آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 29

Rate this post

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

با رفتن ساشا نشستم روی تخت و شروع کردم به گریه کردن انگار اینبار واقعا همه چیز تموم شده بود و من باید میرفتم چون تاریخ انقضام تموم شده بود به چیزی ک میخواستند رسیده بودند حتی بخاطر دخترش هم بهم نگفت ک بمونم برای دلخوشی!به این فکر نکرد ک من با دختر کوچیکم و خواهرم کجا باید برم چجوری باید زندگی کنم ، مثل همیشه باید از اول شروع میکردم اون هم با این پول کم.
به ستاره پیام دادم بیاد داخل اتاقم طولی نکشید ک اومد داخل اتاق با دیدن صورت رنگ پریده ام و چشمهای اشکیم نگران اومد کنارم نشست و گفت:
_بهار چیشده باز کسی اذیتت کرده؟!
لبخند تلخی روی لبهام نقش بست کاش اذیتم میکردن کاش بهم بد و بیراه میگفتن اما افسوس ک اینا نبود ، با صدای گرفته ای گفتم:
_باید بریم‌.
صدای بهت زده اش بلند شد:
_کجا؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_یه جایی ک دور از همه باشیم!تاریخ انقضای من تموم شد.
صدای بغضدارش بلند شد:
_ستایش رو باید بدیم و بریم؟!
_نه
_پس چی؟!
به سمتش برگشتم به چشمهاش ک عجیب شبیه چشمهای مامانم بود زل زدم و گفتم:
_قراره بدون سر و صدا امشب بریم ستایش رو هم میبریم.
سکوت کردم چک رو به سمتش گرفتم ک گیج و گنگ بهش داشت نگاه میکرد بعد از مکث کوتاهی ادامه دادم:
_این پول هم بخاطر ستایش داد مثلا لطف کرد.
چشم های ستاره پر از خشم و نفرت شد با صدایی ک داشت میلرزید گفت:
_کثافط.
محکم بغلش کردم و در حالی ک نوازش میکردم گفتم:
_وسایلت رو جمع کن امشب بدون سر و صدا میریم دیگه نمیخوام هیچوقت این خانواده رو ببینم حتی ساشا رو.
ازم جدا شد خیره به چشمهام گفت:
_ما سه تا یه زندگی جدید میسازیم نگران نباش.
لبخند بهش زدم و گفتم:
_با وجود شما هیچ نگرانی ندارم.
_دوستت دارم.
لبخند عمیقی روی لبهام نشست من هنوز هم امید داشتم مگه دنیا به آخر رسیده بود ک من به عشقم نرسیده بودم وقتی خواهرم رو داشتم دخترم رو ک باید بهش میرسیدم داشتم.

بلاخره اون شب از اون همراه ستاره ستایش رو برداشتیم و برای همیشه اومدیم بیرون شب رفتیم یه مسافر خونه صبح ک شد دنبال خونه گشتیم اما پول ما کم بود آخرش تو یه خونه ویلایی یه آگاهی دیدم ک یه خدمتکار خانوم تمام وقت احتیاج داشتن با خانواده اش هم مکان میدادند و هم یه حقوقی داشتیم اون پولی ک ساشا داده بود رو هم ریختیم به حساب برای روز مبادا.
خانواده ای ک برای کار به خونشون نقل مکان کردیم یه خانواده پولدار بودند ک یه زن و مرد مهربون بودند سه تا دختر و دوتا پسر داشتند من هم وظیفه ام پختن غذا و سر و سامان دادن به کار ها بود روز ها میگذشت و ما داخل اون خونه ساکن بودیم ستاره درس خوند کنکور قبول شد فرستادمش دانشگاه ، اولش نمیخواست بره اما با اصرار های من رفت روز های خیلی سختی رو میگذروندیم اما سعی میکردم نزارم ستاره و ستایش کمبودی احساس کنند.
گاهی وقتها ک دلم برای ساشا تنگ میشد و احساس دلتنگی شدیدی میکردم پیراهنش رو میپوشیدم و میخوابیدم هنوز هم بوی عطرش میشد درست مثل گذشته اصلا نمیتونستم حتی لحظه ای عشقی ک به ساشا داشتم رو فراموش کنم روز به روز عطشم بیشتر میشد و قلبم بیشتر به درد میومد ، این روز ها عجیب حس میکردم ک قلبم داره مریض میشه درد میکنه اما نسبت بهش بیتفاوت شده بودم نمیخواستم ستاره نگران بشه من میتونستم با یه قلب مریض سر کنم من خیلی بیشتر از این درد ها و سختی ها رو تحمل کردم.
#چند_سال_بعد

_مامان؟!
با شنیدن ستایش ک حالا یه دختر جوون بیست و دو ساله شده بود به سمتش برگشتم لبخند عمیقی زدم و گفتم:
_جونم دخترم؟!
با حرص گفت:
_اون پسره داره برمیگرده؟!
متعجب گفتم:
_کی ؟!
_کی رو میگم بنظرت مامان همون پسره ی مغرور گوشت تلخ نچسپ سیاوش.
خنده ام گرفت از القابی ک به پسر آقا داد اما جلوی خودم رو گرفتم ، چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_جلوی زبونت رو بگیر ستایش اینا چیه داری بهش میگی اون بنده خدا مگه چیکارت کرده؟!
با شنیدن این حرفم مثل همیشه با یاد آوری حرفی ک سیاوش وقتی بچه بوده بهش زده چونش لرزید و با بغض گفت:
_ازش بدم میاد بهم گفت تو بابا نداری تو تو ….
با جاری شدن اشکاش نتونست حرفش رو ادامه بده دختره مظلوم من مثل همیشه با شنیدن این حرفش قلب مریضم به درد اومد ، به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم، آه ساشا چجوری تونستی دخترت رو بیخیال بشی کاش پیش خودت بود حداقل طعم بی پدری نمیچشید دخترم خیالم از بابتش راحت بود اما حالا با دیدن هر لحظه عذاب کشیدنش من هم عذاب میکشیدم.

با حرص به زمین خیره شده بودم حالا چرا بعد این همه سال باز دوباره داشت برمیگشت ازش متنفر بودم پسره ی مغرور خودخواه همیشه باهام بد بود از موقع ای ک بچه بودم همش بهم سرکوفت میزد تحقیرم میکرد مسخره ام میکرد ، قلبم رو میشکوند میگفت بابا نداری انقدر اضافه بودید ک بابات ترکتون کرده، با یاد آوری حرف هاش همیشه حالم بد میشد .
_ستایش ستایش!
با شنیدن صدای سامان به عقب برگشتم با چهره ی اخمالود بهش خیره شدم و با غیض گفتم:
_بله
با دیدن صورتم تک خنده ای کرد و برعکس اون خودخواه با لحن مهربونی گفت:
_چرا اخم کردی باز بانو!از من ناراحتی کاری کردم؟!
سری به نشونه ی منفی تکون دادم ک دوباره صداش بلند شد:
_پس چیشده؟!
_اون پسره داره برمیگرده.
متعجب گفت:
_کی؟!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_داداش جونت سیاوش.
با شنیدن این حرفم قهقه ای زد و گفت:
_پس از این ناراحتی آره؟!
لب برچیدم و گفتم:
_اون باز میخواد بیاد من رو اذیت کنه میدونم همیشه وقتی میبینمش حالم بد میشه بهم گفت پدر ندارم مسخره ام کرد گفت اضافیه ام.
نتونستم ادامه بدم مثل همیشه اشکام روی صورتم جاری شدند ، صداش مهربون شد:
_اون بزرگ شده ستایش دیگه اذیتت نمیکنه.
_دوباره میکنه مطمئنم.
_ستایش
با چشمهای درشت اشکیم بهش زل زدم ک با لحن مطمئنی گفت:
_من مثل داداش بزرگترت همیشه همراهتم نمیزارم هیچکس اذیتت کنه فهمیدی؟!
با شنیدن حرف هاش گریه ام بند اومد لبخندی روی لبهام نشست ک با دیدن لبخند روی لبهام اون هم متقابلا لبخندی زد و گفت:
_همیشه بخند.

اخم کرده نشسته بودم ک صدای خاله ستایش بلند شد:
_چرا اخم کردی وروجک؟!
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_اون پسره داره میاد.
خاله متعجب گفت:
_کدوم پسره ؟!
_سیاوش پسرشون داره برمیگرده پسر سارا خانوم و آقا حامد.
لبخندی روی لبهای خاله نشست با خوشحالی گفت:
_پس بلاخره داره میاد.
چشمهام گرد شد با حرص داد زدم:
_خاله.
با شنیدن صدای دادم خنده اش گرفت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_خوب تو چرا ناراحتی اون داره میاد؟!
_چون اذیتم میکنه
_نترس فکر نکنم بخواد اذیتت کنه.
صدای مامان بلند شد:
_راست میگه خاله ات دیگه از وقتی شنیده داره سیاوش میاد زانوی غم بغل گرفتی خوب عزیز من اون برای سال ها پیش ک اذیتت میکرد الان بزرگ شده چرا باید تو رو اذیت کنه.
با حرص گفتم:
_نمیخواد ازش دفاع کنید من از اون پسره ی مغرور خودخواه از دماغ فیل افتاده متنفرم.
مامان چشم غره ای بهم رفت ک شونه ای بالا انداختم ، مامان بلند شد و گفت:
_حرف های شما تمومی نداره من برم ببینم به کار هام برسم.
با رفتن مامان صدای خاله ستاره بلند شد:
_باید کم کم بفکر پیدا کردن یه خونه باشیم.
_چرا؟!
_تا ابد ک نمیشه اینجا بمونیم دستای خواهرم رو نگاه از بس کرده همشون زخم شدن نمیتونم بزارم دیگه کار کنه باید یه خونه پیدا کنیم و بعدش بریم حقوق من کفایت زندگیمون رو میده پس لازم نیست بهار کار کنه.
با شنیدن حرف های خاله بغض کردم هر وقت دست های مامان رو میدیدم فقط یه چیز تو ذهنم میومد چرا بابام مامانم رو ترک کرد و تو این وضعیت سخت تنهاش گذاشته بود.

_ستاره؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
_بابام چرا مامانم رو ترک کرد؟!
با شنیدن این حرف برای چند دقیقه خشکش زد اما بعدش به خودش اومد چشمهاش پر از تنفر شد و گفت:
_نمیدونم
_اما…
نزاشت حرفم رو ادامه بدم بلند شد و گفت:
_من باید برم کار دارم خداحافظ.
خداحافظی باهاش کردم ک رفت ، میدونستم خاله میدونه اما هیچوقت به من نمیگفتند چراش رو خودم هم نمیدونستم همیشه حسرت داشتن یه پدر رو داشتم اما هیچوقت نداشتمش.
_ستایش
با شنیدن صدای داد سامان با حرص از خونه زدم بیرون به سمت صدا حرکت کردم سامان چند قدم اون ور تر ایستاده بود و داشت داد میزد با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_چخبرته چرا داد میزنی؟!
لبخندی زد و گفت:
_نیلوفر برگشته.
جیغی کشیدم و با هیجان گفتم:
_چی؟!
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_نیلوفر برگشته.
با خوشحالی گفتم:
_الان کجاست؟!
_داخل خونه بیا بریم پیشش.
_باشه.
نیلوفر خواهر سامان بود بیست و هشت سالش بود و یه مدت رفته بود خارج درس میخوند اینجا نبود حالا هم ک برگشته بود قبلا ک بود دوستای خوبی بودیم و حالا خیلی ذوق زده بودم بخاطرش.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن