آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 32

4.9 (98.57%) 14 vote[s]

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

آماده شده بودم تا برم دنبال کار من بیست و دوسالم شده بود دیگه اصلا حوصله ی درس خوندن برای کنکور رو نداشتم حداقلش اینجوری یه کمکی به مامان میکردم، داشتم از خونه خارج میشدم ک صدای مامان از پشت سرم اومد
_ستایش ، ستایش
با شنیدن صداش ایستادم نگاهم و بهش دوختم و گفتم:
_جانم مامان چیشده؟!
اومد سمتم و با صدای گرفته ای گفت:
_کجا داری میری این وقت صبح
نگاهی به ساعت انداختم ک ساعت هفت صبح بود
_مامان دارم میرم دنبال کار.
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_لازم نکرده برای چی کار کنی؟!
_مامان من بیست و دوسالم شده نمیتونم ک بیکار بمونم باید یه کاری پیدا کنم
_نمیخواد تو باید درست رو بخونی
_مامان من دیگه حدصله ی درس خوندن ندارم حداقل بزار کار پیدا کنم یه کمک دستی برات باشم.
با خشم بهم خیره شد و گفت
_زود باش برو تو خونه نمیخواد کار کنی تو باید درس بخونی بری دانشگاه اگه لازم به کار کردن تو بود خودم بهت میگفتم اما لازم نیست میفهمی؟
_ولی …
_زود باش برو داخل خونه.
نتونستم بیشتر از این اصرار کنم کاش بهش نمیگفتم ، باید میفهمیدم اون مثل همیشه با کار کردن من مخالف
_ستایش
با شنیدن صدای سامان ایستادم ، مامان هم تهدید وار بهم نگاهی انداخت و رفت دست به سینه به سامان خیره شدم و گفتم:
_بله
_کجا داشتی میرفتی؟!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_به شما ربطی نداره
_شما!؟
پوزخندی زدم و گفتم
_اوه ببخشید یادم رفته بود ما اینجا خدمتکاریم باید میگفتم آقا!
_ستایش

_بله
_من معذرت میخوام
_چرا معذرت حرف هایی ک تو دلت بود رو گفتی پس نباید معذرت خواهی کنی.
با پشیمونی و ناراحتی داشت بهم نگاه میکرد ، از دست سامان دلخور بودم اون از بچگی باهام بزرگ شده بود مثل یه داداش بود برام ولی با حرف هایی ک زد خیلی ناراحت شدم و هنوز ازش دلخور بودم ، بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم به سمت خونه حرکت کردم ،لباس هام رو عوض کردم و خواستم بخوابم ک صدای باز شدن در خونه اومد و صدای خاله ستاره بلند شد:
_ستایش پاشو
با شنیدن این حرفش نشستم و گفتم
_جانم چیشده
_امروز کلی مهمون دارند باید بریم کمک بهار
در حالی ک داشتم بهشون زیر لب فحش میدادم بلند شدم آخه اون غول بیابونی دیدن داره ک بخاطرش همه باید بیان خوبه دیروز اومدند امروز هم میخوان بیان انگار کی اومده!
داخل عمارت ک شدیم نگاهم به سیاوش و سامان افتاد ک داشتند حرف میزدند سرم رو پایین انداختم و پشت سر خاله حرکت کردم ک صدای سیاوش از پشت سرم بلند شد:
_هی تو وایستا!
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم و سرد گفتم
_بله
_برو اتاقم رو تمیز کن کثیف شده!
کفری بهش خیره شدم و گفتم
_وظیفه ی من تمیز کردن اتاق های شما نیست بهتره برید به بقیه ی خدمتکارها بگید!
_پس تو اینجا چیکار میکنی
با حرص گفتم
_فضولی؟!

ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خدمتکار انقدر وقیح
خواستم دهن باز کنم بگم خدمتکار خودتی ک صدای مامان از پشت سرم اومد
_ستایش دخترم زود باش بیا
_چشم مامان
و چشم غره ای به اون پسره ی از خودراضی رفتم به سمت آشپزخونه حرکت کردم داخل ک شدم صدای خاله بلند شد
_چی داشت بهت میگفت اون پسره؟!
لبخند حرص دراری زدم و گفتم
_میخواستی چی بگه مثل همیشه میخواست تحقیرم کنه ک نزاشتم جوابش رو دادم پسره ی الدنگ
مامان توبیخ گر بهم خیره شد و گفت
_ستایش
شونه ای بالا انداختم و گفتم
_دروغ ک نمیگم
مامان سری تکون داد و دیگه حرفی زده نشد همه مشغول غذا پختن شدیم ، همه ی کار ها رو انجام دادیم وقتی تموم شد با خوشحالی دست زدم و گفتم
_تموم شد
مامان تک خنده ای کرد و گفت
_تو برو بخواب دیگه دخترم بقیه اش ما هستیم.
انقدر خسته بودم ک بدون چون و چرا قبول کردم و به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم وقتی از کنار استخر داشتم رد میشدم صدایی اومد
_هنوز ک زبونت مثل درازه
با شنیدن این حرف چون یهویی بود هینی کشیدم و به عقب برگشتم با دیدن سیاوش چشم غره ای بهش رفتم و با عصبانیت گفتم
_نمیتونی عین آدم حرف بزنی!؟
پوزخندی زد و گفت
_آخه آدم نمیبینم
عوضی باز داشت کفرم رو درمیاورد بهتر بود بی خیالی طی کنم تا اون خودش به خواسته اش نرسه.

بدون توجه بهش حرکت کردم ک صداش بلند شد
_فکر نمیکردم هنوز خدمتکارای این خونه باشند
کفری به سمتش برگشتم و گفتم
_چیه مشکلی داری؟!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_با وجود تو آره
عصبی گفتم
_خوب بدرک ک مشکل داری برو سرت رو بکوب روی دیوار پسره ی پفیوز
دیگه اصلا واینستادم تا به حرف هاش گوش بدم این پسره قصدش فقط این بود اعصاب من رو خراب کنه مریض روانی باید میرفت یه دکتر خودش رو نشون میداد.
* * * *
_ستایش بیدار شو
گیج نالیدم
_ولم کن مامان خسته ام اصلا درست و حسابی نخوابیدم
_پاشو لنگ ظهره دیگه تا کی میخوابی
با شنیدن این حرفش کلافه تو جام نشستم و در حالی ک غر میزدم بلند شدم به سمت سرویس حرکت کردم
_مامان
_جانم
_اون پسره ی مریض کی قراره برگرده؟!
صدای متعجب مامان بلند شد
_پسره ی مریض کیه
پوزخندی زدم و گفتم
_همون پسره ی فرنگی دیگه
_ستایش
_چیه دروغ میگم پسره ی روان پریش هنوز نیومده سر جنگ با من داره انگار چیکارش کردم.
_دخترم این چه طرز حرف زدن زشته نگو.

خیلی آروم روی تخت نشسته بودم ک صدای زنگ تلفن بلند شد نگاهی به شماره انداختم اصلا نمیشناختم دکمه ی اتصال رو زدم و گفتم
_بله بفرمائید؟!
صدای خشک و سردی بلند شد
_بهار!؟
متعجب از شنیدن اسم مامان جواب دادم
_مادرم نیست من دخترشم چیزی شده؟!
با شنیدن این حرفم سکوت کرد بعد از مکثی جواب داد:
_بهش بگو اشکان زنگ زد بهش زنگ بزن باهات کار مهمی داره
_باشه
بعد از خداحافظی قطع کردم اشکان کی بود دیگه چرا مامان تا حالا اسمی از همچین شخصی نیاورده بود داشتم به این چیزا فکر میکردم ک در اتاق زده باز شد و صدای مامان اومد:
_چقدر خسته شدم.
_مامان
با شنیدن صدام نگاهش و بهم دوخت و گفت
_جانم
_خوبید؟!
_آره دخترم
_یکی زنگ زد به اسم اشکان گفت بهش زنگ بزنید کار مهمی داره.
با شنیدن این حرفم حس کردم رنگ از صورت مامان پرید شکه گفت
_اشکان
مشکوک بهش خیره شدم و گفتم
_مامان خوبی؟!
_آره آره ، تلفن رو بده
تلفن رو بهش دادم ک از اتاق رفت بیرون خیلی کنجکاو شده بود بعد از چند دقیقه بلند شدم از خونه خارج شدم مامان پشت خونه داشت صداش میومد حرکت کردم ک صدای مامان بلند شد..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن