آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 33

5 (100%) 1 vote

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

دست برد و مشغول پیدا کردن اهنگ مورد نظرش شد..

– مگه نمیخوای زنده بخونی خو؟!

– شما صبر کن دو دقیقه ، الان خدمتتون عرض میکنم..

نگاهش به جلو بود
با این حال حواسش به ضبطم بود..

– ایناز جان اون داشبرد و باز میکنی؟!

سری تکون دادم و کولمو جا به جا کردم و دست بردم سمت داشبرد

– یه فلش سفید هست اونو بده بی زحمت

دقیقا روی جعبه ی دستمال کاغذی بود..

فلشو گرفت و وصلش کرد

چندتا پوشه عوض کرد تا بلاخره به اهنگ مورد نظرش رسید..
لبخند زدم

صداشو کم کرد
اهمی گفت و چشمکی بهم زد…

من عاشق تو لیلا تو ای ماه زیبـا

من اینجا تو آنجا من ابرم تو دریا

تو آن جام شرابی ، عجب باده ی نابی

با دیدن اداهاش خندم گرفته بود و از شنیدن صداش لذت میبردم..

با پاهام ضرب گرفته و سرم و تکون میدادم..

اینطوری داشتم بیشتر و بیشتر عاشقش میشدم..

منم مست تو ای یار عجب حال خرابی

منم آواره و بیچاره ی چشمانت

منم آن در به درِ گوش به فرمانت

سرمه ی چشم تو این قلب مرا برده

چه شود گر بشوم مهمانـــت

انگشت اشارشو سمتم گرفت و برام خوند :
– تو ان جام شرابی عجب باده ی نابی…
منم مست تو ای یار عجب حال خرابی…

نیشم و براش باز کردم
صدای اهنگ و کامل قطع کرد

– دیدی گفتم شما جام شرابی؟!

میون خنده سر تکون دادم

– اینم روش جدیدت برا خر کردنمه؟!

دستمو تو دست گرفت و فشرد

– نه جانا ، این روش جدیدم واسه دلبریه..

تای ابروم و بالا فرستادم و هومی کشیدم.

– قربون دستت این روش دلبریت حسابی به دلم نشست هر چند وقت یه بار اجرا کن که بدجور عاشقش شدم..

لبخند زد و دستمو فشرد..

بقییه راه و تو سکوت گذروندیم..
بدون حرف از وجود هم لذت بردیم…

گاهی وقتا سکوت خیلی کمکه ، خیلی زیاد ارامش بخشه..
خصوصا وقتایی که میتونی وجود یارتو حس کنی و از سکوتی که هست لذت ببری..

باباعلی جلوی در منتظرمون بود

دستم و از دستش در اوردم و نگران نگاهش کردم

– چی میخوای به باباعلی بگی؟!

صورتش جدی بود.. لحنش هم

– چیزی که بینمون وجود داره و حسش میکنیم رو

گنگ نگاهش کردم که دستمو گرفت

– نگران نباش عزیزم خودم همه چیزو حل میکنم

با استرس لبخند زدم که لبخند یه وریه جذابی نثارم کرد و با اعتماد به نفس پیاده شد..

لااقل صبر میکرد میرفتیم تو بعد میومد میگفت خو

این چه وضعش اخه؟! جلو در؟!

هوف کلافه ای کشیدم و با استرس زل زدم بهشون

چیزی از نگاه و حالت صورت هیچکدوم دستگیرم نشد..

اونقدر پوست لبمو بین دندونام فشرده بودم که مزه خونو تو دهنم حس می کردم

با راه افتادن بابا علی سمت ماشین ضربان قلبم رو هزار رفته بود

برای صاف کردن گلوم سرفه ای کردم و در حالی که دستم میلرزید دستگیره رو کشیدم و پیاده شدم..

بابا علی نزدیک ماشین ایستاد

نگاهم چرخید روی صورت حافظ
بهش اعتماد داشتم ولی نه اونقدری که بتونه ریلکسم کنه تو این موقعیت

چشماشو بست و باز کرد
یه حالت اطمینانی بهم داد همون یه پلک زدنش که باعث شد در و ببندم و قدم بردارم سمت باباعلی

– حافظ راست میگه بابا جان؟!

یکم سرخ شدم

– چی میگه مگه؟”

یه جوری نگام کرد که خودم متوجه شدم خر خودمم و فک و فامیله در به درم..

سعی کردم استرسو از خودم دور کنم
انگشتمو سمت دندونام بردم که باباعلی نگاه بدی بهم انداخت

– ببخشید

– اینجا جاش نیست باباجان ولی رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون
با این هول و ولای تو همه چیز مشخصه ولی باید بریم داخل که کلی حرف دارم

سر به زیر و در حالی که سعی میکردم لبخند کمرنگمو نشونش ندم و از خجالت اب نشم پشتش راه افتادم..

رسیدم به حافظی که دست به جیب ایستاده بود و لبخند میزد که بابا علی یه چپ نگاهش کرد و اشاره زد اونم پشتمون عین جوجه را بیفته

لب زد :

– چیـــشد؟!

دستمو به معنی هیس جلو دماغم گرفتم و لب زدم :

– بعدا میگم برااااات

چشمکی زنان لب زد ” دوستت دارم “

آی قلبم افتاد تو پاچم ، آی دست و پامو گم کردم و سرخ شدم..

اول بابا علی رفت تو و بعد یه ترتیب من و حافظ
قلبم تو حلقم بود و تند تند اب دهنم و قورت میدادم

– باباعلی اجازه هست برم اب بخورم

حرف نزد ، نشست و تکیه داد به پشتی و اشاره کرد برم

پا تند کردم سمت آشپزخونه و صدای باباعلی رو شنیدم که از حافظ خواست بشینه..

جو خوبی نبود ولی اونقدرام بد نبود که بترسم..

اب و خوردم و با قدمایی اروم حرکت کردم سمتشون..
نشستم پیش باباعلی

– ایناز بابا اقا حافظ یه چیزایی گفتن بهم

– بله باباعلی

نگاهش تیز بود.. حافظم موش شده بود..

– من سنگ نمیندازم جلو پای دوتا جوونی که از نگاهشون میتونم لشق زیادشون بهم و بخونم ولی..

هردو سرمون بالا اومد

– ولی نگرانم بابا جان

حافظ لب باز کرد

– بلاخره ایناز نوه ی شماست حق دارین نگرانش باشین ، ولی من قول میدم و تمام سعیمو میکنم که نزارم اب تو دلش تکون بخوره
شما میدونین مشکل من چیه حاج بابا ولی بازم من هیچ مشکلی ندارم ، فکر میکنم خودتون میدونید که بین من و ایناز یه چیزایی بوده و حالا من میخوام رسمیش کنم..

لب گزیدم ، تند نرفت یکم؟!

نگاه بابا علی اروم بود

– حافظ جان ، من تورو عین همین ارسلان و بعدم امیر دوستت دارم..مشکل من تو نیستی باباجان , میدونم تو خوب خانواده ای بزرگ شدی و خوبم میدونم که میتونم بهت اعتماد کنم تا تنها دخترم و بهت بسپرم اما مشکل یه چیز دیگست باباجان

هردو با تعجب نگاهش کردیم

دستمال جیبیشو جلوی دهنش گرفت و چندتا سرفه ی خشک کرد خواستم پاشم برم اب بیارم ک اشاره کرد بشینم

– خانواده هاتون باباجان ، مشکل از خانواده هاست..

من از همه جا بی خبر مشتاق و کنجکاو زل زدم تا بیشتر بگه باباعلی اما سکوت کرد

نگاهم چرخید سمت حافظ و صورتش که کمی درهم بود

– مشکل زیاده ، ولی رضایت شما برام از همه مهم تره

من گیج بودم ، چی میگفتن اینا؟! چه مشکلی؟!

– شیر مادرت حلالت باباجان ، پیرشین ایشالله که بهم میاید ، عین دوتا گل پاکین

من درگیر بودم هنوز

– اقا جون مشکلی که میگین چیه؟!

باباعلی نگاهش چرخید سمت حافظ و حافظ درجا از جا پاشد و با یه خداحافظی کوتاه رفت سمت در

هاج و واج نشسته بودم و عین منگلا به کارای عجیب غریبشون نگاه میکردم

در و پشت سرش بست و من درحالی که از فضولی داشتم خفه میشدم چرخیدم سمت باباعلی

– چیشده اخه؟! چه خبره؟!

نفس عمیقی کشید و زل زد به قالی ، من مشتاق و خیره نگاهش میکردم

نگاهم نمیکرد و حسابی تو فکر بود

– باباجان ایناز نمیدونم این تو گرفتن تصمیمت تاثیری داره یا نه ولی باید بهت بگم..

لب ورچیدم

– چیه که حافظم میدونه و من هنوز ازش بی خبرم؟!

– چیز زیاد مهمی نیست باباجان ، ولی کینه همیشگیه..

سردر نمیاوردم ، چه خبر بود واقعا؟!

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن