آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 34

5 (100%) 1 vote

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

– قضیه مربوط به سالها پیشه ، وقتی پدرت برای کنکور درس میخوند و حسابی سرش تو کتاب و درس بود..

اهی کشید و نگاهش خیره ی قالی موند و سر بلند نکرد
انگار رفت به اون روزا ،

– پدرت خیلی پسر خوبی بود ، چهره ی خوب و شرقیش و چشمهای مشکیش و از مادرش به ارث برده بود
من تموم تلاشم و میکردم که بچه هام بتونن تو محیط ارومی درس بخونن
پدرت بازیگوش بود ولی از درس قافل نمیشد..

بای این که من سرایدار این عمارت بودم ولی با ما و پسرا و دخترا بهترین رفتار و داشتن این خانواده ،
پدر بزرگ حافظ مرد خوبی بود
عاقل و بادرایت

دستی به صورتش کشید ، داشتم از کنجکاوی میمردم
چی بوده تو اون گذشته که حالا اینطوری حافظ و نگران کرده بود؟!

– از همون اول میگفت پسرت باید دامادم بشه

چشمام چهارتا شد ،

– بابا علی؟!!!!!

جوری با تعجب صداش کردم که از جا پرید

– چی شده ؟” چه خبره؟!

چشمام و درشت کردم

– نکنه مامانم بچه ی واقعیه این خانواده بودهههه؟! ها؟! به خاطر عشق زیادش با بابام فرار کرده؟!

اول بدون هیچ عکس العملی نگاهم کرد و بعد قهقهش رفت هوا

– ای دختر خلو چل!!

لب ورچیدم که جا به جا شد و دستی به لبش کشید

– نه دخترم ، از این خبرا نبود .. مگه فیلم هندیه اخه؟!

نیشم و باز کردم که سری تکون داد

– گذشت و گذشت تا پدرت دانشگاه قبول شد ، اونم چه دانشگاهی..
همه بهش افتخار میکردن تو روستا ، میگفتن دوماد اقا دانشجو شده ، میخواد دکتر بشه

پشت چشمی نازک کردم

– این خانواده کلا به ماها چشم دارنا باباعلی

بابا علی ام خندید

– ولی اونی نشد که باید میشد ، پدرت به این حرفا اهمیتی نمیداد ، برعکس انتخابش روحیه ی لطیفی داشت ، دنبال عشق واقعی میگشت..

دختر این عمارت ولی عاشق و شیدای بابات بود ، من نگران بودم ، خیلی زیاد

چشمام گرد شد و دست و دلم لرزید

– اقا جون دختر این عمارت خواهز دوقلو ام داشت؟!

– نه بابا جان ، اقا سه تا دختر داشت یه پسر
پسرش که فقط همین حافظ و داره و دختراشم که اون دوقلوها اینجا نیستن و اون اخری ام که..

پوفی کشیدم

– باباعلی اصلا خوب داستان نمیگینا ، د خوب دق کردم از فضولی بگین دیگه

خندید
– چشم فضول خانوم ، گوش بده شما

– بابات یه روز اومد گفت بابا زن میخوام ، فکر کردم سرش به سنگی خورده ادم شده.. میخواد همین دختر اقا رو بگیره
خوشحال قبول کردم که گفت عشق زندگیم رو پیدا کردم بابا
بعد از اون جنگی شد بیا و ببین..

من با پدر بزرگ حافظ حرف زدم ، بنده خدا حرفی نزد ما ام بی سر و صدا رفتیم خواستگاری و اونام گفتن بلد تحقیقات جوابمونو میدن..

– اون مامانم بود؟!!!

– اره باباجان ، مادرت بود

– خببب چه جالب ! بعدش چی شد؟!

– تو این روستا بلوایی به پا شد ، میگفتن حتما دختر اقا عیب داره که پسره رفته خواستگاری یکی دیگه
بنده خدا دختر اقا نجیب بود یهو قاتی کرد و زد به سرش
گفت الا و بلا میخوام زن پسر عموم بشم
پدرشم حرفی نزد ، قبول کرد ، اونا ازدواج کردن و هنوز به ما جواب نداده بودن خانواده مادرت

– اخه چرا؟!

– وقتی اومده بودن برای تحقیق متوجه همه چیز شده بودن و بنده خداها چشمشون ترسیده بود

اوپسی گفتم

– ولی مادرتم لیلای بابات بود ، هرجور شده رضایت گرفتن و اونام رفتن سر خونه زندگیشون..
ولی بعد از اون رفتار خانواده ی حافظ با ما عوض شد
برا همینه که عمه هات کمی باهات تندن..

– کلا همه با من لجن ، حالا همه اینا چه ربطی داره باباعلی؟! چون باهامون بد رفتاری کردن نگرانین؟!

چشماش دوباره پر شد از نگرانی و اهی کشید از ته دل

– نه بابا جان از عمه ی حافظ میترسم ، از رفتاراشون با تو..

– اخه چرا؟! اون که ازدواج کرد و رفت

نگاهش غمگین شد

– یه ماه بعد از ازدواج پدر و مادرت بود که خبر فوت همسرشو اوردن..

هینی گفتم ،

– پس یعنی حالا اوشونم با ما لجه؟! و فکر میکنه اینم تقصیر بابای منه؟!

خدایا این چه بختیه؟!

باباعلی که تائید کرد فشارم افتاد..
– یعنی الان چی میشه؟!
– برای همین باید بیشتر فکر کنید باباجان ، روزای سختی در پیشه
– چیز دیگه ای هم هست بابا علی؟!

لبخند دلگرم کننده ای زد و دست باز کرد ، نیاز داشتم به اغوشش پس پناه بردم بهش

– خیلی سختی ممکنه بکشی باباجان ، زخم زبونای عمه ها و خاله هات وقتی بفهمن عروس این خانواده شدی به کنار این که اونا فکر میکنن تو و ارسلان نامزدین خودش یه دردسره..

وایی گفتم و سر بلند کردم
– باباعلییییی اونو چیکار کنیممم؟!

نگاهش دوباره غصه دار شد و بیشتر تو اغوشش فشردم

– نمیدونم باباجان ، ولی صبر کن ، صبر حلال همه مشکلاته
نگران نباش و برو لباساتو عوض کن
احتمالا گرسنه ای چیزی داغ میکنم بخوری
و بی هوا دستشو بوسیدم و گفتم :

– نه باباعلی دستت درد نکنه دلی که پر غصس دیگه جایی واسه غذا نداره که ، اجازه هست بعدا با حافظ صحبت کنم؟!

– اره باباجان ، برو استراحت کن حالا

پر از غم و غصه و بغض راهی اتاقم شدم ، میگن که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها..
برا ما که از همون اول مشکل ریخته که ، این چه وضعشه؟!

کنار پنجره وایستادم و زل زدم به تاریکی شب…

باید چیکار کنیم؟! چطور این همه مشکلو حل کنیم باهم ،،

اهی از ته دلم کشیدم

پنجره رو باز کردم و گوشی رو از کنار تخت برداشتم..

نگاهی به تلگرام انداختم ، حافظ انلاین بود.
چشم غره ای به صفحه ی گوشی رفتم ..
انلان بود و پیم نمیداد

– الان میگم بهت اقا حافظ

پروفایلمو عوض کردم و یدونه عکس قدیمی اما مشتی که داشتم رو گذاشتم..

همین که از تنظیمات خارج شدم پیام فرستاد..

ته دلم ذوق کردم ،
انگار زل زده بوده به صفحه من که بلافاصله عکس العمل نشون داد

– بیداری؟!

چشم غره ای به چراغ اتاقش رفتم

– معلوم نیست؟!

سریع تایپ کرد

– انلاین شدی چرا پیام ندادی؟!

دوست داشتم اصا

– خودت چرا انلاین بودی پیام ندادی؟!

پوکر خنده گذاشت

– زهر مار ، چیه میخندی؟!

– عین دخترای چهارده ساله رفتار کردی !!!

استیکر ناراحت گذاشتم که قربون صدقم رفت..

– زنگ بزنم؟!

اره ای گفتم که بلافاصله تماس گرفت..
گلوم و صاف کردم
جواب دادم و منتظر شدم حرف بزنه
فقط صدای نفساش بود و قلب منی که ضربانش داشت دیوونم میکرد

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن