آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 36

4.9 (98.75%) 112 votes

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_خودم حساب همشون رو میرسم بعد از این همه سال اومده خودش رو نشون بده کی چی فکر کرده خواهر زاده ی من عروسک که وقتی نخواست بندازه دور وقتی خواست بیاد ببرتش اما نه جونم این خبرا نیست دیگه.
_باشه خاله آروم باش
_اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم میفهمی!؟
_خاله بهتره اصلا به وجودش اهمیت ندیم تنها چیزی که الان مهم حال مامان
_اگه خواهرم چیزیش بشه نابودشون میکنم
یه گوشه آروم نشستم و زل زدم به مامان باورم نمیشد حالش انقدر بد شده باشه اون هم بخاطر دیدن شخصی به اسم ساشا که بابای من بود پوزخندی روی لبهام نشست بابا!
با شنیدن صدای در خونه بلند شدم و رفتم در رو باز کردم که با دیدن سیاوش نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم:
_بله بفرمائید
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نمیخوای تعارف بزنی بیام داخل
_نه
لبخندی زد و گفت:
_چقدر رک
_زود باش حرفت و بزن اصلا حال کل کل کردن ندارم
_مادرم مادرت رو خواسته
_مادرم حالش خوب نیست الان به زور قرص گرفته خوابیده
_چیشده !؟
_چیزی نشده فقط حالش خوب نبود
_باشه چیزی لازم داشت خبر بدید
_ممنون
بعد از اینکه سیاوش رفت داخل اتاق شدم که صدای خاله بلند شد
_چیشد ستایش کی بود
_سیاوش بود مامان رو میخواست گفتم نمیتونه بیاد مریض.

چند روز گذشته بود و حال مامان بهتر شده بود دیگه خبری از پدرم نبود نمیدونستم اون روز اینجا چیکار داشت دیگه هیچکس درموردش هیچ حرفی نزد من هم پیگیر نشدم هیچ دلم نمیخواست مامانم رو از دست بدم …
_ستایش
با شنیدن صدای سامان سرم رو بلند کردم و سئوالی بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_از چیزی ناراحتی!؟
ابرویی بالا انداختم و با صدای متعجب و گرفته ای گفتم:
_چطور
_دو ساعت همینجا نشستی به یه گوشه خیره شدی و اصلا حرف نمیزنی
آه تلخی کشیدم و گفتم:
_داشتم فکر میکردم
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_به چی اون وقت
_به همه چیز به بابام مامانم زندگیمون
صدای عصبی سامان بلند شد
_ستایش تو هنوز به اون مردک فکر میکنی !؟
بدون توجه به حرفش ادامه دادم:
_چند روز پیش دیدمش اینجا مامان حالش بد شد یکهفته حتی نتونست غذا بخوره یا چیزی الان حالش بهتر شده نمیدونی چقدر اون لحظه ازش متنفر شدم که باعث حال و روز بد مامان شده بود
_بابات اینجا بود
سری تکون دادم که صداش بلند شد
_یعنی شما رو پیدا کرده
_نه
_پس چی!؟
_داشت میومد ویلای شما!
_یعنی میشناسمش
_گمونم آره

متفکر بهم خیره شد و گفت:
_اسمش چی بود!؟
_ساشا
صدای بهت زده ی سامان بلند شد:
_چی!؟
_میشناسیش!؟
_آره دوست بابام مطمئنی عمو ساشا باباته !؟
خیره به چشمهای شکه و ناباور سامان شدم سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره
_اصلا باورم نمیشه ستایش عمو ساشا خیلی مرد خوبیه!
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_آره خیلی.
_ببین ستایش اون …
_سامان من میرم خونه اصلا نمیتونم بشینم تا تو مورد خوبیای اون مرد صحبت کنی شاید برای شماها خوب بوده اما برای ما نه میفهمی چی میگم
بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت خونه حرکت کردم داخل خونه شدم مانتوم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم تا یکم برم بیرون اصلا حال و هوای خونه موندن نداشتم.
پیاده داشتم حرکت میکردم که صدای بوق ماشین مدل بالایی اومد و پشت بندش صدای پسر جوونی که بهش میخورد بیست سالش باشه
_جووون خوشگله عجب هیلکی داری.
با عصبانیت به سمتشون برگشتم و داد زدم
_گمشو عوضی
_جوون عصبانیتت هم عشقه ناز نکن سوار شو خوش میگذره خانومی
کفری اومدم یه چیزی بارشون کنم که شخصی بازوم رو گرفت عصبی به طرفش برگشتم ک با دیدن سیاوش دهنم از تعجب باز موند اون اینجا چیکار داشت …

با خشم بازوم رو گرفت و کنار گوشم غرید
_گمشو برو تو ماشین تا اون روی سگم بالا نیومده
با شنیدن این حرفش خواستم با عصبانیت بهش بتوپم که یادم اومد فعلا باید از شر این پسرا راحت بشم پس ساکت شدم و به جایی که اشاره کرده بود رفتم سوار ماشینش شدم سیاوش نمیدونم چی به اون پسرا گفت که خیلی زود حرکت کردند و رفتند.
با عصبانیت داشت میومد وقتی سوار ماشین شد محکم در رو کوبید که یه متر پریدم بالا
_کی بهت گفته تنها بیای بیرون هان!؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی زدم و گفتم:
_نکنه باید قبلش از شما اجازه میگرفتم
_هیس خفه شو صدات و ببر تا خودم دست به کار نشدم
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و عصبی بهش خیره شدم چقدر این بشر پرو بود ساکت نشستم تا من و ببره خونه و گم و گور بشه بعدش پسره ی الدنگ رو اعصاب طولی نکشید ک رسیدیم ماشین رو داخل خونه برد که پیاده شدم و به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم که صدای مامان از پشت سرم اومد:
_ستایش
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم مامان
اومد به سمتم و با صدای آرومی پرسید
_کجا بودی چرا از ماشین آقا سیاوش پیاده شدی
اومدم جوابش رو بدم که صدای سیاوش بلند شد
_بهار خانوم
مامان به سمتش برگشت و گفت:
_بله اقا

سیاوش بدون اینکه بهم نگاه کنه به مامان خیره شد و با صدای پر از تحکم گفت:
_مواظب دختر خانومتون باشید خوبیت نداره یه دختر تک و تنها بره بیرون اون هم تو کوچه های خلوت خدایی نکرده شاید اتفاق بدی براش بیفته
بعد تموم شدن حرف هاش رفت با رفتنش مامان به سمتم برگشت و با نگرانی گفت:
_چیشده ستایش آقا سیاوش چی داشت میگفت!؟
_مامان چیزی نشده داشت چرت و پرت میگفت به حرف هاش توجه نکن!
_ستایش
انقدر محکم اسمم رو صدا زد که بی اختیار همه چیز رو براش تعریف کردم بعد تموم شدن حرف هام با دستش محکم کوبید تو پیشونیش و گفت:
_ای وای دخترم خوبی چیزیت نشد!؟
_نه مامان خوبم نگران نباش به موقع رسید
_خدا خیرش بده اگه زودتر نمیرسید معلوم نبود چه اتفاقی برات میفتاد دیگه لازم نکرده تنهایی بری بیرون فهمیدی!؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و با حرص اسمش رو صدا زدم:
_مامان
بدون توجه به صدای حرصیم به سمت خونه حرکت کرد که باهاش همقدم شدم و گفتم:
_مگه من بچه ام که اینطوری باهام رفتار میکنی !؟
از بچه هم بدتری فهمیدی!؟
_مامان
_بسه ستایش حرف نزن که خیلی عصبیم
از شدت حرص دندون قروچه ای کردم همش تقصیر اون پسره ی روانی شد انگار اگه به مامان حرفی نمیزد میمرد
_ستایش
با شنیدن صدای سامان ایستادم مامان به سمتم برگشت و گفت:
_حرفات تموم شد بیا خونه من هنوز کارم با تو تموم نشده
_چشم مامان
با رفتن مامان به سمت سامان رفتم و گفتم:
_چیشده !؟
_هیچی بابا میخواستم ببینم حالت خوبه
_به لطف داداشت عالیم
متعجب گفت:
_داداشم
_اصلا اسمش و نیار انگار بهش آلرژی پیدا کردم
_چیکارت کرده مگه
حرصی غریدم
_نشست پیش مامان جغلی من و کرد حالا فهمیدی چیکار کرد داداش جونت!

وقتی براش تعریف کردم اول عصبی شد و شروع کرد به نصیحت کردن و دعوا کردن که با حرص بهش خیره شدم و داد زدم:
_بسه اعصابم رو خراب کردی هی نشستی نصیحت میکنی مگه من بچه ام
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_از صدتا بچه هم بچه تری
خواستم چیزی بارش کنم که صدای سیاوش بلند شد
_سامان
سامان با شنیدن صدای سیاوش به سمتش برگشت و گفت:
_بله داداش
_بیا کارت دارم
_باشه الان
به سمتم برگشت و گفت:
_مراقب خودت باش هی شیطونی نکن
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت با رفتنش لبخندی روی لبهام نشست و به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم.
_پس مامان کجاست خاله!؟
شونه ای بالا انداخت و گفت
_رفت بیرون
سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم‌که با دیدن مامان کنار در حیاط راهم رو به سمتش کج کردم که متوجه شدم یه مرد غریبه کنارش ایستاده و دارند حرف میزنند متعجب سر جام ایستادم با دیدن مرد غریبه که همون ساشا بود کسی که ما رو ترک کرده بود تموم وجودم پر از خشم شد

_مامان
با شنیدن صدام جفتشون به سمتم برگشتند نگاهم به چشمهای اشکی مامانم افتاد و تموم وجودم شد پر از خشم نفرت نسبت به مردی که فقط اسم پدر رو یدک میکشید به سمتشون رفتم روبروش ایستادم به خودم جرئت دادم و سرم رو بلند کردم به چشمهاش خیره شدم مردمک چشمهاش لرزون شده بود و با دلتنگی بهم خیره شده بود
_برای چی داری مزاحم مادر من میشی هان!؟
_دخترم
با خشم داد زدم:
_به من نگو دخترم من دختر تو نیستم میفهمی!؟
دوباره خواست چیزی بگه که دست مامان رو گرفتم و با عصبانیت فریاد زدم:
_پات رو از زندگی ما بکش بیرون دیگه هم به مامانم نزدیک نشو وگرنه زندگیت رو جهنم میکنم
حرکت کردم و مامان رو دنبال خودم بردم به سمت خونه رفتیم داخل خونه که شدیم خودم رو داخل اتاق انداختم و شروع کردم به گریه کردن که صدای عصبی مامان بلند شد:
_ستایش در رو باز کن
با صدایی گرفته گفتم:
_مامان میخوام تنها باشم
_زود باش در اتاق رو باز کن
دستی به صورتم کشیدم و در اتاق رو باز کردم که صداش بلند شد:
_چرا داری گریه میکنی الان!؟
_دلم گرفته بود فقط!

_بخاطر دیدن بابات داری گریه میکنی چون همیشه تو ذهنت تصویر یه آدم خوب ازش داشتی برای همین حالا همه چیز خراب شده ذهنیتت نسبت بهش داری گریه میکنی چون دوستش داری
با گریه نالیدم:
_مامان بس کن لطفا
اومد به سمتم و محکم بغلم کرد وقتی تو بغلش آروم شدم ازم جدا شد و گفت:
_بیا بشین باید باهات حرف بزنم
رفتم یه گوشه نشستم مامان هم اومد کنارم نشست و گفت:
_بابات …
وسط حرفش پریدم
_اون بابای من نیست
توبیخ کننده اسمم رو صدا زد
_ستایش
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم که نفسش رو پر حرص بیرون داد و گفت:
_میخواد گذشته رو برات جبران کنه میخواد …
پوزخندی زدم و با خشم گفتم:
_دیگه چیا رو میخواد جبران کنه اون مرتیکه
_ستایش مودب باش
_مامان بسه لطفا چرا باز داری خام اون میشی فکر کردی اون واقعا پدره!یا اومده برای من پدری کنه ، ن جونم اون فقط اومده برای خودش دنبال بچه تا اخرای عمرش کنارش باشه تنها نباشه
_دخترم ببین …
_نه مامان تو ببین من هیچوقت اون مرد رو پدر خودم نمیدونم مخصوصا با کاری کرده پس دیگه اسمش رو نیار هیچ فرصتی برای جبران نمونده.

امشب باز هم یه جشن تو این عمارت کوفتی بر پا شده بود من هم از صبح داشتم جون میکندم الان هم خسته و پاتیل تو آشپزخونه نشسته بودم اون شخصی که اسم پدرم رو یدک میکشید هم اومده بود همراه یه زن مسن که مادرم گفت مادر بزرگمه جلوی چشمهای من اون زن یه جادوگر خبیث به حساب میومد چقدر من ازش متنفر بودم
_دخترم پاشو برو به مهمون ها برس
_چشم مامان
بلند شدم و آشپزخونه خارج شدم با دیدن دختر پسر هایی که مست کرده بودند احساس حالت تهوع بهم دست داد اینا دیگه کی بودند انگار نه انگار یه جشن خانوادگی بود با قرار گرفتن دستی روی باسنم وحشت زده به عقب برگشتم با دیدن یه پسره ی مست عصبی غریدم:
_عوضی داشتی چه غلطی میکردی!؟
قبل از اینکه پسره خواست حرفی بزنه صدای سرد و خشک سیاوش بلند شد:
_زود باش همراه من بیا!
به سمتش برگشتم تا چند تا فحش هم بارش کنم که دستم رو گرفت و به سمت طبقه بالا برد در اتاقی رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل که چشمهام گرد شد داشت در اتاق رو قفل میکرد با صدایی که داشت میلرزید گفتم:
_چرا من رو آوردی اینجا چرا در اتاق رو قفل کردی!؟
به سمتم برگشت با چشمهای قرمز شده اش زل زد تو چشمهام و گفت:
_وقت تسویه حساب رسیده
با شنیدن این حرفش با عصبانیت گفتم:
_دیوونه شدی یا نکنه انقدر الکل خوردی مخت پیچ و تاپ برداشته چه تسویه حسابی زود باش در رو باز کن تا جیغ و داد نزدم
قهقه ی مستانه ای کرد و خمار گفت:
_تا میتونی داد بزن عزیزم اینجا کسی صدات رو نمیشنوه.

به سمتم اومد بازوم رو گرفت که عصبی فریاد زدم:
_ولم کن داری چه غلطی میکنی!؟
با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و با صدای مستی گفت:
_قراره امشب خوش بگذرونیم عزیزم.
عزیزم رو یه جوری کشیده گفت که یه حس خیلی بدی بهم دست داد
دستش که روی باسنم گذاشت مثل برق زده ها ازش جدا شدم چون مست بود زود دستش از دورم شل شد
_کثافط بیناموس
اومدم برم سمت در اتاق که از پشت محکم بغلم کرد و گفت:
_کجا خانوم کوچولو هنوز کار ما تموم نشده که
_دستت رو بردار تو مستی
_مست نیستم عزیزم
من رو به سمت تخت برد و پرتم کرد روی تخت دیگه داشت گریه ام میگرفت هر چقدر مقاومت میکردم سیاوش بدتر میکرد چرا یکی نیومد به این اتاق لعنتی اصلا سیاوش چرا امشب این شکلی میکرد اومدم از روی تخت بلند بشم که انگار فهمید خودش رو پرت کردم روم نفس هاش داشت به صورتم میخورد دهنش بوی گند الکل میداد
_بلند شو تو رو خدا!
_هیش امشب قراره شب ما بشه
_سیاوش من ستایشم دوست دخترت نیستم تو رو خدا ولم کن
_هوم رابطه با کلفت ها رو تجربه نکردم میخوام طعمت رو بچشم خوشگلم
قبل از اینکه بخوام حرکتی کنم لبهاش رو روی لبهام‌گذاشت و دستش رو زیر لباسم برد که …

از شدت درد چشمهام رو بسته بودم باورم نمیشد سیاوش بهم تجاوز کرده بود و حالا خودش خیلی آروم خوابیده بود اشکام روی صورتم جاری بودند بی اختیار جیغ بلندی کشیدم که سیاوش چشمهاش رو باز کرد با دیدن من و وضعیت جفتمون چشمهاش گرد شد و گفت:
_من چیکار کردم
با خشم بهش خیره شدم و فریاد زدم:
_میکشمت عوضی تو بهم تجاوز کردی
گنگ بهم خیره شد و گفت:
_اما من هیچی یادم نمیاد
_میکشمت فهمیدی میکشمت عوضی باید تقاص پس بدی بابت این کارت
صدای مامانم از پشت در اتاق اومد
_ستایش دخترم خوبی
با شنیدن صدای مامان بیصدا شروع کردم به گریه کردن الان باید بهش چی میگفتم ، میگفتم به اجبار به دخترت تجاوز شده! با باز شدن در اتاق وحشت زده ملافه رو روی خودم کشیدم مامان خاله ام همون مردی که بابام بود و خانواده ی سیاوش
_مامان
مامان با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد که با درد ادامه دادم:
_بهم تجاوز کرد من نمیخواستم میخواستم جلوش رو بگیرم اما اون …
گریه نذاشت بیشتر ادامه بدم سکوت کرده بودم و با شدت خیلی زیاد داشتم گریه میکردم

خودم رو داخل اتاق حبس کرده بودم تموم اتفاقات اون شب هر ثانیه از جلوی چشمهام رد میشد شده بود کابوس روزانه و شبانه ام دیگه اصلا تحمل هیچ چیزی رو نداشتم برام سخت بود خیلی سخت تو یه شب همه چیزم رو از دست داده بودم مامان سعی داشت باهام حرف بزنه اما من تصمیم به سکوت گرفته بودم قرار بود از اینجا برای همیشه بریم ، هیچ شکایتی از سیاوش نکردیم اما من سپردمش دست خدا ، اون خودش جوابش رو میده ، با تقه ای که به در اتاق خورد در رو باز کردم نگاه بی روحم به مامان افتاد
مامان مثل همیشه با غصه بهم خیره شد و گفت:
_فردا برای همیشه از اینجا میریم
فقط تو سکوت بهش خیره شده بودم که با بغض گفت:
_نمیخوای حرفی بزنی!؟
فقط سکوت کرده بودم تنها چیزی که این روز ها میتونست من رو آروم کنه
_دخترم
رفتم داخل و یه گوشه نشستم مامان اومد کنم نشست به سمتش برگشتم و گفتم:
_میشه بغلم کنی!؟
با شنیدن صدام اشکاش روی صورتش جاری شدند من از اون شب که گذشته بود دیگه هیچ حس خاصی نسبت به هیچکس نداشتم

مامان رو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن هیچکس نمیتونست حس من رو درک کنه تو یه شب زندگیم ازم گرفته شده بود چجوری میتونستم طاقت بیارم
_ستایش دخترم
چشمهای اشکیم رو بهش دوختم که با دستاش اشکام رو پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_ناامید نشو ما باهاتیم دخترم اینم پشت سر میزاریم حالت خوب میشه
_زندگیم رو نابود کرد مامان
_خدا بزرگ دخترم هیچ کاری بی تقاص نمیمونه.
* * * * *
#بهار

انقدر نوازشش کردم و باهاش حرف زدم تا آروم شد و خوابش برد پشیمون بودم چرا اون شب ستایش رو با خودمون بردیم اگه نمیبردیم شاید این اتفاق نمیفتاد زندگی دخترم نابود شده بود با شنیدن صدای در خونه بلند شدم و رفتم در رو باز کردم با دیدن آقا و خانوم با صدای گرفته ای گفتم:
_بله!؟
صدای آقا بلند شد
_باید حرف بزنیم بهار خانوم
با شنیدن این حرفش بی اختیار پوزخندی روی لبهام نشست
_حرفی باقی نمومده
_بهار خانوم!
ناچار باشه ای گفتم و از خونه خارج شدم به سمت عمارت حرکت کردیم داخل اتاق کارش شدیم که صدای خانوم بلند شد:
_بهار من واقعا متاسفم

_تاسف شما چیزی رو درست نمیکنه با کاری که پسرتون کرد دختر من نابود شد رویا هاش زندگیش الان شده یه دختر افسرده از اون دختر شاد و شیطون من هیچی نمونده ذره ذره داره جلوی چشمهام آب میشه اما من نمیتونم هیچ کاری براش انجام بدم همه ی اینا مقصرش پسر شماست!
صدای آقا بلند شد:
_بهار خانوم من یه پیشنهاد دارم.
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چی!؟
_سیاوش و ستایش باید با هم ازدواج کنند
بهت زده داد زدم:
_چی
_ببینید بهار خانوم میخوام با منطق حرف بزنیم ، کاری که سیاوش کرد اصلا کار درستی نبود و این رو من و شما خوب میدونیم با کارش ستایش نابود شد حالا باید کاری کنیم زندگی ستایش درست بشه ، اون دوتا باید با هم ازدواج کنند
_با ازدواج اون دوتا چی درست میشه!؟
_خیلی چیزا سیاوش پای که کرد وایمیسته من سیاوش رو میشناسم اون بخاطر جبران کاری که کرده هر کاری میکنه شاید با ازدواج عاشق هم بشند و زندگیشون ترمیم بشه همینطور قلب هاشون.
_اگه نشد!؟
_میشه من تضمین میکنم ، باید از یه جایی شروع کنیم بهار خانوم
حرف هاش درست و منطقی بود دختر من که نمیتونست تا آخر عمرش این بار رو به دوش بکشه
_قبوله
خانوم و آقا لبخندی زدند که ادامه دادم:
_اما دخترم نباید اذیت بشه.
_خیالت راحت بهار خانوم.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن