آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت 22

Rate this post

رمان عشق بازی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

بیخیال شونه ای بالا انداختمو بی توجه رومو به سمت مخالف آریا برگردوندم.
چیزی نگذشت که وجود آریا رو روی تخت حس کردم.

بدون توجه به من و حتی کلمه ای حرف زدن ، دراز کشید و چند دقیقه ای نگذشت که از طرز نفس کشیدنش فهمیدم خوابش برده.

اصلا نمیتونستم بودن آریا رو تحمل کنم.
کسی که عاشقش بودمو بهم خیانت کرده بود حالا بغل من خوابیده بودو هیچ کاری از دستم بر نمیومد.

بلند شدم و خودمو آماده کردم تا از اتاق خارج شم و هر جور شده خودمو از آریا دور کنم.
تصمیم گرفتم که برم سمت خونه بابا فرخ ، اما وقتی کاری که مادرم باهام کرد به یادم اومد با اکراه به عقب برگشتم و فکر کردم که کجا میتونم برم.

ناگهان یاد کلبه ی ته باغ افتادم که شب عروسیم به اون پناه برده بودم.

پس با ذوق سمت کلبه به راه افتادم و سعی کردم به اتفاقات گذشته شده فکر نکنم…..

وارد کلبه که شدم گوشه ای از اون فرش کهنه ای پهن بود.
روش دراز کشیدمو چشامو بستم. طولی نکشید که پلکام سنگین شد و خوابم برد.

صبح روز بعد با صدای خروس های وسط باغ از خواب بیدار شدم.
از کلبه بیرون اومدم تا یه کم بچرخم که با احساس گرسنگی بیخیال دور زدن شدم.

سمت عمارت رفتم . بر خلاف همیشه خلوت بود.
حالا که دیگه نه از آریا دل خوشی داشتم و نه مادرم، با خوردن صبحانه ی کوچیکی وسایلمو کم کم برداشتم وداخل کلبه بردم.

چند روزی رو همینجوری میگذروندم. صبح ها میرفتم داخل عمارت و شب برای خواب سمت کلبه پناه می آوردم.

#آریا
چند روزی بود که ماهگلو خیلی کم تو عمارت میدیدم و شب که خوابم میبرد تو حالت خواب و بیداری میفهمیدم که از اتاق خارج میشه و برای خواب داخل عمارت نمیمونه.

یه شب تصمیم گرفتم بیدار بمونم و ببینم هرشب کجا میره.
ساعتای ۱۱ شب بود که روی تخت کنار هم دراز،کشیده بودیم.

خودمو به خواب زده بودم و منتظر بودم ماهگل از اتاق بیرون بره.
چیزی نگذشت که با تکون خوردن تخت فهمیدم داره از اتاق خارج میشه.

چند ثانیه بعد از رفتنش بلند شدمو پشت سرش به راه افتادم.
آروم از عمارت بیرون اومدو سمت ته باغ رفت.
با رفتنش سمت کلبه چوبیه ته باغ متعجب شدم.

وقتی که مطمئن شدم داخل کلبه رفته، نزدیک کلبه شدم و از لای در به داخلش نگاهی انداختم.
همه چیزای لازمو آورده بود. بالشت، دشک،پتو و….

آروم چشمم سمت ماهگل رفت که با چشمایه اشکی سرشو سمت آسمون گرفته بود و گریه میکرد:

+ خدایا ، چرا نباید منم مثل بقیه با خوشی زندگیمو بگذرونم؟
فکر میکردم کنار آریا میتونم به آرامش برسم.ولی دارم اوج دردو کنارش تجربه میکنم…

خیلی عصبی شده بودم. با خودم گفتم:
– هه ، این مثلا زن منه. جای اینکه تمکینم کنه اومده لحاف تشک آورده اینجا و واسه خودش ناله زاری میکنه. میدونم چیکارش کنم.

#ماهگل
همینجور که حسابی غرق در گریه زاری شده بودم فکری به سرم زد:

– آره. وقتی نه شوهری برام مونده و نه خونواده ای، بهتره خودمو بکشم و راحت شم.
انقدر بهم فشار اومده بود که جنبه ی انجام هر کاریو داشتم.
حسابی دیوونه شده بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم.
ژ
تو فکر بودم که چجوری خودکشی کنم ولی یهو پشیمون شدم و با خودم گفتم:

– اصن چرا باید خودمو بکشم و راهو واسه کثافت کاریای آریا باز تر کنم ها؟
باید بمونم و یه جوری تلافی کاراشو سرش در بیارم.

با فکر اینکه یه روزی تلافی تمام این کاراشو سرش در بیارم به خواب رفتم.
صبح روز بعد، با طلوع آفتاب بیدار شدم و سمت عمارت به راه افتادم.

سمت اتاق رفتم و با دیدن آریا که روی تخت خوابیده بود پوزخند نفرت باری زدم .
راهمو سمت کمد لباسام کج کردم تا لباس بردارم و دوشی بگیرم.

انقدر ازش متنفر شده بودم که دلم میخواست همونجا خفه ش کنم!.
سمت حموم رفتم و بعد از یه دوش درست حسابی بیرون اومدمو روی تخت نشستم.

انگار آریا بیرون رفته بود. داشتم موهامو خشک میکردم که با شنیدن صدای در خودمو جمع و جور کردمو سریع لباسامو پوشیدم.

با باز کردن در و دیدن چهره ی مامان چهره جدی به خودم گرفتم.
همون کسی که یه زمان عزیز ترین فرد زندگیم بود، حالا تبدیل به یکی از آدمای پست و بی ارزش زندگیم شده بود….

سلام کردم ، بی توجه برگشتم و جلوی آینه ایستادم.
رو سری مو دراوردم تا موهامو قشنگ خشک کنم و شونه بزنم.

مامان درو بست و روی تخت نشست. تا شونه رو برداشتم بلند شد و دستمو گرفت:

+دخترم یادته چقد همیشه دوست داشتی موهاتو من شونه کنم؟
– آره دوست داشتم. اما الان دیگه بزرگ شدم خودمم میتونم کارامو انجام بدم.
چهره ی مظلومانه ای به خودش گرفت و با بغض ادامه داد:

+ اگه من خواستم تو و آریا با هم ازدواج کنین فقط بخاطر این بود که فکر میکردم با عروس ارباب شدن میتونی یه زندگی آروم و بی خطر داشته باشی. من….

نزاشتم حرفش تموم شه. حرفشو قطع کردم و با صدای بلندتری گفتم:
– ولی تو میدونستی که من اصلا به این کار راضی نیستم. از تمام کثافت کاریای آریا با خبر بودی ولی بازم تلاش کردی منو آریا ازدواج کنیم چون میدونستی اگه دخترت عروس ارباب شه دیگه لازم نیس کلفتی کنی و….

با سیلی که مادرم تو گوشم خوابوند حرفم نیمه تمام موند و با بغض بهش نگاه کردم.
دسترمو رو به در اتاق بردم و با گریه و فریاد گفتم:
– از اتاق من برو بیرون….

#نغمه چند روز بعد….

بعد از گذشت چند روز هنوزم فکرم درگیر اون ماجراس.
یعنی اون شخص کی بود؟ قصدش از ترسوندن من و تهدید کردن به مرگ چی میتونست باشه؟

خدا بهم رحم کرد که سیاوش به موقع رسید وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.
به سحر که بغل دستم خوابیده بود نگاهی انداختم و ناخواسته لبخندی روی لبم نشست.

حس خیلی خوبی نسبت بهش پیدا کرده بودم. ازش ممنون بودم که بعد ازون شب منو تنها نذاشت.
هر شب یا اون میومد اتاق من یا منو میبرد پیش خودش تا تنها نباشم.

سیاوش بهم گفته بود که اون شخصو پیدا میکنه. ولی بعد گذشت این چند روز هیچ خبری ازش نشد.
خودش خیلی آروم شده بود و این آروم شدنش منو به وحشت مینداخت.

درست مثل زمانی که باهام مهربون بود و به آرومی رفتار میکرد ولی منو اجاره داد و اون بلا رو سرم اورد.

سیاوش باهام کاری کرده بود که بعد از اون روز دیگه ازش انتظار هیچ کاریو نداشته باشم.
یا حداقل اگه ازش درخواستی داشتم منتظر باشم تا در ازاش کاری براش انجام بدم.

انقدر فکر‌کردم تا چشام بسته شد.
*
با حس دستی روی صورتم چشمام رو باز کردم، با دیدن سیاوش وحشت زده نشستم!
متعجب زل زد تو چشام و گفت:
_جن دیدی!؟ چته!

چشم غره ای رفتم و اروم بلند شدم و سمت دستشویی رفتم!
_ ادم نیستی اصلا
معلوم بود حسابی عصبی شده٬ به من چه!
بدون توجه بهش که روی تخت نشسته بودو حرص میخورد٬ طبقه پایین رفتم.

*سلام گل دختر، زود بیدار شدی!
پوفی کشیدم و کلافه گفتم:
+ گودزیلا نزاشت بخوابم! اصلا خدایا اینو افریدی فقط منو حرص بده!
همینجوری پشت هم غر میزدم سحر از خنده روی میز پخش شده بود.
*وای تورو خدا بسته بیا صبحونتو بخور تا باز گودزیلا نیومده

+حرف بجایی زدی، یک، دو، سه حمله…

_ خوب با این قورباغه دست به یکی میکنی ٬ پشت سرم حرف میزنید!
با حرص به سیاوش نگاه کردم سحر از ترسش هیچی نمی گفت!

جیغ جیغ کردم و گفتم:
+ من قورباغه ام!؟ وزغ زشت تو اینه به خودش نگاه نکرده٬ کورکدیل لاکپشت دهن گشاد.
روبه سحر گفتم!
+ جونور کم اوردم کمک کن.

نگاهی به قیافه سیاوش انداختم! بیخیال فکر کردن به فحش شدم . خیز برداشتم و فرار کردم .

_ وایسا نغمه زندت نمی‌زارم!

+ها چته عین گاو وحشی رم کردی مگه لباس قرمز تنمه!
میدونستم شدیداً عصبیه. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم ولی خبری ازش نبود.
پوزخندی زدم و با خودم گفتم :
+کم‌اورده هه!
با حلقه شدن دستی دور کمرم جیغ زدم.
_اها گرفتمت! خو چی‌میگفتی!؟

+من!؟ هیچی.
_ ولی ی چیزایی ور ور میکردیا ننه غزی.
+ وا هرچی حقت بود گفتم!

سرشو‌تو گود گردنم فرو برد و گفت:
_ نمیگی این اقا شیره یه لقمت می‌کنه!؟
از گرمای نفساش یه جوری شده بودم. سعی کردم هولش بدم ولی محکم تر گرفتم و توی چشمام زل زد.

_وقتایی که تو اغوشمی از یه دختر سرتق به اروم ترین ومظلوم ترین دختر تبدیل میشی.

یک جوری نگاه میکرد. انگار میخواست از چشمام اعتراف بگیره.رومو برگردوندم و اروم گفتم :
+ولم کن…

با چشمای خمار گفت :
_ نه. میخوامت نغمه .
متعجب زل زدم بهش که گفت:
_چیه‌مگ من دل ندارم!؟

پوزخندی زدم و گفتم:
+‌نه نداری٬ دل!؟ هه….
دستاش شل شد . ولم کردو بدون هیچ حرفی رفت!

با خودم گفتم به درک که ناراحت شد.
پشت میز نشستم و مشغول خوردن صبحونه شدم .

*سیاوش کجا رفت!؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم٬ دیونه س دیگه!
*درعجبم!

با دهن پر گفتم:
_ عجب چی!؟
*اینکه زنده ای!
لبخند محوی زدم و فکرم سمت سیاوش رفت!

طرز نگاهش٬ رفتارش!
نمیدونم شاید نقشه جدیدشه. هیچوقت یادم نمیره چه بلایی سرم اورد!

تشکر زیر لبی کردم ‌و سمت اتاقم رفتم.
پشت پنجره بزرگ اتاقم ایستاده بودم که با دیدن فردی که سرتاپا سیاه پوشیده بود شروع کردم به جیغ زدن

_سیاااوش٬ سحر بیاید!

سیاوش سراسیمه دراتاق و باز کرد :
+چیشده نغمه؟
با لکنت گفتم:
ی…یکی اونجاس.

_کی!؟
+یه مرد سیاه پوش، سرتا پا سیاه پوشیده بود.
از ترس میلرزیدم که تو اغوش گرم سیاوش فرو رفتم.

_هیس نترس، چیزی نیست اتفاقی نمیوفته.
بغضم ترکید اروم موهامو نوازش کرد و گفت:
_ من که پیشتم چرا میترسی!؟ من نمیزارم اتفاقی برات بیوفته.

باصدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:
+اون شب تو نبودی من خیلی ترسیدم.

_ازین به بعد هستم!
بوسه ای روی سرم نشوند و توی چشمام زل زد:
_قول میدم بهت نمیزارم اتفاقی برات بیوفته!
توی چشماش فریبی نبود. اروم سرمو تکون دادم.

_افرین دختر خوب
ازش دور شدم و روی تخت نشستم!
بعد چند دقیقه از اتاق بیرون رفت !

حالم ازین زندگی بهم میخوره! لعنت به این زندگی که خبری از عشق و ارامش نیست.

#سیاوش
محکم توی گوش نگهبان کوبیدم و با داد گفتم:
+ تو، توی این خراب شده چیکار میکنی!؟ مگه وظیفت محافظت نیست!؟ پس چرا نغمه کسیو توی باغ دیده!

از حرص فکم میلرزید، دستمو مشت کردم تا بار دیگه توی گوشش نزنم.

_اقا من 24 ساعت حواسم هست کسی نیومد، شاید خانوم اشتباه میکنن اخه ی خورده مشکل دارن! اون شب هم الکی داد زدن

با شنیدن این حرفش اعصبانیتم بیشتر شد!
به سمتش حمله ور شدم و یقشو گرفتم از لای دندونم غریدم:
_ ی بار دیگ دهنت باز بشه و حرفی بزنی زندت نمیزارم.بخاطر زن و بچت اینجایی بخاطر همونام زنده ای

از ترس زبونش بند اومده بود.
_نگهبانارو زیاد تر میکنی، کسی غریبه نباید بیاد داخل، کسیو بیینه، فقط کافیه یک بار دیگ اتفاق بیوفته! زندتون نمیزارم.

بدون حرفی دور شدم باید نغمه رو ببرم یکم بچرخونم تو خونه دیونه شد!

* اقاجان کجایید اقا
با شنیدن صدای کبری که سراسیمه صدام میزد کلافه گفتم:

این زن همیشه شلوغش میکنه، حتما باز جک و جونور دیده ترسیده.
*اقا اقا
اخم ریزی کردم و گفتم:
_چیشده کبری! عمارتو رو سرت گذاشتی!اگر دوباره بحث سوسکه به نفعته وقت منو نگیری!!

رنگ ب رو نداشت با لکنت گفت:
*اقا اتاق خانوم اتیش گرفته! در اتاقم قفله خانوم تو اتاق گیر کردن.

بهت زده بهش خیره شدم نفسم بند اومد و یک دفعه با داد دو دستی کوبیدم روی سرم

یا ابلفضل چی داری میگی تو زن خونه خراب شدم…

نفهمیدم چجوری خودم و به عمارت رسوندم

دود همه جارو گرفته بود و به سختی میشد نفس کشید شعله های اتش از لای در زبونه میکشید با ترس از دست دادن نغمه کمرم خم شد هیچ صدایی نمیومد و با حال زاری داد زدم

نغمه من اینجام اومدم کمکت

سکوت و سکوت

کمی بعد صدای ضعیف کمک خواستن نغمه به گوشم رسید انگار جون تازه ای گرفتم

رو به همه داد زدم:

_بی عرضه ها چرا منو نگاه میکنید زود باشید این در و بشکونید!!

اما این دل اسیر با صدای نغمش جون تازه ای گرفته بود تاب و تحمل دوری نداشت

با تمام توانم، با شونم ضربه ای به در زدم .

# ماهگل
چند هفته بعد:
به زور خاتون با اخم پشت میز نشستم!
*بخور
اخمامو بیشتر تو هم کشیدم و مشغول غذا خوردن شدم

از بچگیم زور میگفت اینکه چیزی نبود
*روی اشش پیازداغم بریز.
با جدیت گفت: آشم بخور

سری تکون دادم. هنوز دومین قاشق رو نخورده بودم که تمام محتویات معدم به سمت بالا هجوم اورد

به سمت دسشویی دوییدم.
لعنت بهت آریا!
مشتی به شکمم زدم!
لعنت به پدرت بچه.

با یاد اوردی پس فردا لبخندی روی لبم نشست، سقط میکنم راحت میشم

*چیشد دختر!
با دیدن خاتون عصبی شدم و گفتم:
_هیچی مگه زنده مرده ام فرق داره!؟ پسرت معلوم هست کجاس!

پوزخندی به حرفم زدم و بدون حرفی سمت کلبه رفتم

تو راه کلبه ، همش تو این فکر بودم که اگه یهو آریا بفهمه من میخوام بچشو سقط کنم چی میشه. یا اگه سقطش کنم چجوری با خودمو وجدانم کنار بیام.

پوفی کشیدم و کلافه به راهم ادامه دادم. از یه طرف وجدانم جلوی این کارو میگرفت ولی از طرفی تا یاد کارای آریا و خونوادش میفتادم دلم میخواست حتی خودمم زنده نمیموندم.

داخل کلبه ، سر جام دراز کشیدم و با همین افکار به خواب رفتم.
روز بعد صبح زود بیدار شدمو سمت عمارت به راه افتادم.

تا وارد عمارت شدم با دیدن آریا که خیلی راحت روی تخت خوابیده بود ، میل به سقط کردن بچه تو دلم زنده شد.

لباسمو عوض کردم و به راه افتادم. نیرویی سعی میکرد جلوی منو بگیره اما هرچی زور میزد جلوی آتش نفرتم کم میاورد.

با خودم میگفتم اگه این بچه سقط بشه همه چی درست میشه.

با خشم و نفرت به راهم ادامه دادم.
با دیدن باغ دلهره ای ب دلم افتاد، با قدم های لرزون وارد شدم و اروم اروم حرکت کردم.

باغ طویل و بزرگی بود هرچی بیشتر پیش میرفتم. ترسناک تر میشد، بیشتر شبیه به دخمه بود تا خونه

پشیمون شدم میخواستم برگردم که با یاد اوردی حرفا و کار های اریا پشیمون شدم

مصمم تر از قبل در خونه رو زدم. زنی مسن شاید ۶۰ ساله با موهای سپید درو باز کرد.

نگاهی به داخل خونه انداختم.
داخل خونه چیز خاصی نداشت. کمی وسایل قدیمی بود.
انگار سال هاست کسی اینجا نیومده!
+خوش اومدی دخترم از دست من کاری برمیاد.

_اره من میخواسم سقط جنین انجام بدم من یکیو فرستادم برای هماهنگی.

+اها درسته پیریه دیگ فراموش کردم. دخترم تو ازین تصمیم مطمعنی!؟ این ی نعمت که خداوند ب تو داده عزیزم داره تو بدنت بزرگ میشه جون میگیره

حرفشو قطع کردم میدونستم ادامه بده پشیمون میشم!

-نه ممنون من این بچه رو نمیخوام
دوباره گفت:
+دخترم فکراتو کردی مطمعنی!؟ بعدا دیگه جای پشیمونی نداره.

با دودلی گفتم:
-ن مطمعنم خانوم

+باشه پس اماده شو

لباسامو در اوردم و لباس هایی که برام اماده بود رو پوشیدم رو تخت دراز کشیدم ۱۰ دیقه گذشت همش فکر میکردم کاری که انجام میدم درسته یانه. ولی ب نتیجه ی خاصی نمیرسیدم

خانوم اومد وسایلشو اماده کرد
+اماده ی دخترم
با صدای لرزون گفتم:
-اره اماده ام

اومد رو ب روم وایساد
با صدای در از ترس پتورو چنگ زدم. انگار یکی داشت با پشت و لگد ب در میزند

پیر زن سراسیمه ب سمت در رفت.

با شنیدن صدای اریا انگار اب یخ ریختن روی سرم

–بیا بیرون تو حق نداری بچه ی منو بکشی بیا بیرون بخداوندی خدا بلایی سر بچه ی من اومده باشه روزگارتو ب خاک سیاه میشونم بیا بیروننننن

با ترس ب پیر زن نگاهی انداختم اونم دست کمی از من نداشت

درو اهسته باز کرد
اریا اومد داخل نگاهی سر سری کرد تا چشمش ب من افتاد به سرعت خودشو بهم رسوند من مات بهش خیره شدم بودم از ترس دست و پام میلرزید با سیلی ک خوردم ب خودم اومدم

گرمی خون رو گوشه لبم احساس کردم

دستمو رو صورتم‌ گذاشتم و با چشمای مملوع از اشک نگاهش کردم که بی هوا بغلم کرد.

–اگه دیر میرسیدم میخواستی بچه ی منو بندازی!؟ نمیخواستی نگهش داری!؟ چجوری دلت میاد اخه لعنتی، دورت بگردم

با بغض گفتم
+من اون بچه رو نمیخوام نمیخوام
زجه زدم زار زدم اما اریا فقط بغلم کرده بود

–بیا بیرون تو حق نداری بچه ی منو بکشی بیا بیرون بخداوندی خدا بلایی سر بچه ی من اومده باشه روزگارتو ب خاک سیاه میشونم بیا بیروننننن

با ترس ب پیر زن نگاهی انداختم اونم دست کمی از من نداشت

درو اهسته باز کرد
اریا اومد داخل نگاهی سر سری کرد تا چشمش ب من افتاد ب سرعت خودشو بهم رسوند من مات بهش خیره شدم بودم از ترس دست و پام میلرزید سیلی اولو ک خوردم ب خودم اومد

صورتم ب سمت راست پرت شد و گرمی خون رو رو صورتم احساس کردم

دستمو رو صورتم‌ گذاشتم و با چشمای مملوع از اشگ نگاهش کردم که بی هوا بغلم کرد

–اگه دیر میرسیدم میخواستی بچه ی منو بندازی نمیخواستی نگهش داری چجوری دلت میاد اخه لعنتی دورت بگردم

+من اون بچه رو نمیخوام نمیخوام
زجه زدم زار زدم اما اریا فقط بغلم کرده بود

#سحر
به سرعت سمت نغمه دویدمو
بدن بی جون نغمه رو بغل کردم .

وایی نفسم، زندگیم، بدنش سوخته .
بلندش کردم و از اتاق اوردمش بیرون
داد زدم .
_رحمان برو سریع دکترو خبر کن بدو.

به سمت اتاق خودم حرکت کردم .

+داداش نغمه زندس داداش توروخدا یکاری بکن داداش بدنشو نگاه سوخته .

صدای گریه و زاری سحر شدیدا روی اعصابم بود.

-سحر خفه شو، چیزیش نشده فقط سوخته! بزار ببینم چی غلطی باید کنم!

اروم روی تخت گذاشتمشو لباسشو از تنش در اوردم .

بدن بلوریش پر از تاول شده بود .
تیکه تیکه سوخته بود و قرمز شده بود
دلم ریش ریش شد .

_نغمه عزیز دلم چشماتو باز کن عزیزم دورت بگردم نغمه جان .

اما دریغ از عکس العملی
_دکتر چی شد.
* اقا دارن میان

سری تکون دادم و به نغمه نگاه کردم.

#ماهگل
+چرا نمیفهمی من این بچه رو نمیخوام.

با مشت به سینش کوبیدمو با دستام هولش دادم ولی دریغ از کمی تکون خوردن اون‌فقط بغلم کرده بود

-میشه انقدر تکون‌نخوری عزیز دلم‌نگاه کن . دستشو روی شکمم‌کشید

– ببین الان یه دختر یا پسر خوشگل داره تو وجودت رشد میکنه منو تو داریم مادر و پدر میشیم .
با تحکم گفت :تو حق نداری این بچه رو بندازی .

با شنیدن این حرفش شروع کردم به جیغ و داد کردن .

+به تو چه بچه ی خودمه نمیخوامش اه ولم کن نه خودتو نه این بچه ی نحس و هیچ کدومو نمیخوام حالم‌از همتون بهم میخوره حالم‌از این ازدواج زوری بهم‌میخوره حالم به هم‌میخوره همتون بهم‌زور میگید ولم‌کنید بزارید راحت‌باشم .

در حال جیغ و داد بودم که گفت:
_خفه شو بسه دیگه این سلطه بازیاتو جمع کن .

منو انداخت تو اتاق ک لباسای خودمو بپوشم ـ
با‌گریه لباسامو‌پوشیدمو بیرون‌رفتم .
محکم دستمو گرفتو به بیرون هدایتم کرد.

-به خدا قسم بلایی سر بچه ی من بیاری یکاری میکنم از ب دنیا اومدنت پشیمون بشی.

#ماهگل

+برو بابا تو کی باشی که منو تهدید کنی من نمیخوام این بچه رو و ب دنیا نمیارم فعلن بچه تو شکم منه و تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی و تو تصمیمات من دخالت کنی.

صورت اریا هر لحظه قرمز تر میشود از گوشاش دود میزد بیرون .

از لای دندوناش غرید :
-خفه میشی یا بیام جوری خفت کنم که خودتم نمفهمی چی شد.

قیافش ترسناک بود ترسناک ترم میشود هر لحظه اوضاع اصلن خوب نبود ترجیح دادم خفه شم تا خفم کنه.

بی حرف تا دم در ورودی باغ رفتیم سوار ماشین اریا شدیم و ب سمت عمارت حرکت کردیم .

توراه هیچ حرفی نزدیم میترسم از عاقبتم از اینده میترسم
دوست ندارم این بچه ب دنیا بیاد.

بهش چی بگم وقتی بزرگ شد بگم بابات‌ ی دختر بازه که هیچ علاقه ای ب مادرت نداره مادرتو مجبور کردن با پدرت ازواج کنه .

خدای بزرگ مصیبت ها در راه اند…

ب عمارت رسیدیم اروم پیاده شدم.

…….

#ماهگل
بدون توجه ب اریا داخل شدم و ب طبقه ی بالا رفتم .

حوصله ی هیچ کسیو ندارم‌انقدر فکر کردم مغزم قاطی کرده
دلم کمی استراحت میخواد

با عوض کردن لباسام با ی تاپ شلوار راحتی

رو تخت دراز کشیدم چشمام و بستم ب اینده ی نچندان دور فکر کردم تا وقتی ک دیگه خیچی نفهمیدم و چشمام گرم خواب شد

#اریا

خوشحال از این که دارم پدر میشم مخصوصن از این که مادرش ماهگل
انگار روی ابرا دارم سیر میکنم .

باید انقدری هواستم ب ماهگل باشه که مبادا بخواد بچه رو سقط کنه

توی این همه فکرو خیال و مشقله باید هواسم ب ماهگل هم باشع .
کاش حداقل مثل زنو شوهرای دیگه بودیم باهم مشگلاتو درست میکردیم اما چ فایده ک ماهگل هیچ علاقه ای ب من نداره .

داخل عمارت شدم‌مستقیم ب اتاق خاتون و ارباب رفتم
در زدم

خاتون :بیا تو

+سلام‌خاتون جان سلام ارباب

باهم :سلام
ارباب :بیا تو پسرم کاری داشتی

+بله با اجازتون میخواستم جشنی ترتیب بدیم

ارباب:جشن ب چه مناسبت ؟
با شوق گفتم :
+ب مناسبت پدر شدن من

#اریا

ارباب خوشحال از جاش بلند شد و بسمت اریا رفت .

مردونه و محکم بغلش کرد :پدر شدنت مبارک پسرم امیدوارم ب زندگیت برکت و شادی بیاره .

خاتون هم از جاش بلند شد مهربون و گرم منو بغل کرد :خیلی خوشحالم پسرم بلاخره ب ارزوم رسیدم نوه دار میشم .
+خوب خوب باید برای این نعمت بزرگ و الهی جشن مفصلی بگیریم.

بعد کلی ابراز احساسات از اتاق اومدم بیرون.
دستی توی موهام کشیدم ب سمت اشپز خونه رفتم .

افسانه خانوم در حال شستن سبزی های تازه بود .
وایی کل اشپز خونه رو بو سبزی پری کرده .
نفسی کشیدم و این رایحه ی خوبو داخل ریه هام دادم .
+ببخشید افسانه خانوم .

-عه جانم ارباب کوچیک شمایین امری دارین .
+ن افسانه خانوم میخواستم بهتون بگم ماهگل حاملس لطفن ب اقا فرخ هم اعطلا بدین .

-وایی خدای من دخترم حاملس داره مادر میشه کی فهمیدین چرا الان میگید .
+امروز فهمیدیم‌.

افسانه ب سمت اومد و منو در آقوش کشید .
-الهی خیر از جونیت ببینی پسرم دورت بگردم خیلی خوشحالم کردی پسرم.

#ماهگل

با کلافگی چشمامو باز کردمو نگاهی به پنجره انداختم .
-عه چقدر خوابیدم هوا تاریک شده !

کش و قوصی به بدنم دادم تا خستگیم دربره.
با اکراه از جام بلند شدم . صدای شکمم که از سر ضعف در اومده بود، روی مخم بودـ

رفتم دستشوییو آبی به صورتم زدم .
موهامو شونه کردم و دم اسبی بستمـ لباسامو با یه تونیک و شلوار عوض کردمو صندل های لا انگشتیمم پوشیدم.

از اتاق بیرون زدم و راهیه سالن اصلی شدم .
خاتون و ارباب باهم نشستن بودن و قهوه میخوردن، آریاهم طبق معمول سرش تو گوشیش بود . خیانتکار زشت بدجنس .

دستی ب موهام کشیدم و با حرص نفسمو بیروت دادم تا آروم بشم .

سرفه ی مصلحتی کردم و گفتم:
-سلام خوبین .؟
ارباب با چشمای خوشحالو نیش بازش نگام کرد . از جاش به آرومی بلند شد و ب طرفم اومد و منو در اغوشش جا داد.

++سلام ماهگل خانوم مادر شدنت مبارک.
چشمام اندازه نلبکی شده بود .
خاتون‌م طبق معمول با لحن کاملا بی تفاوتی منو خطاب قرار داد:
–مبارک باشه ماهگل ایشالا یه پسر و وارث برای پسرم ب دنیا بیاری .

سرمو انداختم پایین و برای آریا خطو نشون میکشیدم
#دستنوشته _R_R

#ماهگل

یک ساعتی پیش خاتون و ارباب نشستم و ب حرفای مزخرفشون گوش میدادم داشتم برای نوی ایدنشون نقشه میگشیدن ..

حالا که فهمیدن من باید چه غلطی کنم چجوری از شر این بچه راحت شم ..

ته دلم‌من این بچه رو دوست دارم اما نمیخوام ب دنیا بیارم و ازم بگیرنش من میدوتم اینده ای با اریا ندارم چون اون اصلن منو دوست نداره …

کلافه شده بودم دستی ب صورتم کشیدم …

افسانه ببخشیدی گفت اومد داخل

+شرمنده ماهگل جان میشه بیایی اشپز خانه مادر

-چشم مامان الان میام

بلند شدم دستی ب لباسام کشیدم و اروم اروم و خانومانه ب سمت اشپزخانه رفتم…

-جانم مامان جان

حرفم ک تموم شد ب خودم اومدم دیدم مامان محکم بغلم کرده و داره قربون صدقه ام میره

+مادر دورت بگرده عزیزم چقدر اخه تو بزرگ شدی الهی من فدات بشم

با بغض داشت قربون صدقه میرفت

منم بغض کردم و قطره اشگی از چشمام چکید

بوی تن مادرمو ب ریه هام فرستادم

+دخترم مادر باید غذاهای مقوی بخوری جون بگیری

باید ب خودتو بچت برسی

++به به مادرو دختر چه باهم‌خلوت کردن

-سلام بابا جون فدات بشم

ب سمت بابا پر کشیدم و تواغوش بابا فرو رفتم

#ماهگل

++دختر گلم الهی دورت بگردم. مبارکه داری منو به آرزوم‌ میرسونیـ
دارم بابا بزرگ‌میشم .
بابا از خوشحالی رو پای خودش بند نبود.

+دخترمو اذیتش نکن بار شیشه داره .
++افسانه حواست به دخترمون باشه ها.

بعد کلی با مامانو بابا بودن و ابراز احساسات ولم کردن که برم .

به سمت اتاق قدم برداشتم .
کلافه بودم ، دستمو لای موهام بردمو کمی سفتش کردم .
با قیافه ی آویزون وارذ اتاق شدم .

آریا با شلوارک روی تخت دراز کشیده بودو حسابی تو فکر بود .
تا چشمم بهش افتاد مثل بمب ساعتی ترکیدم …

_من این بچه رو نمیخوام آریا بعد تو به همه گفتی ؟
_خسته شدم از دستت بابا ولم کن من نه تورو میخوام نه این بچه رو .
با حرص از جاش بلند شد و با یک قدم خوشو ب من رسوند .

نفس کلافه ای کشید .
+فهمیدی چی گفتم من نمیخوامتون ازتون متنفرم .

دست راستش رفت بالا.‌…..
#دستنوشته_R_R

#ماهگل

دستمو جلو صورتم گرفتمو ترسیده تو خودم جمع شدم .

اریا عصبی دستشو با شتاب به سمت اورد. چشامو بستم و منتظر شدم اما دست مشت شده ی اون با دیوار پشت سرم برخورد کرد .

#اریا
صدای گریه ی ماهگل داشت آزارم میداد انگار داشتن با چاقو به قلبم ضربه میزدن .
نتونستم تحمل کنم . نمیشد غرورمو حفظ کنمو بی هوا بغلش کردم .

-هیسسس عزیزم چیزی نیست فداتشم چرا گریه میکنی اخه ؟
جون آریا گریه نکن قربون چشمات بشم گریه نکن .

دستاشو مشت کرده بودو به سینم میکوبید و گریه میکرد.
+نمیخوام نمیخوام من بچه نمیخوام . به دنیاش بیارم که بعدن ازم بگیرینش؟ به دنیا بیارمش که بهش چی بگم ها؟

-هیس دورت بگردم انقدر الکی گریه نکن کسی بچتو ازت نمیگیره تو فقط مواظبش باش.

#سیاوش

بدن بی جون نغمه جلو چشم منه ولی من نمیتونم‌براش کاری کنم .

خدایا نغمه رو به خودت سپردم .

++اقا دکتر اومد .

دکتر داخل شد و نگاهی به نغمه انداخت .

–اقا سیاوش مشکلشون چیه.

+نگاه کنید خودتون‌ میفهمین . آتش سوزی شد . نغمه داخل اتاق گیر افتاده بود و بدنش سوخته .
الانم به هوش نمیاد لطفن هر چه سریع تر کارتونو شروع کنید.

–بله لطفن برین بیرون‌تا بتونم کارمو شروع کنم.
دکتر هممونو بیرون کرد استرس ولم نمیکرد دلم شور میزد .

_داداش نغمه خوب میشه یعنی ؟
+اره سحر خوب میشه مطمعنم.
هی دور خودم میچرخیدم و طول راهرو رو میرفتم .

عصبی مشتی ب دیوار کوبیدم .
عربده زدم:پس چرا تموم‌نمیشه.
کلافه دستی تو موهام‌کشیدم که دستم تیر کشید.

دکتر بیرون اومد بلاخره .
–اقا سیاوش زخم هاش سطحی هستن و با داروهایی که میدم جاشون نمیمونه.
بیهوشیشون بخاطر دود هستش احتمالا تا چند روز اختلال تنفسی دارن بفرمایید این برگه ی داروها.

+ممنون اقای دکتر.

#سحر

نغمه حالش بهتر شده بود، اما داداشم چشمش ترسیده بود از کنار نغمه تکون نمیخورد!

حالا که سر داداشم گرم نغمه شده چرا من ی حالی نکنم ..
گوشیمو برداشتم تو لیست مخاطبا رفتم و رو اسم یاسین توقف کردم
بعد ۳ بوق جواب داد
+به به دختر عمه گلم
خنده ریزی کردم و گفتم:
– سلام خوبی
+سلام عزیزم ممنون خوبم تو خوبی!
-اره خوبم میگم‌امشب بیا خونه ی ما
+خبریه؟
صدامو پر از عشوه کردم و گفتم!

– اره تعمییر لازمم.

+ای جونم که داداشت کجاست!؟

_ نغمه سوخته داداشم درگیر اونه شب ساعت۹ منتظرتم بیا پیشم.

+اوکی ناناز بای تا شب

دل تو دلم‌نبود سریع لباسامو در اوردم و حموم رفتم خودمو تمیز شستم

حوله ی کوچیکی دور خودم بستم و جلو اینه نسشتم موهامو اروم شونه زدم

لباسای خواب س*ک*س*یمو پوشیدم نگاهی ب ساعت انداختم

نیم ساعت دیگه مونده! ارایش خوشگلی کردم و روتخت دراز کشیدم

با صدای یاسین به خودم اومدم.
-جووون سحرم چه کرده همه رو دیونه کرده
چشمامو خماز کردمو با لوندی گفتم:همش برا توعه عشقم

خودشو با دو قدم رسوند بهم و روم خیمه زد
……

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن