آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی فصل اول پارت آخر

5 (100%) 1 vote[s]

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

آی دی کانال تلگرام ما :shasttip@

با روشن شدن صفحه ی گوشی، پشت میزم نشستم و گوشیم رو به لپ تاپم وصل کردم. پلی کردن فیلمی که گرفته بودم من رو به اعماق خاطرات کشید. من رو درست برد به همون جایی که سر همچین دو راهی ای قرار گرفته بودم… قانون یا آرشا؟

سعی کردم بدون جلب توجه گوشی رو طوری بگیرم که بتونم از داخل فیلم بگیرم. همه بودن… هم خودش هم برادر هاش و هم پسرش، ای جی، آرشا…
خدایا… آرشا مهم تر بود یا بابا؟ آرشا مهم تر بود یا جون مردم؟ جون مردم مهم تر بود یا رابطه ی کوچیکتون که پر از خط قرمز و اما و اگر بود؟ قانون مهم تر بود یا رابطه ای که هنوز به جایی نرسیده بود یا اصلا می شد گفت شروع نشده؟
در همین افکار بودم که حضور شخصی رو پشت سرم احساس کردم و بعد حس سردی فلزی که قطعا چاقو بود زیر گلوم.

قلبم طولانی تر از همیشه منقبض شد. خودم رو نباختم و خفه گفتم: چی کار می کنی؟!
– بهتره خودت به این سوال جواب بدی!

یکی از محافظ ها بود. همیشه توی این طبقه پرسه می زدن. سوسک های بی ریخت و مزاحم! چطور متوجه شده بود؟!
گوشی رو آروم پایین آوردم و گذاشتم داخل جیبم. فشار چاقو روی گلوم بیش تر شد و گفت: تکون نخور… اصلا فکرشم نمی کردم… اصلا این بالا چه گهی می خوری؟
عصبی چشم رو هم گذاشتم و تو دلم گفتم: خفه شو و حوصله کن. آفرین… آروم.
رو به یکی دیگه گفت: به جهان بگو بیاد این جا ببینه کی رو سر فضولی گرفتیم!
نمی دونستم خورده پاهاش بهش میگن جهان. همینه دیگه. تو هیچ چیزی درباره اش نمی دونی. انتخاب من… انتخابم کی بود؟
پشتم بهشون بود و نمی دونستم دقیقا چند نفر پشت سرم هستن. کمی به عقب مایل شدم که متوجه شدم جز اونی که فرستاد بره فقط خودش هست.
فرصت رو از دست ندادم و با پاشنه پا کوبیدم بین پاهاش و بعد از این که دستش شل شد با پشت سر کوبیدم روی پیشونیش.
آخ نسبتا بلندی از بین لب هاش در رفت که همه ی نگاه ها از اون باریکه ی ده سانتی افتاد به من. عقب عقب رفتم و لحظه ای آخر قبل از اینکه بچرخم پدرش با عصبانیت کوبید روی میز و طوری بلند شد که صندلی محکم با زمین برخورد کرد. وقت رو هدر ندادم و با تمام سرعتم فرار کردم.
برای آسانسور نایستادم و از پله های بیمارستان پایین اومدم. نرسیده به ماشین سویچ رو زدم و…

فلش رو از لپ تاپ بیرون کشیدم و نفسم رو فوت کردم. تکیه دادم به صندلی و موهام رو بهم ریختم. این بار چی؟ این بار انتخابم چی باید می بود؟
شرایط تغییر کرده بود. حالا دیگه واقعا عاشقش بودم. اما هنوز عقلم درست و غلط رو تشخیص می داد و من نه چندان دور اما انتخاب کردم. شاید درست ترین انتخاب غلط عمرم.

حدود یک ساعت بعد به سپهر زنگ زدم و گفتم خونه ام. به محض تماس من خیلی سریع
خودش رو رسوند خونه. هم خوشحال بود هم نگران. هم عصبانی بود هم پر از سوال…
مدارک رو بهش دادم و توضیح مختصری راجب سرماخورده گیم و بقیه ی اتفاقاتی که در
پی اش افتاده بود گفتم.
بدون این که حتی کاپشنش رو دربیاره داخل کاغذ های نامرتب غرق شده بود. موشکوفانه
ورقه هارو زیر و رو کردو گفت: تو چطور اینارو تونستی پیدا کنی در حالی که نیروی
نفوذی ما نتونست به جایی برسه؟
شونه باال انداختم و گفتم: دیگه ما اینیم دیگه؟
کاغذ هارو به حال خودشون رها کردو کامال برگشت سمت من. انگار که تازه یاد من
افتاده باشه پرسید: تو حالت خوبه؟! چقدر صورتت سرخ شده!
دستش رو روی صورتم گذاشت و گفت: اوه! چقدر داغی! پس توی اون بیمارستان خراب
شده اشون تو رو چطور بستری کرده بودن؟ نگاهش کن…
شونه هام رو به هم نزدیک کردم و گفتم: نه بابا. خوبم.
– آره معلومه… صداتو… وایسا برای ات قرص بیارم. بذار ببینم چی داریم اصال.
بی حرف به نشونه ی باشه سر تکون دادم و سرم رو گذاشتم روی تخت, طوری که اون
برگه های نامرتب در تیر راس نگاهم قرار گرفت. دیگه نمی خواستم به درستی و غلطی
کارم فکر کنم.
از این به بعد می خواستم تصمیماتم خودخواهانه باشه.
چند دقیقه بعد با چندتا قرص و کپسول به اتاق برگشت. یدونه قرص کلداستاپ خوردم و
در جواب سپهر که پرسید صبحانه خوردی یانه, گفتم توی بیمارستان خوردم و بعد هم
همون طور روی تخت خوابم برد.
با صدای بابا که برای نهار صدام می زد, چشم هام رو باز کردم. هیچ چیز این زندگی
نرمال نبود. مثال به جای این که من نهار درست کنم, بابا من رو برای نهار صدا می زد.
لبخند بی اراده ای روی لب هام نشست.
از اتاق بیرون رفتم و بعد از این که دست و صورتم رو شستم به آشپزخونه رفتم.
بابا و سینا ÷شت میز نشسته بودن و سپهر هم سرش به قابلمه ی روی گاز گرم بود. اول از
همه سینا متوجه بیرون اومدنم شد. چشم هاش از خوشحالی درشت شد و گفت: سالم! من
و داداش برات سوپ درست کردیم.
چشم هام از این خبر درشت شد. با خنده جواب سالم سینا و بعد به بابا سالم دادم و
گفتم: ئه؟ سپهر تو سوپ هم بلدی درست کنی؟
سپهر با کاسه ی سوپ توی دستش برگشت سمت ما. اول به سینا چشم غره رفت و بعد از
این که یدونه پس گردنی خوابوند پس گردن سینا, گفت: نه. من فقط بلدم پس گردنی
بزنم. می خوای؟
ابروهام از تعجب خنده بیش تر باال رفت و بابا در جوابش گفت: نخیر. شما فعال سوپت
رو بیار.
سپهر کنف شده پشت میز نشست که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و ریز خندیدم.

من هم پشت میز نشستم که سینا گفت: آبجی چقدر زیر چشم هات گود افتاده.
سرم رو کج کردم و گفتم: نا سالمتی امروز از بیمارستان مرخص شدم.
رو به بابا گفتم: سپهر همه چی رو بهت گفت؟
سر تکون داد و گفت: سوپت رو بخور تا سرد نشده.
خداروشکر که سپهر گفته بود. اصال دلم نمی خواست سر غذا حرفی از آرشا پیش بیاد.
اولین قاشق رو که گذاشتم دهنم, رو به گفتم: به به… خوش به حال زنت.
با لبخند گفت: فعال که خوشبحال تو شده. درضمن من به جز قل خودم که برای کسی غذا
نمی پزم. شماهم از برکت سلنا دارین دست پخت منو می خورین.
سینا باشیطنت لب زد: دروغ می گه.
سپهر خیز گرفت سمت سینا و گفت: ای برادر صلواتی!
بالخره یک قهقه از ته دلم بیرون اومد و همراه بقیه خندیدم. انگار یهو دلم سبک شد. دیگه
داشت یادم می رفت خنده چیه. دور یک میز غذا خوردن چه شکلیه…
بعد از غذا همون طور که با سینا ظرف هارو می ذاشتم داخل ماشین, رو به سپهر گفتم: بی
زحمت بعد از ظهر اگه می شه برو وسایل های من رو بیار. کتاب هام و…
اخم هاش خود به خود درهم شد گفت: الزم نکرده. یکی دیگه می خرم.
دست از کارم کشیدم و گفتم: ئه… نمی شه که داداش من. کلی جزوه نکته ال به الی کتاب
هام هست.
– مشکلی نیست. دم عیده دیگه… کالسا که یواش یواش جمع می شه, از دوستات هرچی
الزم داری بگیر بنویس.
اخم های منم در هم شد و گفتم: مگه بیکارم؟! نمی خوای بری بگو نمی رم. خودم می
رممیارم اصال!
نفسش رو با حرص فوت کرد و گفت: الزم نکرده. خودم می رم میارم. همون طور که از
آشپزخونه بیرون می رفت گفت: همینم مونده باز سر به نیستت کنن.
یهو برگشت سمتم و گفت: گفته باشما… تا اطالع ثانوی شما تنها بیرون نمی ری.
کشیده گفتم: باشه…
همراه با تاکید سر گفت: آفرین! و بعد از آشپزخونه بیرون رفت.
دیگه کارم داشت تموم می شد که بابا صدام زد.
داخل پذیرایی نشسته بود و مدارک دستش بود. با دیدن من اون هارو بی خیال شد و
گفت: بشین این جا.
روی مبل رو به روییش نشستم و گفتم: بله.
– صدات کردم بیای این جا ببینم تصمیمت چیه.
– در مورد؟
– آرشا.
چند لحظه هنگ به بابا خیره شدم. به زور خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: نم… نمی
دونم. هنوز دارم در مورد تصمیم فکر می کنم.
– ممکنه بخوای باهاش ادامه بدی؟

دهنم مثل ماهی باز و بسته شد و نتونستم چیزی بگم. قلبم هم از استرس گرومب گرومب
می کوبید.
– هر تصمیمی بگیری براش ارزش قائل می شیم. اون قدر از ما دور بودی و توی شرایط
سخت قرار گرفتی که می دونم دیگه ذهنت پخته شده.
آره. بدجوری ذهنم پخته شده بود که نصف مدارک رو جدا کرده بودم و نصفش رو در
اختیار نزدیک ترین فرد زندگیم, یعنی بابام قرار داده بودم.
به زور لبخند کوچکی زدم و گفتم: مرسی بابا.
این رو گفتم و دوباهر خودم رو به آشپز خونه رسوندم. سینا هم فرصت رو غنیمت شمرده
بود و در رفته بود. پسره دیگه… باقی ظرف ها رو جمع کردم و داخل ماشین گذاشتم. بعد
از این که یک دستی به سر و روی آشپزخونه کشیدم, با سینی چای از آشپزخونه بیرون
اومدم. حالم خیلی بهتر از صبح بود. هم روحی, هم جسمی.
چای بابارو روی عسلی گذاشتم و با سینی چای به اتاق سپهر رفتم. با باز کردن در,
چشمش که به من افتاد, گفت: به… کدبانو!
چشمک زدم و گفتم: به داداشم رفتم دیگه.
سر تکون داد و گفت: عجب نامردی هستی.
در جوابش فقط خندیدم و با استکان چای خودم به اتاقم برگشتم. روی تخت نشستم و
نفسم رو بیرون فرستادم. خم شدم و از زیر تخت باقی کاغذ هارو برداشتم.
یک قلوپ از چای رو قورت دادم و گفتم: آخه من با تو چی کار کنم؟
سه روز مثل برق و باد گذشت. فردا وقت دادگاه بود. من هم به عنوان شاهد باید اون جا
می بودم. از اون دسته پرونده های خاص بود و حسابی سر و صدای رسانه ای ایجاد کرده
بود. متهم ها باز داشت شده بودن و با کلی پول و مدارک جعل شده منتظر بودن تا رای
دادگاه رو به نفع خودشون تموم کنن. احتماال آرشا بهشون نگفته بود که من همه چیز رو
یادمه.
تو این سه روز صد بار تصمیمم عوض شد. آخرش به این نتیجه رسیدم که ترک کردن
آرشا بهترین گزینه است. احساس می کردم اگه وا بدم نسبت به رفتاری که باهام شده بی
تفاوت بودم. یعنی توهینی که بهم شده رو قبول کردم. همش به خودم می گفتم: از دل برود
می

هر آنکه از دیده برفت… هنوز جواب بابا رو نداده بودم. اما مشخص بود. “نه
خواستم باقی مدارک رو جلوی چشم های آرشا تحویل دادگاه بدم. می خواستم اون لحظه
بی رحمی رو توی گوشم ببینه. ببینه که منم می تونم بی رحم باشم.
تو این مدت گوشیم خاموش بود و جواب آرشا رو هم نداده بودم. دانشگاه رو به در
خواست سپهر مرخصی گرفته بودم و به پیشنهاد بابا با سینا رفته بودیم خرید عید.
شب شده بود و تازه رسیده بودیم در خونه. هرچی ریموت رو زدم در باز نشد. سینا پیاده
شد تا در رو باز کنه. نگاهم بی هدف توی کوچه می چرخید که چشمم به ماشین آرشا
افتاد. در آن لحظه چنان تپش قلبم اوج گرفت که صداش به گوش ابر های توی آسمون
هم رسید.
مات و مبهوت نگاهم رو به صندلی راننده سوق دادم که با آرشا چشم تو چشم شدم.

– آبجی بیاد دیگه! یخ زدم!
با صدای اعتراض آمیز سینا به سختی نگاهم رو از آرشا جدا کردم و ماشین رو به حرکت
در آوردم. هیچی نگفت. فقظ نگاه می کرد. از اون نگاه ها که هزار تا حرف برای گفتن
داره ولی نمی تونه به زبون بیاره.
همین دیدار چند لحظه ای برای بهم ریختن فکرم کافی بود. نفهمیدم شام چی خوردم.
چقدر توی آشپزخونه موندم و چی کار کردم. فقط منتظر بود فرصت پیش بیاد تا به اتاقم
برم.
خودم به اتاقم که رسوندم تمام احساسات به یک باره هجوم آوردن. انگار تازه راه نفسم
باز شد. عمیق و بلند نفس می کشیدم تا جلوی اشکم رو بگیرم. تکیه به در روی زمین
نشستم. فقط چند لحظه بود. فقط چشمم بهش افتاد و این قدر بهم ریختم… می تونستم
یک عمر دوام بیارم؟ بعدا از تصمیم پشیمون نمی شدم؟
زمزمه کردم: می شی… به خدا می شی…
سرم روی توی دستم گرفتم و به موهام چنگ زدم. شالم رو از سرم کشیدم ئ با حرص
پرتش کردم وسط اتاق. لعنت بهت که هر تصمیمی به تو می رسه سخت می شه!
تا صبح از فکر و خیالنتونستم راحت بخوابم. ساعت شش صبح, بلند شدم و دوش گرفتم.
بعد هم بی سر و صدا صبحانه رو آماده کردم و قبل از این که کسی از اتاقش بیرون بیاد,
حاضر شدم.
همراه هم صبحانه امون رو خوردیم و با بابا و سپهر از خونه بیرون اومده بودیم.
به دادگستری که رسیدیم, با موج بزرگی از خبرنگار رو به رو شدیم. هرچند من در راس
ماجرا نبودم اما سپهر عقب تر نگه داشت تا بدون جلب توجه بریم داخل.
زودتر از بابا و سپهر پیاده شدم و به سمت دادگستری پا تند کردم. مستقیم نگاهم به رو به
رو بود و سعی می کردم قدم هام رو محکم بردارم. کیفم رو محکم توی دستک گرفته بودم
انگار که می خواستن ازم بدزدنش.
– سلنا؟
با شنیدن صدای آرشا, پاهام بی اراده ایستادن. برگشتم سمتش و بی حرف نگاهش کردم.
مثل همیشه مرتب و آراسته بود. مثل همیشه اون قدر شیک و تمیز حاضر شده بود که باز
جذابیت خودش رو به رخ می کشید.
منتظر بودم تا حرف بزنه. یک حرفی بزنه تا تصمیم من رو آسون تر کنه اما فقط نگاه می
کرد.
بالخره خودم به حرف اومدم و گفتم: کاری داری؟
تکیه اش رو از ماشینش گرفت و گفت: واسم سوال شده بود که چرا من مثل بقیه بازداشت
نشدم.
دستم رو داخل جیب پالتوم فرو بردم و گفتم: فکر کن یکی دلش نخواسته.
یک لبخند کج خیلی کوچیک و تلخ روی لب هاش نشست.
– کی اون وقت؟
یک لبخند مثل خودش تحویلش دادم و خواستم به راهم ادامه بدم که سریع گفت: یک…

🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🌺🌸🌸🌸🌸
🌺🌸🌺🌺
🌺🌸🌺
🌺🌸
🌺
#استاد_اشتباهی
#من_قلابی
#part236

لحظه… می خوام تصمیمت رو بدونم.
دوباره ایستادم و گفتم: مشخص نیست؟
– برای من نه.
توی چشم هاش غم موج می زد. چیزی که هیچ وقت این قدر واضح داخل چشم هاش
ندیده بودم.
پوزخند بی صدایی زدم و گفتم: برای منم.
-پوزخند نمی زدی.
– حاال می زنم.
نگاهش رو انداخت پایین و دست کرد داخل جیبش.
دستش رو که از جیبش بیرون آورد؛ چشمم به حلقه ای افتاد که قبال بهم داده بود.
– جاش گذاشته بودی…
به سمتم گرفت و گفت: برای توئه. من نمی تونم نگهش دارم. بعدا هرکاری دلت خواست
باهاش بکن.
خدایا… مگه می شد در مقابل بغض مردونه اش به زانو در نیای؟
چشم هاش رو تنگ تر کرد و گفت: بگیرش.
مستقیم به چشم هاش نگاه کردم و دلم رو به دریا زدم.
– پیش خودت بمونه… بعدا یک جای بهتر بهم بده. البته اگه نظرت عوض نشده.
چند لحظه مبهوت نگاهم کرد و گفت: چی؟!

لبم کش اومد و با شیطنت چشم چرخوندم و گفتم: نمی خوای؟
صورتش از هم باز شد و گفت: جان من راست می گی؟!
خندیدم و گفتم: هیچ وقت نمی گفتی جان من؟
بلند گفت: حاال می گم!
بلند تر قهقه زدو گفت: وای… شوخی می کنی؟!
– نه. تصمیم گرفتم از روی گذشته کسی رو قضاوت نکنم. خودت گفتی دیگه؟ مگه نه؟
دست بردم داخل کیفم. تمام مدارکی که به آرشا مربوط می شد رو از کیفم در آوردم و
گفتم: جاش گذاشته بودی.
کاغذ هارو که از دستم گرفت و گفتم: بابت پدرت…
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت: نتیجه ی کاریه که با بقیه کرد و به من هم تحمیلش
کرد.
عقب عقب رفتم و گفتم: بعد داداگاه ببینیم همو؟
دوباره تکیه داد به ماشینش و با حالی دگرگون که اصال به چند دقیقه قبلش شباهت
نداشت گفت: ببینیم!
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و بقیه مسیرم رو ادامه دادم. حاال احساس بهتری داشتم.
بهترین احساس عمرم رو… احساسی که نتیجه ی گرفتن اشتباه ترین تصمیم درست عمرم
بود.
جدا از خودم, آرشا حق داشت یک زنگی جدید بدون امر و نهی های پدرش رو شروع کنه. حق داشت بدون اجبار راهی رو انتخاب کنه که پدرش دخالتی در اون نداشته باشه.
و من هم حق داشتم خودخواه باشم.
حق داشتم بالخره مزه ی آرامش رو بچشم.
خدایا… شکرت.
“پایان”

فصل دوم به زودی

نوشته های مشابه

‫13 نظرها

    1. دوستان عزیزم واقعا ما مقصر نیستم نویسنده باید بنویسه تا ماهم داخل سایت قرار دهیم ما بی تقصیریم

  1. فصل اول بسیار جذاب بود کاش زودتر فصل دوم را هم بزارید ممنون از رمان های خوبتون و سایت خوبتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن