آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 34

5 (100%) 3 votes

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_پس من نمیخوام هیچوقت برگردم پیش همچین پدری و ازش متنفرم ، اون اگه واقعا پدر بود بین بچه هاش فرق نمیذاشت من هم بچه اش بودم چرا باید ولم کنه اون اصلا دوستم نداشته پس دلیلی نداره بخاطرش ناراحت باشم.
_ستایش
سرم رو بلند کردم و به مامان خیره شدم و گفتم:
_جانم
_معذرت میخوام
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چرا معذرت خواهی میکنید؟!
_بابت اینکه ناراحتت کردم
اخمام رو توهم کشیدم و گفتم:
_مامان لطفا شما اصلا من رو ناراحت نکردید پس لطفا به این بحث خاتمه بدید باشه ؟!
_باشه دخترم
* * * *
چند مدت گذشته بود و من سعی میکردم اصلا به پدرم و گذشته فکر نکنم مخصوصا با حرف هایی که مامان زده بود ولی چقدر عجیب که مادر من این همه صبور بوده و صبوری کرده شاید اگه من جای مادرم بودم اصلا تحمل نمیکردم و نمیتونستم ، چقدر احمق بودم که میخواستم خودم رو خار و خفیف کنم و دنبال همچین پدری باشم.
_ستایش
با شنیدن صدای خاله ستاره سرم رو بلند کردم و بهش‌خیره شدم که صداش بلند شد:
_چرا چشمهات قرمزه گریه کردی؟!
محکم گفتم:
_نه
_ستایش
_جانم
_قضیه ی پدرت رو شنیدی درسته؟!
سری تکون دادم و گفتم
_آره
_ناراحت شدی
_آره شدم اما یاد گرفتم فراموش کنم ناراحتی گریه کردن چه سودی داره برای همچین آدمایی من از همشون متنفرم.
_متاسفم ، بهار هیچوقت نمیخواست تو بفهمی و روحیه ات خراب بشه برای همین هیچوقت چیزی بهت نگفت.
_میدونی چیه خاله
_چی؟!
_من با فهمیدن این چیزا فقط یه چیز فهمیدم ، مامان دل خیلی بزرگی داره با اون همه بدی که بهش شده باز هم هیچوقت بد پدرم رو پیش من نگفت.
_چون نمیخواست ذهنیتت نسبت به پدرت خراب بشه از طرفی هم نمیتونه تو رو دست اونا بسپاره میفهمی دیگه؟!
_آره خاله.
_الان هم هوا سرده پاشو بیا داخل مامانت نگرانته.
لبخندی زدم و بلند شدم من با وجود داشتن مادر مهربون و خوبی ک داشتم اصلا چه نیازی به وجود اون مرد سنگدل داشتم که ما رو پس زده بود.

داخل عمارت نشسته بودم ، مامان و خاله داشتند شام آماده میکردند برای مهمون های امشب انگار مهمون هاشون تمومی نداشت تو این عمارت این میرفت اون میومد اعصاب آدم خراب میشد
_سلام خاله بهار
با شنیدن صدای سیاوش عصبی به میز زل زدم این پسره حتی حرف زدنش هم رو مخ من بود ، صدای گرم مامان بلند شد
_سلام پسرم ، چیزی لازم داشتی؟!
صداش بلند شد
_نه فقط چایی میخواستم
_ستایش پاشو برای آقا سیاوش چایی بریز
حرصی از سرجام بلند شدم و گفتم:
_چشم مامان
سیاوش رفت پرو پرو نشست تو آشپزخونه من هم براش چایی ریختم که ای کاش مامان اینا نبودند توش فلفل میریختم این پسره آتیش میگرفت خیلی نچسپ بود اصلا ، چایی رو جلوش گذاشتم و گفتم
_مامان
_جانم
_اگه با من کاری ندارید من برم خونه
_نه دخترم برو خسته شدی.
سری تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم که صدای سامان اومد
_ستایش
با شنیدن صداش کلافه ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
مظلوم بهم خیره شد ک برای یه لحظه خنده ام گرفت اما زود به خودم اومدم.

_نمیخوای هنوزم باهام حرف بزنی؟!
_نه
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و با صدایی ملتمس آمیز گفت:
_ستایش …
_باشه آشتی میکنم
چشمهاش از خوشحالی برق زد که ادامه دادم:
_اما شرط داره
_هر شرطی باشه قبول.
_اگه یکبار دیگه بهم توهین کنی هیچوقت باهات حرف نمیزنم یادت باشه.
محکم بغلم کرد و گفت:
_دیگه هیچوقت اصلا تکرارش نمیکنم معذرت میخوام خواهری
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم
_آدم شدی پس
ازم جدا شد چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_راستی ستایش
_جانم
_از پدرت یه چیزی پیدا کردم همونطور که خواسته بودی مخفیانه
اخمام تو هم رفت و گفتم:
_دیگه نمیخوام بدونم
صدای متعجبش بلند شد
_چرا؟!
_چون من از اون مرد به اصطلاح پدر متنفرم.
و از خونه خارج شدم که سامان دنبالم اومد و گفت؛
_ستایش تو چی فهمیدی ، تو که عاشق پدرت بودی؟!
_دیگه نیستم.

تموم حرف هایی که شنیده بودم رو براش تعریف کردم بدون کم و کاستی داشت با دقت به حرف هام گوش میداد ، وقتی حرف هام تموم شد قطره اشکی از روی گونم سر خورد که پسش زدم صداش بلند شد:
_ستایش
سرم رو بلند و با چشمهای قرمز شده ام زل زدم تو چشمهاش و گفتم:
_بله
_دیگه اصلا حتی نمیخواد به همچین پدری فکر بکنی چه برسه به اینکه هر روز بشینی بهش فکر کنی نمیتونم باور کنم اصلا همچین پدرهایی وجود دارند.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_منم باورم نمیشه واقعا تا اینکه چند روز پیش فهمیدم همه ی اینا واقعیت دارند.
_ستایش اصلا بهش فکر نکن بااینکه میدونم چقدر سخته برای تو اما سعی کن بهش فکر نکنی چون با فکر کردن بهش بیشتر فقط خودت ناراحت میشی درک میکنی چی میگم؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_دارم فراموشش میکنم سامان نمیخوام مامانم ناراحت بشه به اون اندازه ی همه دوستم داره.
اومد سمتم محکم بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_خواهر خودمی دیگه.
لبخندی بهش زدم چه خوب که باهاش آشتی کرده بودم و اصلا حس بدی نداشتم دیگه.
_چخبره؟!
با شنیدن صدای سیاوش جفتمون از هم جدا شدیم بهش خیره شدم که داشت با اخم های تو هم رفته به من و سامان نگاه میکرد.

صدای سامان بلند شد
_چیزی نشده داداش
پوزخندی زد و خیره به چشمهای من با خشم گفت:
_تو حیاط جای اینکارا نیست
با شنیدن این حرفش تیز بهش خیره شدم و با عصبانیت داد زدم:
_منظورت از زدن این حرف چیه هان؟!
ابرویی بالا انداخت و بدون توجه به من گفت:
_من کار دارم باید برم فردا میبینمت.
با رفتن سیاوش با حرص داد زدم
_پسره ی عوضی
صدای سامان بلند شد:
_انقدر خودت رو ناراحت نکن
_خودت دیدی چی گفت دیگه آره؟!
_اون عادتشه همین شکلی باشه
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم:
_بیخیال اون پسره کلن مریضه کاریش همه نمیشه کرد .
با شنیدن این حرفم لبخندی زد و گفت:
_ولش بهش توجه نکن
_خوب من برم خونه یکم استراحت کنم خیلی خوابم میاد
_برو
تا خواستم برم صدای داد و بیدادی از ویلا اومد به سامان خیره شدم اون هم متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چخبر شده!
جفتمون به سمت ویلا دویدیم در ویلا رو باز کردم که با دیدن صحنه ی روبروم از شدت عصبانیت خون توی رگ هام یخ بست این دختر به چه جرئتی مادرم رو هول داده بود و داشت باهاش این شکلی حرف میزد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن