آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت 35

4.5 (90%) 6 vote[s]

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

– خوبی عزیز دلم؟!

اهی کشیدم

– بنظرت باید خوب باشم؟! اون حرفارو که شنیدم دارم دیوونه میشم

– اخه چرا دیوونه؟! تو که میدونی من ازت دست نمیکشم
تو منو داری ، دیگه غم و غصه ات چیه؟!

چرخیدم و نشستم رو تخت

– اما حافظ فقط اون نیست ، خانواده من چی ، اونا فکر میکنن من نامزد ارسلانم !
خودتم میدونی که نمیتونم طاقت بیارم

– عزیزم نگران چی هستی؟! انقدر به این چیزا فکر نکن

– حافظ میام میزنمتا ، چطور میتونم فکر نکنم؟!

صدای خندش و دل منی که بی قرار شد
اروم داشت میخندید

– اون وقت چطور میخوای منو بزنی؟!

– مثل بچه ی ادم ، چطور میخوام بزنم؟!

– جوننن که ، تو فقط بیا بزن
اصا زدن چیه ، تو بیا بکش فقط بیا لعنتی

خندم گرفت ، زهرماری گفتم

خنده های ملیح و ارومش ، صدای مردونه و ارومش..

چقدر میتونست دیوونه کننده و دوست داشتنی باش یه مرد؟!

– میتونی بیای بیرون!

– چیکارم داری؟!

دوباره خندید

– فکر میکنی چیکارت دارم؟!

پشت چشمی نازک کردم ، چراغ حال خاموش بود پس یعنی باباعلی خوابیده بود

– نخیر نمیام

– اومدم بیرونا ، زود بیا سرده

– گفتم نمیام حافظ نیـــــــا

– غر نزن پاشو بیا بیرون ، بدو ها دختر سرده

قطع کرد ،
حالا از خدا خواسته بودما

سریع لباسم رو با یه تیشرت سفید که روش عکس میکی موس بود عوض کردم و شلوار لی پوشیدم..

سوشرت قرمز ابی خشگلی از کمدم در اوردم و روی لباسم پوشیدم

– هوم به نظر جذاب شدم..

رژ قرمزی زدم و ابرویی واسه خودم بالا انداختم..
سمت در رفتم و سرکی کشیدم..

صدای خر و پف بابا علی باعث خندم شد..
ریز خندیدم و روی انگشتای پام رفتم سمت در..

حواسم به پشت بود که در و باز کردم و خارج شدم..

اومدم بچرخم که با دیدنش پشتم هینی کشیدم و داشتم میفتادم که گرفتتم تو بغلش

ریز خندیدم

– ولم کن حافظ ، چیه گرفتیم تو بغلت باز..

– نخیر نمیشه بیا بریم میخوام ناراحتیارو ازت دور کنم..

– مثلا میخوای چه کنی؟!

به یاد قدیم کاملا رو دوشش انداختم و ضربه ای اروم به باسنم زد

– بریم خودت میفهمی

کاملا از خونه دور شده بودیم

– حافظ میکشمت یادته اون موقعه ها چقد میزدی پشتم ، هنوزم که هنوزه یادش میفتم دردم میگیره..

– شرمندم عزیزم ولی نمیدونی چقدر میچسبه که

– فقط نیام از این بالا پایین حافـــظ

– گوشم کر شد دختر جیغ نکش خو

– اومدم بیرونا ، زود بیا سرده

– گفتم نمیام حافظ نیـــــــا

– غر نزن پاشو بیا بیرون ، بدو ها دختر سرده

قطع کرد ،
حالا از خدا خواسته بودما

سریع لباسم رو با یه تیشرت سفید که روش عکس میکی موس بود عوض کردم و شلوار لی پوشیدم..

سوشرت قرمز ابی خشگلی از کمدم در اوردم و روی لباسم پوشیدم

– هوم به نظر جذاب شدم..

رژ قرمزی زدم و ابرویی واسه خودم بالا انداختم..
سمت در رفتم و سرکی کشیدم..

صدای خر و پف بابا علی باعث خندم شد..
ریز خندیدم و روی انگشتای پام رفتم سمت در..

حواسم به پشت بود که در و باز کردم و خارج شدم..

اومدم بچرخم که با دیدنش پشتم هینی کشیدم و داشتم میفتادم که گرفتتم تو بغلش

ریز خندیدم

– ولم کن حافظ ، چیه گرفتیم تو بغلت باز..

– نخیر نمیشه بیا بریم میخوام ناراحتیارو ازت دور کنم..

– مثلا میخوای چه کنی؟!

به یاد قدیم کاملا رو دوشش انداختم و ضربه ای اروم به باسنم زد

– بریم خودت میفهمی

کاملا از خونه دور شده بودیم

– حافظ میکشمت یادته اون موقعه ها چقد میزدی پشتم ، هنوزم که هنوزه یادش میفتم دردم میگیره..

– شرمندم عزیزم ولی نمیدونی چقدر میچسبه که

– فقط نیام از این بالا پایین حافـــظ

– گوشم کر شد دختر جیغ نکش خو

خندیدم و از قصد بلند تر جیغ کشیدم..

ریلکس شد

– گوش من به درک ، بابا علی از خواب بیدار بشه خودت از خجالت اب میشیا..

هوفی از حرص کشیدم و محکم با پام به شکمش ضربه زدم که اخ پر از خنده ای گفت

– نمیخوای وایستی؟!

– نوچ ، میخوام ببرمت یه جا که حسابی خوشحال بشی

لب ورچیدم و دست زیر چونم گذاشتم

– شما بیارم پایین خوشحال کردنم پیش کش..

ای به چشم ،

اینو گفت و تو یه چشم به هم زدن پایین گذاشتم..

چرخیدم و چشم غره ای بهش رفتم ، خیره ی بدنم بود..

نیشم باز شد

– وای حافظ اینجارووو ، از این ونااا خدایا من چقدر از اینا دوست دارمممم

خندید و دستشو دور بازوم قفل کرد

– اینم یکی از ارزوهات که بر اورده شد ، بفرمایید بریم کنار اتیش که دلم میخواد کلی بغلت کنم تو این فضای قشنگ

– ای به چشمممم واقعا خوشحالم کردی حافظی

لبخند مهربونی زد ، کنار اتیش نشستیم که پتوی نازکی برداشت و پشتم کشید

بغلم کرد و قهوه ای که هنوز داغ بود و از کنار ون برداشت

– از اون موقع بیرون بودی؟!

– بله ، تموم سعیمو کردم بتونم درستش کنم اینجاهارو

– هوم چقدر هم خوب ، فکر کردم تو اتاقتی کلی فوشت دادم..

خندید موهای بیرون زده از کلاهمو بهم ریخت

زل زدم بهش ، چقدر دوست داشتنی و متین بود..

نفسی عمیق بغل گوشم کشید

– اینطوری نگام کنی دیوونه میشماــ

ریز خندیدم که دستاش محکم تر شد دورم .ـ

– من اونقدر دوست دارم که وقتی اینطوری نگام میکنی هم دلم میخواد بمیرم برات..

یه قلوب از قهوه خوردم ، ته مزه بود..

– خدانکنه دیوونه ، این چقدر خوشمزسسس
بازم میخواما

– شما اول اینو تموم کن ، اگه تونستی بازم بهت میدم..

خندیدم و سرم و به سینش تکیه دادم

‌- نمیخوای حرف بزنیم؟!

حس لبش روی موهای وجودم و گرم کرد..

چندثانیه ای که برام طولانی بود همونطوری باقی موند

– وقت واسه حرف زدن و غصه خوردن زیاده ، نظرت چیه خاطره بسازیم؟!

ریز خندیدم و یکم چرخیدم سمتش

– الان روت قهوه داغ بریزدم به حساب اون همه وقتی که محکم زدی پشتم خاطره نمیشه برامون؟!

سرشو جلوی جلو اورد ، نفسم تند شد و ضربان قلبم بالا رفت

– تو بزن بکش خاطره بشه برات ، اگه اخ گفتم نامردم..

لعنتیه دوست داشتنی..

لیوان و پایین و کنار پام گذاشتم و دستامو اروم دور گردنش حلقه کردم

– نصف شبی ، کنار اتیش و تو بغل یار چی میچسبه؟!

صداش ذوق زده بود

– بوسه

خندیدم و زدم تو بازوش

– نخیرشم ، یه خواب عمیق میچسبه..

– بد اونوقت فردا بشه باباعلی بیاد چی میشه؟!

لب ورچیدم و سرمو تو شونش پنهون کردم

– هیچی ، ابرومون میره بدبخت میشیم از دماغمون در میاد همش..

دوباره خندید و محکم به خودش فشردم ،
بهترین لحظه ی هر ادمی اون لحظه ای که تو بغل یارش اونقد محکم فشرده بشه که صدای شکستن قلنجشو بشنوه..

– حافظ ،

– جان حافظ

دستمو تو بغلش پنهون کردم

– خیلی سرده ، دلم میخواد فرار کنیم بریم..

– چون خیلی سرده فرار کنیم بریم؟

– نه خنگ خدا ، چون این همه مشکل هست فرار کنیم بریم..

– نگران هیچ کدوم نباش عزیز دلم ، همشو باهم حل میکنیمـ.

اهی کشیدم

– خوابم میاد

– باشه عزیزم الان میریم ، بلند میشی اتیشو خاموش کنم؟؟

اوهومی گفتم و بلند شدم

– فردا کلاس دارم ، اولین روزمه ، سه صبحه هنوز نخوابیدم ، خواب بمونم بدم میاد..

– نگران نباش خودم میام بیدارت میکنم..

چشمای خمارم و با دست مالوندم و پا کوبوندم..

– نمیخوام ، کلی خوابم میاد

– میخوای فردا نری؟!

کلافه نه ای گفتم ، خندید و اومد سمتم و دستم رو گرفت

– بیا بریم فسقلی ، اینطوری بخوای کنی من تا صب بیدار نگهت میدارم به هیچ جا نمیرسی..

سرمو به بازوش تکیه دادم و هومی گفتم..

رسیدیم به کلبه که وایستاد رو به روم ،

– حتما لباسات رو عوض کن اذیت نشی خب؟!

باشه ای گفتم و چرخیدم برم بخوابم که مچم و گرفت

نالیدم

– حافــــــــــــظ ، خوابم میاد

جلو کشید و لبمو بوسید و سریع عقب رفت ،

– بدو برو تا پیشمون نشدم..

خندیدم و داخل شدم..

اونقدر خوابم میومد که فقط لباسارو کندم و در حالی که خیلیم سردم بود پنهون شدم زیر پتو..

هیچی به اندازه لخت خوابیدن تو هوای سرد و پنهون شدن زیر متو نمیچسبه..

***

صدای در میومد ، حوصله نداشتم ، خوابم میومد و عصبی بودم..

– بیداری باباجان ؟!

– اره باباعلی برو

صداش نیومد ، میشناخت اخلاقمو که چقد این موقع ها سگم
وقتی نتونم بخوابم واقعا اخلاق گندی دارم..

با لذت دوباره زیر پتو رفتم و لبخند زنان چشم بستم..

نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم باز در میزنن..

اهی گفتم و سرمو زیر بالشت بردم

صدای باز شدن در اومد …

باباعلی الان اگه پتو رو میکشید و لخت میدیدم ؟!!!

چشمام درشت شد ، تا به خودم بیام پتو از روم کشیده شد و من جیغ زنان از جا پریدم..

بهت زده سرم و بالا اوردم..

– خدای من ، حـــــــــــافظ
سکتم دادی بیشعور چرا یهوی میای؟!

تو هپروت بود ، شایدم تو بهر بدنم
هینی گفتم و پتو رو از دستش کشیدم

– مرض داری مگه احمق

چپ چپ نگاهم کرد

– اوهـــــــــو ، چطور میتونی به شوهرت بگی احمق ، زود باش معذرت خواهی کن
شونه بالا انداختم..
نیششو باز کرد
– میخوای بابا علی رو صدا کنم بگم چی دیدم؟!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن