آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 31

5 (100%) 1 vote[s]

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

از صدای دادش چشم هام به شدت باز شد. با دیدن همون اتاق، دست های بسته ام… نفسم از ترس رفت.
از شدت وحشت دهنم خود به خود باز شد و چنان جیغی کشیدم که مطمئنن تا به حال هنجره ام به خودش ندیده بود.
و بعد… درست مثل بارونی شدن شیشه ی ماشین؛ در یک روز طوفانی و غبار آلود چشم هام دچار پارادوکس شد و همه چیز سیاه شد… سیاه تر از… نمی دونم. چیزی برایش وجود نداشت.

با صدای بسته شدن در انگار به خودم اومدم. پلک هام به هم خورد و چشم هام رو باز کردم.
چشمم که به سقف سفید افتاد، هین بلندی از ترس کشیدم و خودم رو روی تخت بالا کشیدم.
به طور هیستریک و دیوانه وار کلمه ی نه از دهنم بیرون ریخته می شد.
چشمم که به دست های آزاد و سالمم افتاد یهو آرامش به تنم تزریق شد و روی تخت آروم گرفتم.
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.
انگار برخورد دیوار با سرم مثل اتصال یک سیم رابط با یک رایانه غول پیکر، باعث هجوم اطلاعات به سرم شد. چشم هام از شوک باز شد و رو به دیوار رو به روم خشک شد. اون قدر سفت و محکم که نه تنها صدای در که حتی صدای آرشا هم باعث تکون خوردنشون نشد.

ریز به ریز خاطراتم… همه چی!
-اوه خدایا شکرت… کی بهوش اومدی؟
می خواستم بگم مگه الان تو نبودی که از اتاق رفتی بیرون؟ اما توی سکوت نگاه خیره ام رو از دیوار جدا کردم و بهش نگاه کردم.
– الان خوبی؟
می خواستم بگم نه… هم گلوم درد می کنه… هم ریه هام… هم قلبم. اما فقط نگاهش کردم.
– آخه چرا این قدر به خودت اهمیت نمی دی؟!
برای لحظه ای سرش رو بالا گرفت و با خودش گفت: چی دارم می گم؟… می دونی وقتی پیدات کردم تو چه حالی بودی؟ تقریبا یک لایه از یخ، پوستت رو پوشونده بود! کی آخه با اون وضع زیر برف می خوابه؟! کی اصلا زیر برف می خوابه؟!
زل زدم به چشم هاش تا بفهمم این واقعا نگرانیه یا فیلمه. اگه فیلم بازی می کنه پس چرا حرص خوردنش واقعیه؟! چرا سر روش بهم ریخته است؟… چرا چشم هاش نشون از خستگی می دن؟ چرا ته ریشش بلند تر از همیشه اس؟ مگه همیشه تو فیلما این آثار آدمای نگران نیس؟ واقعیه یا مثل فیلم ها فیلمه؟
– اصلا می شنوی چی می گم؟!
یک کلمه گفتم: گرمم بود.
صدام در حد اگزوز موتور صد گرفته بود.
چند لحظه مبهوت نگاهم کرد و گفت: گرمت بود؟! می دونی ممکن بود بمیری؟! اگه یک در صد به این فکر نمی کردم که تو که این قدر زود بیدار نمی شی ممکن بود واقعا بمیری!

نفس خونسردم رو بیرون فرستادم و گفتم: احتمالا این قراره آرزوی تو و بابات و بقیه بشه.
چشم هاش خود به خود ریز شد و گفت: چی می گی؟!
بی تفاوت دستم رو سمتش دراز کردم و گفتم: گوشیت رو بده… ام… این جا لباس دارم؟
گیج به کمد اشاره کرد و گفت: آره.
و بعد گوشیش رو به دستم داد. نمی دونم اون روحیه نترس از کجا اومده بود. ولی هرچی که بود باعث شد دست هام روی شماره ها به حرکت در بیان و زنگ بزنم.
خیره به نگاه گنگ و گیج آرشا گوشی رو گذاشتم در گوشم.
– الو؟… بفرمایین.
– سپهر…
با خارج شدن این اسم از دهنم ابعاد چشم های آرشا بزرگ تر شد و اون طرف صدای بلند و نگران سپهر: سلناست! سلنا؟ کجایی؟! مردم از نگرانی؟! باز بلا که سرت نیاوردن؟ چر…
حرفش رو قطع کردم و باز خیره به چشم های آرشا گفتم: نه. حالا دیگه نوبت ماست. بهتره کارهات رو ببری مرحله بعد. اون چیزی رو که می خوایم پیدا کردم.
و باز خیره به چشم های آرشا بی توجه به ضعف و حالت تهوعی که داشتم پاهام رو از تخت آویزون کردم و گفتم: حالا اگه تشریفت رو ببری بیرون می خوام لباسم رو عوض کنم.
بی رحمانه تر ادامه دادم: دوست دارم از این در که رفتی بیرون، دیگه برنگردی… آقای ملقب به ای جی.

دیگه شوکه تر از این نمی شد. لب زد تا چیزی بگه اما صدایی ازش خارج نشد.
توی تاریک و روشن اتاق شمرده شمرده گفتم: برو بیرون!
به خودش اومد و گفت: باید باهم حرف بزنیم. زود تصمیم نگیر!
خدای من!… چطور این قدر می تونست نسبت به کارهایی که درش دخیل بوده بی شرم باشه و باز هم بخواد چیزی رو درست کنه؟
نگاهم بین چشم هاش چرخید. چی راست بود؟
-نمی خوام چیزی بشنوم.
سرم رو کج کردم و به سمت دیگه نگاه کردم. اما به شدت سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت: حق نداری یک آدم رو از گذشته اش و چیزایی که می دونی قضاوت کنی.
صدام رو بردم بالا گفتم: دقیقا می خوام همین کار رو کنم!
دست هاش از دو طرف صورتم سر خورد و روی شونه هام نشست. فشار دستش بیش تر شد و گفت: من هیچ وقت بهت دروغ نگفتم!

پسش زدم و گفتم:
– مهم نیست!
با دست هام هولش دادم و بلند تر گفتم: تو همیشه باعث می شی قلبم درد بگیره! نمی تونم بیش تر از این به چشم هات زل بزنم و یاد این بیوفتم که چقدر احمقانه بهت…
با نفرت تو صورتش داد زدم: از پیش من برو!
نگاهش شکسته تر از قبل چند لحظه ای خیره به چشم هام لرزید. چند قدم به عقب برداشت و بعد به سرعت از اتاق خارج شد.
ناخداگاه هق هق گریه ام از اختیارم خارج شد اما سریع با یک نفس عمیق فرو فرستادمش.

از داخل کمد کوچیک داخل اتاق لباس هام رو بیرون کشیدم و به سختی تنم کردمشون. صورتم باز می سوخت. یا از هجوم احساسات یا سرما خوردگی… خوب یاد گرفته بودم خودم رو گول بزنم

اما تا کجا می تونستم دوام بیارم؟ بیش تر از مسافت تخت تا در اتاق؟… دور تر از مسافت اتاق تا در خروجی بیمارستان؟ یا دور تر… مثلا خونه؟
هیچکدوم… حتی به در اتاق نرسیده بودم که سد اشک هام شکسته شد. می دونستم آرشا بر نمی گرده اما از ترس دیده شدن گریه ام با سری پایین افتاده به سرعت از بیمارستان خارج شدم.
با همون حال زار و اشک هایی که قاطی هوای سرد و باد شده بود تا خود خونه پیاده رفتم.
دیگه اشک هام بند اومده بود. دیگه گریه ام نمی اومد. می دونستم درد دلم چیه. هرچقدر هم به خودم دروغ می گفتم یک چیز مشخص بود. هنوز می خواستمش…
نگاه آخرش از جلوی چشم هام کنار نمی رفت. گزینه های تصمیم گیری هی توی سرم تکون می خوردن و تمرکزم رو بهم زده بودن.
جلوی در حیاط بی حواس دست کردم داخل جیبم تا کلید بندازم اما یادم افتاد که کلیدم رو بخاطر آرشا بین وسایلام مخفی کرده بودم. کلافه کوچه رو از نظر گذروندم. نمی دونستم کسی خونه هست یانه. اصلا نمی خواستم کسی متوجه بشه من برگشتم.
با احساس تکون خوردن در سریع فاصله گرفتم و به سرعت از در فاصله گرفتم.
پشت بوته ها قایم شدم که در کاملا باز شد و ماشین بابا از خونه بیرون اومد. صبح بود یا عصر؟ از ابری بودن هوا نمی شد هیچ کدوم رو تشخیص داد.
با فاصله گرفتن از در دوباره ریموت رو زد و سرعت بیش تری به ماشین داد.
فرصت رو غنیمت شمردم و قبل از این که در بسته بشه وارد حیاط شدم.
بی سر و صدا خودم رو به یاس های نزدیک اتاقم رسوندم.
چندین برابر قبل بزرگ تر شده بودن. خوش شانس بودم که زمستون بود و برگ و گل نداشت.
زانو زدم روی زمین و با دست هایی که از ضعف به شدت می لرزیدند برف رو از روی زمین کنار زدم.
چنگم رو داخل خاک فرو بردم و کنار زدم. با هر دو دست شروع کردم به کندن زمین. زیاد عمیق نبود. شاید بیست سانتی متر. اون قدر کندم تا بلاخره دستم چیزی به جز خاک رو لمس کرد.

مکث نکردم و بیرون کشیدمش. خاک و گل رو از روش کنار زدم و بلند شدم. با همون دست های گلی در خونه رو باز کردم و رفتم داخل. هیچ کس نبود… چشمم به ساعت افتاد. هفت و چهل و پنج دقیقه.
یعنی کی بهوش اومده بودم؟
کله ی صبح؟ تا اون موقع بیدار بوده؟ ندیدی خسته بود؟
باز چشم هام پر از اشک شد که با اخم جمعش کردم. مگه این ده ماه رو می شد فراموش کرد؟! قبل اون رو چی… همیشه که بد نبوده. اصلا مگه بد بوده؟
از خودم پرسیدم: مگه تاحالا اذیتت کرده؟ سرت داد زده؟ ته ته آزارش اخمش بود.
کلافه نفسم رو فوت کردم و وارد اتاقم شدم. با همون سر و وضع گلی و خاکی روی زمین نشستم.
عفونت گلوم باعث شده بود گلوم حسابی درد بگیره و به احساسات بدم اضافه شه.
پلاستیک مشکی رو از داخل کیسه بیرون کشیدم و بازش کردم. کاغذ ها نم برداشته بودن و جوهرشون یکم پخش شده بود اما هنوز هم واضح بودن.
خاک رو از روی گوشی قبلیم که دوسال و خورده ای دفن شده بود رو برداشتم. نمی دونستم نم اون رو هم خراب کرده یا نه. زدمش به شارژ تا امتحانش کنم.
دوباره وسط اتاق نشستم و مدارک رو چک کردم.
عکس از قربانی ها…
قرارداد ها…
روی بعضی هاش امضای آرشا هم بود. علاوه بر اون امضای باباش، دوتا از عموهاش و… کسایی که نمی شناختمشون.
دوباره خاطره ی اون روز که این مدارک رو بدست آوردم توی ذهنم مرور شد.
نفسم رو فوت کردم و روی زمین دراز کشیدم.
خدایا می شه برم گردونی به اون عقب ترا؟ می خوام یک سری تصمیماتم رو عوض کنم… مثلا کنکور تجربی ندم.
نمی شه؟
خب دانشگاهم رو تهران نمی زنم. یا اصلا کلاس های استاد جهان رو بر نمی دارم. هوم؟
نه. می شه برگردم عقب تر؟ برم اون عقب تر ها و کاری کنم اصلا باباش نیاد تو این خط؟ بعد آرشا یک استاد معمولی باشه… ولی بعدش این اتفاق ها می افتاد؟ عاشقت می شد؟ اصلا تو رو می دید؟
نفسم رو با آه بیرون کشیدم و گفتم شایدم راست نمی گه؟
با حرص بلند شدم و گفتم: لعنت بهت! لعنت به… لعنت به مغزم که دو دقیقه نمی ذاره بهت فکر نکنم!
کشوی میزم رو بیرون کشیدم و از داخلش کبریت رو برداشتم و همین طور گوشی رو از شارژ.
آخرش که چی؟ به آخرش فکر کرده بودم؟…

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

    1. سلام پارت جدید باید نویسنده بزاره که ماهم قرار بدیم پیگیر باشید تمامی رمانه ا بمحض پارت گذاری قرار داده خواهند شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن