آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 35

4.5 (90%) 2 votes

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

 به سمتش رفتم و محکم هلش دادم که پرت شد روی زمین با عصبانیت داد زدم:
_حس ملکه شدن بهت دست داده بدبخت آره که به خودت اجازه میدی این شکلی با مادر من رفتار کنی فکر کردی کی هستی هان فکر کردی چی هستی تو!؟
صدای سامان بلند شد
_ستایش آروم باش
به سمتش برگشتم و گفتم:
_چی چی رو آروم باش ندیدی خواهرت با مادرم چیکار کرده هان یا کور بودی!؟
صدای پدر سامان اومد
_اینجا چخبره
به سمتش برگشتم و تا خواستم لب باز کنم صدای مادرم بلند شد
_ستایش بسه
_نه مامان بس نیست
به پدر سامان خیره شدم و با خشمی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:
_ببینید چی دارم میگم دخترتون معلوم نیست چه مشکلی با ما داره اصلا مادرم رو پرت کرده زمین پاش رو گذاشته رو دستش داره تحقیرش میکنه ، دخترتون یه مریض روانیه ببریدش تیمارستان ما هم تا اخر هفته خونتون رو تخلیه میکنیم شما بمونید با ملکه اتون.
رفتم سمت مامان کمکش کردم بلند بشه که صدای مامان بلند شد
_آقا من معذرت میخوام اشتباه از من بود که خانوم عصبی شدند
با حرص گفتم
_مامان
صدای پدر سامان بلند شد
_بهار خانوم من واقعا نمیدونم چی بگم اما از رفتار بد دخترم معذرت میخوام.

مامان بهش خیره شد و گفت:
_نه آقا این چه حرفیه اخه خانوم کاری نکردند شما ببخشید
پدر سامان با شرمندگی به مامان خیره شد و گفت:
_شما سال هاست دارید اینجا کار میکنید نمیخوام از این خونه برید
صدای مامان بلند شد
_چشم آقا هر موقع شما بخواید ما میریم
با حرص و عصبانیت به مامان خیره شده بودم چرا اینجوری رفتار میکرد مگه رفتارش اون دختره ی پتیاره رو ندید مگه اون تحقیرش نکرد پس چرا هنوز هم انقدر متین و آروم رفتار میکنه از سرم داشت دود میزد بیرون مامان معذرت خواهی کرد و اومد سمتم دستم رو گرفت و گفت:
_بریم
همراهش از خونه خارج شدیم که ایستادم و دستم رو از دستش کشیدم و گفتم:
_مامان واقعا میخوای هنوز هم اینجا بمون
_آره دخترم مشکلش چیه مگه ما داریم کار خودمون رو میکنیم
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم با صدایی که سعی میکردم خونسرد و آروم باشه گفتم:
_مامان رفتار بد و زننده اون دختره رو ندیدی مگه!؟
_دیدم
_پس چرا میخوای بمونی مامان از اینکه تحقیرت کنند خوشت میاد!؟
_میخوام بهش کمک کنم اون دختر سال ها از خانواده اش دور بود حس بی کس بودن داره برای همین این شکلی شده میخواد عقده هاش رو خالی کنه شاید اگه کسی بهش کمک نکنه به خودش هم آسیب برسونه.

_مامان اگه حالش بده ببرنش تیمارستان چرا باید تو رو اذیت کنه درکت نمیکنم مامان اصلا که چرا هنوز تو اون خونه ی لعنتی میمونی من دیگه حرفی نمیزنم فقط بازم ببینم اون دختره داره کاراش رو تکرار میکنه میرینم بهش.
_ستایش …
_من حرفام و گفتم مامان.
بعدش هم بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت خونه حرکت کردم که صدای باز شدن در حیاط اومد و یه مرد مسن شیک پوش اومد داخل نگاهش به من افتاد که گفتم:
_سلام
سری تکون دادم که نگاهش به پشت سرم افتاد ماتش برد متعجب به عقب برگشتم که با دیدن صورت شکه و بهت زده ی مامان متعجب شدم چرا داشتند این شکلی همدیگرو نگاه میکردند
_مامان
مامان با شنیدن صدام انگار به خودش اومد که به سختی لب باز کردم
_جانم
_خوبی!؟
سری تکون داد که به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و گفتم:
_بریم خونه لابد باز انقدر کار کردی که خسته شدی فشارت بالا پایین شده.
_بهار
با شنیدن صدای اون مرد غریبه که اسم مامانم رو صدا زد متعجب ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_شما مامان من رو میشناسید!؟
سری تکون داد و گفت:
_آره

نگاهم به مامان افتاد که اصلا حال خوبی نداشت بیخیال اون مرد شدم و مامان رو به سمت خونه بردم داخل خونمون که شدیم مامان رو نشوندم و خودم رفتم براش یه لیوان اب قند درست کردم و اوردم بهش دادم وقتی حال مامان بهتر شد بهش خیره شدم و گفتم:
_مامان حالت بهتر شد!؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد با دیدن چشمهای اشکیش نگران گفتم:
_مامان میخوای بریم دکتر کجات درد میکنه چرا داری گریه میکنی!؟
با صدای گرفته ای گفت:
_چیزیم نیست دخترم
_مامان
_اون مرد …
متعجب از این حرف مامان گفتم:
_اون مرد چی!؟
انگار تو یه دنیای دیگه بود که گفت:
_ساشا بود
_مامان ساشا دیگه کیه!؟
_عشقم
با شنیدن این حرف مامان خشکم زد یعنی چی اون مرد پدر من بود سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم چونم لرزید به مامان خیره شدم و گفتم:
_اون مرد بابام بود!؟
سری تکون داد و گفت:
_اون مرد بابات بود
بلند شدم تا از اتاق برم بیرون که صدای مامان بلند شد:
_ستایش تو رو خدا نرو
_مامان
_میخوای من و تنها بزاری باهاش بری!؟

بهت زده بهش خیره شدم و داد زدم:
_مامان چی داری میگی!؟
_طرلان دخترم تو رو خدا نرو
به سمت مامان رفتم دستش رو گرفتم و گفتم:
_اروم باش مامان من جایی نمیرم
_قول میدی
_آره مامان قول میدم
رفتم یه مسکن اوردم بهش دادم تا حالش بهتر شد وقتی مامان اروم شد خوابید به صورتش خیره شدم چقدر گذر زمان مامانم رو پیر کرده بود اون هم بخاطر غم هایی که داشت همیشه خودش رو فدای بقیه کرده لبخند تلخی روی لبهام نشست چجوری با خودش داشت فکر میکرد من تنهاش میزارم با باز شدن در خونه نگاهم به خاله ستاره افتاد با دیدن من کنار مامان نشسته بودم و چشمهام قرمز شده بود نگران اومد سمتم گفت:
_خوبی چیشده!؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_خوبم نگران نباش خاله
_چیشده ستایش!؟
_مامان بابام رو دید
صدای بهت زده اش بلند شد
_چی
_امروز دیدش حالش بد شد
خاله ستاره اشک تو چشمهاش جمع شد و با بغض و کینه گفت:
_عوضی کثافط دست از سر خواهرم چرا برنمیدارن.
_آروم باش خاله.

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

    1. همونطور که در جریان هستید چند روزی درگیر مشکلات سایت بودیم ایشالا از فردا رمان هارو آپدیت میکنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن