آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 33

Rate this post

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_اون هیچ حقی نسبت به دختر من نداره.
با شنیدن این حرف خشکم زد طولی نکشید ک صدای داد مامان بلند شد:
_چطور الان یادش افتاده یه دختر داره اون روزی ک من و پرت کرد از خونه و پول ناچیزی بهم داد و گفت برو بفکر دخترش نبود دخترش رو نمیخواست حالا یادش افتاده دختر داره فکر کردید من خرم میزارم دخترم باز پاش رو تو اون لجن زار بزاره.
مامان ساکت شد بعد از چند ثانیه گفت
_نه تو گوش کن من دخترم رو از سرراه نیاوردم ک هر وقت خواستید بیاید داغونش کنید جرئت نزدیک شدن به دختر من رو ندارید هیچکدومتون ساشا اگه پدر بود پدری میکرد برای دخترش نه اینکه دخترش رو بندازه بیرون دیگه هم زنگ نزن به ما برای گفتن این چرت و پرتا هیچوقت نزاشتم ذهنیت ستایش نسبت به پدرش خراب بشه پس مجبورم نکن من نمیخوام دخترم ناراحت بشه .
بعد گوشی رو قطع کرد سریع به سمت خونه حرکت کردم و داخل اتاق شدم اشکام بی وقفه روی صورتم جاری شده بودند بلاخره فهمیده بودم پدرم من رو نخواسته مادرم رو نخواسته!
انقدر گریه کردم تا خوابم برد صبح از خواب بیدار شدم
_ستایش
با صدای گرفته ای گفتم
_جانم مامان
_چشمهات چرا انقدر قرمز شده
_نمیدونم شاید بخاطر حساسیت فصلیه

داخل حیاط زیر درخت نشسته بودم ، بلاخره فهمیده بودم پدرم من رو نمیخواسته و حالا میخواد من رو داشته باشه اما من دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش تنها حسی ک بهش الان دارم حس تنفره باید میفهمیدم ک اون خیلی وقت ما رو ترک کرده وقتی از مامان درمورد بابام میپرسیدم همیشه ناراحت میشد پس برای همین بود ولی هیچوقت بدش رو هم نگفت تا تصویر خوبی ک ازش تو ذهنم ساخته بودم خراب نشه آخ مادر من تو چقدر دلسوز این مردی!
_ستایش
با شنیدن صدای سامان سریع اشکام رو پاک کردم و اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم
_بله؟!
_گریه کردی؟!
_نه
با نگرانی گفت
_دروغ نگو گریه کردی چرا ولی؟!
سرم رو بلند کردم و با چشمهای قرمزم زل زدم تو چشمهاش و گفتم
_به تو ربطی نداره
_ستایش
بدون توجه خواستم از کنارش رد بشم ک بازوم رو گرفت با خشم گفتم
_ولم کن
_ستایش باید حرف بزنیم
بازوم رو محکم از دستش کشیدم بهش خیره شدم و گفتم
_چه حرفی هان باز میخوای تحقیر کنی یا توهین کدومش مونده زود باش بکن پس
با ناراحتی گفت
_اما من منظوری نداشتم ستایش
داشتی یا نداشتی بهم توهین کردی درسته؟!

_ستایش چرا نمیفهمی من عصبی بودم نمیفهمیدم چی میگفتم
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_ولی با حرفات دل من رو شکوندی نمیتونم فراموش کنم.
بعد تموم شدن حرف هام به سمت خونه رفتم ، بااینکه دلم براش تنگ شده بود اما غرورم اجازه نمیداد ک بعد شنیدن اون همه حرف بخوام به سمتش برم
_ستایش
با شنیدن صدای خاله ستاره بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_حالت خوبه؟!
_آره
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_اما چشمهات قرمزه کسل و بیحالی دروغ نگو راستش و بگو چت شده.
_واقعا چیزیم نیست فقط یخورده کسلم.
با شنیدن صدای زنگ موبایلم برداشتمش با دیدن شماره دیروزی تموم وجودم پر شد از نفرت بلند شدم و رو به خاله ستاره گفتم:
_جواب دوستم رو بدم میام
_بله؟!
صدای مردونه ای پیچید:
_سلام با بهار خانوم ک…
نزاشتم حرفش تموم بشه گفتم
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی میگم من نه پدری دارم نه پدری میشناسم ک بخوام بیام پیشش یکبار دیگه هم به مادرم زنگ بزنی من میدونم و تو مزاحم زندگی کردن ما نشید

_اما پدرت….
حرفش رو قطع کردم
_گفتم ک پدری ندارم پس زنگ نزن ک بد میبینی.
بعدش گوشی رو قطع کردم و لعنتی زیر لب گفتم
_پس همه چیز رو فهمیدی؟!
با شنیدن صدای مامان از پشت سرم به سمتش برگشتم داشت با چشمهای اشکی بهم نگاه میکرد
_مامان
_بریم خونه حرف میزنیم
دنبالش حرکت کردم و داخل خونه شدم صدای خاله ستاره بلند شد
_خوبید چیشده
مامان بدون توجه به حرف خاله ستاره زل زد تو چشمهام و گفت
_از کی فهمیدی؟!
_همون روزی ک شما داشتید باهاش تلفنی حرف میزدید.
_بشین
نشستم خودش هم اومد نشست و شروع کرد به تعریف کردن زندگیش هر چقدر بیشتر میگفت بیشتر بهت زده و شکه میشدم یعنی واقعا تموم این حرف ها واقعیت داشت
_مامان
با صدای بغض آلودی گفت:
_جانم
_اون مرد چطور تونست
_بعضی وقتا همه چیز از هر کسی بعیده .
_ازش متنفرم
_من این حرف هارو نگفتم ک از بابات متنفر بشی.

پوزخندی زدم و گفتم:
_چه دلیلی میتونه وجود داشته باشه من ازش متنفر نشم اون مرد به اصطلاح پدر من رو نخواسته شما رو نخواسته اصلا مردونگی نداشته.
_ستایش.
با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم:
_مامان درک تموم اینا برای من خیلی سخته مخصوصا وقتی تموم بچگیم رو بااین فکر بزرگ شدم ک اون من رو میخواست و من تموم بچگیم دوستش داشتم بااینکه نبوده بهش فکر کردم…
اشکام اجازه نداد تا بیشتر حرف بزنم مامان اومد سمتم کنارم نشست و محکم بغلم کرد تو بغلش حسابی گریه وقتی آروم شدم ازش جدا شدم با صدایی ک بشدت گرفته بود گفتم:
_دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش.
_ستایش
به چشمهای مادرم زل زدم و گفتم
_جانم
_من هیچوقت برای دیدن تو و پدرت مانع ات نمیشم اما میدونم بهت آسیب میزنه ، همسرش مریم نتونسته هیچوقت باردار بشه به دروغ گفته بود حامله اس برای همین ساشا تو رو به من داد تا برای همیشه بریم ولی همسرش دروغ گفته حامله نبوده و حالا سال هاست ک دنبال تو.
_اگه همسرش حامله میشد دنبال ما نمیگشت.
_نه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن