آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 27

Rate this post

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

کنار ساحل نشسته بودیم یه گوشه هوا خیلی خنک بود ، ستاره مشغول بازی با ستاره بود ساناز و سحر هم داشتن با هم عکس میگرفتن مریم و مامان هم یه گوشه نشسته بودند و انگار داشتند باز نقشه میکشیدند ، اشکان ک صبح اومد همراه ساشا رفته بودند خرید
من و خاله فاطمه هم نشسته بودیم کنار وسیله ها
_بهار؟!
_جانم خاله فاطمه؟!
_بنظرت یه روزی میتونم پسرم رو بغل کنم جوری ک حس کنم من مادرشم نه کس دیگه ای؟!

با شنیدن این حرفش بغض کردم، با صدای گرفته ای گفتم:
_آره میتونید چرا نتونید؟!
آه تلخی کشید و گفت:
_اما حس من هیچوقت بهم اشتباه نمیگه من هیچوقت نمیتونم بهش بگم مادرشم و نمیتونم بغلش کنم کاش اون موقع جرئتش رو داشتم و بچه ام رو نمیدادم‌.
_هنوزم دیر نشده برای پس گرفتنش.

_خیلی دیره خیلی.
تا خواستم حرفی بزنم صدای ساشا از پشت سرم اومد:
_چی دیره؟!
با شنیدن صداش رنگ از صورت مامان پرید به سمتش برگشت و هول زده گفت:
_هیچی.
ساشا چشمهاش رو ریز کرد و نگاه مشکوکی به من و مامان انداخت سعی کردم خونسرد باشم بهش زل زدم و بیتفاوت گفتم:
_برای ستاره شیر خریدی؟!

ساشا سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_آره
به سمتش رفتم و وسیله ها رو ازش گرفتم ک نگاهم به ستاره و اشکان افتاد خواستم به سمتشون برم ک ساشا بازوم رو گرفت و گفت:
_راحتشون بزار.
_اون خواهرم و اذیت میکنه.
_ستاره یک بار ازش ضربه خورده انقدر عاقل هست ک برای بار دوم خام نشه.

با شنیدن حرفش ساکت شدم و فقط تو سکوت بهش خیره شدم حق با ساشا بود ستاره یکبار از اشکان ضربه خورده بود پس مطمئنان برای بار دوم بهش رو نمیداد ک بهش ضربه بزنه.
_بهار؟!
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و زل زدم به چشمهاش و گفتم:
_بله؟!

اشاره ای به خاله فاطمه کرد و گفت:
_خاله فاطمه چی داشت میگفت؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_هیچی داشت درمورد شوهرش حرف میزد.
جوری بهم نگاه کرد ک ساکت شدم انگار فهمید ک دارم دروغ میگم.

#ستاره

بدون اینکه توجهی بهش بکنم مشغول باز با ستایش شده بودم ک صداش بلند شد:
_از من متنفری؟!
به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_هیچ حسی بهت ندارم نه متنفرم ن عاشقتم هیچ.
_اما من دوستت دارم.
پوزخندی به حرفش زدم دیگه نه مثل گذشته دلم لرزید نه شروع کرد به تند تند زدن یخ زده بود انگاری ، صدای خشک و خشدارش بلند شد:
_تو هم هنوز عاشقمی!

به سمتش برگشتم و گفتم:
_نمیخوای این بازی مسخره رو بس کنی نه؟!
پوزخندی زد و گفت:
_کدوم مسخره بازی؟!
کلافه پوفی کشیدم ستایش رو بغل کردم و گفتم:
_دیگه به من نزدیک نشو برو یکی دیگه رو پیدا کن برای خودت.
اولین قدم رو برداشتم ک صداش بلند شد:
_ستاره؟!

حرصی به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
لبخند خاصی زد و گفت
_دوستت داره.
دروغه اگه بگم برای یه لحظه ماتم نبرد خشکم زد با شنیدن این حرفش تا بخوام به خودم بیادم خم شد سمتم و گفت
_تو هنوزم عاشق منی! اما من نه .
بعد گفتن این حرفش رفت اشک داخل چشمهام جمع شد لعنتی چجوری میتونست من رو بازی بده.

اشکم رو پاک کردم ک صدای بهار از پشت سرم اومد
_ستاره؟!
به سمتش برگشتم و لبخند تلخی زدم و گفتم:
_جانم آبجی؟!
_ناراحتت کرد؟!
_دیگه نمیتونه ناراحت کنه.
لبخند تلخی زد و گفت:
_بهش فکر نکن باشه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک خم شد گونه ام رو بوسید.

#بهار

از دیدن چهره ی ناراحت ستاره عصبی میشدم دست خودم نبود ستاره تنها خواهر من بود تنها کسی ک داشتم یادگاری مامان و بابام بود طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم اما اشکان هر لحظه اون رو ناراحت میکرد و اصلا براش مهم نبود، دلم میخواست اشکان رو اذیت کنم همون شکلی ک اون خواهرم رو اذیت کرد.
_بهار؟!
با شنیدن صدای خاله فاطمه از افکارم خارج شدم نگاهم و بهش دوختم و گفتم:
_جانم خاله؟!
_شما دوتا فقط خواهرید داداش ندارید؟!
با شنیدن این حرف خاله لبخند تلخی زدم و گفتم:
_داریم.
متعجب گفت:
_پس کجاست تا حالا ندیدمش ک؟!
_اون خیلی وقته ک رفته.
متعجب گفت:
_کجا؟!
_نمیدونم چند سال پیش ما رو ترک کرد رفت قبل فوت مادر و پدرم.
خاله فاطمه با ناراحتی گفت:
_خبری ازش ندارید؟!
سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_نه.
_ببخشید دخترم نمیخواستم ناراحتت کنم.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_ناراحت نشدم.
صدای مادر ساشا بلند شد:
_خوب ساشا مادر بریم؟!
ساشا با صدای خشداری گفت:
_آره.
ستاره ستایش رو ازم گرفت و همه به سمت ماشین رفتیم من و ستاره سوار ماشین ساناز اینا شدیم بقیه هم با ساشا. صدای عصبی ساناز بلند شد:
_اینا چقدر پرو بودند آخه.
متعجب گفتم:
_چیشد ساناز؟!
_ندیدی چه شکلی با تحقیر با ما رفتار میکردند؟!
با خونسردی گفتم:
_باید عادت کنیم سعی کنیم برامون مهم نباشه توجه نکنیم این اونارو بیشتر عصبی میکنه اما عکس العمل نشون بدیم خوشحال میشن.
صدای خاله فاطمه بلند شد:
_حق با بهار.
_اما مامان اونا حق ندارند با ما اون شکلی حرف بزنند.
خاله فاطمه با آرامش جواب داد:
_دخترم سعی کن هیچوقت زیاد رفتارشون برات مهم نباشه شکیلا همینه به هر طریقی میخواد نیش بزنه بیتفاوت باشی انگار آتیشش زده باشی.
ساناز با حرص گفت:
_باشه من کاریش ندارم اما اگر ببینم باز هم داره رو مخم راه میره بد جوابش رو میدم مامان.
دیگه ساکت شدیم و حرفی بینمون رد و بدل نشد ، حق با ساناز بود رفتار مریم و مامان ساشا خیلی بد بود تحمل رفتارشون کار سختی بود ، کاش اصلا به این سفر نمیومدند مخصوصا ک اشکان هم اومده بود.

صبح شده بود همه سر میز صبحانه بودیم ستاره هم داشت با خنده و بازی صبحانه ی ستایش رو میداد صدای سحر بلند شد:
_وای بهار نمیدونی چیشد!
متعجب گفتم:
_چیشد؟!
لبخندی زد و تا خواست حرفی بزنه صدای جیغ بلندی از بالا اومد متعجب و وحشت زده گفتم:
_چیشده؟!
خاله فاطمه هم مثل من گفت:
_چیشده یعنی؟!
اشکان و مامان بلند شدند به سمت طبقه بالا رفتند خاله فاطمه ک بلند شد منم بلند شدم پشت سرش حرکت کردم رفتیم طبقه بالا صدای داد و بیداد از اتاق ساشا داشت میومد.
_طلاقت میدم!
با شنیدن این حرف خشکم زد ، صدای عصبی مامان بلند شد:
_ساشا معلوم هست چی داری میگی؟!
ساشا با صدای عصبی گفت:
_خسته شدم میفهمی ، این زن منه اما نگو به همه پا داده و داره میلاسه الان اومدم تو اتاق میبینم داره با تلفن با دوست پسرش حرف میزنه.
مامان بهت زده گفت:
_چی؟!
صدای پوزخند عصبی ساشا اومد.
اشکان با صدایی ک سعی میکرد آروم باشه گفت:
_داداش شاید سوتفاهم شده اصلا حرف زدید؟!
_چه سوتفاهمی من خودم شنیده دل و قلوه دادن هاشون رو.
صدای عصبی مریم بلند شد:
_داری دروغ میگی.
_ببند دهنت و فهمیدی.
خاله مریم دستش رو روی شونه ام گذاشت ک به سمتش برگشتم بهم اشاره کرد تا همراهش به سمت پایین برم من هم پشت سرش حرکت کردم.
رفتم داخل سالن نشیمن نشستم ک صدای سحر بلند شد:
_چیشده بود طبقه بالا؟!
صدای خاله فاطمه بلند شد:
_دعوای بین زن و شوهر بود به ما ربطی نداشت.
نمیتونستم مریم رو درک کنم اون شوهر داشت ازدواج کرده بود با ساشا کسی ک این همه دوستش داشت حتی با نازا بودنش کنار اومد با اون گذشته اش ک از زبون من شنید پس مریم چجوری میتونست هنوز هم کار های گذشته اش رو تکرار کنه و در عین حالی ک متاهل و متهد بره خیانت کنه داشتم از هجوم این همه فکر دیوونه میشدم.

صبح شده بود ، کسل از جام بلند شدم دیشب اصلا شب خوبی نبود ساشا تا نیمه های شب داشت با مریم دعوا میکرد اینطور ک معلوم بود مریم در حال لاس زدن بوده ک ساشا صداش رو اتفاقی شنیده حالا معلوم نبود قراره چی بشه.
به سمت پایین رفتم جز سحر ساناز و ستاره کسی سر میز صبحانه نبود با صدای گرفته ای گفتم:
_سلام.
همه جوابم رو دادند روی میز خالی کنار سحر نشستم و گفتم:
_پس بقیه کجان؟!
با ناراحتی گفت:
_بخاطر اتفاق دیشب همه ناراحتند.
آهی کشیدم و گفتم:
_خیلی شب بدی بود.
صدای اشکان از پشت سرم بلند شد:
_برای تو ک بد نشد!
به عقب برگشتم و گفتم:
_منظورت چیه؟!
پوزخندی زد و گفت:
_واضح گفتم حرفم و تو هم شنیدی.
عصبی خواستم بهش چیزی بگم ک صدای ستاره بلند شد:
_بهار ولش کن.
با شنیدن صدای ستاره فقط رو به اشکان گفتم:
_آدم نیستی ک بخوام جوابت رو بدم.
و بعدش روی میز نشستم ک دوباره صداش بلند شد:
_جوری وانمود نکن ک انگار خیلی ناراحتی ، همه میدونن چقدر خوشحال شدی.
خونسرد به سمتش برگشتم دوباره و گفتم:
_خیلی خوشحال شدم از اینکه رابطه ی ساشا و مریم بهم خورد حالا راحت شدی؟!
_خودم میدونستم.
_پس بزن به چاک دیگه.
بعد از رفتن اشکان صدای عصبی ستاره بلند شد:
_چقدر پرو بود این پسره!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره اما به وقتش من حالش رو بد میگیرم حالا ببین.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن