گاهی بسی بسیار جذاب میومدن و میرفتن و نظاره میکردم..

حراست گیر نمیده به اینا؟! جدا چه دانشگاه خوبی

تو همین فکرا بودم که یکی از همون جذابا دیدم داره میاد سمتم..

نیشم و چنان باز کردم که خودم ترسیدم و دهنمم درد گرفت..

یکم که نزدیک شد متوجه شدم از همون دور جذاب تره..
کک و مک اخه؟!

دوباره بیشتر نزدیک شد که نه خوبه بابا ، کک و مکاشم بامزه ان..
از وسط راه که میومد زشت دیده میشد بنده خدا…

دستی بین موهای بیرون زده از مقنعه ام کشیدم و صاف و موقر نشستم..

نزدیک نزدیک نزدیک شد و یهو بی حرف نشست..

گفتم الان سر صحبت و باز میکنه که یهو گوشیشو در اورد

– الو جانم؟! اره قربونت برم رسیدم..
باشه عزیزم نشستم همون جای همیشگی ، اره جانم زیر بید مجنونم..

جمله اخریش کمرم و شکست..

نیمه چشم غره ای براش رفتم و اصلا از اول متوجه نشده بودم اینجا یه همچین ویوی خوبی داره..

منو باش گفتم کیس اول جور شد ، نگو طرف قربونشم میره..

چقدم با احساس گفت قربونت برم ، حسودیم شد اقا

اونوقت اون دوتا چلمنگ منو هل میدن میرن که یهو یاد نگیرم رشوه بدم..

اصلا چه نیاز به رشوه؟! نمره هام به اون خوبی..

لب ورچیدم و سر به زیر زل زدم به کفشام

سرم پایین بود و حواسم اصلا به اطراف نبود که یهو یه صدای خیلی خفن و عجیبی شنیدم..

متعجب سر بلند کردم و یقه ی همون پسر که کک و مک داشت رو تو دست حافظ دیدم..

یه یا ابوالفضل گفتم و قبل از ضربه دوم جیغ کشیدم

– چیکار میکنی دیوونه؟!!!!

چپ چپ نگام کرد و دست دومش دور یقه یارو حلقه کرد

– واسه چی مزاحم ناموس مردم میشی عوضی؟! بزنم دهن منتو سرویس کنم…

اره دیگه ، چشمام مونده بود در بیاد ، حافظه همیشه محافظه کار و اون لحن با کلاس و رفتار اقا منشانه و این بد دهنی عجیب؟!

از دور دیدم یکی دیگه داره بروسلی وار نزدیک میشه..

با چشمای بیرون زده زل زدم به ارسلان که عین باد داشت میومد اینجا..

تازه به خودم اومدم ، اونقدر سریع اتفاق افتاده بود که فقط داشتم نفس نفس میزدم..
انگار من کتک خورده بودم یا اون شکلی مثله حافظ عربده کشیده بودم…

با خجالت جلو رفتم و جلو چشم اون همه ادم که پچ پچ میکردن دست حافظو از یقه طرف جدا کردم

-چیکار میکنی احمق ، دیوونه شدی؟! چرا میپری به مردم؟!

برگشت و بی حرف عقب کشید

– مگه مزاحمت نشده بود؟!

– نه مزاحم کجا بود اخه؟!چرا زدیش بیچاره رو؟!

یه چشم غره ام خرجش کردم و با نگرانی چرخیدم سمت بیچاره ، طفلی شوکه شده بود که همونطوری که حافظ ولش کرد فقط افتاد زمین..

شرمنده خم شدم و زل زدم به گوشه ابروش

– تورو خدا ببخشید اقا این دیوونه اس ، چیزیتون نشده ؟! وای داره خون میاد

تازه به خودش اومد ، اخی گفت و دستشو بالا برد و گذاشت رو پیشونیش

– چیزی نیست خوبم ، پیش میاد خانوم..

تو اون اوضاع اون صدای ارسلانی که داشت توسط حافظ قانع میشد سو تفاهم بوده یه صدای سوت ناقوس مانندی بلند شد و اقایون محترم حراست سر رسیدن..

واقعا سر درد گرفته بودم

– چه خبره اینجا؟! این وحشی بازیا چیه تو محیط دانشگاه؟!

یه لحظه نگام به بقیه افتاد و خندم گرفت. همونا که تا دو دقیقه پیش تک حلق دوست دختراشون بودن الان با وجود این محترمای عزیز حداقل هرکدوم با ده متر فاصله ایستاده بودن…

خندم و قورت دادم ، ارسلان مشغول توضیح به نگهبان حراست شد و ایشالله که طرف گیر نباشه..

با حافظ شرمنده کمک پسره کردیم و سعی کردیم بلندش کنیم..

پسره گیج میزد اصلا..

نگاهم افتاد به دستای بزرگ و مردونه با اون رگاش بیرون زده
دلم تالاپ تالاپ کنان دوباره بی قراریشو نشون داد..

پسره بدبخت با این دستا کتک خورده بود ، حق داشت گیج بزنه..

اقای حراستی وقتی دید یارو شکایتی نداره یکم باهامون راه اومد و خداروشکر روز اولی پام کشیده نشد به جهنم دانشگاه

بعد از رفتنش بقیه ام کم کم پراکنده شدن و ما موندیم و یه بیمار بدحال..

– اری کمک کن اقارو بلندش کن ببریمش درمانگاه..

قبل از این که دست بزنم به پسره حافظ اخمو جلو اومد و بازومو گرفت..

اب دهنمو قورت دادم و خودم با زبون خوش عقب کشیدم..

با کمک اون دوتا بردیمش درمانگاه ، داشتن سرشو پانسمان میکردن که گوشیش شروع کرد به زنگ زدن..

– ببخشید خانوم میشه تلفن منو جواب بدین؟!

با تردید سری تکون دادم و جلوی نگاه خیره ی اون دوتا رفتم و گوشیشو برداشتم..

با دیدن خانومیم و یه قلب قرمز بغلش لبخندی روی لبم اومد و تماس و برقرار کردم

– بهزادم کجایی؟ من الان زیر بیدم..

لبمو گاز گرفتم و سعی کردم صدامو صاف کنم

– سلام خانوم

چند لحظه سکوت و بعد صدای بلند و فوق تندش

– سلام ، شما چرا گوشی همسر منو جواب دادین؟!

– ببخشید مثل این که سوء تفاهم شده ، من اینجا تو درمانگاه دانشگاهم ، یه مشکلی برای همسرتون پیش اومده.. برای همین من جواب دادم
میتونین بیاین اینجا؟!

صداش پایین اومد و رنگ نگرانی گرفت

– بـ..بهزاد؟! درمانگاه چرا؟! تورو خدا بگین چیشده؟!

– حالش خوبه عزیزم ، شما اگه میخواین ببینیدش بیاید درمانگاه

– باشه باشه الان میام

بعدم زرتی قطع کرد ، بهزاد خان لبخندی زد و تشکر کرد..

گوشیشو کنار میز گذاشتم و برگشتم کنار تخت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن